مرهمانه|فصل چهارم
Open in Telegram
برشهای کوتاهی از یک زندگی. زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:) . . . *چیزهایی هست که نمیدانی!* . . .
Show more3 102
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-330 days
Posts Archive
3 102
دم سال تحویلی دچار فوران احساسات شدم!
صبح ساعت هفت که داشتم میاومدم بیمارستان، شهر خلوت و راز آلود بود. نم بارون زده بود و هوا تازه بود و بهاری. هیچکس تو خیابون نبود. انگار تنها بازماندهی برخورد شهاب سنگ به زمین باشی. تا چشم کار میکرد سکوت بود و تنهایی و خلوتی. انقدر خلوت بود که یه لحظه ترسیدم. دور و اطراف رو نگاه میکردم که یه دفعه کسی خفتم نکنه! ولی حتی انگار عمودزدها هم رفته بودن تعطیلات.
اسنپ گرفتم و راننده، آقای مسنی بود. سال نو رو پیشاپیش بهم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی خیر کردیم. با خودم گفتم آقای مسنی که صبح سال نو هم میاد اسنپ کار کنه، یا خیلی تنهاست، یا پول لازم. آخرای مسیر و موقع رسیدن، به سرم زد یه مقدار دیگه پول واسش واریز کنم. دلم میخواست بهش نشون بدم که ببین من حواسم بود وقتی هیچکس تو شهر نبود، تو در حال کار کردن بودی. پیادهشدنی بهش گفتم "یه مبلغ ناچیزی رو به عنوان عیدی براتون واریز کردم" و تشکر کرد و پیاده شدم.
روپوشم رو پوشیدم و رفتم بخش. دو تا منشیهامون رو دیدم و باهم سلام علیک و روبوسی سال نو کردیم. یه کمی حرف زدیم و خندیدیم و کمکم سر و کلهی مریضا پیدا شد. مشغول سونوگرافی شدم تا همین نیم ساعت پیش.
نیم ساعت قبل زنگ زدم خونه. مامان گوشی رو برداشت و بهش گفتم خوب تخت خوابیده بودینا و خندید. قراره برای سال تحویل بیان بیمارستان پیشم و کنار سفره هفت سین بیمارستان سال رو تحویل کنیم. اینم یه جورشه دیگه. من که ته دلم خوشحالم هستم. یه تحویل سال جدید و متفاوت از سالهای قبلیمه. حالا یه داستان جدید دارم که برای نوههام تعریف کنم " سالی که رزیدنت سال یک بودم، کبیسه بود. انقدر دختر لوسی بودم که مامان و بابا و برادرم رو کشوندم بیمارستان تا سال تحویل کنار هم باشیم. یادش به خیر!"
چند دقیقه قبل سرشیفت اورژانس زنگ زد که مریض بفرستم بیاد؟ گفتم آره بفرستین. گفت الان یه کم کار داره، واسه ساعت دوازده حاضر میشه که بیاد. بعد خندید و ادامه داد فکر کنم سال تحویل سر سونو باشی خانم دکتر! خندیدم و گفتم وای نه تو رو خدا بچهها، مامانم اینا دارن میان پیشم. پرسید جدا؟ گفتم آره به خدا. گفت باشه پس، مریض رو میفرستم بخش، سونوش بمونه واسه سال بعد. ازش تشکر کردم و پیشاپیش سال نو رو به هم تبریک گفتیم.
گمونم هیچکس تو پاویون نیست. نمیدونم پس یعنی بچههای داخلی و جراحی و بیهوشی کجان. تنها نشستم منتظر تحویل سال. سال چهارصد و سه سال خوبی برای من بود. خیلی سخت شروع شد، خیلی خیلی سخت، ولی شیرین و دوستداشتنی تموم شد. از تصور اینکه یک ساعت دیگه سال عوض شده، دچار فوران احساسات میشم. هیچوقت تا حالا انقدد نسبت به سال نو، جوگیر نشده بودم. دو تا سال تحویل قبلی رو که اصلا خواب بودم. ولی چهارصد و چهار، برام نوید اتفاقات جدید و تجربههای جدید رو داره. واسه همینه ته دلم واسش ذوق دارم. ذوق و ترس. مثل لحظهای که سوار ترن هوایی شدی و هنوز حرکت نکرده. به مسیر پیچ در پیچ مبهم رو به روت نگاه میکنی، قلبت محکم میکوبه، میگی یا خدا یعنی من قراره با سرعت از این راهها رد بشم؟ و همزمان ترسیدی و ذوق داری. من الان همچین حسی دارم. اول مسیر ترن چهارصد و چهار نشستم. امیدوارم فراز و نشیبهاش برام درس داشته باشه و تجربه، نه زخم و آسیب. امیدوارم منعطف باشم، منعطف و شاکر و صبور و امیدوار و سازنده.
3 102
"چند کیلومتر آن طرفتر"
پارسال
یکی از ذوقهای خفیف و طفلکانهی پارسالم که برای دستیاری درس میخواندم، این بود که جوری برنامهریزی کنم که مطالعهی درس "چشم" بیفتد به شب چهارشنبهسوری. چرا؟ چون چهارشنبهسوریها اورژانس چشم غلغله میشود و من هم که همیشهی خدا سرم درد میکند برای دردسر. سودای چشمپزشک شدن در سر داشتم و حرفش را پیش کسی نمیزدم. مطالعهی درس چشم را از قصد انداخته بودم به شب چهارشنبهسوری، بلکه سال بعد در شب چهارشنبهسوری رزیدنت چشم کشیکی باشم در بیمارستان چشمپزشکی شهر و پوستم تا صبح کنده شود ولی از ته دل راضی باشم و ذوق کنم. از این خرافاتیبازیهای دلخوشکنانه که در خستگیها بهشان چنگ میاندازی.
امسال
برنامهی کشیکهای عیدمان که مشخص شد، یکی از بچهها پرسید کی چهارشنبهسوری فلان بیمارستان(از بیمارستانهای مرکز ترومای شهر) کشیکه؟ با بیتفاوتی برنامه را نگاه کردم و دیدم اسم من جلوی تاریخ بیست و هشت اسفند خودنمایی میکند و همانجا دلم هری ریخت. حتی خواستم بروم به نماینده غر بزنم که نمیشود که من هم چهارشنبهسوری باشم هم شب عید. ولی یک لحظه، یاد آرزوی سال قبلم افتادم. یاد دلخوشی معصومانهی روزهای سختم. یاد اینکه دلم میخواست چشمپزشک شوم، و شب چهارشنبهسوری کشیک بایستم و از دیدن مریضها متعدد چشمپزشکی ذوق کنم. اما این روزها، هرروز صبح از کنار درمانگاه چشم عبور میکنم و لبخندی میزنم و خدا را به خاطر تغییر انتخاب رشتهی لحظه آخریم شکر میکنم و وارد بخش رادیولوژی میشوم.
امشب
اگر از من بپرسی به نظرت آرزوی چهارشنبهسوری سال گذشتهات برآورده شده یا نه؟ با قطعیت میگویم بله. اگرچه در ظاهر اصلا اینطور به نظر نمیرسد. آدم با خودش میگوید چشم کجا و رادیو کجا. ولی درواقع، من آرزو کرده بودم جایی باشم که اگر هم قرار است پوستم کنده شود، راضی باشم و خوشحال. در آینهی سفره هفتسین بیمارستان که عکس میاندازم، زیر چشمانم گود افتاده باشد و پوستم کدر باشد، اما یک چیزی ته قلبم بگوید که جای درستی هستی. حتی اگر به ظاهر این بیمارستان، چند کیلومتر آنطرفتر از بیمارستان چشم باشد و من صدها کیلومتر دورتر از چشم.
که گاهی خداوند، آرزوی تو را چند کیلومتر آنطرفتر از چیزی که فکرش را میکردی قرار میدهد و تو را به آنجا میکشاند.
تا حواست باشد، هیچوقت از خدا طلب یک نقطه و یک مکان را نکنی، تو از او "حال خوب " بخواهی و اعتماد کنی هر نقطه که خودش خواست تو را نگاه دارد. حتی نقطهای چند کیلومتر آنسوتر از جایی که فکرش را میکردی. که مهم، آنجاست که دل آرام گیرد...
3 102
لقمهی غذای مندرآوردی سحری بیمارستان رو با بغض قورت میدم به این فکر میکنم که مامانا راست میگفتن "آدمی که گرسنه باشه، سنگ هم میخوره"
3 102
حالا که از صبح در این کشیک همراه من بودین، بذارین سر سحری و حالا که مریضا بالاخره تموم شدن و در حالی که به جای خوابیدن، دارم وقتکشی میکنم تا اذون صبح بشه بعد بخوابم، این داستان رو هم تعریف کنم که، حدودا یازده سال قبل، پزشک متخصص سرطانی مقالهای منتشر میکنه تحت عنوان
"will he hold your purse?" ،
که توش میاد از یه نکته فوق طلایی در انتخاب همسر و یار عاطفی حرف میزنه، میگه آیا اون کسی که انتخاب میکنی، یه روزی پشت در اتاق دکتر (اینجا به ویژه منظور اتاق شیمیدرمانی کنسره) منتظرت میمونه و کیفت رو واست نگه میداره؟
من میخوام بگم اللهاکبر از این ویژگی ظریفتر از مو! چرا که خودم بارها و بارها رفتار آقایون رو وقتی که همسرشون درد داره، یا داره سونوگرافی میشه رو زیرنظر گرفتم. مثالش همین دو تا خانم جوونی که پیش پای شما سونوگرافی شکم به خاطر درد شکم داشتن. یکسری از همسرها انقدر بیخیالند که پشت در، سرشون تو گوشیه و خیلی به خودشون زحمت بدن، بعد از اینکه همسرشون با سختی و تنهایی از تخت پایین اومد و روی ویلچرش نشست با بیخیالی میپرسن: خب چی شد؟ و حالت چشماشون داد میزنه حتی جواب همسرشون واسشون اهمیت نداره و صرفا یه چیزی پرسیدن که پرسیده باشن.
و یه سریها که دیگه گوی سبقت رو از اینها هم ربودن و به همسرشون که در حال درد کشیدنه تشر میزنن که ای بابا! حالا مگه چی شده! آروم باش دیگه!
و اما دستهی دیگری هم در این وانفسا وجود داره و اون هم کسایی هستن که پشت در، متین و صبور و نگران منتظر میمونن، بعد سونوگرافی شخصا باز میان از وضعیت همسرشون سوال میپرسن، کمکش میکنن که لباسش رو مرتب کنه و روی ویلچرش بشینه، و بعد درحالیکه واقعا سپاسگزاری از اینکه خدمتی به همسرشون شده توی چشمهاشونه، اتاق رو ترک میکنن.
این مقاله هم دقیقا در مورد همین موضوعه. میگه شما تصور کردین عشق، در روزهای خوش ابتدای آشناییه؟
نه، عشق پشت در اتاق دکتره! ببین کی پشت در اتاق دکتر، کیفت رو با نگرانی نگه میداره و منتظر برگشتنت میمونه! کی هر سری پشت در اتاق دکتر کیفت رو با مهربونی و صبر واست نگه میداره. بله... کجای کاری دیوونه!
3 102
در ادامهی کشیک امروز اتفاق افتاد:
داشتم سونوگرافی شکم یه مامانبزرگ هشتاد سالهی ما فوق گوگولی رو انجام میدادم، حین سونو به دخترش گفت: دعا بخون فوت کن سمت شکمم تا خوب بشم! به خاطر حاج بابات میگم، اون مظلومه، من چیزیم بشه اون خیلی اذیت میشه!
این رو تعریف کردم که در این شبهای عزیز، همه یک دور از ته دل، چنین عشقی رو توی زندگی آرزو کنیم( و صد البته بسازیم.) حیفه به خدا. پس فردا هشتاد سالمون میشه و درد شکم میگیریم و حین سونو، یهو به خودمون میایم میبینیم هیچکسی نیست که به خاطرش از دخترمون بخوایم دعا بخونه فوت کنه سمت شکممون تا خوب بشیم...
3 102
امروز ساعت شش و سی دقیقه صدای ضعیف آلارم گوشیم دراومد. گوشیم در فاصلهی پنج سانتی از بالشتم تکونهای ریز میخورد و خبر از شروع صبح بیست و ششم اسفند رو میداد. آه خدایا، باید بیدار میشدم در حالیکه حس میکردم پلکهام یک وزنهی صد و بیست کیلوییان که باید بلندشون کنم. تقریبا یک ساعت بود که بعد از خوردن سحری خوابیده بودم و این خوابیدن، بدتر باعث سردردم شده بود. اما اینها همه بهانه بود، نای بلند شدن نداشتم. امروز اولین کشیک از ماراتن کشیکهای عیدم بود و حسابی ازش میترسیدم. یک بیمارستان شلوغ و یک رزیدنت سال یک دست تنها. سرم رو توی بالشت فرو کردم و به این فکر کردم که دلم میخواد تا دنیا دنیاست بخوابم. دلم نمیخواد برم بیمارستان، دلم نمیخواد کشیک رو تحویل بگیرم، دلم میخواد پتو رو بکشم سرم و بخوابم، جوری که انگار سالهاست نخوابیدم. آلارم دوم به صدا دراومد. شب قبل خواب به این فکر کرده بودم که احتمالا صبح، با اولین آلارم قرار نیست از جا بلند شم. ناامیدانه به صفحه گوشی و ساعت زل زدم. هرجور حساب میکردم دیگه نمیشد بیشتر از این توی تخت بمونم و تنم رو مثل یک وزنهی دویست و بیست کیلویی کشون کشون از جا بلند کردم و به بیمارستان رسوندم. با خودم گفتم میریم پاویون یه ساعتی میخوابیم و حالا اگه خواستیم، یه کمی هم گریه میکنیم. اما از همون لحظهی تحویل کشیک، زنگها و مریضها شروع شدن. غرق شدم لابهلای کار و مریضها و دنیای سیاه و سفید سونوگرافی. مادرای باردار، مریضهای کنسری، درد شکمیها، پاهای ورمکرده و سونو پشت سونو بود که اومد و رفت. یکی از مریضها گفت من تا حالا چند بار سونو شده بودم ولی هیچکس قد شما با دقت انجام نداده بود و من خندیدم، نه به خاطر اینکه تعریفش رو به خودم گرفته باشم، به خاطر اینکه میخواستم بگم کاش میدونست یه رزیدنت سال یکی هستم و دلیل دقتم، کمتجربگیمه. ولی خب دروغ چرا، در همین حد هم کیف داد. یکی از مریضا درحالیکه خودش داشت درد میکشید با غصه میگفت که کاش این کشور قدر شما رو بدونه! شما جوونا خیلی حیفید و یه جور دیگه نازنازیم کرد. ضربان قلب سرسوزنی یه جنین هفت هفتهای رو به مامان جوونش نشون دادم و به قول خودش عید رو واسش شروع کردم. منشیمون ازم پرسید چه روزای دیگهای شیفتم و بعد از اینکه فهمید شیفتهای بیشتری با هم داریم گفت ایول! خیلی خوشحالم! و یه هندونهی دیگه زیربغلم گذاشت. یه سونویی که شک داشتم رو واسه سال بالا فرستادم و گفتم فلان چیزه؟ و تایید کرد و گفت آفرین که حواست بهش بود. برای سونوگرافی پرتابل رفتم آیسیو و هدنرسش در یک اتفاق محیرالعقول ازم تشکر کرد که به موقع رفتم و معطلشون نکردم. بعد هم که تایم افطار شد و درسته افطاری بیمارستان چنگی به دل نمیزد، ولی یه کم گلوکوز به مغزم رسید و فهمیدم، احتمالا بیشتر گرسنه بودم تا خسته.
من امروز یک بندهی نظر کردهی خدا بودم که توسط اطرافیان با محبتهای کوچیکشون نازنازی شدم و ناراحتیم از دلم رفت. اصلا وقتی عصری به پاویون رسیدم یادم نمیومد صبح چرا میخواستم گریه کنم. دنیا همیشه انقدر با آدم مهربون نیست و گاهی همون روزا که از همه بیحوصلهتری، بدترین و گندترین آدمها هم سر راهت قرار میگیرن. ولی بیست و شش اسفند، اولین کشیک عید رزیدنتی سال یکی، با من مهربون بود و این رو دوست داشتم با شمایی که وفادارانه، حتی وقتی نمینویسم و بیحوصله هستم هم اینجایید، به اشتراک بذارم.
دوستدار شما، ادمین کانالی که چند روز پیش تولد شش سالگی کانالش بود...❤️
3 102
چند دقیقه پیش زنگ زدن که مریض داریم، رفتم بخش دیدم سال بالامون هم اونجاست، گفت "تو این هوا با یه لایه روپوش اومدی بخش؟ گفتم بذار بهش بگم هوا سرده ها، ولی گفتم خودش عقلش میرسه دیگه، ولی مثل اینکه نمیرسه!":)))
ولی جدی از کسی که اولین روز ماه رمضون رو، تک و تنها تو پاویون، با سفرهای سادهتر از سفره افطاری امام علی افطار کرده، دیگه انتظار چه عقل و منطقی میره آخه سال بالایی عزیز. هعی:')))
3 102
امروز، وسطای روز که به خاطر شلوغی بخش حسابی کلافه بودم و از کمخوابی شب گذشته سردرد داشتم، حین سونوگرافی بودم که یکی از سال بالاها بهم گفت دکتر کارت تموم شد برو سالن، یکی از مریضا کارت داره! گفتم با من؟ گفت آره، دیروزم اومده بود پیدات نکرده بود. مریضم رو که تموم کردم، با تعجب و ترس در اتاق رو باز کردم و یه نگاه به سالن انداختم، مرد مسن گوگولیم روی صندلی نشسته بود و با دیدن من از جا بلند شد! یک ساک قهوهای دستش بود و کلاه بافتنی طوسیش رو روش گذاشته بود، سلام علیک کردیم و کلاه طوسیش رو از روی ساک برداشت و با دلخوری گفت چرا خوراکیاتو دادی به یکی دیگه اونسری؟ خندیدم و گفتم نه باباجان مهم لطف و محبت شما بود، ساک قهوهای رو سمتم گرفت و گفت اینو دیگه به کسی ندیا! مال خودته! اگه بازم ازشون خواستی به خودم بگو برات میارم! من غرق در شادی و خجالت به چشمهاش نگاه کردم، چشمهایی که رنگ دریا بودن و من تازه متوجه شده بودم!
با ساک قهوهایم وارد اتاق شدم، از گردوها و لواشکم به بچهها تعارف کردم و نفس عمیقی کشیدم و برای هزارمین بار بهم ثابت شد؛
چیزی که قسمت تو باشه، به تو میرسه! شاید دیرتر و دورتر، شاید بعد از کلی چرخیدن و تاب خوردن. ولی نهایتا از آنِ توعه...
3 102
از لحظه
سوم اسفندماه هزار و چهارصد و سه، ساعت ۲۳ و ده دقیقهی بامداد، کشیک تک نفرهی روز تعطیل، دما ۸ درجهی سانتیگراد، با احتمال شروع بارش باران از بیست دقیقهی دیگه طبق برنامهی هواشناسی، بیمارهام رو دیدم و بخش کلییره، روی یکی از سکوهای دنج بیمارستان نشستم، ماگ پر شده از چای دبش بخش رادیولوژی دم دستمه، از دور صدای زمخت حرکت دستگاههای موتورخونهی بیمارستان و راه رفتن آدمها و حرف زدن رزیدنتهای جراحی میاد، یه کم داره سردم میشه و من؟ نشستم هواتو نفس میکشم...
3 102
به استکانهای چای شستهشدهی واژگون قرار گرفته در سینی قسم؛
غصه هم میگذرد :)
3 102
زینالدین زیدانهایمان را با مِسی عوض نکنیم!
یکی از پرسنل بخشمان، پسربچه نه سالهای دارد که گاهی میان شلوغی بخش و کارها، از شیرینزبانیها و شیطنتهایش برایم تعریف میکند، جوری که من ندیده عاشق این پسربچه شده بودم. چند روز پیش برایم تعریف کرد که پسرش کلی کارت فوتبالی(از همینها که عکس فوتبالیستها را دارند و پسربچهها عاشقشان هستند و با آن بازی میکنند که من هنوز نفهمیدم مدل بازی چگونه است) خریده و بالاخره مِسی در بین کارتها درآمده، اما دیروز و در مدرسه، کارت مِسیاش را با زینالدین چی چی عوض کرده! و این را با افسوس و ناراحتی میگفت و حسی که یعنی سر پسرک بینوایش کلاه رفته است. خندیدم و گفتم با زینالدین زیدان عوض کرده؟ گفت آره آره همین! اصلا معلوم نیست کی هست! مسیش رو حیف کرد! باباش بهش گفت آخه پسر مسی رو دادی اونو گرفتی؟ رگ فوتبالیم گل کرد و گفتم نه اینجوری نگو! زیدان اسطوره است! و از قیافهش معلوم بود حرفم را قبول نکرده. اما من در دل، پسرکی که کارت مسی را با آنهمه شهرت و معروفیت میدهد و کارت زیدانِ از مد افتاده را میگیرد، حسابی تحسین کردم.
امروز پسرکش را همراه خودش به محل کارش آورده بود و نشسته بود ور دست ما. اولش کمی بدقلقی میکرد و خجالت میکشید. وقتی کمی نرم شد، رو کردم سمتش و گفتم شنیدم مسیات رو با زیدان عوض کردی! چشمهایش گرد شد و خجالت کشید و احساس ناامنی کرد که چرا این خالهی غریبه باید بداند من چه اشتباهی مرتکب شدم. سرش را فرو کرد توی گوشی. گفتم دمت گرم! آدم زیدان رو که به مسی نمیفروشه! سرش رو بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد و چیزی نگفت. دوست داشتم در ادامه بگویم که پسرک عزیزم، من به تو افتخار میکنم! تو کار درستی کردی، همه پسرهای نُه ساله که قرار نیست عاشق مسی و یا رونالدو باشند، تو میتوانی خودت باشی و دوستدار زیدان، بازیکن قدیمی و پا به سن گذاشته.
حقیقتش را بخواهی در زندگی زیدانهای زیادی هست که یک گوشه افتاده اند و کسی نگاهشان نمیکند، چون مطابق سلیقهی جمعی نیستند. چون مثل مِسی روی بورس نیستند. ولی تو از آنهایی باش که زیدانِ زندگیشان را انتخاب میکنند و پای انتخابشان میمانند. تو زیدانهای زندگیت را با مسی عوض نکن.
تمام قشنگی زندگی این است که آخرشب موقع خواب، بدانی همان کارتی که خودت انتخاب کردی و دوستش داری، زیر بالشت برای بازی و کلکل فردا با بچههای مدرسه جا خوش کرده است. بگذار مسی و رونالدوها سهم کسانی باشد که بلد نیستند خودشان انتخاب کنند...
3 102
سال بالاییها موقع سونوگرافی بچهها، برای اینکه بچه احساس آرامش و راحتی کنه، بهش اعضای بدنش رو نشون میدن و میگن نگاه این آبنباته رو! عه نگاه بستنیای که خورده بودی! و اینجوری اعتماد بچه رو جلب میکنن و باهاش دوست میشن.
ولی من اگه بچه کمی بزرگ باشه و متوجه باشه، بهش واضحا میگم این کلیهته! بعد میگه کلیه؟ میگم آره! نگاه اینم رگهاشه! بعد میگه رگهاش؟ میگم آره نگاه قرمز و آبی! میگه قرمز و آبییی؟ میگم آررههه هیچ فکرشو میکردییی؟ بعد بچه مات و شگفت زده به اطراف نگاه میکنه=))))
3 102
داشتم گالری گوشیم رو بالاپایین میکردم، رسیدم به یه اسکرین شات که احتمالا از یه استوری گرفتم، و الان نمیدونم نقل قول از کیه؛
ولی نوشته بود:
"با وجود هرآنچه که میگوییم و مینویسیم، حرفهایی در قلب باقی میماند که بزرگتر از آن است که گفته شود..."
و فکر کردم اگه یه روزی کتاب بنویسم،
این رو میذارم آخرین پاراگراف صفحهی آخرش...
3 102
کامنت برتر هفته:)))
چند روز دیگه داره میشه شش سال که با این اسم توی تلگرام مینویسم. اونوقت ممبری که طی این مدت دنبالم میکرده:
حالا خوبه اینجا همش از بیمارستان و کشیک و مریض حرف میزنم، آهنگ "گریه کن" رو باهاتون به اشتراک میذارم و بازم فضا فانه از نظرتون. خدایا شکرت:)))
3 102
دیدین میگن اگه میخوای از دست دعواکردنای مامانت در امان باشی، اون رو شریک جرم خودت کن؟
من میخواستم یه سریال طولانی رو شروع کنم و دیدم خب چی بهتر از عمل به این نصیحت؟ فلذا از قسمت اولش رو با مامانم دیدم و الان مامانم بیشتر از من وابستهی سریاله شده:)))
و هی از یک ساعت قبل داره میگه "آپاراتچی بیا قسمت بعدی رو بذار برامون"
فلذا فعلا شما از خبرهای جدید زندگیتون تعریف کنید، من برم یه سری به شریک جرمم بزنم و جرمم رو مرتکب بشم و برگردم:))
3 102
+4
میبینم که در کانال همساده درمورد این "چه خبر" گفتن من صحبت شده:))
اومدم بعد از مدتها این پُز رو بدم که؛
ماحصل شش سال نوشتن توی این فضا، برای من ممبرکانی بوده که از پشت همین ربات شیشهای تلگرامی، با هم حرف زدیم، همدیگه رو دلداری دادیم، استرس کنکور و آزمون وکالت و ارشد و نتایج المپیاد رو کشیدیم، برای قبولی اشک شوق ریختیم و برای ناکامیها گریه کردیم، برای جشن فارغ التحصیلی توی مشهد اسم نوشتیم، برای عقد کردن و عروسی کردنشون ذوق کردیم و از هم انرژی گرفتیم برای ادامه.
بات پیامرسان من، پره از پیامهای قولهای بچهها که قراره با خبر خوب برگردن و من وقتی بعد از مدتها میپرسم "چه خبر؟" منتظر همهی اونهام❤️
3 102
Repost from One Day,One Point
شما هم وقتی ازتون میپرسن چه خبر، میگین هیچی سلامتی. شما چهخبر؟
یا همیشه یه عالمه حرف برای زدن دارین و نمیشه متوقفتون کرد؟
