✍شعر نویس
Open in Telegram
برای یه حال خوب کنار هم باشیم♡ برای اومدن روزای قشنگ تر ◉‿◉ برای بهتر شدن حال هممون ❤️
Show more1 689
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-5730 days
Posts Archive
1 689
هر که شعر خوبی گفت
برایم بفرست
حتی
شعرهایی که عاشقان دیگرت
برای تو می گویند
می خواهم بدانم
دیگران که دچار تو می شوند
تا کجای شعر پیش می روند
تا کجای عشق
تا کجای جاده ای که من
در انتهای آن ایستاده ام
افشین یداللهی
1 689
غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
دیگران بیصاحب انگارند و تعمیرش کنند
| صائب تبریزی |
1 689
سلام صبح اول هفتتون بخیر.
دلم یه صبحانه اعلیحضرتی میخواد. انقدر گشنمه میتونم یه گاو درسته بخورم.🤦🏼♀️😄^^
1 689
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی؟
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی؟
#عطار
https://t.me/shernewis
1 689
دو خصم داده به هم دست و این فگار یکی
یکی تو دشمن جانیّ و روزگار یکی
به خون من دو زبردست، هم زبان شده اند
نگاه مست یکی، چشم میگسار یکی
دو فتنه گر به کمین دل رمیدهٔ ماست
کمند طره یکی، زلف تابدار یکی
یکی، دو کرده غمم را فریب وعدهٔ تو
بلای هجر یکی، درد انتظار یکی
نه در دلی و نه در دیدهٔ خراب مرا
ازین دو خانه، نیامد تو را به کار یکی
نیم به هجر تو تنها، دو همنشین دارم
دل شکسته یکی، جان بی قرار یکی
به عندلیب چمن نوبت فغان نرسد
حدیث جورت اگر گویم، از هزار یکی
کنون دو سلسله جنبان بود جنون مرا
خط عبیر شمیمت یکی، بهار یکی
خدنگ های تغافل خطا نمی گردد
ز شست غمزه ات، ای نازنین سوار، یکی
گدا و شاه به تنهایی از جهان رفتند
درین دیار، به یاری نشد دچار، یکی
به دهر، الفت و انصاف نیست یاران را
یکی حریف نشاط است و سوگوار، یکی
زگرد حادثه میدان روزگار پر است
خدا کند که برآید ازین غبار، یکی
ز بزم وصل، حزین این قدر خبر دارم
که بیخودانه، سرم داشت درکنار، یکی
| حزین لاهیجی |
1 689
یه خوراک لوبیا درست کردم و انقدر تند شده که وقتی میخورم از تمام سوراخهای بدنم آتش میزنه بیرون. حالا چرا آنقدر تندش کردم؟ چون هوا سرده میترسم سرما بخورم.😄
1 689
امروز کتاب سقوط آلبر کامو هستم. شیرجههای نرفته، گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا میگذارند.
1 689
من خیلی چیزا نمیدونم اما یه چیزی رو خوب یاد گرفتم. اونم اینه که: «نترسی بردی، بترسی باختی.»
1 689
هوا که قرمز میشد بابا میگفت برف تو راهه. دقیقترین پیشبینی هوا ساعت ۱۲ شب برای کانال پنج بود. بعد از اینکه اخبار میگفت برف تو راهه من تشکم رو توی هال پهن میکردم و هر چند دقیقه چک میکردم که برف شروع کرده یا نه. چی میدیدم؟ سایه درختهای توی حیاط و پرچین خونه. اما پشت پرچینها تیر برقی با چراغ زرد بود که میتونستم بفهمم برف داریم یا نداریم. اون زمانها پنج تا کانال داشتیم و عملاً بعد ساعت ۱۲ هیچی جز بسکتبال و مسابقات رالی پخش نمیکرد. برف که شروع به باریدن میکرد من خیالم راحت میشد و خوابم میبرد. شوق باریدن برف بود؟ تعطیلی فردا یا هرچی؛ زودتر از همه بیدارم میکرد و به تماشای سفیدی یک دست حیاط میشستم. گاهی کلاغی سلانه سلانه میومد و میرفت، گاهی هم سگ یا روباهی اما رد پاشون روی برفها میموند. کمی بعدتر که جرأت پیدا میکردم میرفتم و ردپاشون رو نگاه میکردم و آدم برفی میساختم. بعد هم که یک خواب کنار شوفاژ قدیمی و داغ خونه همهچیز رو برام دلچسبتر میکرد. امشب آسمون قرمزه اما میدونم برف نمیاد.
1 689
إذا شعرت بالحاجة إلى يد دافئة فأمسك بيدك الأخرى، فلن يُهزم شخصٌ يؤمن بنفسه...
«اگر که حس کردی به یک دستِ گرم نیاز داری دستِ دیگرت را بگیر
زیرا "شکست نمیخورد" کسی که به خودش ایمان دارد.»
•جبران خلیل جبران
