en
Feedback
گُل جون

گُل جون

Open in Telegram

💚به جهانِ سبزِ من خوش اومدی🌱 با من اینجا حرف بزن: https://t.me/BiChatBot?start=sc-50c8b2993b Instagram: https://www.instagram.com/fargol_moshtaghii کانال اصلی: @neveshtehaye_golgoli

Show more
1 393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
بغلَم کن که من از همه خستَم.

در ستایشِ دست‌های یار.

در ستایشِ سبز💚
در ستایشِ سبز💚

ناامید شدن از آدمِ مورد علاقه‌ت غم بزرگیه.

ناامید شدن از آدمِ مورد علاقه‌ت غم بزرگیه.

برای من رفتار آدماست که مهمه نه حرفا و ادعاهایی که دارن. شناخت من از ادما، نه به میزان تحصیلات و دارایی و شغلشونه، نه به سن و
برای من رفتار آدماست که مهمه نه حرفا و ادعاهایی که دارن. شناخت من از ادما، نه به میزان تحصیلات و دارایی و شغلشونه، نه به سن و سال و خانواده و جایگاه فردی و اجتماعیشون. من فقط به شیوه رفتارشون نسبت به خودم اهمیت میدم و مبنای شناختم ازشون فقط رو معیار همینه. توی همه موقعیت‌ها، همه‌‌ی روزا، همه‌ی زمانها. برای من ادمای اصیل و آدم حسابیا اینجوری شتاخته میشن.

سخت ترین شب زندگیت چه شبی بوده؟
سخت ترین شب زندگیت چه شبی بوده؟

‏ یکیم نداریم برامون بنویسه : خانواده‌ت قدر نعمتی رو که دارن و میدونن...؟ یا بیام ببرمت...؟🙂‍↔️

تنها چیزی‌که تو تموم موقعیت‌های زندگیم حالمو خوب میکنه.

💔

یکی از تعاریف دقیق از من:)
یکی از تعاریف دقیق از من:)

وَ گاهی فقط خودت میدانی چقدر ویرانه ای، چقدر غیر قابل احیا، وچقدر سوت و کور... .

چیزی که من تاالان متوجه شدم هرکسی جذب شخصیت و اصالت و نجابت شما نمیشه ، چون شما باید ادمی رو پیدا کنید که این ویژگی هارو درونش داشته باشه که بتونه این صفات و درون شما ببینه.

‏هیچ رابطه‌ای با سکوت به جایی نمی‌رسه. حرف بزنید تا ما بفهمیم تو سرتون چی می‌گذره. خیلی رو هوش ما و تله‌پاتی و تقدیر حساب نکنید. حرف بزنید. حرف.

من کنارتم بیا باهم راجع بهش چایی بخوریم.
من کنارتم بیا باهم راجع بهش چایی بخوریم.

میلیون‌ها گل رز برات.

منو تو قفسه سینه ات برای همیشه نگه دار باشه؟!

تا شد چند هفته پیش. یکی از همکارام یه دختر ۱۶ ساله داره. که تک بچه هم هستش. یه مدتیه هی میگفت سردرد دارم، سردردای بدی دارم و خودشو به غش کردن میزد. یهو توی جمع خودش و مینداخت و از حال میرفت. پدر و مادرش در به در توی این دکتر و اون دکتر و آزمایش و سی دی اسکن و MRI  و .... بودن. هزینه‌های سنگین آزمایش و پزشک و درمان و... میدونید که....؟ بیفتید توی چرخه تجارت پزشکی رفتنتون با خودتونه برگشتنتون با خداست. چند روزی ام توی بیمارستان بستری بود و تموم ازمایشارو روش انجام دادن و هیچی در نیاوردن. طرف ماشینشو فروخت که بره فلان بیمارستان خصوصی چون بچه‌ش بیمارستان دولتی و قبول نداشت. یکی از زمیناشو توی شهرشون با نصفه قیمت فروخت چون بچه‌ش با همون افاده غش کردن و سردرد و... گفته بود آیفون ۱۷ میخواد. مهمونیای لاکچری برای بچه‌ش و....! چند وقت پیش توی بیمارستان دی بستری شده بود برای ۳ شب ۶۰ میلیون تومن جرینگی تقدیم کرده بود که بچه‌ش عکس بگیره باسرُم و تخت و بیمارستان. آخرین دکتر که مغز و اعصاب بود آب پاکی و‌ریخت روی دستشون گفت: بچه‌تون چیزیش نیست، از نظر روانی مشکل داره ببریدش پیش روان پزشک و بعد روانشناس. همون موقع بهشون شوک‌ وارد میشه و درجا مادرش سکته میکنه. نه واسه شنیدن حقیقت... نه! واسه بی انصافی پزشک که چرا به بچه‌شون اینجوری گفتن. اصلا نمیخوام قضاوتی کنما... اصلا... علیرغم میل باطنی‌ام که اتفاقا دوست دارم به بی‌رحم‌ترین شکل ممکن دست به قضاوت ناعادلانه بزنم، اما انجامش نمیدم. چون خدا همیشه تو زندگی به من نشون داده که مهم نیست دیگران منو قضاوت میکنن و چقدر با من بی رحمن... اگر من دست به کوچکترین قضاوتی بزنم انقدر با انگشت شصت دنبالم میکنه تا بلاخره تو یه کوچه پس کوچه گیرم بندازه، مجبوووورم کنه که عین اون اتفاق رو با بدترین شکل ممکن زندگی کنم. میخوام بگم بچه‌ها مامان باباها خیلی گناه دارن. اینو من میگم که شاید روزی تو سن شماها بودم. یه روزی دوست داشتم بادوستای صمیمیم یه خونه مجردی بگیریم و از شر خانواده خلاص بشیم. با اینکه پدر و مادر من، دوتا برادرای من ، هیچوقت کوچکترین آسیب و آزاری بهم نرسوندن. هیچوقت مشکلی برام ایجاد نکردن، هیچوقت پشتمو خالی نکردن. باز میخواستم ازشون دور بشم. اصلا بزرگترین آرزوم توی ۱۸ سالگی دور شدن از خانواده و زندگی تو شهر غریب با ادمای ناشناخته بود. منم یه روزی فکر میکردم فلان ادم خیلی رفیقه و مثل خانواده میمونه. اما در اصل اینجوری نیست. سی سالگی و که رد کنید تازه متوجه میشید هیچ‌جایی مثل خونه‌ادم نمیشه. هیچ سقفی ، مثل سقف خونه پدر و مادر، هیچ سُفره ای مثل سُفره پدر و مادر بی‌منت نمیشه. متوجه میشید اونا هم پدر و مادرن، هم حامی‌ان، هم رفیقن، هم هم‌سنگرن، هم یارن، هم همه‌چی. میفهمی وقتی گیر کنی، حالت بد باشه، مشکلی باشه اولین کسایی که میان سمتت پدر و مادرتن، خانواده‌تن. منم خیلی اوقات بابت خیلی چیزا از خانواده رنجیدم. قهر کردم، رو برگردوندم، اشک ریختم، دلم شکسته. منم هنوز سر خیلی چیزها با پدرم هم نظر نیستیم. حتی میتونم بگم تو همه‌ی چیزها. منم خیلی اوقات سر خیلی چیزها بحث کردم و اخرش گفتم وای شما چرا متوجه حرفای من نمیشید؟ منم بسیار بسیار کدورت داشتم. بسیار بسیار رنجیدگی، بسیار بسیار دل‌شکستگی. اما هربار تو هر اتفاقی ، یه نشونه‌ای برام فرستادن که یعنی هیچ جای دنیا اندازه این چهارچوب و این ادمها امن و پناه نیستن.

صبح رفتیم دکتر. وارد مطب شدیم. به دکتر خیلی سربسته گفتم که یه سردرد خیلی بدی گرفتم. خیلی بد بود. جوری که حالت تهوع بهم دست داده و چشمام داشته از حدقه میزده بیرون. دکتر خندید گفت هیچی نیست برای سرماخوردگیه. من که سرمانخورده بودم. بعد چند ثانیه مکث گفتم نه اخه خیلی سردرد بدی بوده.... پرید وسط حرفم رو به مامان گفت: دخترتون خیلی لوس و ننُره ها. اینجور بچه‌ها کمبود محبت دارن ترحم برای خودشون میخرن. به دکتر زل زدم. سنش کم نبود راحت ۵۰ رو داشت. دوباره برگشت نگام کرد با لحن جدی گفت: بچه‌هایی مثل تو خیلی میان اینجا دخترجون. میان که ترحم پدر و مادرشونو بخرن تا گوشیاشونو عوض کنن پول بیشتری بگیرن یا هرچیزی. بی‌حال شدم. انگار کل انرژیمو از دست دادم. استرس و اضطراب خودم کم بود زخم دکترنادونم نشست به تنم. به مامان نگاه کردم. سکوت کرده بود. حق داشت. پزشک نبود که. اصن پزشک برای ادماحکم خدارو داره. هرچی پزشک بگه همونه. چندتا بسته ویتامین E نوشت برام گفت برو همینارو بخور خوب میشی. رفتیم خونه. بابا اونموقع سیگار میکشید. خوشگل روزی یه پاکت رو میکشید. شب وقتی بوی سیگار بهم خورد سردردم دوباره شروع شد. میگفتم چی؟ من گدای محبتم، برای ترحم اینکارو میکنم؟ رفتم تو اتاق. اتقدر سردردم شدید بود که اروم سرمو به زمین میکوبیدم. انگار یه توپ فوتبال داخل سرم بود و محکم میخورد به جمجمه‌م. برگشتم اصفهان. حملات بعدی به مراتب بدتر بود. فکر میکنم تو یک ماه بالای ۱۵ بار برام اتفاق افتاد و هربار مثل مرگ بود برام. زجری که متحمل میشدم، ترسی که به سراغم اومده بود وصف ناپذیر بود. تا اینکه تصمیم گرفتم خودم تنها برم دکتر. بله.... دکتر و MRI و... گفتن میگرنه. درمانی ام نیستش فقط سعی کن داد نزنی، عصبانیت بیش از حد که به عربده کشیدن و گریه‌‌های بلند و طولانی منجر نشه. از دود سیگار و قلیون دوری کن، مشروبات الکی نخور، و.... یه دکتر فکر ۸۱ ساله. با لهجه شیرین اصفهانی و اندام ریز و لاغرش به MRI نگاه میکرد و میگفت. گفتم میمیرم ؟ خندید. گفتم صادقانه بگید من تحملش دارم. بلندتر خندید. گفتم اقای دکتر من جدی‌ام. با لهجه اصفهانیش گفت: چی‌چی‌میگوووی؟ وَخی برو زندگیتا کن. بعد ادامو دراورد گفت: دکتر من میمیرم... بگو تحملشااااا دارم. زل زد بهم گفت: این خُنُک بازیا دیگه چی چیه‌ست؟ آآآآآ این چیزارااااا به کسی که میخواد بیاد بِستونَتت نگیاااااا روده بُر میشِد! حالا میدونستم دردم چیه. میدونستم درمان نداره. تو بدنم نشسته و خانه‌زاد شده بود. به پدر و مادرمم نگفتم. هربار مامان ازم میپرسید قرصاتو میخوری؟ همون ویتامینE هارو میگفت. همون قرص شفاف زردا. فکر میکرد نمیدونم ویتامینه میگفتم اره بابا خیالت راحت. ۱۰ سااااتل گذشت... شده بود ۲۸ سالم. از اصفهان فارغ التحصیل شده بودم،برگشته بودم بعد ۱ سال دوباره دانشگاه شرکت کرده بودم برای یه رشته دیگه. اینبار شهرستان نه. همین جا... تو همین شهر. تو همین تهران. یاد گرفته بودم هیچ قرصی نمیتونه این حالمو خوب کنه. دواش چیه؟؟ آفرین. جای تاریک... سکوت مطلق، بستن چشمام، بستن محکم سرم. یه شب که دورهمی مامان و بابا با دوستاشون بود و اتفاقن میگرنم گرفته بود. آخر شب بابا اومد پیشم. دید سرمو بستم. دید چشام مثل کاسه خونه. رنگم پریده. از درد به خودم میپیچم. با حالت قهر از اتاقم رفت که غریب دونسته بودمشون. فردا صبحش وسط لقمه گرفتن دور میز بهم گفت: چقدر غریب بودیم برات بابا....! از اون شب سیگارش و بعد ۴۰ سال گذاشت کنار. دوستاش بهش گفته بودن دود سیگار واسه این ادما خوب نیست. بعد از اون، تا همین الان دنبال روش‌های درمانی میگرن میگرده🤦🏻‍♀️ هنوز تحقیقاتش کامل و جامع نشده🤦🏻‍♀️

اولین باری که میگرنم گرفت و یادمه. اره.. اون شب و خوب یادمه. دقیقا ۱۸ سالم بود.‌ ترم اول دانشگاه اصفهان توی خوابگاه بودم. طبقه چهارم توی خیابون مرداویج. یه اتاق ۱۲ متری که ۴ تا تخت بود. انقدر سردردم شدید بود که چشمام از حدقه داشت میزد بیرون. کوچیکترین صدا برام مثل ناقوس مرگ بود. چشام به خون نشسته بود.‌ نفسم تنگ شده بود. انگار یه نفر داخل سرم نشسته بود و تمام جمجمه‌مو چکش میزد. از درد بیش از حد حالت تهوع گرفته بودم. هیچکسم نبود. اولین بار بود که به حرف بابا رسیده بودم. بهم گفت تو شهر غریب جاییت درد بگیره، مریض بشی، اتفاقی برات بیفته هیچکسی نیست. بیا بریم بگردیم خونه. بادی تو غبغب انداختم گفتم بابا؟ مگه من بچه‌م؟ ۱۸ ساااااااااالمه‌ها. ۱۸ سال؟؟؟ ۱۸ سال که هیچ. حتی اگر ۸۱ سالمم بشه باز بچه‌م. سه تا هم اتاقیام لُر بودن. یکی لر بروجرد. یکی لر اهواز، یکی لر نورآباد. تازه فهمیدم مربارو بعضیا با پنیر میخورن. تا قبل از اینا میترسیدم با لرها هم اتاقی بشم. اخه تو مدرسه همه‌ش میگفتن لرها فلانن و بهمانن و... اینجوری برات بگم: یکی از بهترین قوم‌هایی که زندگی کردن کنارشون بهم کِیف داد لرها بودن. اصیل، بزرگ، مهربون، ساده، مهمون نواااز. اصلن زندگی کردن باهاشون خیلی حال میده. هرچی دارن میارن وسط واست. نصفه‌های شب بود بچه‌ها توی تراس داشتن آهنگ لری میخوندن. جوری سرم درد میکرد که گفتم الان تمام رگ‌های سرم پاره میشه و چشمام از حدقه میزنه بیرون. حتی نمیتونستم گریه کنم. با هربار اشک ریختن حس میکردم یکی یکی رگای تو چشام متلاشی میشن. نور اذیتم میکرد، صدا ازارم میداد، بوووووی قلیون و سیگار ، صدای کاسه بشقاب، حتی خوندن جیرجیرکا، ماشینا، سرعت رد شدنشون، موتور و... خلاصه هرطوری بود گذشت. فکر کردم یه بیماری خیلی حادی دارم که باید با تمام دنیا و ادماش در اوج لذت و جَوونی خداحافظی کنم. صبحش انقدر گریه کردم و ترسیده بودم که چشماش اندازه عدس شده بود. نمیدونستم باید به پدر و مادرم بگم یا نه؟ اصلا چطوری باید میگفتم؟ از کجا باید شروع میکردم؟ میرفتم جلوی رضا ، پارو پا مینداختم میگفتم حاجی شما راست میگفتی من دردم اومد تو شهر غریب، ولی تو و مامان نبودین؟! رضام یه لبخند عمیق گوشه چشمش بهم میزد میگفت خب پس ولش کن نمیخواد بری شهر غریب بمون سال بعد. بمونه سال بعد؟؟؟؟ مگه این رتبه رو الکی بدست اوردم؟؟؟ جیگرم درومد. حتی وقتی خاله مونا از هلند اومده بود و مهمونیای دوره‌ای خانوادگی شروع شده بود شرکت نکرده بودم. خودمو تو اتاقم حبس کرده بودم فقط درس میخوندم که مامانجون نیاد بگه فرگل و شوهرش بدین بره این درس بخون نیست. نه کلاس کنکور رفته بودم، نه مهمونی، نه دورهمی ، نه هیچ جایی. بعد اون روزای تیره و سیاه و ۱ سال دیگه تکرار کنم؟ اصلا مگه همیشه نمیخواستم از خانواده دور بشم برم شهر غریب درس بخونم؟ بعد پاشم برگردم؟ نه.... خب .... اگر مریض بوده باشم چی؟ اگر تومور باشه چی؟ اگر سرطان گرفته باشم چی؟ فکر...فکر...فکر عین موریانه افتاده بود به جونم. من نوسوفوبیا داشتم... هنوزم دارم. حتی اسم بیماری هم منو اذیت میکنه چه برسه تعریف کردنش و...! ۴شنبه صبح کیف و برداشتم رفتم ترمینال صُفه برگشتم تهران. بابا ترمینال اومده بود دنبالم. نشستم تو ماشین زل زدم بهش. اگر بهش بگم اینجوری شده خودش جلوتر از من هول میکنه. رفتم خونه. با کلی مقدمه چینی گفتم مامان من حس میکنم سرماخوردم بریم دکتر. مامان لباشو باز کرد خواست چیزی بگه که بابا گفت اره برو حتمن. مامان گفت بابا هیچی نیست با یه قرص خوب میشه. بابا گفت نه خوب میشه چیه. فردا میریم دکتر. واقعن هیچوقت نفهمیدم پدر و مادرم ۴۰ سال کنار هم با وجود اینهمهههههه تفاوت چطوری بدون کوچکترین دعوا و بحثی با خوشی و خرمی زندگی کردن! دوتا آپم از دوتا دنیای متفاوت، دوتا خانواده متفاوت، اخلاق متفاوت، آرزوهای متفاوت، ایدئولوژی‌های متفاوت. تو هیچ چیزی باهم ، هم‌نظر نیستن. نه توی سیاست، نه توی تاریخ، نه توی سبک زندگی ، نه از نظر خانواده و فرهنگ و اصالت، وَ نه توی هیچ چیز دیگه‌ای. مطلقا تو هیچ چیز دیگه‌ای.