گُل جون
Open in Telegram
💚به جهانِ سبزِ من خوش اومدی🌱 با من اینجا حرف بزن: https://t.me/BiChatBot?start=sc-50c8b2993b Instagram: https://www.instagram.com/fargol_moshtaghii کانال اصلی: @neveshtehaye_golgoli
Show more1 393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
1 393
حقیقتن عشق که عجیبه،
اما ادما عجیبترن.
ترسناکترن،
وحشتناکترن،
خطرناکترن.
فکر میکنی بعد چند سال میرسه زمانی که باهاش همقدم بشی و ازش مراقبت کنی،
نگه داری این رابطه رو،
یهو میره توی چیزای بیارزشی که تا قبل اینها وجود نداشته و با حرف و صحبت و زمان دادن هم حل نمیشه.
فکر میکنم بین دونفر ادم بیش از عشق،
گذشت واحترام و فداکاریه که اونارو کنار هم نگه میداره.
یه جاهایی باید کوتاه بیای،
یه جایی سکوت کنی،
یه جاهایی بیشتر صبر کنی،
یه جاهایی زبون به دهن بگیری،
به جاهایی منعطف تر باشی،
فروتنتر، مهربونتر، بزرگتر، اصیل تر.
باید وقتی شروع میشه بتونی تکیه کنی و اجازه بدی تکیه کنه.
من خودم دلم خیلی میگیره.
خیلی حیفم میاد.
گاهی وقتا دوست دارم بگم خب یه بار دیگه فرصت بدین،
دوبار دیگه فرصت بدین،
اصلا صدبار دیگه فرصت بدین بهم.
از نو،
از اول،
دوباره شروع کنین.
دوست دارم بگم یعنی باز میتونی کسی رو پیدا کنی که اینجوری دوست داشته باشه؟
برات صبر کنه؟
ترس از دست دادنت رو داشته باشه؟ تورو بهتر از خودت بلد باشه؟
یک بار دیگه باهم حرف بزنین.
یک بار دیگه آهنگ مشترکتونو باهم توی سکوت گوش بدین.
یکبار دیگه همقدم بشین.
یکبار دیگه دست همو بگیرین.
یه بار دیگه تموم سوتفاهم و حاشیه و حرف و حدیثارو بذارید کنار و حستون رو شفاف و واضح ببینید.
یکبار دیگه چیزایی که ازهم دورتون کرده رو بذارید یه گوشه خاک بخوره و دوباره از چیزایی که باهم داشتین و گذروندین و لذت بردین حرف بزنید، تجربه کنید.
یه بار دیگه توی دلگیری و ناراحتیاتون خودتونو جای طرف مقابل بذارید.
یک قدم با کفشای اون راه برید.
دوباره مرور کنید که چیزی رو جا نذاشته باشید که بعدها حسرتی گوشه تن و روحتون نشینه و همه ادمها رو با اون شخص مقایسه نکنید.
ولی همیشه میگن نمیشه.
همیشه میگن راهی برای برگشت نیست.
اما به نظر من وقتی دونفر بخوان هر اتفاقی که بیفته همیشه راهی برای برگشتن هست.
همیشه میتونن برای میلیونها بار بهم فرصت از نو شروع کردن بدن.
از نو شناختن.
از نو دوست داشتن.
از نو فهمیدن.
در نهایت دونفر آدم چه وقتی که پنهونی همو دوست دارن و هنوز از حس واقعی هم خبر ندارن و فکر میکنن براشون همهچیز یک طرفهست،
چه وقتی که کنار هم قرار میگیرن،
بینهایت چیزای مشترک دارن که همهی اونا کنار جفتشون قشنگه و اگر از هم دور و جدا بشن همه اون چیزای مشترک هم بیارزش و زشت میشن.
براتون آرزو میکنم آهنگ مشترکتون، شعرای مشترکتون، دوست داشتنیهای مشترکتون رو تا ابد کنار هم گوش بدین و از بودن کنارش لذت ببرید.
1 393
چند روزه دارم یه کتابی میخونم که این آهنگ داخلشه.
مضمونش اینه که دونفری که چندین سال عاشق هم بودن و بعد بینشون شکراب شده و از هم دو سه سالی هستش دور شدن.
خیلی دور.... خیلی خیلی دور...
انقدر دور که اگر تو خیابون و کوچه پسکوچه همو ببینن روشونو ازهم برمیگردونن.
به نظرم این اهنگ یکی از عاشقانه ترین آهنگاییه که تا به الان شنیدم.
که مضمونش اینه که مهم نیست چی میشه، چه اتفاقی میفته ، اگر خدا بیاد پایین و زمین و آسمون رو با نخ و سوزن بهم بدوزه من از دوست داشتن تو هرگز دست نمیکشم،
وَ هیچکسی برایِ من «تو» نمیشه.
گذشتهی تو منم.
حالِ تو منم.
آیندهی تو هم منم.
از من راه فرار و گریزی نداری اول و آخرتو منم.
توی کتابی که دارم میخونم،
توی داستان،
هربار این آهنگ یه جایی پلی میشه برمیگردن به اون روز و شبایی که بیت بیت این اهنگ و برای هم میخوندن.
توی خونهای که داشتن باهم میساختن،
توی کوچهای که همیشه همدیگه رو میدیدن،
توی وقتایی که باهم راه میرفتن،
اولین باری که همو دیدن،
اولین جایی که همو بغل کردن،
و اولین باری که فهمیدن جفتشون پنهونی همو دوست دارن و هیچکدومشون تا به حال جرات گفتنش رو نداشتن و میترسیدن که یکطرفه باشه.
یهو تو یک موقعیتی قرار میگیرن که دختر به پسر میگه من دوست دارم.
پسر مکث میکنه میگه قبل از اینکه تو منو دوست داشته باشی من عاشقت شدم و تو از من شجاع تر بودی.
عجبم از این بود که بعد چند سال با ترس و پنهونی دوست داشتن همدیگه ، چطوری از هم انقدر دور شدن؟
اصلا چی میشه که این اتفاق میفته؟ چی میشه که دونفری که انقدر برای باهم بودن صبر میکنن تا در کنار هم قرار بگیرن، هم قدم بشن،
یهو با یه مشت حرف و حدیث و سوتفاهم ازهم رو برمیگردونن و نمیخوان حتی به یاد بیارن چه کسی جلوشون ایستاده.
همونیه که چندین سال ترس از دست دادن و نداشتنش مثل یه دیو سیاه بیخ گلوشون نشسته و بلند نشده.
یعنی جای اینکه از هم مراقبت کنن، پشت به پشت هم ایستادن و میگن فلانی اینجوری گفت فلانی اینکارو کرد و....!
1 393
گفت من بدون اون میمیرم... باور کن راست میگم اصلا بدون اون هیچی برام مهم نیست هیچی نمیخوام.
اگر اون منو دوست نداشته باشه دنیا رو میخوام چیکار؟
زنها اینجوری تموم میکنن بچهها.
هی میان، هی میان، هی میان، هی خودشونو به نفهمی و نشنیدن میزنن،
هی میگن درست میشه.
هی صبر میکنن،
هی اجر برمیدارن دیواری که شکسته شده و ریخته رو میسازن.
یهو به خودشون میان میبینن قلب و روحشون و بین تموم اون روزا،
شبا، حسرتا، نشندنا،
ندیدنا، دلتنگیا،
عشق و فراق و دوریا،
التماس و خواهشا،
هی منو ببیناااااا،
هی بهم توجه کناااااا، جواب ندادناااا، پیگیر نشدنا ورژن عاشق و شیدای خودشونو جا گذاشتن.
اونموقع حتی اگر خداهم بیادپایین،
نخ و سوزن برداره از عالم گرفته تاخاتم رو بهم بدوزه اون زن هرگز برنمیگرده.
برنمیگرده به رابطهای که دائما توش ترجیح داده شده.
برنمیگرده به رابطهای که پس زده شده و نادیده گرفته شده.
برنمیگرده به رابطهای که به جای اینکه زیبایی و خاص بودنش رو به رخ بکشه و دیده بشه دائما با لفط یاداور شده.
برنمیگرده به ادمی که از قلب و دوست داشتنش مراقبت نکرده و محترم ندونسته.
برنمیگرده به ادمی که دائما حس ناکافی بودن و زشت بودن بهش میداده.
آره بچه.... مردها پیچیدنا،
زنها ازونا پیچیدهترن.
صبح پامیشن میبینن لابه لای همه اون التماسا، زار زدنا، به خاک و خون کشیدنای خودشون و جایگزین و ترجیح داده شدنا،
سوگواریشونم کردن.
اما مردها نه.
تازه چندماه یا چندهفته بعد از جدایی سوگواریشون شروع میشه و به واسطه اینکه همیشه حامی و پناه بودن دیوار با این عظمت یهو خشت به خشت فرومیریزه.
دوست داشته نشدن و حمایت نکردن پارتنر عاطفیشون به مراتب از هرچیزی بدتره براشون.
اینکه اون شخص دیگه نمیبینتشون، چکش نمیکنه، ستون زندگیش نیستن.
براش حرف نمیزنه و تعریف نمیکنه، اونو محرم و رفیق نمیدونه،
دیگه روش حسابی نمیکنه،
دیگه هیچ کاری باهاش نداره.
حتی دیگه قبولشم نداره.
بعد شروع میکنن به فکر کردن که اقا اصن چی شد؟
چی شد به اینجا رسید؟
هزار بار مرور میکنن و عین هزار بار متوجه نمیشن رنجی که به طرفشون وارد کردن انقدر سنگین بوده که اون شخص از تموم چیزهایی که تا به الان ساخته ،گذشته.
که بره فقط حالش خوب بشه و باقی موندهشو برای تمام عمری که براش مونده جمع کنه که فقط ادامه بده.
وَ بدترینش اینه که اون دونفر به غیر از رابطه احساسی،
بهترین و نزدیکترین رفیقای همدیگه هم باشن.
خلاصه که نه ما خداییم برای قضاوت،
نه حتی قاضی هستیم برای حکم دادن.
فقط میتونم بگم کاش دونفر ادم کارشون به اینجا باهم نرسه.
هی نشکنن همو.
تیشه به ریشه هم نزنن.
بفهمن تو این رابطه قرار نیست ببازن با ببَرن.
کسیاز کسی پیشی نمیگیره.
کسی، کسی رو زمین نمیزنه.
کسی تموم عشق و حمایت و تعهدش رو برنمیداره.
مخصوصا کسایی که قبل از عشق و دوست داشتن ،
رفیقای صمیمی و جینگ همدیگه هستن. و با از دست رفتن عشق،
اونا بهترین رفیقاشونو هم از دست میدن.
فقط میتونم بگم کاش ادما به موقع برسن،
به موقع گوش بدن،
به موقع ببینن،
به موقع نجات بدن،
به موقع دست همو بگیرن.
کاش ادما یادشون نره اینی که الان جلوشون ایستاده همونیه که باهم هزاران بار خندیدن،
گریه کردن،
حرف زدن و محرم اسرار و جعبه سیاهشون بودن.
از حال بد باهم گذر کردن،
حال خوبشون رو باهم تقسیم کردن.
پشت هم همیشه درومدن به حق یا ناحق.
کاش یادشون نره با ازدست رفتن عشق ،
رفاقت و هرچیزی که تا به الان ساختن رو از دست میدن و دیگه هرگز اون درّه عمیق و سیاه با هیچکسی پر نمیشه.
کاش هربار وقتی رو در روی طرفشون قرارمیگیرن به خودشون بگن:
این همونیه که وقتی اولین بار دیدیش تا خود خونه لبخند احمقانه زدی و گفتی آرررررره خوووووودشه.
1 393
در نظر من گریه مرد مساوی با درهم شکستن تمامیت وجودی خودش برای همیشه.
واسه همین همیشه از بچگی یاد گرفتن باید محکم باشن،
اگر کل دنیا روی زانوهاشون بیفتن و زار بزنن ،
اونا باید سرشونو بالا بگیرن بغضشونو قورت بدن و نشون ندن کم اوردن، نشون ندن چقدر همین الان نیاز داشتن حمایت بشن،
پناه داشته باشن،
در اغوش گرفته بشن.
واسه همین برای من سختترین صحنه زندگیم،
دیدن گریه یک مرد جلوی دیگرانه.
چون میفهمم اون ادم دیگه به تهش رسیده و رنج اونو در خودش بلعیده.
غوطه ور شده توی درد و راه گریزی نداره و در مستاصلترین حالت ممکنش شاهد تیکه تیکه شدن خودشه.
گریه میکرد.
اشکاشو با پشت دستش پاک میکرد به دوستم که حالا در سکوت نگاش میکرد زل زده بود حتی نمیتونست کلمهای از زبونش بیرون بیاد.
حتمن میخواین بپرسید خب چرا تموم این چندین ماهی که گذشت کاری نکرد؟
نگهش نداشت؟
اینجوری رفتار کرد؟
چرا باید یک رابطه به این خوبی رو میرسوند به اینجا؟
حقیقتن این چیزیه که من از مردها متوجه نمیشم و تعریفی ام براش ندارم.
یعنی نمیدونم چرا مردها میذارن کار به اینجا برسه؟
چرا به موقع نمیان؟
چرا هی پشت گوش میندازن؟
چرا فکر میکنن و مطمئنن که طرف همیشه هست،
نمیره،
هی به خودشون میگن کجا میخواد بره؟
انقدر منو دوست داره که نمیره.
ولی اشتباهه.
زنها دقیقن برعکسن.
توی تموم اون روز و شبا التماس میکنن. خودشونو به خاک و خون میکشن،
زار میزنن،
خواهش و تمنا میکنن که اقا نذار برم،
منو نگه دار،
من میخوام بمونم برات.
دقیقه ۹۰ که دیگه از همه چیز سرد و دلزده و طناب مهر و عشق بریده شده مردها میفهمن که:
نه انگار جدیه... حالا ما بدون اون چیکار کنیم؟
1 393
تا شد شنبه دو سه هفته پیش.
یه دعوای خیلی بدی کردن باهم.
توی دعوا چیزایی بهم گفتن که وقتی شنیدم به عنوان یه غریبه مخم سوت کشید.
به خودم میگفتم ته عشق وعلاقه اینه؟
اخرش اینجوریه؟
همو ببافید بهم؟
یه چیزای خیلی وحشتناک و بد.
در کسری از ثانیه بعد چندین ساعت دعوا و عربده کشیدن و....
یهو دوستم ساکت شد.
زد زیر گریه.
از اون گریههایی که سامان هیچوقت ندیده بود.
از اون زار زدنا،
خورد شدنا،
شکستنایی که سامان حتی فکرشو نمیکرد.
همیشه میگفت خب این دختر سفته، قویه،
محکمه،
گریه نمیکنه،
نمیشکنه،
نم پس نمیده الکی میگه دلم برات تنگ شده و....
ولی شکست.
خیلی ناجور.
انقدر صدای شکستنش واضح بود که انگار تیکههای متلاشی شده و پهن شدهش روی زمین شده بود هزاران تیکه.
بچهها ،
تا حالا دیدیدن یه نفر انقدر عمق گریه و دردش زیاد باشه که زار بزنه و تبدیل به زوزه بشه؟
جلوتههااااااا ،
صاف واستاده،
ولی تو تیکههای متلاشی شدهشو روی زمین میبینی که هرکدوم یه جا پخش شده.
بعد به خودت میگی وای این ادمی که همه روش حساب میکردن،
میگفتن نمیشکنه،
کم نمیاره،
چطوری با یه حرف،
رفتار، برخورد اینجوری پاشیده از هم؟
عشق اینجوریه بچهها.
یه چیز خیلی عجیب غریبی.
واسه همه دنیا کُری میخونی،
به اون که میرسی سرتو میندازی پایین سوسک میشی.
به یک آن شکستن ،
بعد یک دوره طولانی رنج و دلتنگی و...
غمگین ترین صحنههاییه که میتونی تماشا کنی.
انقدر که دوست داری بری بشینی روی زمین با کف دستت همه اون خوردهها رو جمع کنی حتی به قیمت زخم و زیلی شدن دستات ،
تا اون ادم جلوت اینجوری نشکنه.
ولی شکست....
اون زنی که در نظر سامان بینیاز بود، قوی بود،
محکم و سربرافراشته بود.
تو کسری از ثانیه خورد و خاکشیر شد.
انگار یهو به خودش اومده باشه ببینه وای داره با خودش چیکار میکنه؟
بلند بلند، هق هق گریهش بیشتر شد.
رو زانو نشست،
کف دستاشو گذاشت روی زمین و چند دقیقه زار زد.
بعد چند دقیقه ساکت شد.
سرشو بالا گرفت،
دستشو گذاشت روی زانوهاش بلند شد.
تو چشم سامان نگاه کرد گفت روزگار خوبی باهم داشتیم اما از این به بعد مسیرمون از هم جدا شد.
هیچوقت این حرفو نزده بود. جدایی؟؟؟
جدایی براش مثل مرگ بود.
عین جهنم.
سامان تو سکوت نگاش کرد بعد چند دقیقه یهو زد زیر گریه.
مرد به اون بزرگی ،
با اون ابهت،
شق و رق،
کت و شلواری،
با اون دیسیپلین و دک و پُز.
عین یه پسر بچه ۱۰ ساله شروع کرد به گریه کردن.
وسط گریههاش هی میخواست حرف بزنه ،
دستاشو میاورد بالا ،
نفسش میگرفت نمیتونست بگه،
بلندتر گریه میکرد.
برای من هیچ صحنهای،
هییییچ صحنهای دلخراشتر،
دردناکتر، سختتر از دیدن گریه یک مَرد نیست.
چون به نظرم مردا به سادگی گریه نمیکنن، نمیشکنن،
کم نمیارن.
اونا همیشه پشتتن،
کوهن،
تکیهگاهن،
حامیان.
همیشه از بچگی بهشون گفتن نباید گریه کنیا، مگه تو دختری گریه میکنی؟
لوس نشو اشکت بیادا،
اه اه مگه مرد گریه میکنه؟
خاله زنک بازیا چیه و....
1 393
یه اتفاق جالب براتون تعریف کنم.
یکی از دوستام تقریبا ۷ سال تو رابطه عاشقانه با یه بابایی بود.
جفتشون ادم حسابی بودن.
باادب ، باپرستیژ، محترم و...
اصن همون ۷ سال پیش که دوستم میخواست با سامان ارتباطشو شروع کنه رو یادم نمیره.
هی یه نگاه به گوشیش میکرد،
لباشو کج میکرد میگفت فک نکنم بتونیم ادامه بدیم باهم، من نمیخوام وارد رابطه بشم. (چون خیانت دیده بود)
گفتم حالا که دیگه اوکی شدین ادامه بده از مسیر لذت ببرین،
فردا و سال بعد و چند سال دیگه رو کی دیده اخه.
خلاصه رابطهشون کم کم اوکی شد و حتی شدن شریک کاری، رفیق صمیمی و جینگ.
تقریبن اوایل امسال بود هروقت میدیدمش دقت میکردم بهش میدیدم اندازه یه فرش ۱۲ متری برای طرف تایپ کرده.
تماسای بیجواب.
التمااااااااس و خواهش که اقا چرا رفتارت عوض شده؟
چرا سرد شدی؟
چرا همش دعوا میکنی؟
چرا نمیای همو ببینیم؟
چرا باهام حرف نمیزنی و....
بهش گفتم فلانی اون وقتی نمیخونه و اهمیت نمیده برای چی داری براش مینویسی اخه؟
میگفت مینویسم که بعدن یادم بمونه و وقتی نگاه این پیاما میکنم بگم تلاشمو کردم.
تلاش؟؟؟؟؟؟؟
طرف شرعا و کتبا زیر بار بیتوجهی و سردی اون طرف له و لورده شد.
داد میزد، دستاشو تکون میداد که:
هی منو ببین، من اینجام.
سامان خیلی بچه خوبی بود.
خیلی زیاد.
ازاین ادمایی که توی حرف زدنشون لول و پرستیژ کلمات خودشونو دارن.
حقیقتن نه من،
نه جفتشون نفهمیدن اصن چی شد به اینجا رسید.
فقط یادمه شبا زاااار میزد از دلتنگی و بهش پیام میداد الان کجایی؟
پلکات افتاده روی هم خوابه؟
چشات خستهشونه؟ و....
این پروسه تقریبن تا دو سه هفته پیش ادامه داشت.
هرچقدر بهش میگفت خب بابا بیا باهم حرف بزنیم،
بیا یه خیابون راه بریم باهم،
بیا ببینمت یه لحظه فقط خیلی کوتاه بغلت کنم.
سامان نه میخوند،
نه اهمیت میداد،
نه کاری میکرد،
نه جواب میداد نه هیچی.
فقط هرزگاهی میومد یه چند دقیقه میدیدش و میرفت.
1 393
این کتاب نازنین از داستایفسکی.
صفحهی آخرش.
دقیقن زمانی که وقتی به خودش اومد و همه چیز تموم شده بود و دیگه هیچ کاری از دستش برنمیومد.
وَ باور کنید بار رنج این غم سنگینیش تا دم مرگ ادمو ول نمیکنه.
1 393
ما میخواستیم بزرگ که شدیم،
دنیا رو عوض کنیم.
بزرگ شدیم و فهمیدیم از پس عوض کردن غمای کوچیکِ خودمونم با شادی بر نمیایم.
1 393
هر آنچه در قلب هست را نمیتوان گفت.
پس خدا آه کشیدن،
اشک،
رنج،
خوابهای طولانی
و خندههای سرد را آفرید.
