679
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
679
فقط یهودی نیست که باید کشتار نازیها را از یاد نبرد. همهی مردم جهان و همه کسانی که وجدانشان هنوز نمرده است و تمام دوستداران آزادی در یادآوری کشتار یهودیان، به دست نازیها و گرفتن عبرت از آن رویداد با یهودیان شریکاند. به ویژه هنگامی که تشابه تاریخی میان نازیها و جنبشهای نژادپرست جهان و مخصوصاً صهیونیستها در روزگار ما تکرار میشود. هر قدر بر دشمنی یهودی - عربی افزوده گردد باز هم هیچ عربی حق ندارد دشمن دشمنش را دوست خود بداند زیرا که نازیها دشمن تمام خلقها هستند. این نکتهایست به جا، اما افراط اسرائیل در خالی کردن کینههایش بر ملتی دیگر نکته دیگریست چرا که جنایت با جنایت جبران نمیشود. در حقیقت اسرائیل از اعراب میخواهد تاوان گناهی را که از آنان سر نزده بپردازند. شگفت اینجاست که اسرائیلیها، از اینکه پیامآور آوارگی و غربت در تاریخاند به خود میبالند و این پیام را ویژهی قوم خود میشمارند. باید پرسید کسی که احساس بیپناهی، دربدری و غربت میکند چگونه از درک چنین احساسی نزد دیگران به کلی بیخبر است؟ گزاف نیست اگر بگوییم رفتار اسرائیلیهای صهیونیسم با ملت اصلی فلسطین، همانند رفتار شرم آور نازیها با خود آنها بوده است و باز به گزاف نیست اگر بگوییم رفتار صهیونیسم در عرصهی روابط بینالمللی، یادآور این نکته است که اینان با خون قربانیان خود سودا میکنند.
محمود درویش
یادداشتهای غمانگیز روزانه
679
یکی از ما جمع را به حالتِ خود وامیگذارد تا خودش را بیندازد توی آب، حالتِ این را دارد که پوزش بطلبد و دیگران را دعوت کند که از او پیروی کنند، با او همدلی کنند. همدمانِ ما به او نگاه میکنند؛ و لبخند به لب میآورند. گاهی وقتها آنها هم از جا برمیخیزند؛ گاهی وقتها همگیِ ما از جا برمیخیزیم؛ و میرویم پائین توی آب.
حتی توی آب هم، از تنهائی و از انتظار، نمیتوان گریخت. یکی از ما تا ته آب پائین میرود، پائین میرود تا کف سیمانی را لمس کند؛ چیزِ نامعمولی است؛ و تمام لحظههائی را که شناور، در آبِ سبز، طی میکند شیوهایست برای پنهان کردن خود؛ برای تنها ماندن. وقتی که، خاموش، بازمیگردد بین ما تنها کسیست که حالتی دارد که هیچ انتظاری در او نیست...
اما همهی ما ناآرامیم، چه نشستهها، چه دراز کشیدهها؛ یکی هم ناهموار؛ و در اندرون ما خلئیست، انتظاری، که پوستِ برهنهمان را به لرزه میافکند.
چهزاره پاوهزه
استخر روزهای کاریِ هفته
679
بلانشو:
«این تو نیستی که صحبت خواهی کرد؛ اجازه بده فاجعه درون تو سخن بگوید، حتی با فراموشی یا سکوت تو، این کار را میکند».
679
سه چهار ساله بودم، شروع کرده بودم تنهایی دستشویی رفتن. اینکه آیا مقدماتِ شاشیدن یا شستن و به قول آنها نجس نشدن را کامل و بینقص یاد گرفته بودم نمیدانم.
چیزی از آن زمان یادم نمیآید اما مادرم گفته بود که روزی تنها به توالت خانهی یکی از بستگان رفته بودم. بعد با صورت و دستهای خیس بیرون آمدم، یکی از میان جمع تحسینم کرد عجب بچهی تمیزی، نه تنها دستهایش که صورتش هم شسته؛ یکی دیگر که با فراستتر بود نگاهی به روشویی انداخته بود و نگاهی به قد من که هیچ جوره، جور درنمیآمد. در توالت را باز کرده بود و دیده بود دور توالت فرنگی خیس است. خیسیِ حوض سفید و پاک و بینقصی که آنروز یافته بودم تبدیل به فاجعه شده بود. فریاد زده بود: رفته توالت فرنگی، توالت فرنگی، فرنگی، صورتش، دستهاش. و من که کلمهی توالت را میدانستم و فرنگیاش برایم غریبه بود فرنگ را گناه نابخشودنی دانستم و زار زار دنبال جایی برای مخفی شدن میگشتم. یکی دیگر از جمع که صورت من را چند دقیقهی پیش بوسیده بود و حسابی نازم کرده بود با حالت انزجار از جایش پریده بود و سعی در پاک کردن خودش داشت.
انگار دوباره میخواستم به مکان امنم پناه ببرم به حوض سفید پر از آبم تا منزه شوم تا دوباره نازم کنند و تشویقم کنند اما همه جلوی توالت جمع شده بودند و برخی از آنها از اشتراک یک جای مشترک برای توالت ایرانی و فرنگی انتقاد میکردند. برخی انتقادها از مادرم بود که من را تنها رها کرده به این امید که من یاد گرفتهام. برخی هم نگاه سرزنشآمیزشان متوجه من بود که عجب بچهی خنگی. چطور فرق توالت و روشویی را نمیداند. آنها تعدادِ تنهایی به دستشویی رفتنم به خانهی فامیل با دستشویی فرنگی را تخمین میزدند. آنها تاریخچهی جرم مرا چنان بررسی میکردند که گویی یک حوزهی جدید جرمشناسی در خانهشان باز شده.
من جایی میان ایرانی و فرنگی به فکر فرو رفته بودم، جایی که مادرم از خجالت سرخ شده بود اما قاطعانه درصدد بود که من و خودش را نجات بدهد، او گفته بود که خیسی دستهایم به خاطر آبیست که خودم را شستم و صورت من به این خاطر خیس است که من هر بار در دستشویی گریه میکنم چون از تنهایی میترسم. این حرفها را برای دفاع از من و آبرویش زده بود و او هنوز شک دارد که منشأ خیسی از توالت است یا فرنگ و حوض سفید و زیبایی که آنروز یافته بودم یا تنهایی و ترس.
679
آن سالها معیار مانتو برای من پیراهنهای مردانهای بود که از پسرهای اطرافم کِش میرفتم، پیراهنهایی که همیشه دو سه سایز به من بزرگتر بود. یک شال نخی سیاه سالهای سال روی سرم مانده بود، کپک زده بود. هنوز هم دارمش؛ تار و پودش از هم گسسته شده و هر آن ممکن است با هر حرکت گردن یا جابجایی، روی سرم جِر بخورد. این تکه پارچهای که به صورتم کادر تحقیرآمیزی میداد، چیزی بود که من انتخابش نکرده بودم پس چطور زیبایش میکردم؟ این نمادِ تن دادنم، گل و بلبل، رنگ و آب یا بتهجقه نمیخواست. بیشتر مسخره کردن خودم بود و تمام کسانی که میدانستند من به آن باور ندارم.
سالهای سال هدیه و کادوی تولد از اطرافیانم و آنهایی که دلیل را نمیدانستد شال و روسری گرفتم چرا که فکر میکردند که من شالِ خوب و رنگی ندارم. اما دقمرگ شدند از بس که هر بار مندرستر از دیروز در فضای عمومیِ جشن و عزا و قرار عاشقانه و قرار غیرعاشقانه، همان سیاهی مطلق را روی سرم گذاشتم.
این سال، روزی که برگشتم همهی فکرم به این بود که چگونه با این سیاهی کنار بیایم. در اولین قدمها روی زمینی که هنوز خون یارانم خشک نشده بود، دور گردن گذاشتمش، و هر لحظه منتظر بودم که به من حمله کنند، با دستانی خالی در برابر هزاران پلیس و گِیت ورودی که بیشتر شبیه دروازهی جهنم بود با ابوالهولان جهنمی، ماتم برده بود. مدتی طول کشید که از دور گردن روی بند کیف دوشیام گره بزنم و بعد مچالهاش کردم توی کیف یا کوله. و طی تمامی این مراحل ممیزیهایی بودند که بگویند: خانم شالت را سر کن، بعضیها سر کُن را نمیگفتند. فقط میگفتند: شالت را. بعضیها از دور، حکم را با پانتومیم میدادند: دو دست را کنار سر میآوردند و روسری خیالی را روی روسری واقعی میکشیدند که یعنی سر کن. و من بعد هم، هر بار برای اینکه توی ون سبز گشت ارشاد، مثل یک حشرهی آزاده خونم نریزد سر میکردم. مجبورم میکردند که سر کنم یا همراهشان بروم. من که سابق بر این سابقهای داشتم در مقاومت؛ حالا دو دست لرزانم چرا دنبال روسری سیاه میگشتند؟ چرا حتی وقتی روسری واقعی وجود ندارد جوری بود که انگار خیالش هست؟ فرضیه این بود که حتی اگر لاشهای از من مانده بود نمیخواستم لاشخورم اینها باشند. سالهای دستگیر شدنم را یادم میآمد، تحقیرها و توهینها، تهدید به نگهداشتن در بازداشتگاه در وزرا یا حرّ. و بعد دستم دور گردن، کنار کیف یا در اعماق کوله دنبال سیاهی مندرس میگشت. میخواستم آن مایهی ننگ را سریعتر پیدا کنم چرا که دیگر نمیتوانستم، دوزهای بالاتر زاناکس هم دیگر جوابگو نبود، شمردن نفسها دیگر کارساز نبود. همه چیز برمیگشت به رابطهی شر با عرق کردن پیشانی و پریشانیِ خاطری که همه چیز را با جزئیات به یاد میآورد و روحش دچار اختلالات جسمی بود. ضمن اینکه چشمهایش عوارض نادری داشت و نقطه به نقطهی این خطها را زیر پوست میدید: جریانی زخمی از حوادث.
679
بکت در انتظار گودو نوشته بود:
اشک در جهان دارای کمیت ثابتی است و هرکس شروع به گریه کند، کس دیگری در جای دیگری گریهاش قطع خواهد شد. عین همین قضیه در مورد خنده هم صادق است.
679
عزیزم فکر میکردم مشکل از توالت فرنگی است، مثلاً هر چیز که اضافهی فرنگی داشت، قرار بود من را غمگین کند فرقی نداشت توتِ فرنگی باشد، نخودِ فرنگی، چهرهی فرنگیام یا توالتی فرنگی که هر بار رویش مینشستم به گریهام میانداخت. اینجا روی کاسهی توالت ایرانی نشستهام، پاهایم به این طرز نشستن عادت ندارد، ماهیچهی کتف راستم گرفته و درد در تمام وجودم رسوخ کرده. نمیدانم شلنگ را در کدام دست بگیرم، با دست چپ شلنگ را بگیرم و با راست خودم را بشویم یا با راست فقط شلنگ را بگیرم و با چپ شیر را باز کنم. این همه وقت در توالت فرنگی خودم را نَشُستم این یکی هم رویش. به دستمال کاغذی زل میزنم و قطرههای اشک از دو طرف صورتم روی کاسهی کرم رنگِ توالت میریزد. صدای جملات فارسی از در و دیوار نشت میکند اما قطرههای اشک من بند نمیآید. این کلمات فارسیاند اما اشکها... فارسیها میگویند این همه وقت نیامد چرا این زمان، چرا این وقت. صدای مردانهی پدرم چیزی شبیه این است که این بچه دنبال دردسر، «میگردد» را نمیشنونم. یاد آن روز میافتم که در خیابان اشکآور زدند، من در توالت کز کرده بودم که از پنجرهی کوچک و هواگیر، گاز پیچید توی توالت، صدای تیر و هیاهوی و ضجههای مردم در خیابان قطع نمیشد و من از شدت سرفه قرمز شده بودم. چشمهایم را نمیتوانستم باز کنم و حجم عظیمی از مرگ، بدون اینکه بتوانم مرگ بنامش در بدنم گُر میگرفت. اما همهی اینها باعث نشد در محبوبترین جایم در خانه، دانشگاه، اداره، کافه یا خیابان تردید کنم به تأمل درمکانِ ازلیام همچنان ادامه میدادم و امشب دوباره روی کاسهی ایرانی نشسته بودم و گریه امانم نمیداد.
منتظر کسی نیستم که مثل هیچکس نیست؛ منتظر دختر سیدجواد هم نیستم که گیسش را بکشم فقط مردم محلهی کشتارگاه را میشناسم و چرا نمیآورم که چرا کاری نمیکنند؟ چند دقیقه میتوانم در این وضعیت دوام بیاورم نمیدانم اما چمباتمه زدن ربطی به گریه کردنم ندارد، حتی درد کتفم هم به اشکها ربطی ندارد. وقتی در توالت مینشینم به شعارها فکر نمیکنم، شاید قرار است به شعرها فکر کنم. در جای تخلیهام دچار تردید میشوم و این اشکها پشت هم ردیف و قافیهی کلماتی میشوند که برای تو مینویسم. پس ارگانهایم وظایفی را در جاهایی از بدن تقسیم میکنند تا پلک چشمم هی نپرد که بگوید کسی میآید و البته اینکه من خواب دیدهام.
679
برای الیزا دِی، سومین روز قرار عاشقانه بود و برای آن دیگری نیک کیو «آخرین روز»
On the last day I took her where the wild roses grow
And she lay on the bank, the wind light as a thief
And I kissed her goodbye, said, "All beauty must die"
679
سرنوشت پرومته در چهار افسانه آمده است.
بنا به افسانهی نخست، چون پرومته نزد انسانها به خدایان خیانت کرد، در کوههای قفقاز به بند کشیده شد و خدایان عقابهایی فرستادند تا جگر او را، که پیوسته رشد میکرد، تکهتکه بخورند.
بنا به افسانهی دوم، پرومته از درد منقارهایی که در جگرش فرو میشد، خود را آنقدر به صخره فشرد تا با صخره یکی شد.
بنا به افسانهی سوم، در پی هزاران سال، خیانت او فراموش شد. خدایان فراموش کردند، عقابها و خود او هم.
بنا به افسانهی چهارم، ماجرای به پوچی گراییده همه را خسته کرد. خدایان خسته شدند، عقابها خسته شدند، زخم خسته شد و التیام یافت.
آنچه به جا ماند صخره تفسیرناپذیر بود. افسانه میکوشد تفسیرناپذیر را تفسیر کند. اما از آنجا که خود ریشه در حقیقت دارد، به ناچار دوباره به چیزی تفسیرناپذیر میانجامد.
کافکا...
679
سرمایهداری کاملا بیسابقه است، از آن جهت که دینی است که اصلاح هستی را پیشنهاد نمیدهد، بلکه نابودی کامل آن را میخواهد. این گسترش ناامیدی است، تا ناامیدی به وضعیت مذهبی جهان تبدیل شود با این امید که این امر به نجات و رستگاری بیانجامد. تعالی خدا به پایان رسیده است. اما او مرده نیست؛ بلکه در هستی بشری ادغام شده است. این گذر از سیاره "انسان" از خانهی ناامیدی و تنهایی مطلقاش در مسیر یک اخلاقیات است که نیچه تعریف کردهاست. این انسان یک ابر انسان است؛ اولین کسی است که دین سرمایهداری را شناخته و به سوی کمال آن گام برداشته است.
سرمایهداری بهمنزلهی دین
والتر بنیامین
679
Repost from سرخط
🔴 نامههای علی ابن عباس، نامههایی از نیزار سوخته
علی دریس، پسر عباس دریس زندانی محکوم به اعدامی که به تازگی حکم اعدام او در دیوان عالی کشور تائید شده و خون تازهای که حکومت جنایت و کشتار قصد دارد از نیزار ماهشهر بریزد در دو نامهی پیاپی شرحی از وضعیت خانوادهاش داده است:
نامهی اول:
مردم مهربان دنیا، من علی دریس بزرگترین فرزند عباس و کفایه هستم. متاسفانه مادرم با شنیدن خبر احتمال محکوم شدن پدرم به اعدام، سکته کرد و ما را تنها گذاشت. اکنون پدرم در خطر اعدام شدن هست، من و برادرانم مهدی دوازده ساله و محمد که هشت سال دارد، میپرسیم آیا این دنیا آنقدر بیرحم است که نگاه کند ما پدرمان را هم از دست بدهیم. ما سه کودک از همه سازمانها، دولتها و مردم مهربان دنیا و حتی کودکان در دنیا میخواهیم کمک کنند پدرم اعدام نشود. این خیلی وحشتناک است، کمک کنید پدرم به خانه برگردد.
علی دریس ١٦ ساله
نامهی دوم:
درد دلهایم؛ شنیدم که زحمت کشیدید و نامه مرا پخش کردید. گفتم کمی بیشتر آشنایتان کنم با زندگیمان. راستش من تا کلاس یازده درس خواندم و الان مدرسه نمیروم، دو برادر کوچکم سواد ندارند، اصلا مدرسه نرفتند. من کار هم نمیکنم چون اگر سر کار بروم برادر کوچکترم تو خونه تنها میمونه. مادر بزرگم پیر است و متاسفانه نابینا. بعد از مرگ مادرم زندگیمان سخت شد. الان یکسال هست سر خاک مادرم نرفتیم، چون او را در اهواز خاک کردند و اهواز از ماهشهر خیلی دوره. من از وقتی پدرم زندان رفته او را ندیدم ، الان که زندان سپیدار اهوازه ما ملاقات نرفتیم ، از برج یازده او را بردند اهواز و هیچکس نتونست ملاقات بره، وقتی هم اینجا بود قبول نمیکرد بریم ملاقاتش، میگفت جای خوبی نیست، نیائید. سعی میکنم هر وقت تونستم بیشتر بنویسم. ممنون از محبت شما. علی فرزند عباس دریس.
حرفی برای گفتن میماند از خانوادهای که سالها پیش از تائید حکم اعدام عباس دریس در حال کشته شدن بودهاند؟
#علی_دریس
#عباس_دریس
#نیزار_ماهشهر
#آبان_۹۸
#آبان_ادامه_دارد
@sarkhatism
679
چشمهایم قرمز در خیابان قدم میزنند
پس من گرسنه هستم و مجاب نمیشوم
معتقدم که زندگی خاک است
در خیابان ایستادهام و به دود سیگار خیره میشوم و خون خیابان را میبینم من در آسایشگاه قرنطینه روان هستم و از دست خودکار پرومته میترسم
منقار خودکار در گلوی من است و من نمیتوانم نفس بکشم من در حال خفه شدن هستم و نمیتوانم به خیزش خودم گلو کنم
که من در حال مرگ هستم
منقار خودکار در گلوی من است و من نمیتوانم نفس بکشم من در حال خفه شدن هستم و نمیتوانم به وقتی که کبودی به انتهای خودش میرسد مرگ کنم
پس تنها درون خودم خیزش میکنم
من از خون متولد شدم و و از مدفوعِ گذشتگان چنان میخورم که نگاهم فقط خیره است
خیره به فراموشیای که آنجاست تا مرا بخنداند
پس ماکارونی طعم بدی دارد اما خوشبختی طعم خوبی دارد.
#فوران
679
Repost from Radio Zamaneh
مصاحبه با انزو تراورسو- اما چپ ، تاریخ شکستهاست! و حتی وقتی که انقلابات موفق به سرنگونی قدرتهای حاکم نیز شدند، همه چیز تقریباً همیشه بد پیش رفته است…به همین دلیل، افسردگی و مالیخولیا یک بعد اساسی فرهنگ چپ است. این افسردگی برای یک مدت طولانی به خاطر یک چشمانداز دیالکتیکی از تاریخ سرکوب میشد: هر چقدر که شکستها دردناک بودند، آنها هرگز این ایده که سوسیالیسم افق اجتنابناپذیری بود را مورد سؤال قرار ندادند. امروزه، این منابع از پای در آمدهاند و افسردگی چپ در نور روز خود را نشان میدهد. این یک سنت پنهانی است که آن را ما میتوانیم در خاطرات لوئیس میشل، متنهای روزا لوکزامبورگ در آستانه قتلش، یا در «تدفین در اورنان» اثر گوستاو کوربه، که تشبیهی فوقالعاده از انقلاب ۱۹۴۸ بود، بیابیم. این یک مالیخولیا و افسردگی تسلیبخش، جداییناپذیر از امید بود که حتی میتوانست اعتقادات آنها را تقویت کند.
بیشتر بخوانید: https://www.radiozamaneh.com/329467
از آخرین ورژن سایفون استفاده کنید.
تنها با ارسال یک ایمیل به zamaneh@psiphon3.com میتوانید آن را دریافت کنید.
کانال رادیو زمانه در تلگرام:
https://telegram.me/radiozamaneh
679
مالیخولیا همیشه بخشی از چپ بوده است. این مالیخولیا همواره شکستِ جنبشهای جمعی و فروپاشیِ امید به انقلاب را ردگیری کرده است. چنین مالیخولیایی به معنای ماتم برای رفیقانِ از دسترفته و بهخاطرآوردنِ لحظاتِ شادیبخش و برادرانهیِ تحولِ اجتماعی از طریق کنش جمعی است. ما به این مالیخولیا که نیرویش را از خاطره میگیرد نیاز داریم.
مالیخولیایِ چپ به معنای تسلیم، انفعال و ناتوانی نیست. در نگاه من این مالیخولیا متعلق به «ساختار احساسِ» چپ -این مفهوم را از ریموند ویلیامز وام میگیرم- است. تغییرِ جهان صرفاً بهواسطهی پروژههای استراتژیک، روابط نیروها، ادعاهای موثر و سازمانهای نیرومند صورت نمیپذیرد؛ فرایندِ خودرهاییِ انسان قویاً عاطفهها، امیدها و انتظارات را سازماندهی میکند. مالیخولیا یکی از این احساسات است.
مالیخولیا بعد از هر شکستِ تاریخی، فرایند ماتم را با خاطره شارژ میکند و چشمانداز جدیدی ایجاد میکند. به بیانی دیگر مالیخولیای چپ میتواند به پیوندی میان گذشته و آینده تبدیل شود. مالیخولیایِ ما، نه درمانده است، و نه تسلیمپذیر؛ بلکه بنیادی برای امید، و نبردی است مالامال از خاطره: خاطره بهمثابهیِ آگاهی از رسالتمان برای پینهدوزیِ (والتر بنیامین میگفت رستگاریِ) جهان. «شرطبندیِ مالیخولیاییِ» مارکسیسم، پس از این همه فاجعه، دربردارندهی فهمِ سَربستهای است که ما را به این جهانِ از دسترفتهیِ قربانیانِ بینامونشان متصل میکند: قربانیانی که همچنان منتظرِ رستگاری هستند.
انزو تراورسو
ترجمه مبین رحیمی
679
آگامبن در شرح کسی که معاصر است مینویسد:
«آن که براستی به عصر خویش تعلق دارد؛ یک معاصر واقعی، کسی است که به تمامی، همآیند با زمانه ی خویش نیست و به تظاهرات و ادعاهای آن نمیچسبد؛ این بدین معناست که او خود را نا به هنگام معرفی میکند، اما دقیقاً به همین دلیل، دقیقاً به واسطهی همین شکاف و همین ناهمزمانی تاریخی است که او در قیاس با دیگران، استعداد بیشتری برای درک و به چنگ انداختن زمانه خویش دارد... معاصر کسی است که نگاهش را به زمان خود می دوزد، اما نه برای مشاهده روشناییها، بلکه برای درک تمامی تاریها و تیرگیهای آن... معاصر کسی است که می تواند این تیرگی را ببیند.کسی که با تر کردن نوک قلم در ظلمات حال، میتواند بنویسد.»
