گُل جون
Open in Telegram
💚به جهانِ سبزِ من خوش اومدی🌱 با من اینجا حرف بزن: https://t.me/BiChatBot?start=sc-50c8b2993b Instagram: https://www.instagram.com/fargol_moshtaghii کانال اصلی: @neveshtehaye_golgoli
Show more1 393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
1 393
هر وقت مشکلی داشتی ،
فقط بیا پیش خودم.
تا من سنگینی درد و غمت رو از روی شونههات بردارم.
بیا فقط با خودم حرف بزن،
از تموم لحظات روزت برام بگو،
از اتفاقایی که ناچار و پریشونت کردن.
از دردی که دور قلبت چمپره زده و سفت در آغوشت گرفته،
از روزایی که نور ندارن و همونجوری تاریک موندن.
هر وقت درحال فروپاشی بودی بیا پیشِ من.
هیچکس تو دنیا تورو اندازه من نمیشناسه و بلدت نیست.
هر وقت ، هر زمانی، مشکلی داشتی که کوه از تکلم اون عاجز بود، فارغ هرچیزی رو که از سَر گذروندیم،
بی خبرم نذار!
من بعد از مرگ هم بازم همین حوالی تو پرسه میزنم.
1 393
هر وقت مشکلی داشتی ،
فقط بیا پیش خودم.
تا من سنگینی درد و غمت رو از روی شونههات بردارم.
بیا فقط با خودم حرف بزن،
از تموم لحظات روزت برام بگو،
از اتفاقایی که ناچار و پریشونت کردن.
از دردی که دور قلبت چمپره زده و سفت در آغوشت گرفته،
از روزایی که نور ندارن و همونجوری تاریک موندن.
هر وقت درحال فروپاشی بودی بیا پیشِ من.
هیچکس تو دنیا تورو اندازه من نمیشناسه و بلدت نیست.
هر وقت ، هر زمانی، مشکلی داشتی که کوه از تکلم اون عاجز بود، فارغ هرچیزی رو که از سَر گذروندیم،
بی خبرم نذار!
من بعد از مرگ هم بازم همین حوالی تو پرسه میزنم.
1 393
انگار مرا به درون نبردی که از آنِ من نیست هُل داده باشند و گفتهاند:
بجنگ،
بیسلاح و بیسپر.
نبردی که بردنش چیزی به من اضافه نمیکند اما باختنش قطعا مرا خواهد کشت
1 393
یا اونجایی که میگه:
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست.
گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست.
1 393
فقط اونجا که میگه:
کاشکی می شد تو بدونی ،
من برای تو چی هستم.
از تو بیش از همه دنیا،
از خودم،بیش از تو خستم.
1 393
حالا الان که به شدت سرما خوردم و ویروس رو جوری سفت در آغوش گرفتم مثل عضو جدا نشدنی از بدنم.
وَ نمیتونم براتون از این کتاب بنویسم.
ولی شما بهم اعتماد کنید و بخونیدش.
توی خوندنش درصدی شک نکنید.
کتابای داستایفسکی یه جوریه که همیشه توی صفحهی آخر اخرین ضربه رو بهت میزنه و بعد داستان و توی بهت و ناباوریتون تموم میکنه.
1 393
حالا الان که به شدت سرما خوردم و نمیتونم براتون از این کتاب بنویسم.
ولی شما بهم اعتماد کنید و بخونیدش.
توی خوندنش درصدی شک نکنید.
کتابای داستایفسکی یه جوریه که همیشه توی صفحهی آخر اخرین ضربه رو بهت میزنه و بعد داستان و توی بهت و ناباوریتون تموم میکنه.
1 393
چقدر با این کتاب اشک ریخته باشم خوبه؟
چقدر حرص خورده باشم؟
زیاد... خیلی خیلی زیاد.
شبهای روشن📚
داستایفسکی🖋️
1 393
آره دوستیا ...
آدما اینجوریان.
همینقدر بیرحم.
بیمعرفت.
نامهربون.
هرچقدر بگید نه بابا طرف قویه ،
سفت و سخته،
کوه تکونش نمیده ،
اشتباهه.
اتفاقن اونایی که میدونید کوه تکونشون نمیده به هر بادی میلرزن...
اما نذاشتن شما لرزشون رو ببینید.
دلخوری و غم و رنج رو از شریک عاطفیتون،
رفیقاتون،
خانواده تون،
ادمای عزیز تون رو جدی بگیرید.
چون یهو به خودتون میاین و میبینید هیچکسی اندازه اون ادم به شما زیبا،
روح نواز،
بزرگ و دوست داشتنی نگاه نمیکنه و هیچکسی اندازه اون ادم شمارو دوست نداره که جونش رو برای ناراحتی و اشکتون وسط بذاره.
وَ این قضیه چیزیه که به شدت منو از ازدواج و رابطه میترسونه و باعث میشه همون یک قدمی که برداشتم اندازه صد قدم برگردم به عقب و بلوکهای دورم رو یک ردیف دیگه بلندتر بچینم.
براتون ارزو میکنم
اونی رو که از جون بیشتر دوست دارید و برای قلبتون انتخابش کردین هیچوقت ،
در هیچ شرایطی،
تحت تاثیر هیچ چیزی،
در هیچ زمانی
با هراتفاقی رو به روتون قرار نگیره.
1 393
من خودم دیدم وقتی داشت از ۵۰ سال زندگی.
۵۰ سااااااااااال زندگی ،
زیر یک سقف با یک نفر کم نیست.
یعنی به عبارتی ۵ دهه.
وقتی هنوز رفتارش حرف میزد ،
حد و حرمت نگه میداشت و خانم خانم از زبونش نمیفتاد.
خودم دیدم که بعد یک ساعت آقای علوی بغض شکست و اشکاش ریخت و گفت:
آخه بعد ۵۰ سال؟
بعد ۴ تا بچه و ۹ تا نوه؟
انگار به خودش اومده باشه و تموم مسیری رو که اومده نگاه کنه و ببینه چقدر اشتباه اومده.
اونموقع شونههات خمیدهتر میشه.
نفسات بعدش سنگینتر میشه.
گیر میکنی توی چرخه زشت و کریح اگر و باید ها و دست به شماتت و تنبیه و قضاوت خودت میزنی.
که حتی توی دلخوریاتم حق رو به طرف میدی چون نمیخوای تصویر واضح و قشنگ و بُتی که ازش ساختی و ایمانی که بهش آوردی یهو بریزه،
که با ریختنش تموم زندگیت نشست میکنه.
ازاون روز هروقت بابا رو میدید میگفت حاجی تو ۱۵ ساله مارو میشناسی یعنی من واقعن شبیه مِیمونام؟
خلاصه که دیشب از سرکار اومدم خونه.
دیدم بالای سَردر خونه بنر زدن و به خانم علوی تسلیت گفتن.
آقای علوی شب قبلش خوابیده بود و دیگه بلند نشده بود.
دیگه هرچقدر خانم علوی توی ساختمون داد میزد که بابا من عصبانی بودم یه چیزی گفتم هم فایدهای نداشت.
نه دیگه کسی دنبال آهنگای قشنگ میگشت که باهاش برقصه.
نه کسی توی کوچه خیابون دستاشو محکم میگرفت و مراقبش بود.
نه براش صبح اول وقت نون سنگک پرکنجد و برشته میخرید و هر روز صبح سبزی خوردن تازه میگرفت که ناهار بخوره.
نه توی جمع کسی خانم خانم صداش میکرد.
نه وقتی که کسی اسمش رو صدا میکرد با «جان» به طرفش برمیگشت.
آقای علوی رفته بود.
اینبار برای همیشه رفته بود.
اصلا میخواست بره که دیگه برنگرده.
برنگرده ببینه جوابش بعد اینهمه لطف،
کشیدههای آبدار توی صورتشه.
نبینه کسی که تموم عمر فکر میکرد کنارش ایستاده ،
تموم عمر رو به روش با شمشیره و منتظره هر آن تیشه به ریشهش بزنه.
توی همون خواب و بیداری که با خودش میجنگید که یعنی ۵۰ سال من بد بودم!؟ مِیمون بودم؟
یعنی اینهمه :
یعنی خوب بودن منو ندید؟
اون همه کارا،
اون همه چیزا،
اون همه حرفا،
اون همه خاطرهها،
اون همه گذشت و فداکاری و بخشش رو ندید؟
دیگه هر چقدر حرف بود،
ناگفته مونده بود ،
تموم شده بود و به گوشش نمیرسید.
یعنی نمیخواست دیگه بشنوه.
انقدر خسته بود که ترجیح داده بود صبح فرداشو نبینه.
ببینه که چی؟
کیو ببینه؟
کسی که بخاطرش خودش رو زندگی نکرده که اون خوشحال باشه؟
چون خندههاش برای تموم عمرش کافی بوده؟
1 393
من قبلن خیلی آدم مردمداری بودم.
دایره اجتماعیم به واسطه کار و حِرفهم ،
خیلی گسترده بود.
اما جدیدن ارتباط با آدمها انقدر برام سخت شده و دایره اجتماعیم به نوک سوزن رسیده که گاهی وقتا از پس یک سلام احوالپرسی ساده هم برنمیام.
نمیدونم چی میشه که این اتفاق میفته.
همیشه هم معتقدم که ما ادم بده زندگیای بیشماری هستیم.
اون بدی که صد خودشو گذاشت تا بهترین عملکرد و از خودش نشون بده.
چه کاری،
چه احساسی،
چه دوستانه،
چه خانوادگی و...!
من دوستای زیادی دارم که حتی توی روابط خانوادگیشون هم به شدت به مشکل خوردن.
یعنی انقدر توی دایره خانواده لطف و حمایت کردن که سطح توقع و انتظار ازشون سربه فلک کشیده و اگر سهوا یک بار نه وظیفه،
بلکه اون لطف رو انجام ندن میشن بچه منفوره،
بچه ناخلفه،
بچه بده.
میخوام بگم آدما خوب میدونن شما دارید براشون چیکار میکنید.
خوب میدونن از چه برزخهایی براشون گذشتید.
چقدر فداکاری کردین،
چقدر جونتون رو وسط گذاشتید.
چقدر از نامهربونیاشون قلب و روحتون ترک برداشته و در خودتون مچاله شدین.
اونا خوب میدونن و دونسته چشم روی همه چیزتون میبندن.
حتی به قیمت بد شدن و تیکه پاره شدنتون.
جوری که از این پاره پاره شدن نهایت لذت رو میبرن.
فقط مشکل زاویه دیدِ اوناست به شما که :
نمیخوان ببینن.
وگرنه که مگه میشه؟
ادما خوب میدونن کی دلشون رو شکست، نمیدونن دلِ کیو شکستن؟
من خودم همین چند شب پیش صدای شکستن و هزارتیکه شدن بغض یک مرد ۷۰ ساله رو شنیدم و صدای لرزونی که سعی میکرد خوددار باشه تا اشکاش روی صورتش نریزه وقتی میگفت:
من مِیمونام؟ من زشتم؟
مگه میشه شریکش تو این ۵۰ سال نشنوه؟
