en
Feedback
✍شعر نویس

✍شعر نویس

Open in Telegram

برای یه حال خوب کنار هم باشیم⁦♡ برای اومدن روزای قشنگ تر ⁦◉⁠‿⁠◉⁩ برای بهتر شدن حال هممون ❤️

Show more
Buy Ad
1 689
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-5730 days
Posts Archive
هر که شعر خوبی گفت برایم بفرست حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت برای تو می گویند می خواهم بدانم دیگران که دچار تو می شوند تا کجای شعر پیش می روند تا کجای عشق تا کجای جاده ای که من در انتهای آن ایستاده ام افشین یداللهی

sticker.webp0.31 KB

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی‌صاحب انگارند و تعمیرش کنند | صائب تبریزی |

یه روز تونستیم صبح زود بیدارشیم ها بزن تو ذوقمون😄🤐

😄😄یه روز صبح بیدار شدیم ها

بلند شو بلند شو... خجالت بکَش🤭

صبح آدینه‌تون بخیر🫶🏼

سلام صبح اول هفتتون بخیر. دلم یه صبحانه اعلی‌حضرتی میخواد. انقدر گشنمه میتونم یه گاو درسته بخورم.🤦🏼‍♀️😄^^

شب که بگذرد، چیزهایی بیشتری را فراموش خواهم کرد.

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی؟ دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی؟ #عطار https://t.me/shernewis

ريميكس پنجشنبه 🤌🏻

دو خصم داده به هم دست و این فگار یکی یکی تو دشمن جانیّ و روزگار یکی به خون من دو زبردست، هم زبان شده اند نگاه مست یکی، چشم میگسار یکی دو فتنه گر به کمین دل رمیدهٔ ماست کمند طره یکی، زلف تابدار یکی یکی، دو کرده غمم را فریب وعدهٔ تو بلای هجر یکی، درد انتظار یکی نه در دلی و نه در دیدهٔ خراب مرا ازین دو خانه، نیامد تو را به کار یکی نیم به هجر تو تنها، دو همنشین دارم دل شکسته یکی، جان بی قرار یکی به عندلیب چمن نوبت فغان نرسد حدیث جورت اگر گویم، از هزار یکی کنون دو سلسله جنبان بود جنون مرا خط عبیر شمیمت یکی، بهار یکی خدنگ های تغافل خطا نمی گردد ز شست غمزه ات، ای نازنین سوار، یکی گدا و شاه به تنهایی از جهان رفتند درین دیار، به یاری نشد دچار، یکی به دهر، الفت و انصاف نیست یاران را یکی حریف نشاط است و سوگوار، یکی زگرد حادثه میدان روزگار پر است خدا کند که برآید ازین غبار، یکی ز بزم وصل، حزین این قدر خبر دارم که بیخودانه، سرم داشت درکنار، یکی | حزین لاهیجی |

یه خوراک لوبیا درست کردم و انقدر تند شده که وقتی می‌خورم از تمام سوراخ‌های بدنم آتش می‌زنه بیرون. حالا چرا آنقدر تندش کردم؟ چون هوا سرده می‌ترسم سرما بخورم.😄

امروز کتاب سقوط آلبر کامو هستم. شیرجه‌های نرفته، گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارند.

من خیلی چیزا نمی‌دونم اما یه چیزی رو خوب یاد گرفتم. اونم اینه که: «نترسی بردی، بترسی باختی.»

صبح اونایی که پنج‌شنبه‌ها سر کار میرن بخیر. 🫶🏼

4_5897766747754206909.mp33.09 MB

هوا که قرمز می‌شد بابا می‌گفت برف تو راهه. دقیق‌ترین پیش‌بینی هوا ساعت ۱۲ شب برای کانال پنج بود. بعد از اینکه اخبار می‌گفت برف تو راهه من تشکم رو توی هال پهن می‌کردم و هر چند دقیقه چک می‌کردم که برف شروع کرده یا نه. چی می‌دیدم؟ سایه درخت‌های توی حیاط و پرچین خونه. اما پشت پرچین‌ها تیر برقی با چراغ زرد بود که می‌تونستم بفهمم برف داریم یا نداریم. اون زمان‌ها پنج تا کانال داشتیم و عملاً بعد ساعت ۱۲ هیچی جز بسکتبال و مسابقات رالی پخش نمی‌کرد. برف که شروع به باریدن می‌کرد من خیالم راحت می‌شد و خوابم می‌برد. شوق باریدن برف بود؟ تعطیلی فردا یا هرچی؛ زودتر از همه بیدارم می‌کرد و به تماشای سفیدی یک دست حیاط می‌شستم. گاهی کلاغی سلانه سلانه میومد و می‌رفت، گاهی هم سگ یا روباهی اما رد پاشون روی برف‌ها می‌موند. کمی بعدتر که جرأت پیدا می‌کردم می‌رفتم و ردپاشون رو نگاه می‌کردم و آدم برفی می‌ساختم. بعد هم که یک خواب کنار شوفاژ قدیمی و داغ خونه همه‌چیز رو برام دلچسب‌تر می‌کرد. امشب آسمون قرمزه اما می‌دونم برف نمیاد.

إذا شعرت بالحاجة إلى يد دافئة فأمسك بيدك الأخرى، فلن يُهزم شخصٌ يؤمن بنفسه... «اگر که حس کردی به یک دستِ گرم نیاز داری دستِ دیگرت را بگیر زیرا "شکست نمی‌خورد" کسی که به خودش ایمان دارد.» •جبران خلیل جبران