مرهمانه|فصل چهارم
Open in Telegram
برشهای کوتاهی از یک زندگی. زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:) . . . *چیزهایی هست که نمیدانی!* . . .
Show more3 102
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-330 days
Posts Archive
3 102
آهان راستی از این تاریخ به بعد ربات خاموش بود و پیامهاتون به دستم نمیرسید. اگه جوابی دریافت نکردین، بدونین به خاطر این بوده:'(
3 102
یا از اول دل به رویایی نبند
یا بر این رویای ویران گریه کن
عشق سلطان است و باقی بنده ای
زیر تیغ اش پای کوبان گریه کن
یا
مناسب جهت شبهای کشیک که به جهت خستگی و داستانهای غمانگیزی که شنیدی انقدر "-" با فروپاشی روانی فاصله داری و منتظری یه چیزی بشه و پقّی بزنی زیر گریه. اون "یه چیزی" مورد نظرت:
3 102
دیدین میگن " هیچوقت هیچکس اندازه خودت نمیدونه و نمیفهمه چه مسیری رو گذروندی و فقط خودت میدونی چقدر حق داری؟"
میخوام بگم حتی گاهی آدم خودش هم یادش میره چه روزهایی رو پشت سر گذشته.
دیشب که بیخوابی زده بود به سرم، نوشتههای پارسال این موقعم_که داشتم برای رزیدنتی میخوندم_ رو توی کانال شخصیم میخوندم. نوشتههای کوتاه غمبار و پر از خستگی.
چه خوب که تموم شد.
چه خوب که دوام آوردم.
چه خوب که صبور بودم، گریه کردم و بارها زدم زیر میز و بعد دوباره، وسایلم رو برای فرداش جمع کردم...
3 102
و امّا بعد!
امروز رو مرخصی گرفتم، نه چون به مرخصی احتیاج داشتم و نه حتی چون کار خاصی داشتم. چون مرخصی نگرفتن من، بین هملولیها و سالبالاییها اتفاق عجیبیه و به نفعمه مرخصیهامو بگیرم تا بیشتر از این، از این جهت مورد تعجب همگان واقع نشم.
چون همه اینطوری اند که "واه! یعنی از مرخصیات نمیخوای استفاده کنی؟"
یا همیشه اول ماه میپرسن" چه روزهایی میری مرخصی؟"
و من وقتی مِن و مِن میکنم، تعجب میکنن که چه طور ممکنه برای دو روز خارج از بیمارستان نفس کشیدن، برنامهی خاصی نداشته باشم. البته که دارم. برنامهی من توی روزهای مرخصی، خونه موندن و تا هروقت خواستن خوابیدن و با آرامش صبحانه خوردن و گردگیری اتاق و فیلم آموزشی دیدن و موسیقی گوش کردن و چشمها رو بستن و فکر کردنه. فکرهایی که اغلب اعصابم رو یا خرد میکنند یا ترمیم. امروز هم تا به این لحظه همین کارها رو کردم و چیزی که برام عجیبه اینه که... اینه که قبلا این کارها من رو خوشحال میکردن و خستگیم رو دَر، ولی امروز خیلی کارساز نبودن و حوصلهم رو سر بردن. مثل اینکه باید کمکم بپذیرم که پزشکی و بیمارستان، بالاخره اثرش رو روی من گذاشته و من از پوستهی درونگرای خودم بیرون اومدم و دیگه نه از تنهایی، بلکه از معاشرت_ و چه بسا سر و کله زدن_ با آدمها لذت میبرم.
قبلتر ها همینکه یک لیوان چایی رو در آرامش بخورم، یکی از بزرگترین تفریحاتم بود ولی الان دلم برای سردردِ ناشی از ساعتها چایی نخوردن و تلف شدن از تشنگی حین کار، تنگ شده.
حتی برای خواب منقطع شبهای کشیک، برای اون لحظه از کشیک قبلی که ساعت سه صبح، کاپشن پوشیده به سمت بخش راه میرفتم و دونههای برف آروم روی خزهای کرمی رنگ کلاه کاپشنم مینشستن و توی دلم خدا خدا میکردم که مریض اورژانسیای که به سمتش میرم رو بلد باشم و موارد غیرطبیعیش رو تشخیص بدم، تنگ شده. همون تلفیق حسِ امید و ترسی که قاطی پاتی شده بود، ترسی که بیدار نگهم میداشت و خستگیای که چشمهام رو میبست، سوز و سرمای بیرون و گرمای داخل کاپشن، زل زدن به اولین برف زمستونی این شهر و همزمان با فکر و خیال کردن درمورد مریض اورژانسی، به این فکر کردن که، برف بعدی که بیاد، من کجام؟ هستم اصلا؟... هوممم... پس یک نفس عمیق و جلو رفتن.
3 102
ولی این تراژدی یک قسمت دیگر هم دارد:))
همان دیروز و دقایقی بعد از اینکه ساک را به دکتر فلانی دادم، سریع از اتاق بیرون رفت تا از بیمار حسابی به خاطر لطفش تشکر کند، ولی بیمارمان رفته بود و دکتر فلانی از من خواست که شماره تلفنش را پیدا کنم تا از او تشکر کند. من هم از سیستم اسم و شماره بیمار را پیدا کردم و تحویلش دادم و او هم حوالی عصر، با بیمار تماس گرفت و از او تشکر کرد. بعد به من گفت مطمئنی مریضه همون مریض بود؟ آره در جریان کادو بود ولی وقتی من ازش تشکر کردم انگار یه حالی بود! اولش گفتم بگذار یک بار دیگر برای ساک عزیزم تلاش کنم و بگویم "آره به خاطر اینکه من سونو کرده بودمش و حسابی هم ازش تشکر کردم" و ولی باز هم گفتم نه، درست نیست. صرفا قسمت دوم حرفم را گفتم " شاید به خاطر اینکه من خیلی ازش تشکر کردم" و او هم قبول کرد.
اما صبح امروز در حالی که من در حال سونوگرافی بودم یک نفر زنگ زده بود بخش و گفته بود از بیمارهاست و با من کار دارد و منشی هم گفته بود دستم بند است_چون در حالت عادی هم تلفنی با بیماران صحبت نمیکنیم_ و اگه کار مهمی داره بگه که بهم بگه و اون هم گفته بود "به خانم دکتر بگین اون خوراکیا مال خودت بود ها"
و منشی در حالی که گیج شده بود، عین جمله بیمار را با بهت بهم گفت و من؟ من از اینهمه پیگیری و محبت و عشق این آدم خندیدم و ناخودآگاه گفتم عزیزم! آره میدونم... و برای اینکه موضوع سریع جمع شود و یه وقت دکتر فلانی بو نبرد و از سوتفاهمی که دچارش شده بود احساس شرمندگی نکند، بلافاصله گفتم خب مریض بعدی کیه اسمش رو صدا بزنیم؟
3 102
از شیرینیای که چشیدم، و آبغورهای که نچشیدم!
دیروز مرد مسنی که گویا چند روز پیش در بیمارستان ما سونوگرافی شده بود، صبح علیالطلوع آمده بود بخش و برگهی سونوگرافیاش را نشان مسئول پذیرش داده بود و پرسیده بود: دکتری که من را سونو کرده کدام یکی از اینهاست؟
پای برگههای سونوگرافی ما هم، هم اسم و مهر استاد میخورد، هم سال بالا و هم ما سال یکیها. مسئول پذیرش هم نگاهی انداخته و اسم رزیدنت سال بالا _مثلا دکتر فلانی_ را گفته، شاید به خاطر اینکه فکر میکرده مرد مسن دوستداشتنی قصهی ما برای دعوا آمده است؟ یا نمیدانم، شاید فکر میکرده واقعا سونوگرافیاش را سال بالا انجام داده.
خلاصه، مرد مسن دوستداشتنی قصهی ما یک مرحله جلوتر میآید و از منشی سونوگرافی میپرسد دکتر فلانی کجاست؟ برایش کادو گردو و کشمش آوردهام! و او هم میگوید امروز دکتر فلانی در بخش سیتی اسکن است و او باید در سالن منتظرش بماند.
یکیدو ساعت بعد که من در سالن و بین بخش سونوگرافی در رفت و آمد بودم، مرد مسن گوگولی جلویم را گرفت و برگهی سونوگرافی را نشانم داد و گفت: ببخشید شما من را سونو کردهاید؟ نگاهی به برگه انداختم دیدم اسم من هست. قلبم ریخت. یک نگاه کلی به متنش انداختم ببینم نکند اشتباه فاحشی، مورد مشکوکی، تشخیص خاصی نوشتهام یا نه. دیدم پاک پاک است و یک سونوگرافی نرمال و کاملا معمولی است. گفتم بله باباجان. لبخند زد و ساک سفید نسبتا سنگینی را جلو آورد و گفت این برای شماست! من شوکه شده، یک نگاهی به داخل ساک انداختم و چشمم به گردو و بطری نوشابهی فانتایی که با نوشیدنی قرمزی پرشده بود افتادم و گفتم برای من؟ چشمهایش اشکی شد و گفت به خاطر رفتار و برخورد مناسبتون، اون روز خیلی زحمت کشیدید. ساک را از دستش گرفتم و از سنگینی محبتش قلبم گرم شد. داغ کرده بودم و پاهایم مال خودم نبود. باقی افرادی که در سالن نشسته بودند هم انگار از این صحنه متاثر شده بودند. شنیدم یکی از خانمهای مسن گفت "آخی عزیزم خدا خیرش بده." از مرد مسن دوستداشتنی حسابی تشکر کردم که به زحمت افتاده و به او گفتم وظیفهام را انجام دادم و از توجه و لطفش ممنونم. یکنگاهی هم به داخل ساک انداختم، بستهبندی گردو و کشمش و یک ظرف عسل_احتمالا_ و یک رول لواشک خانگی و یک بطری نوشابهی فانتای پرشده با آبغوره_احتمالا_ و در حالی که قلبم از این اتفاق به تاپ تاپ افتاده بود وارد اتاق سونوگرافی شدم و توی ذهنم بود که همانجا از گردوها و کشمشها به بچهها تعارف کنم و با هم بخوریم که دیدم دکتر فلانی هم داخل اتاق است و منشی به یکباره رو به او گفت: "عه آقاهه رفت؟ از صبح منتظرت بود دکتر فلانی! واست گردو و کشمش آورده" بعد خندید. و من.... یک لحظه در دوراهی اینکه بگویم "نه... برای من آورده بود" یا نگویم ماندم و بعد دیدم نه، ارزش ندارد که دیگران فکر کنند دارم کادوی دکتر فلانی را مال خودم میکنم و عزت نفسم را به ساک قشنگم ترجیح دادم و ساک را با لبخند بغضآلودی تحویل دکتر فلانی دادم و او هم حسابی خوشحال شد. آخ ساک قشنگی که برایم خیلی ارزش داشت... برای منی که در روزهای انتخاب رشته و روزهای بعد قبولی همه ترساندنم که تو با این علاقهات به تعامل با مریضها عجب تصمیم عجیبی گرفتی که رفتی رادیو! هیچ میدانستی که کسی تو را دکتر خودش نمیداند؟ هیچ میدانستی که هیچکس اسم تو را به عنوان نام دکترش به کسی نمیگوید و متوجه تاثیری که تو در زندگیاش گذاشتی نمیشود؟ برای من این رفتار خیلی ارزش داشت. اینکه یک نفر برگهی سونوگرافیام را در دست بگیرد و پرس و جو کند که اسم دکترش چه بوده.
من طعم شیرین عسل و ترش آبغوره و ملس لواشک آن ساک سفید دوست داشتنی را نچشیدم و هرگز هم نخواهم چشید، ولی این شیرینی و ترشی و ملسی احتمالا یکی از دوستداشتنیترین و به یادماندنیترین طعمهای عمرم باشد...
3 102
[من دربارهی تو به آنها نگفتهام
اما تو را دیدهاند که در چشمانم شنا میکنی؛
من دربارهی تو به آنها نگفتهام
اما تو را در کلماتم دیدهاند
عطر عشق،
نمیتواند پنهان بماند...
نزار قبانی]
3 102
به مناسبت اتمام چهارمین ماه رزیدنتی چند تا عکس کنار هم استوری کرده بودم، یکی از بچههای دوارن عمومی ریپلای زده بود و پرسیده بود حالت چه طوره؟ رزیدنتی چه طوره؟ رادیو چه طوره؟ و من هم واسش وویس گرفته بودم و توضیح داده بودم. الان جواب داده که فلانی! من اصلا نفهمیدم چی گفتی، چون همه حواسم به این بود که صدات هیچوقت انقدر شاداب نبوده که الان! و همین برام کافیه!
جا خوردم. فکرش رو نمیکردم. فکر میکردم مثل وزنم که کم شده، پوستم که به خاطر بدخوابیها خشک شده و اتاقم که درهم و برهم شده، لابد زندگیم هم همینجوریه، ولی اگه منصف باشیم انگاری نیست و من، با همهی اینها، حالم خوبه.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، به روزهای عجیب و غریب بلاتکلیفی، به حس بودن در جایی که بهش احساس تعلق خاطر نداری، به امیدوار بودن توی روزهای ناامیدی، به کرنومتر زدن تو روزهای سیاه و غمبار، به توی کتابخونهها جا خوش کردن و کمردرد شدن و روی میز سفتشون با عذاب وجدان به خواب رفتن، به فروخوردن بغضهایی که نمیدونستی از کدوم جهنمی میان، به امیدوار بودن و ادامه دادن و ادامه دادن و ادامه دادن، وقتی به اینها فکر میکنم، به همهی صد و خردهای نامهای که برای آینده و به امید آینده نوشتم... میبینم که الان همون نقطه است، همون جایی که باید، همون پایان شبهای سیاه، همون سحرگاه وعدهدادهشده در شعرهای حافظ، همون شادابیِ پنهانِ تویِ صدا... و خدا رو شکر...
3 102
استاد داشت برای پیرزن مسنی که از درد به خود میپیچید، کتتر نفروستومی میگذاشت و من در حالیکه از ابهتش، سعی میکردم حتی صدای نفس کشیدنم هم در نیاید، رو به رویش ایستاده بودم و وسایل مورد نیازش را یکی پس از دیگری به دستش میدادم. تلفیق صدای موسیقی سنتی دلنوازی که از گوشی استاد پخش میشد، با صحنهی ورود سوزن بلند و باریک به پهلوی بیمار و خروج چرک و خون همزمان، صحنهی متضاد به یادماندنیای را در ذهنم ثبت میکرد.
غرق در لحظه بودم که استاد بی هوا خواند: "دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را " و بعد نیمنگاهی به من انداخت. دستپاچه و باذوق لبخند زدم. استاد پرسید اهل شعر هستی؟
میخواستم بگویم بله استاد، کجایش را دیدین، قهرمان مشاعرهی مدرسه بودم. بعد دیدم نه این جواب احتمالا خیلی پرروبازی است. گفتم پس بگذار بگویم بله استاد، از مریدان حافظم اتفاقا. دیدم این هم یه کم زیاده رویاست. گفتم پس بگذار ادامهش را بخوانم، مودبانه و فروتنانه: دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا... اما از این هم خجالت کشیدم. از اینکه بعدش جلوی استاد ادامه دهم "باشد که باز بینیم دیدار آشنا را"، خجالت کشیدم. زمان داشت میگذشت و سکوت طولانیام داشت مسخره به نظر میرسید. جواب دادم "بله استاد" و مکالمه تمام شد.
و با خود فکر کردم،
گاهی چه غریبانه، با تمام احساسات و افکارم، در جوابهای کوتاهی خلاصه شدم و کسی نفهمید...
3 102
چند روز پیش رزیدنت جراحی بهم زنگ زد که خانم دکتر، سال بالام بهم گفته اگه ریپورت فلان مریض رو تا نیم ساعت دیگه ازتون بگیرم، پنجشنبه منو آف میکنه! تو رو خدا اگه میشه این ریپورت رو پیگیری کنین من آف شم!
تا حالا چند بار توی اورژانس با حالت خستگی و بیحالی دیده بودمش، و همیشه هم تا جای ممکن سعی کردم هواشونو داشته باشم چون از طرف سال بالاییهاشون خیلی تحت فشارن. ریپورت رو پیگیری کردم و جوابش حاضر شد و این بندهخدا هم واقعا آف شد:)) و زنگ زد تشکر کرد.
دیروز چیفمون یه بارکی مهربونیش گل کرد و گفت فردا از هر لول یک نفر آف بشه و قرعهی فال به من دیوانه افتاد:)) و امروز، آف شدم. الانم پست کشیک هندزفری به گوش دارم موسیقیهای رندوم رادیو آوا گوش میدم و به سمت خونه پرواز میکنم و فریاد سر میدهم درود بر کارما! درود بر اثر جذب! درود بر تو نیکی میکن و در دجله انداز! درود بر کائنات و خدواندا! شکرت:))
3 102
هشتم دی ماه چهارصد و سه
مریضای اورژانس بالاخره تموم شدن و توی آخرین تماسم به اورژانس با خواهش گفتم "بچهها خداییش دیگه تا صبح مریض نفرستین سونو" و اونا هم خندیدن و گفتن باشه. از این باشههای الکی. اومدم پاویون و دستامو شستم ولو شدم رو تخت زهوار دررفتهی پاویون و یادم افتاد با خودم انار دون شده آورده بودم و نخوردم. بلند شدم و ظرف انارم رو از تو کیفم درآوردم، یادم نمیاومد قاشم رو کجا گذاشتم، پس برگشتم تو تخت و همینجوری با دست، مشتمشت انار دون شده برداشتم و خوردم و به این فکر کردم که اگه تا حالا پنج نفر توی دنیا ساعت یک ربع به پنج صبح انار دون شده با دست خورده باشن، من الان احتمالا ششمیشونم. اون پنجتا هم باور کنین رزیدنتهای رشتههای دیگه ان. وگرنه آدم عاقل رو چه به این کارها.
3 102
درک معنای بزرگسالی فقط اونجایی که،
امروز یکی از پرسنل رادیولوژی بچه مدرسهایش رو با خودش آورده بود بیمارستان، و من واسه بچههه شده بودم اون خالهای که همکار مامانشه و سر به سرش میذاره!
و این در حالیه که
همین چند وقت پیش بود که من خودم میرفتم محل کار مامانم، و رو برگههای روی میز همکارهاش نقاشی میکشیدم
3 102
ساعت حدودای سه صبح بود، خانم باردار ده هفته اومده بود با درد شکم، تنظیمات دستگاه رو گذاشتم روی ضربان قلب جنین، پوینترش رو گذاشتم روی یه نقطهی سیاه تاپتاپکننده وسط یه جنین بند انگشتی، و صدای قلبش پیچید: توپ توپ توپ توپ
گفتم تا حالا صدای قلبش رو شنیده بودی؟
انگار که تازه متوجه شده باشه، دستش رو گذاشت روی دهنش و به پهنای صورتش شیرین خندید...
3 102
خودت را در آینهها دیدهای؟
من به تازگی خودم را در آینهای دیدهم. در آینهی تار پر از لک آسانسور بیمارستان، وقتی که دکمهی طبقهی سوم را به مقصد آیسیو فشار دادم، با دخترکی سفیدپوش در آینه چشم به چشم شدم. چند ثانیهای نگاهش کردم. مثل همیشه، دونده ولی آرام بود. دختری که همیشه در حال دویدن است، حتی وقتی رزیدنت رشتهای به اصطلاح آرام باشد، به سمت اورژانس میدود، به سمت بخش سونوگرافی تندتند گام برمیدارد، صبحها مسیر پیادهروی تا بیمارستان را با مسیر دوی استقامت اشتباه میگیرد، انگار همیشه گنجشکی توی قلبش انقدر تند تند بال میزند که به دویدن واداراش میکند، با چشمهایی گود افتاده از شیفت روز قبل، صورت نسبتا رنگپریده ناشی از اکتفای صبحانه به چایشیرین و چشمهایی... چشمهایی آرام لابد. آرام و راضی. یا آرام و راضی و قانع. شاید هم آرام و راضی و قانع و خسته. و گاهی هم آرام و راضی و قانع و خسته، با تهسویی از یک برق قدیمی. یک کورسوی روشن در سیاهی چشمانش که گرچه گاهی خاموش میشود، اما در اغلب اوقات سوسو زنان وجود دارد و هروقت که به آینه نگاه میکند، بیشتر از گودی و سیاهی دور چشم، یا جوش تازه درآمده روی پیشانی، دنبال آن میگردد، یک جور مثل چک هرروزهی علایم حیاتی، پس از هشتاد و چهار روز زندگی در بیمارستان، در میان مرگ و زندگی، اشک شوق و اشک از سر غم، همدردی و همدلی با آدمهای غریبه، گریستن با مادر دلشکستهی مبتلا به بیماری صعبالعلاج، یا ذوق کردن با دیدن بارداری زنی جوان و مهربان، و فورخوردن بغضهای بسیار، بعد از شنیدن داستانها و غمهای زندگی آدمهای رهگذری که دورهی کوتاهی از زندگیمان بهم گره میخورد و همدیگر را در اتاق تاریک سونوگرافی ملاقات میکنیم و بعد، هر یک به مسیر خود ادامه میدهیم، مسیری به نام زندگی...
