گُل جون
Open in Telegram
💚به جهانِ سبزِ من خوش اومدی🌱 با من اینجا حرف بزن: https://t.me/BiChatBot?start=sc-50c8b2993b Instagram: https://www.instagram.com/fargol_moshtaghii کانال اصلی: @neveshtehaye_golgoli
Show more1 393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
1 393
وَ بعد در جایی که باید میبودن،
خستگی رو از تنمون برمیداشتن. ایستادن و تو رومون دراومدن.
یا مارو... بله... با ما رو فراموش کردن.
کسایی که لطفهای مارو حق طبیعی خودشون میدونستن.
راههایی که با زخم و درد باهاشون رفتیم و کل مسیر روی کولِمون بودن رو ندیدن و حالا باید کل مسیر و یا برگردیم یا دور بزنیم راهمون رو ازشون با همه اون خستگی و رنج عوض کنیم.
وقتایی که هی به خودمون نهیب زدیم که:
وای یعنی انقدر نفهمه و کوره؟
بله....
همینقدر کور.
همینقدر نون کوره.
همینقدر بیخیر و برکته.
چند وقت پیش،
همین یکی دوماه پیش توی شهریور داشتم با مامانم درمورد یه موضوعی حرف میزدم یهو گفت:
اگر فرشته زندگی آدم اشتباهی باشی از صدای بال زدناتم اذیت میشه.
اگر فرشته زندگی ادم درستی باشی جای زخمات و میبنده و بهت پرواز کردن رو یاد میده.
خیلی وقتا شده بود که بالهامون رو شکستن.
دم پرتگاه ایستادن با کف پاشون ،
تخت سینهمون کوبیدن و پرتمون کردن چون شاید دیگه منفعتی براشون نداشتیم،
یا تصمیم گرفته بودیم این حجم از لطف رو کم کنیم.
خیلی وقتا با رفتار و حرفاشون سیلیهای آبدار و جون داری بهمون زدن و هربار که رو به روی آینه ایستادیم به روی خودمون نیاوردیم که این سرخیِ روی گونههامون ،
ضربه شصت کساییه که با چشم بسته بهشون ایمان اوردیم و دوستشون داشتیم.
بابامم همیشه میگه شریک عاطفی ،
باید اولین و آخرین شریک دوستی و کاریتم باشه.
جوری که تموم شیاطین تورو در تاریکی و گرگ و میش زندگیت ببینه و همون مِهری رو بده که تو رخ روشنت بهت داده.
ولی سختترین جای دنیا زمانیه که بعد سالها جلوت میایستن و لطفهایی که کردی و کم و ناچیز میدونن.
کسایی که هیچوقت شمارو ندیدن.
هیچوقت نخواستن شمارو ببینن.
همیشه به دوستام توی رابطه احساسی، یا دوستانه یا حتی خانوادگی میگم که همون اول انقدر به طرف محبت کنین و غرقش کنید تا ببینید طرف مقابلتون جنبهشو داره یا نه.
بعد چندماه تکلیفتون با اون رابطه مشخص میشه که میتونید روش برای باقی عمر حساب کنید یا نه.
1 393
یهو اقای علوی گفت:
بعد ۵۰ سال زندگی دوتا خوابونده توی گوشم.
میگه از اولم من تورو گنده کردم تو هیچ پُخی نبودی،
اگر من نبودم تو به هیچی نمیرسیدی.
تو لیاقت نداشتی، بیعُرضه و میمون.
سکوت کرد بعد ادامه داد:
بعد ۵۰ سال زندگی ،
این همه سختی،
نخوردگی،
بدبختی، نداری، قسط ، و...
فکر کردم ،
یعنی مطمئن بودم خوشبخته.
اما دیدم نیست.
نه تنها خوشبخت نیست بلکه با من بدبخته.
اما شما که نمیدونید من همه تلاشمو توی زندگی کردم.
همین که میگفت:
«شما که نمیدونید ، اما من همه تلاشمو کردم»
یعنی اوج غم و رنجِ یک آدم.
همه ماها یک جایی بلاخره تو این موقعیت گیر افتادیم.
چندین و چندسال کسایی رو میشناختیم.
بعد تو یک موقعیتهایی با اون شخص یا اشخاص قرار گرفتیم که انگار پرده از جلوی چشمامون کنار رفته و دیدیم که نه،
اون ادم رو اصلا نشناختیم.
همهمون یک جایی برای یک نفر،
یا حتی چندین نفر فداکاریای بیش از خودمون کردیم.
بخاطرشون توی زمانهای مختلف تیکه تیکه شدیم و اونا هیچوقت نفهمیدن،
ندیدن،
یا حتی نخواستن که بفهمن و ببینن.
بعد که مطمئن شدیم این فداکاری مارو باید دیده باشن تو چشممون نگاه کردن و بدترین رفتار و حرفهارو بهمون زدن.
همهمون خیلی وقتا از بعضی رفتارا و حرفا از طرف عزیزترینامون که فکر میکردیم پناه و تکیهگاهمونن در خودمون مچاله شدیم.
یهو به خودمون اومدیم
دیدیم طرف تو چشممون نگاه کرده گفته:
مگه چیکار کردی؟
وظیفهت بوده.
یا مارو ندیدن،
یا مارو نشنیدن،
یا مارو نفهمیدن.
کارایی که وظیفه نبوده.
قطعا لطفهای بیشماری بوده که انقدر حجمشون زیاد شده که تبدیل به وظیفه شده.
جایی که دیگه نمیتونی بایستی و انجامشون ندی.
نمیتونی بگی بابا من دیگه خستهشدم.
آقا من دارم کم میارم و له و لورده میشم.
همهمون بلاخره یه جاهایی یه گُربهکورههایی داشتیم که چشماشونو دونسته روی تموم لطفهای بیش از اندازهمون بستن.
1 393
اما اینبار فرق میکرد.
نه مهمونی بود نه دورهمی.
نه شب نشینی نه خوش و بش و احوالپرسی.
اصلا این چیزا مگه ۱۲ شب وقتی همه خوابن میشه؟
به نظر من که اگر بشه نهایتِ بیفرهنگیه.
ساعت ۱۲ شب بیای در واحد و بکوبی بگی سلام سلام اومدم ببینمتون؟
چند دقیقه گذشت.
تعارفات مامان تموم شد.
همه ساکت شدن.
انگار دور هم اون ته پذیرایی رویمبلای طلایی سلطنتی خونه ،
جایی که بابا همیشه روی تمیز و مرتب بودنش حساسه .
دور هم در سکوت کامل و تلخ،
معذب نشسته بودن.
هیچکسی نمیخواست یا نمیتونست چیزی بگه.
چی شده بود؟
چی دیده بودن؟
پاشدم رفتم گوشمو چسبوندم لای در اتاق.
فقط صدای هوا بود میومد.
یهو بابا گفت راستی از گیلان نارنگی اوردیما...
انقده خوشمزهست واستین ببینم فرگل همه رو خورده یا چیزیام گذاشته برامون.
صدای خنده های بلند مصنوعی....
آخ فرگل بدبخت...
آخ فرگل ستمکش...!
باز نشست از اسم من سر حرف و باز کنه پیش دیگران.
صدای آقای علوی بود که میومد.
بابا خب بچه نارنگی و پرتقال دوست داره،
یادت نیست پارسال رفته بودیم زمستون رشت کلی بهت زنگ زد پرتقال خونی نیاری دیگه نه من نه تو!
صدای قاه قاه خنده.
بیمزههای تفلون.
حتی شوخیاشونم اندازه سنشون بیات شده بود.
اقای علوی ساکت شد.
بعد چند لحظه گفت دیگه با نارنگیای گیلانم حالم خوب نمیشه.
آه کشید...
خانم علوی گفت تقصیره خودته.
تو منو عصبانی کردی.
بعد ۵۰ سال زندگی باید این حرفارو بهم بزنی؟
اقای علوی ۷۰ ساله باهاش قهر بود.
جوابشو نمیداد.
اصلا متعجب بودم چطوری باهاش قهر بود؟
اونا همیشه توی جمع دوست و رفیقا معروف بودن.
همیشه باهم میرقصیدن،
هنوز دست همو میگرفتن توی خیابون راه میرفتن.
باهم غذا درست میکردن،
باهم مسافرت میرفتن.
چیز جدایی از هم نداشتن.
حتی یادمه یه سری سال پیش مامان اومد گفت خانم علوی بینیشو عمل کرده.
با تعحب گفتم تو این سن؟
گفت اره بهش گفتم اذیت نشدی؟
گفت چرا اذیت شدم ولی دیگه اقای علوی گفت وقتی خیلی ساله دوست داشتی بینیتو عمل کنی و من اجازه ندادم گفتم همینجوری قشنگی،
الان اگر بخوای میتونی.
اصلا فلسفه روابط قدیمیارو نمیفهمیدم.
تو خانواده ما اینجوری نبود.
اجازهای که بابت غیرت و تعصب باشه وجود نداشت.
مثلا بابا نمیگفت دوست ندارم بری فلان کارو کنید.
بیشتر میترسید که اتفاقی برامون بیفته یا بلایی سرمون بیاد.
وقتی یه قطره خون ازمون میومد خودش اشکش در میومد پس میفتاد جوری که ما بهش میگفتیم هیچی نیست بابا اوکی ایم ما مشکلی نداریم که.
بعدش اگر با صدتا پزشک و متخصص درموردمون مشاوره نمیکرد خیالش راحت نمیشد و نمیخوابید.
واسه همین این معقوله اجازه دادن شوهر برای کارهای زیبایی یا تصمیم و انتخابای دیگه رو متوجه نمیشدم.
اصلا چرا وقتی جَوون بود اجازه نداد و الان گفت اگر میخوای برو؟!
1 393
دوسه هفته پیش ساعت ۱۲ شب اینطورا بود که در خونهمونو محکم زدن.
من بیشتر شبا خسته که باشم ده شب میخوابم که ۶ صبح بتونم بیدار بشم.
(دیگه کهولت سنیه🙂↔️).
اول فکر کردم خوابم.
یا کابوس دیدم.
یا مثل تموم این سالها که بیشتر شبا پرش تو خواب دارم.
اما نه.... واقعن در خونه رو بهم دیگه میکوبیدن.
بعد چند دقیقه صدای همهمه اومد.
انگار یه گردان آدم ریختن تو خونهمون.
صدای تعارفای مامان و بابا.
صدای چند تا زن و مرد.
یهو همه چیز ساکت شد.
صدای بابا بود که انگار از توی راه روی ساختمون میومد که میگفت:
بیا ببینم چته تو.
«بیا ببینم چته تو»
این تیکه کلام باباست.
همیشه وقتی تو خودمون میریم و بیحوصلهایم بهمون میگه.
جواب ندیم هی پشت بندش میگه:
جدی بیا ببینم چته تو.
خدایی چته تو.
چته با خودت؟
انقدر میگه که دست آخر مو به مو،
واو به واو بگی چته.
بعد بشینه با لبخند قصه حسین کرد شبستری بگه و اضافه کنه:
اشکال نداره گاهی وقتا بیعرضهای.
اصلا مهم نیست دست و پا چلفتی هستی.
یا توی خیلی چیزا و مسائل کودن و گاها احمقی.
مگه ادم همیشه باید بفهمه و با جربزه باشه؟
خیلی وقتام سرزنش میکنهها.
نه از این سرزنشای معمولی که دو صباح بعد یادت بره.
نه... اصلا...
از اونایی که مغز استخونتو میسوزنه تا دم مرگ حتی اگر دستت از تو گور بیرون باشه فراموشت نمیشه.
تو اینجور مواقع پا میشیم میگیم پس چرا هی میگی چته با خودت؟
چته با خودت؟
میگه:
واسه اینکه وقتی برای یکی بگی چته با خودت،
چون حرفای خودتو از زبون خودت میشنوی میفهمی که چته با خودت و میدونی باید چیکار کنی.
ناگفته نمونه که من خودم خیلی از
«چته با خودت»هامو نمیگم.
یعنی گاهی وقتی میفهمم چمه با خودم و چه کردم با خودم،
دوست دارم انقدر سرمو بکوبم به دیوار که همه شون پخش زمین بشه.
ادم اصلا بعضی وقتا نباید بفهمه چشه با خودش.
خلاصه که بابا دو سه بار توی راه رو که صداش میپیچید جملات معروفشو گفت.
صدای همسایهمون بود.
همین همسایه طبقه بالاییمون که تو بیشتر دورهمیای دوستانه بابا اینا بودن.
یه زن و شوهر گوشت تلخ و تفلون که من حتی باهاشون سلام علیکم نمیکردم. البته با زنش.
زنش از ایناییه که گیرت میاره تا اون سنگ ریزه ته اعماق چاه سیاهتو نکشه بیرون ول کن نیست.
نمیدونمم چرا دوستای بابا و مامانن!
چی دارن که انقدر باهاشون حال میکنن.
ادمای خوبی هستنا..
محترمن.
بی آزارن.
ولی حال نکنن.
گرچه من کلا دوستی و رفاقت و رفت و آمد با همسایه رو قبول ندارم.
اینو از بچگی مامان یادمون داد.
از همون موقع هایی که کوچیک بودیم و صبح تا شب تو خونه تنها میموندیم. مامان سفارش میکرد حتی اگر همسایه هم اومد دم خونه در و باز نکنید.
درد و دل نکنید.
رفیق نشید.
رتق و فتق و دیوارههای خانوادگی و بلوک به بلوک براش نچینین.
ولی بابا نه.... بابا کلا نقطه مقابل مامانه.
اصلا گاهی وقتا میمونم دونفر آدم با دوتا فرهنگ و اخلاق و شخصیت کاملا متفاااااوت چطوری ۴۰ سال زیر یه سقف با خوبی و خوشی و بدون دعوا و درگیری و قهر باهم زندگی کردن؟
آفرین... احترام....!
توی عشق بین دونفر ،
بیش از دوست داشتن،
احترامه که اون رابطه رو قفل میکنه.
چند دقیقه بعد چند نفر زن و مرد اومدن تو خونه.
تعارفات مامان شروع شد.
چایی بِه رو گذاشتم دم بیاد.
گلاب بیارم بخورید اعصابتون سرجاش بیاد؟ آرام بخشه ها...!
تورو خدا از این نون خرماییایی که فرگل امروز خریده بخورید.
از این خرماها دوست ندارید؟
فربد رفته بود ماموریت کاری جنوب تازه اورده خیلی خوشمزهستا.
ای بابا...
تعارف میکنیداااا...
قهوه درست کنم واستون؟
چند دقیقه بعد.....
بذار فرگل یا فربد و بیدار کنم براتون قهوه درست کنه اونا بهتر از من درست میکنن!
حالا فربد.....
یه جوری خوابیده که اگر یه بار دیگه جنگ بشه اون زیر آوار میمونه.
منم که وقتی با کسی حال نکنم نه تنها کاری براش نمیکنم و باهاش حرف نمیزنم.
بلکه تو اجزای صورتم نفرت و انزجار موج میزنه.
یه جوری نگاش میکنم که طرف به خودش میگه جای لب و چشمام عوض شده یا عجیب الخلقهم که این داره اینجوری نگام میکنه؟
اون زن و شوهر و میشناسم من.
یعنی خیلی ساله میشناسم.
زنش از ایناست که میگه شوهرم توی جمع حتی نباید زنی رو خطاب قرار بده. هرچی میخواد بگه به خودم بگه.
سنشونم زیادهها...
فکر نکنید بچهن.
نزدیکای ۷۰ رو باید داشته باشن.
1 393
من دیدم آدمایی که سرشون شلوغه وقت پیدا میکنن.
دیدم آدمایی که ارتباطشون بده
خوب ارتباط برقرار میکنن.
دیدم اونایی که نمیتونن خوب چت کنن خیلی سریع جواب میدن و یه پاراگراف کامل مینویسن.
دیدم اونایی که "برای یه رابطه آمادگی ندارن" توی دوبار هم صحبتی آمادگی پیدا کردن.
اگه یکی واقعا تو رو بخواد لازم نیست ازش بخوای که تلاش و همت کنه!
1 393
خالصترین شکل عشق «توجه کردنه»، اینکه کسی به احساسات تو فکر کنه،
جزئیات کوچیک رو ببینه و هنگام تصمیمگیری تو رو در نظر بگیره.
عشق نه در حرفهای بزرگ،
بلکه در محبتهای ظریف و پنهان نهفتهست و تعهد واقعی نه با میزان عشق،
بلکه با میزان «مراقبت و توجهی» که به اون میکنی سنجیده میشه💚
1 393
امیدوارم این آخرین دلشکستگی تو باشد.
وَ آخرین باری باشد با کسی که در مورد تو مطمئن نیست رو به رو میشوی.
1 393
زخم ،
نه برای رنج دادن ،
که برای یادآوری است ؛
که تو زیستهای ،
جنگیدهای ،
و هنوز ایستادهای.
1 393
بعضی وقتا دلم میخواد بهت زنگ بزنم بگم آدما دارن بهم آسیب میزنن و اذیتم میکنن، بعدش یادم میاد یکی ازون آدما خودت بودی.
1 393
هروقت بیش از حد دلتنگ کسی شدین
به این فکر کنید که اون آدم میتونست
به یک قهوه دعوتتون کنه اما نکرد.
میتونست زنگ بزنه صداتونو بشنوه
باهاتون حرف بزنه، اما نزده.
میتونست بهتون پیام بده حالتونو بپرسه، اما نداده.
میتونست کنارتون باشه اما نبوده.
میتونست خودشو توی زندگی شما
پررنگتر کنه، اما نکرده.
میتونست برای داشتن شما و در کنار شما قرار گرفتن ،
قدم زدن،
زندگی کردن ،
تلاش کنه ،
حتی ذرهای تلاش نکرده.
نکرده ، چون نمیخواسته باشید.
