احتمال بارِشِ والها در دسامبر
Open in Telegram
𖥸 ࣪ 🪷 INFP | 99's | Pisces 🪷 𖥸 ࣪ 🌻🍄🌿🌊🪼✨ 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗇𝗈𝖻𝗈𝖽𝗒 𝗀𝗂𝗏𝖾𝗌 𝖺 𝖿𝗎𝖼𝗄, 𝗉𝗈𝗉𝗎𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇:𝟩𝖻 @Whalerainbot ناشـناس هاتون @Makeyourearsbleeding پلـی لیـست
Show more3 052
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-20730 days
Posts Archive
Repost from あおき
"I'm so glad I live in a world where there are 'Octobers', aren't you?" L.M. Montgomery
Repost from ˑ ּ۫𖧧 𝑪𝒊𝒏𝒏𝒂𝒎𝒐𝒏 𝒍𝒊𝒃𝒓𝒂𝒓𝒚 ༅
ᯏ 🎞 ਏਓ
در خاطرات هر کسی چیزهایی است که به هیچکس نمیگوید، فقط برای دوستانش بازگو می کند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمیشود گفت و آدم فقط برای خودش میتواند بازگو کند، عینِ راز است. اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی میترسد برای خودش هم آشکار کند.〄 داستایفسکی
Repost from ༺نازنـینـــ🕯ــا༻
کسانی که خیلی راحت در میان جمع گریه میکنند، شاید همدردی زودگذر دیگران را به دست آورند اما این همدردی خیلی زود به تحقیر تبدیل میشود. همه احساس میکنند که آنها برای جلب توجه گریه و زاری میکنند.
- ۴۸قانون قدرت | رابرت گرین
Repost from « شاخه نبات بی حافظ »
میان آن لب های خاموش انبوهی از کلمات درهم نهفته بود ، گویی زبانش نمی چرخید تا کلام را منعقد کند ، هر چه لب باز کرد جز سکوت هیچ نگفت ...
با غم به او نگریست ، آخر مگر حرفی هم مانده بود میانشان ، مگر سخنی بود که قبلا آن را به هم پرتاب نکرده باشند ؟
اما چشم های هر دو در حال حرف زدن با هم بودند ، چشم هایشان بی وقفه صحبت می کردند و لب ها مهر خاموشی زده بودند ، چشم ها هم که خسته شدند دیگر ته مانده های گلایه هایشان هم تمام شد ، اما به یکباره او لب ورچید و گفت :
» گر این دست زمخت دراز شود و آن دست های بلوری را که رهایش کردند طلب کند ، آن دست ها دست رد به سینه اش خواهند زد ؟»
دستش را دراز کرد و قفل دست او کرد :
«مگر اصلا این دست ها را رها کرده بودم ؟ من بیجا بکنم ...»
عکاس ، ادیتور ، نویسنده : فاطمه فتیده
Repost from N/a
دخترای وفادار تو خونه نمیمونن عزیزم دخترای وفادار هرجا برن وفادار میمونن
Repost from ˙˖𓏲 ִֶָ 𝑀𝑦𝑚𝑜𝑜𝑑ִ ࣪ ִֶָ☾
یکی از باگ های شخصیتیم اینه که اصلا سیاست ندارم وقتی از یکی متنفر باشم،قشنگ از تک تک اجزای صورتم،حرکاتم و حرفام مشخصه
Repost from N/a
روی نیمکت فلزی ایستگاه، ساکت نشسته بود و بخار نفسش در هوای سرد بالا میرفت. اتوبوسها میآمدند و میرفتند، اما او هیچکدام را سوار نمیشد. در دستش بلیتی بود که گوشهاش تا خورده بود، مثل دلی که از تصمیمش مطمئن نیست. مردم عجله داشتند، صداها درهم میپیچید، و ساعتِ بالای ایستگاه تندتر از همیشه میچرخید. شاید وقت رفتن بود، شاید نه — فقط میدانست تا وقتی دلیلی برای ماندن پیدا نکند، هیچ مقصدی معنایی ندارد.
Repost from N/a
+1
یکم تو سکوت نشستن و دور بودن از هیاهوهای بیرون و روزمرگی ها ..
خیلی وقت بود خودمو از این محروم کرده بودم .. 🍄☘️🍃
Repost from سرگردان و کنجکاو 🪱
مکاتب مختلف فلسفی بخش دوم
(شکگرایی_نیهیلیسم_اگزیستانسیالیسم_ هدونیسم)
Repost from N/a
«در سال ۱۵۶۴، گالیله در ایتالیا متولد شد. او در کودکی علاقهی شدیدی به ساعتها و ماشینهای کوچک داشت و همین کنجکاوی بعدها باعث شد قوانین حرکت و ستارهها را کشف کند. گاهی فکر میکنم یک ساعت ساده میتواند جرقهی بزرگترین اکتشافها باشد.»
برشی از تاریخ
Repost from N/a
امیدِ از دست رفته، مثل یک برگ نارنجی پاییزی هست که روی سطح آب رودخانه افتاده. دیگه به شاخهای از درخت وصل نیست، اما رقصان و شادان در مسیر جریان رودخانه در حال حرکته. این روزهای زندگیم رو دارم با همچین امیدی ادامه میدم، شاید بینقص نباشه اما به اندازهای هست که منو همراهی کنه. 🍁✨
Repost from N/a
اره. من هیچوقت نمیتونم فقط محض سرگرمی یک داستان رو دنبال کنم. من زندگیش میکنم به تمام کرکترهاش وابسته میشم و تو ذهنم باقی میمونن. خب شاید مسخره بنظر برسه ولی وقتی داستان مورد علاقه ام تموم میشه یک تیکه از قلبم همیشه باهاشون میمونه و تا چند وقت نمیتونم از دنیاش بیرون بیام و یجورایی افسردگی میگیرم که این خیلی دراماتیکه.
