پاندول
Open in Telegram
شعرها، یادداشتها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365
Show more366
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
366
دماوند، تهران
با بهمنهای پایین آمده از تنش
قلههای خاموش و
روزهای گمشده
نگاهش را
سمتِ دامنههای پایین آورده بود
مُشتی آدم
مُشتی از ما
کنار میرویم با پرده هر روز
چشم
دریچهای که میافتد
سمتِ پوشش سفید تو
زندگی میگذرد
با قطاری از نفسها
خیابانی از کفشها
ادارههای شلوغ و
دستهایِ پشت میز
ظهرها
وَ تکبیر منارهها
شبها
خاموشیِ ستارهها
و تو انگار
راز شهری مه آلودی
ارتفاعی که سالهاست
برجی شده بالای سر تمام اتفاقاتم
تماشاگری که زخم می شود و
برف
جای تمام غمهایش مینشیند
روزهایی بلند
که صدایی سرکش
موشکهایی آواره را
بر پوست شهرت ریخت
روزهایی که غروب
از روی صورت آسمان پاک نمیشد
تو نگاه میکردی
تو نگاه میکردی و وطن
پایتختی مجروح
که با تمام گلویش
به سکوت رفت
وَ وطن
زنی که پستانش را
در دهان زخم شدهی آزادی
به دندانها سپرد
از تو مینویسم
و تمام خونت انگار
در جوهرم میریزد
سطرها بهم میریزند
و سرتاسر این خاک
علامتی روی لبهایم
با من بگو
وقتی برجهایم را
میخ تنت کردم
دلگیر نبودی؟
وقتی هربار
دست خواست صدای خودش باشد
صندلی را برداشتم
وَ طناب را
حلقه بر گردن مخالفان
گلویت را
به بُغضی طولانی نبردی؟
دلم از نمایش انسان
متنِ پر از بوتهی این خاک پر است
دلم، که آتشفشانی منقلب شد
با هر تپش
سنگی از سینهاش بیرون افتاد
باد از چهارسو میوزید
و من از چهارسو میلرزیدم
از تنت پایین آمدم
درتو دود کردم
سیگارم را
ماشینم را
نفسهایم را
دردهایم را
سایهام
هر لحظه بلندتر میشد
و هیچ کلمهای
برای ادامه
به دهانم نمیآید
#محمدعلی_حسنلو
#گنجشکی_با_حنجرهی_زخمی
@mali_pendulum
366
دکلمهی شعر " دماوند، تهران " از دومین کتابم که بهصورت الکترونیکی در سال ۱۳۹۱ منتشر شد:
#گنجشکی_با_حنجرهی_زخمی
#محمدعلی_حسنلو
366
در این روزهای فجرآفرین که اسباب زجر از جهاتِ مختلف میبارد نمیدانم چه مرضی به سراغم آمده است که بیشتر از قبل تلویزیون تماشا میکنم. با اینکه میدانم قضاوتهای یکطرفه و جانبدارانه در اکثر مستندهای سفارشیِ آن وجود دارد باز دست بر نمیدارم. سعی میکنم گاهی چیزهای مثبتی نیز در برخی از آنها اگر بشود بیابم. تلویزیون ملی با چهرهای کاملا غیر ملی جزو اموالِ ملایان، مداحان و مجریهایی رنگارنگِ و بهغایت بیسواد شده است. گاهی که از سر تفنن یا خبط فیلمی خارجی نیز در آن میبینم سانسور، فیلمِ مورد نظر را از اساس بیراه و پرت کرده است. برنامههایی هم که در قالب مناظرههای اجتماعی و سیاسی پخش میشود از اساس در ذیلِ قرائتهایی از پیش تعیین شده تفسیر و مدیریت میشوند. اشخاصی در تلویزیون وجود دارند که سه یا چهار دهه است به اسم اندیشمند میآیند و در یک قالب کاملا تکصدایی از عرفان، دین و حوزههای سیاسی و اجتماعی حرف میزنند. این افراد مهمترین عضو بدنشان مغز نیست بلکه دهان است. گوشی هم اگر داشتند کمی هوش به خرج میدادند تا کمی این قالب تک گویی را برای حفظ ظاهر هم که شده تغییری بدهند. مجری با سر تایید میکند این عزیزان نیز مست از تایید شدن رگباری از اطلاعات و خواندههای خود را بیرون میریزند. دریغ از دیدن یک انسانِ دگراندیش در این جعبهی رو به سیاهی. برای آدمی چون من که غالبا با خواندن کتابها میگذراند او تبدیل به جعبهای تباه و تار شده است. با اینحال نمیدانم چرا در این روزهای فجرآفرین کنترل را به دست میگیرم و بعضی مستندها را نگاه میکنم. با دیدن آنها بیشتر به تاریخ فکر میکنم، به امروزِ خودم فکر میکنم که آیندهی پنجاه سال قبل بوده است. آنهم چه آیندهای!
۱۴ بهمن ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 چند روز پیش دُز دوم واکسن چینی را نیز زدم. مانندِ اولی تغییرِ خاصی که نشان از عوارضِ بعدی باشد حس نکردم. فکر میکنم این انتظار آنقدر طولانی شد و شکلِ حماقتهای سیاسی را بهخود گرفت که دیگر حسِّ خاصی نداشتم. آنچه که بیشتر انسان را آزار میدهد دروغهایی است که در رسانهها میبینی و بازنشرِ آنرا گاهی میانِ آدمها در گروههای مجازی دوباره رویت میکنی. دیگر آنقدر مغزم کشش ندارد که هر حرفِ جفنگی را تحمل کنم. به عضویت هر گروهی در نمیآیم. از خیلی گروههایی که بیاجازه در پیامرسانها عضوم کردهاند خارج میشوم. به شکلی اجتنابناپذیر آدمهای زندگیام در حالِ گلچین و دستچین شدن هستند. هیچکاری هم از من برنمیآید. انگار جز این نمیتوانم باشم. طبیعتِ زندگیِ انسان این است که از جایی به بعد حتی به اینکه با چه کسی در آرامش میتواند چند لحظهای یک استکان چای بنوشد فکر میکند. دخالت نکردن در زندگیات، داشتن اختلافات بنیادی کمتر و تفاهم دو طرفه الویت زندگی شخصی و دوستیهایت میشود. چیزهایی هم البته عارضهی دورانی است که در آن واقع شدهایم. بیش از یکسال و نیم سر و کله زدن با کرونا همهی ما را رنجور و بیحوصله کرده است. قبل از کرونا وضعمان چندان تحفه نبود حالا همان حداقلها نیز یکییکی در حالِ از دست رفتن هستند. نمیشود در این مملکت بود و از باتلاقهای گوناگونش گِلآلود نشد. بیتفاوتی نیز هیچگاه به سر و وضع امثال من نیامده است. سرد و شکسته شدهام اما فکرم هیچگاه نتوانسته آزاد باشد.
۲۳ شهریور ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 بِحمدالله وضع عالی است. همهچیز بر وفقِ مراد است و خورشیدِ عدالت بر یکان یکانِ ما میتابد. احتمالا به همین علت است که پروفایل بسیاری از مدیرانی که در این سالها دیدهام مزیّن به عکس مقامات نظامی و سیاسی شده است. بهگمانم همسر و فرزندان این مقامات آنقدر در پروفایلشان عکسِ همسر یا پدر خود را ندارند که برخی همکارانِ عزیزِ بنده در این مدت داشتهاند. اینها همه نشان میدهد هیچگونه ریایی برای حفظِ صندلیِ مبارک در میان نیست و آنقدر وضع خوب است که دیگر دغدغهمان باید مسابقهای با نام: (( چگونه پروفایلمان را با عکس مسئولان تزیین کنیم باشد )). حالا جایزهاش قرار است چه باشد هنوز نمیدانم ولی یک فکرِ بکر به ذهنم رسیده است. به من اگر باشد با چند تا ماژیک هم راضی هستم. آخر چند روز پیش مدیری به من گفت تو که نمرهی هفت هشت بچهها را یازده دادهای و ارفاق میکنی بگو عوضش ماژیک بیاورند. پول ماژیک کمر مدرسه را شکسته و دو سال است که هیچ پولی به مدرسه نیامده است!
اما صد افسوس که فعلا کرونا گرفتهام و نمیتوانم به مدرسه بروم تا آغازگر جنبشِ عدالتخواهانهی ماژیک باشم. زمانی افلاطون گفته بود بر سر در آکادمیاش بنویسند هر که هندسه نمیداند وارد نشود اما من تصمیم دارم بر سر در کلاسهای خود بنویسم هر که ماژیک ندارد وارد نشود. بهراستی زیبا نیست؟
۱۰ بهمن ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝امروز نتوانستم به مدرسه بروم و در روزهای آینده نیز نمیتوانم بروم. دو سه روز است که دچار کمی آبریزش بینی و گلو درد خیلی خفیفی شدهام. میگویند از علائم کرونای جدید همین است. در دو سال اخیر تمام اعضای خانواده به این بیماری دچار شده بودند جز من. احتمالا به او که بالاخره بر تنم غلبه کرد باید سلام بگویم. دیشب اما فکر میکردم که سرما خورده باشم. هر چه هست مرا از رفتن به میانِ جمع منع میکند. این تحفهای گرانبهاست که حضوری شدن مدارس تقدیمم کرده است. اشکالی ندارد. صدای گرفته و خاصی پیدا کردهام که میتواند اسباب خنده باشد. نوش جانم. بهخصوص که سه مرحله واکسن سینوفارم هم زده بودم. فعلا در خانه مینشینم و دوباره برای بچهها جزوه و فیلم میفرستم. از طرفی امروز تحصن نیز بود. با تعدادی از همکارانم تلفنی صحبت کردم. اکثرا در دفتر مدرسه نشستهاند و هیچ تدریسی چه بهصورت حضوری و چه مجازی انجام نشده است. درود به همهشان! امیدوارم نتیجهبخش باشد. در این روزهای پُر خاطره جایِ من خالی است. اعتراض حقِ طبیعیِ ماست. در برابر بیداد و بیعدالتی باید اعتراض کرد و به قول آلبر کامو باید صدا را بلند کرد. آیا جز این است؟
#محمدعلی_حسنلو
366
📝 _ احتمالا در ستایش سرماخوردگی _
یک سرماخوردگی کوچکِ ناگهانی میتواند این حس را در آدم ایجاد کند که چهقدر ناتوان است. ناتوانی حاصل از اینجور بیماریهای موقت را گاهی دوست دارم. باعث میشود جسمِ خودم را در گرمای زیاد و عرقهای زیرِ پتو فرو ببرم. البته بخشِ مربوط به خوردن قرص و شربت چندان برایم جالب نیست. شاید چون میانهی خوشی هیچگاه با دارو نداشتهام. خوابیدن در چنین شرایطی میتواند حسابی اسباب لذت شود. نوعی کاهلی عجیب تنت را فرا گرفته است و با هم یکی شدهاید. منتظرم که شب برسد و پناه ببرم به درمانِ رختخوابم.
۷ بهمن ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
_ احتمالا در ستایش سرماخوردگی _
یک سرماخوردگی کوچکِ ناگهانی میتواند این حس را در آدم ایجاد کند که چهقدر ناتوان است. ناتوانی حاصل از اینجور بیماریهای موقت را گاهی دوست دارم. باعث میشود جسمِ خودم را در گرمای زیاد و عرقهای زیرِ پتو فرو ببرم. البته بخشِ مربوط به خوردن قرص و شربت چندان برایم جالب نیست. شاید چون میانهی خوشی هیچگاه با دارو نداشتهام. خوابیدن در چنین شرایطی میتواند حسابی اسباب لذت شود. نوعی کاهلی عجیب تنت را فرا گرفته است و با هم یکی شدهاید. منتظرم که شب برسد و پناه ببرم به درمانِ رختخوابم.
۷ بهمن ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 اشکالِ کار این است که دربارهی واقعیتهایی که میبینیم و لمس میکنیم، دربارهی انسانهایی که با آنها زندگی میکنیم در آن زمانِ لازم و بهوقت چیزی نمیگوییم و نمینویسیم اما دربارهی آنچه که موجود نیست و یا آرمانهای دور و گاه بعید تا میتوانیم رودهدرازی میکنیم، بهگونهای که از جایی به بعد همهچیز عادی و طبیعی میشود. زیرا که تکرار هنر از بین بردن خاصیت هر چیزی را خوب بلد است. دیگر عادت میکنیم آن وجود بهظاهر دست نیافتنی و دور بهدست نیاید. ما مُزدگیرِ بیمواجبِ صحبت دربارهی هر چیزی جز آنچه که باید میشویم. واقعیت در جایی دیگر در برابرمان است و از آن نمیتوانیم بگوییم. این است بخش وسیعی از هنر امروز بهخصوص در زمینهی شعر. زندگی غایب است. نسبت انسان با هستی غایب است. نسبت درستِ پا با وقایع غایب است. زمانی هم که شاعر یا نویسندهای به آن میپردازد متنِ او برخاسته از واقعیت و نسبتی بهجا و اصیل با آن موضوع نیست. یا کلیشه است، یا شعار است، یا اغراق بیش از اندازه و یا مرثیهای شکست خورده.
بهراستی چرا ما اینهمه دوریم. چرا در یافتنِ نسبتها سرگردان و عموما گُم هستیم. آیا این نیز از بلایای فرهنگِ سانسور است؟ آیا این نیز بلای دیگری از جانبِ فرهنگِ ریا و پنهانکاری است که ما را به جلوهگری، خودنمایی و به ابتذال کشیدن احساسات دعوت میکند. انسان استادِ بیاندازه مصرف نمودن هر چیزی و از ریخت انداختن آن است. میخواهم خاموش باشم. در خاموشی شاید یابندهای باشم که در جستوجوی نسبتهای گوناگون خود با امور ضد و نقیض هستی توانایی بیشتری دارد. شاید بتوانم بفهمم کجای کار هستم، کجا ایستادهام و قبای انسانِ درونم را در کجا باید بیاویزم.
۲۴ دی ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
تیر ۲۷
افسون به صدای قربانیان
کارگران بینام وُ بینامانِ بینشان
ما صدای محاکمهی تاریخیم در راهروهای اعدام
جلّادانی نابخشودنی که در قضاوتهای ناراستشان از خونمان ترفیع گرفتهاند
ما
بیشناسنامهگان
خستهگان وُ سرخوردهگان
آمدهایم تنها از خیابان رگهای خود را بستانیم
آمدهایم نان را به قیمتِ جان
وَ کار را به قیمتِ استثمارِ تن
از کارخانجاتِ آدمکش وُ بیکارِ شما
طلب کنیم
ما صدای خشم ایرانیم
که سهممان از آینده
چشمی مخملیست از آنِ مردم
چشمی بیدرفش که کورَش کردهاند
که کورَش کردهاید وُ هر چه میبینیم
خاک است وُ سیاهپوشیِ آن.
در لایههای به خون نشستهی آزادی
ما صدای خفه خون گرفتهی آزادهگی هستیم
همان جهنمی که شما را با خود میمیرانَد
با خود میکُشانَد
با خود از زندهگی
حتی شرم را برایتان نمیگذارد
باید تیر دیگری برداشت ( ۱ )
باید با گلولهی دیگری میدان را فتح کرد
زمان را فتح کرد
تمامِ کارگران را فتح کرد وُ تاریخ را
در کلاسِ حقیقیِ تاریخ دفن کرد
اما
اما
افسون از صدای قربانیان
ما خلقِ بیشمار
خشم را خوردهایم
غم را خوردهایم
پولهای بیارزشِ تحقیرآمیزِ شما را خوردهایم
زمینهای بینام وُ نشان
فسادِ درباری وُ روحانیِ شما را
خوردهایم
ما بیشماران
بیشمار خوردهایم
سرزمینمان را خوردهایم وُ
با باد وُ باداباد
میآییم
تا آخرین قطرهی خونِ شما
تا خودِ، خودِ شما
ما شما را
خوردهایم.
............................
پانوشت ( ۱ ) : باید تیر دیگری برداشت/ باید با گلوله درآمد ( خسرو گلسرخی )
#محمدعلی_حسنلو
#تیر_نامه
@mali_pendulum
366
تلویزیون، رادیو و همایشهای گوناگون نیز کم محل رفت و آمد این افراد با طرز فکرهای فرصتطلبانهشان نبوده است)). چه آنموقع و چه حالا باور دارم که او درست میگفت و انسانهای کممایه را خوب میشناخت.
از برخی شاعران و نویسندگان باید پرسید اگر ادعای داشتن منشِ آزادی دارید چهطور با چنین ناشرانِ اهل تبعیضی کار کردهاید؟ پاسخ عدهای روشن است. من نویسندهام و کارِ خودم را میکنم. این پاسخ سطحی است و آنکه اینطور میگوید یا گمان میکند خیلی زرنگ است یا واقعا میخواهد خود را نادان جلوه دهد. من ترجیح میدهم که از آن فرد بشنوم من آدم مبارزه نیستم یا مثلا بگوید توانِ آدم حدی دارد دیگر، جایی آدم کم میآورد! این پاسخها برایم قابل قبولتر است. میپذیرم که هر انسانی ظرفیتی دارد. میپذیرم که از همه نباید توقع یکسان داشت. اما عملِ آن کسی که همهچیز را با تزویر به لجن میکشد نابخشودنی است. بارها با خودم گفتهام توقعِ بیجا از انسانها نباید داشت. تنها توقعی که من دارم ریاکار نبودن است وگرنه عقایدشان مفتِ ریشِ خودشان. بدبختانه غالبِ آدمهای جامعهی ما دارای چند چهره شدهاند. در محلِّ کار یکجور هستند، در کنارِ خانواده جورِ دیگر و در خلوت متفاوتتر از هر دو. من از چنین آدمهایی خستهام و عموما حرفی ندارم که بخواهم با آنها در میان بگذارم. از طرفی ما ممکن است دچارِ توهم مبارزه نیز باشیم. به این موضوع مدتی است که فکر میکنم اما چهطور و چگونه میشود که دچار چنین عارضهای میشویم هنوز نمیدانم. شاید اگر بیشتر به آن فکر کنم چیزی بنویسم. بضاعت ذهنم در این لحظه فعلا همین است.
۲۰ دی ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#بابک_اباذری
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 تکلیف ما چیست؟ این جمله را امروز صبح دوستی در میانِ گفتوگویی که داشتیم از من پرسید. وقتی به کلمهی تکلیف فکر میکنم این احساس به من دست میدهد که در آن نوعی اجبار و زور وجود دارد چیزی که احتمالا با ذائقهی من سازگار نیست. من هیچگاه در این خیال نبودهام که بخواهم برای کسی تکلیف تعیین کنم، برای خودم اما تا دلت بخواهد تکلیف و وظیفه تراشیدهام. در تمام این سالها کوششِ من داشتنِ یک زندگی سالم بوده است. از هر چیزی که ممکن است باعث شود ذرات نامریی فساد در خونم جاری و تزریق شود دوری کردهام. نمیتوانم ادعا کنم بهطور کامل پاک و منزه بودهام اما بهخاطر ندارم که به دنبال زد و بند با فرد یا افرادی در جهت منافع کوتاه مدت یا بلند مدت خود بوده باشم. دوست عزیزم برای من مضحک است که با فروختن خودم به ناشران گوناگون، روابط خارج از چارچوب ادبیات با داورانِ جوایز ادبی، رفتن به انواع و اقسام جلسات و دلخوش نمودن به چند مصاحبه در روزنامهجاتی که سالهاست به هیچکدامشان اعتمادی ندارم اسباب شهرت بیشتر خودم را فراهم کنم. مدتهاست تهِ هر چیز با خودم میگویم که چه بشود؟ میدانم که دچار عارضهی نیهیلیستی بدی شدهام، اما من متاع مهم و تحفهای نبوده و نیستم، با اینحال در مورد خودم همیشه بدون رودربایستی بودهام. نمیتوانم از اهالی ریا و سیاستبازان مقطعی باشم. در برخی مقاطع طرفدار برخی رنگها بودهام اما برای هیچیک تبلیغ علنی نکردهام. گاهی صراحتم به شکلِ گزندهای آنقدر بوده است که احتمالا خانواده و دوستانم را نیز آزار داده است. به تندی، خشم و عصبیت درونم اعتراف میکنم و آنرا بسیار دوست دارم. من فکر میکنم فرمِ زندگی هر انسانی همانی است که خودش میسازد و خودِ ما تماما از آنچه درونمان است تشکیل نشده است. من برآیند بسیاری از نیروهایی هستم که از جوانب گوناگون بارشان بر دوشم فشار میآورد. به گمانم آنچه ما بلد نیستیم و ساختارهای اجتماعی_سیاسی قدرت در طولِ قرنها ما را از آن محروم کردهاند داشتن یک زندگی سالم و عادی است. این اشکال بر خودم نیز شدیدا وارد است. مدتهاست تنها جایی که در آن پارهای از نوشتهها و شعرهایم را منتشر میکنم همین کانال است با خوانندگان عزیز محدودش. آیا این شیوه خود یک مبارزه است؟ اینکه نخواستهام به خیلی چیزها تن بدهم. بعضی احتمالا پاسخشان آری است و بعضی هم آنرا بیفایده خواهند دانست. همین چند وقت پیش بود که ترجیح دادم به یک مجلهی ادبی که از ساز و کار و منش سیاسیاش خوشم نمیآمد شعری ندهم. دو سه باری شعر خواستند و یکبار هم مقالهای دربارهی یکی از شخصیتهای مهم شعر در پنجاه سال اخیر، پاسخ من " نه " بود. همین حالا هم نه است چرا که من هیچوقت اهل نوشتن به شکلِ دستوری و فرمایشی نبودهام. سلیقهی من اینچنین است و فکر میکنم هر انسانی با سبکِ زندگی خودش آن فرم ایدهآل خود را تا حدی میسازد. انسانهای شریفِ بسیاری در طولِ تاریخ بودهاند که با ایثار جانشان مبارزه را معنا و عظمت بخشیدهاند عدهای نیز در راهِ مبارزه و عقایدِ آزادمنشانهی خود زندگی کردهاند. هر کدام اینها یک انتخاب است و هر یک قابل احترام.
از طرفی من گاهی از دنیای امروز میترسم. سرعتِ مصرف در چنین دنیای فناورانهای آنقدر بالاست که در کسری از ثانیه تو را مصرف میکند، میبلعد و تبدیل به جنسی فاقد خاصیت میکند. چون هنوز نمیدانم چهطور باید با چنین پدیدههایی روبهرو شوم اکثر اوقات کمرنگ بودن را ترجیح میدهم. این از جمله وحشتهای بزرگِ من است، حس میکنم یک غولِ آدمخوار در انتظارم ایستاده تا زنده یا مردهام را قورت بدهد. باز میگردم به سراغ پرسش ابتدای متن. بهراستی نمیدانم تکلیفِ هر کدام از ما دقیقا چیست؟ بهنظرم در این زمانه ستایشِ آزادی و شعر گفتن دربارهی آن کار آسانی شده است اما انسانی که بتواند در بسیاری از لحظاتِ زندگی خود و کنشهای فردی و اجتماعیاش آزاده باشد نادر و کمیاب است. در فرهنگِ امروزِ ما همهچیز در گروی منافعِ شخصی است و هر فردی توانِ عبور از منافعِ خود را ندارد. امروز دیگر نمیتوان از عملِ روشنفکرانه و هر امری که در جهت روشنگری رخ میدهد تعریفی مستقل و مطلق کرد. همهچیز بستگی به وضعیت و نسبتِ افراد با آن موضوع در مقاطعِ زمانی مختلف دارد. درست یا غلط بودن هر چیزی را باید با چگونگی نسبتی که با آن برقرار کردهایم در لحظه بسنجیم. دیشب بعد از گفتوگویی که داشتیم ناگهان ذهنم به هشت سالِ پیش پرتاب شد. یادم میآید که دوست فقیدِ شاعر و ناشرم بابک اباذری میگفت: (( فلان ناشر با رانت و رابطه توانسته آنقدر سریع رشد کند. چون پول و نفوذ دارد خیلی راحت خرج میکند و افرادِ زیادی را هم به راحتی مالِ خودش میکند. گاهی هم از شاعری میگفت که به واسطهی نفوذ پدرش در دستگاه خیلی زود مشهور شد و در این سالها هم بهراحتی کتاب چاپ کرده است.
366
#گرفتند
گرفتند، به ناگاه، و گرفتند، در عیان
گرفتند کوه را، و گرفتند نعمتش را
گرفتند زغال را و گرفتند فولاد را
از ما، سُرب را گرفتند، و بلور را.
گرفتند شکر را، و گرفتند شبدر را
گرفتند شمال را و گرفتند غرب را
گرفتند کندو را، و گرفتند خرمن را
گرفتند جنوب را از ما، و شرق را.
واری را گرفتند، تاترا را گرفتند
گرفتند انگشتهامان را گرفتند رفقامان را
کلکمان کَنده نمیشود اما
تا تُف در دهانمان هست!
#مارینا_تسوتایوا
#ترجمهی_محمدرضا_فرزاد
@mali_pendulum
366
چند ماه پیش بود که این عکس از بکتاش آبتین که گویا در بهداری زندان است منتشر شد. تصویری که عینیتی از زندگی همهی ماست که بر آن با هزاران ترفند، فریب و دروغ زنجیر و نعل زدهاند. تصویری که آزادگی و آزادی را در بند کرده است تا افشا کند در چه عصرِ بیسامان و حقستیزانهای میزیستیم. حال جانِ شاعر آزاد شده است و دیگر رهاست.
یادِ او مانندِ یادهای در خون خفتهی بسیار دیگری در جان و روان شاعران مبارزِ شعرِ فارسی همیشهگیست.
۱۸ دی ۱۴۰۰
#بکتاش_آبتین
@mali_pendulum
366
📝 ترس، اضطراب و نگرانی از آیندهای که معلوم نیست چهطور بر سرمان فرو خواهد ریخت. هیچ نمیدانم و گاهی این ندانستن فرو بردن کبکوار سر درونِ خود است تا که از حجمِ احساس بیپناهی آوار شده، اندکی بکاهم. اما همهچیز در این دیار خودفریبی است. دستهایم به جایی نمیرسد و پیوسته دمار از غصههایی در میآورم که سالها بر پوست و جانم نقش بستهاند. تمامِ وجودِ من امشب طالبِ فراموشی است. انگار که ذهنم زخمِ جبرانناپذیر قرنها را با خود به همراه دارد. ذهنی پاره پاره و پراکنده که شدت انبساط آن هر روز بیشتر از قبل است. من حریفِ این جهانِ کوچک و عمیق نمیشوم. حریفِ وسعتی که کلمات در برابرش به کار نمیآیند. ترس و اضطرابِ مرا نه حالا و نه هیچ زمانِ دیگری پایانی نیست. تنها باید بپذیرم.
۱۶ آبان ۱۴۰۰
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
📝 رمز و راز کیهان از گذشتههای دور گشایندهی سرزمینی از پرسشهای گوناگون برای انسان بوده است. پرسشهایی که خیالاتِ شاعران و نویسندگان را بسیار مورد تاخت و تاز خود قرار داده است. سولی پرودوم شاعر فرانسوی که برندهی نخستین نوبل ادبیات است در قطعه شعری این رمز و راز را که پرده از گز کردن ستارگان در ذهنِ انسانها بر میدارد اینگونه به تصویر میکشد:
دیر هنگام است، و ستارهشناس در بلندای تنهاییِ خویش
میپوید ظلمات را و میبیند از دوردست
دنیاهایی را که به جزایر دورافتادهی شکوهمند میمانند،
ستارهای پریش و سرگردان را فرا میخواند و میگوید:
(( ده قرن پس از این، در چنین شبی، بازگرد ))
آن ستاره خواهد آمد، بیآنکه دمی با علم حیله کند
یا آنکه حسابش را باطل سازد
بسیار کسان آیند و روند، اما آدمی در افکارِ خوابآشوبِ خویش
همچنان چشم به راه خواهد ماند
و همهی آدمیان هم اگر در خاک شوند
حقیقت به جای آنها خواهد دید بازگشتِ آن ستاره را.
پرودوم در احترام و ارجی که به مقامِ ستارهشناسان میدهد در یک پیشبینیِ شاعرانه باور به وجودِ جهانهایی دیگر را با آوردن ترکیب سرزمینهای دور افتادهی شکوهمند در میان کلمات خود بیان میکند. او وعدهی بازگشتِ هر ستاره را میدهد، از کتابی گشوده و بیانتها حرف میزند که همچنان بشریت را چشم به راهِ رموزِ خود نگاه خواهد داشت. جستوجو کنندگان این رموز در هر قامت و لباسی که باشند جویندگانِ نورند. آنها به قولِ آلفرد نویز شاعرِ آمریکایی، رزمآورانی در راهِ جستوجوی نورند. زیرا که نور آغازِ آگاهی است. آغازِ خروج از جهالت است:
بَهرِ جنگها ما آوازها سر دادهایم
و شاهان کور و از خون بیخته،
گوش به آهنگِ رزم، تکیه بر تخت دادهاند،
پس این رزمِ نجیبانه چرا بیآواز مانده است؟
رزمِ آنانکه از دور در پیِ نور بودند،
آنانکه پیروزی به یاریشان به دست آمد،
گر چه خود بر آن دانا نبودند.
اینان همان کاشفانِ خاموشند،
همان پیشگامانِ تنها،
همان بندیان و در تبعید ماندگان،
به خون خفتگان، راستجویان،
همانان که آتش را، از این دوران به آن دوران،
و از دستی به دستی، شعلهور واداشتند.
قصهی این قطعه شعر از آلفرد نویز بسیار جالب و شگفتانگیز است. او این شعر را در واپسین روزهای سال ۱۹۱۷، یعنی یکسال مانده به پایان جنگ جهانی اول سروده است. زمانی که به همراهِ دو اخترشناس آمریکایی به بالای قلهی ماونت ویلسن در کالیفرنیا میرود. این گروه سه نفره قصد دارد تلسکوپِ غول پیکری را آزمایش کند که ساخت آن به تازگی به پایان رسیده و آمادهی بهرهبرداری است. دستگاهی عظیمالجثه که قرار است جلوهی دیگری از مرزهای آگاهی را در برابر چشمهای بشریت بگشاید:
بشر خیمهای بافته، آنرا بر آسمان انداخته
و اکنون همه را از آنِ خود ساخته
از آنروز که جان دان شاعرِ قرن هفدهمی همدورهی گالیله و یوهانس کپلر بشریت را متهم به ساختن خیمهای در اندازهی قامتِ آسمانها نمود، نزدیک به چهار قرن گذشته است. او شاید آشوبناک از اختراعِ بزرگی بود که مانند چشمی از طرفِ زمین برای گشایش رازِ آسمانها قد برافراشته بود. چشمی که دیدنِ نقاطی از فضا که خارج از دایرهی نگاهِ طبیعی انسان بود را ممکن میکرد. چشمی که ویکتور هوگو دربارهاش میگوید: (( گذشته را در تلسکوپ میبینم. ))
تلسکوپ نقشِ بزرگی در آگاهی بخشیدن به انسانِ امروزی داشته است. روزی این ادعا را ثابت کرد که زمین مرکزِ عالم نیست، روزی دیگر خورشید را از مرکز عالم بودن در نظر انسان خارج کرد و سرانجام گویا میخواهد همان باوری را که در شعر پرودوم به آن اشاره شده است به ما یادآوری کند. وجود جهانهایی دیگر، کهکشانهایی دیگر و شاید موجوداتی دیگر که ممکن است مانندِ ما دارای تمدن، تاریخ، فرهنگ و هنر باشند. شاید آنها نیز برای خود علمِ خودساختهای داشته باشند.
اینروزها که تلسکوپ فضایی جیمز وب با پیشرفتهترین امکانات نسبت به تلسکوپهای پیش از خود به آسمانها پرتاب شده است، گویا آن خیمهی آگاهی که بشر بافته بود مانند نظریهی انبساط کیهان در حال گسترش است. خیمهای بیمرز و نامتناهی که میخواهد گذشته را از میلیاردها سال پیش تا امروز پیشِ روی انسان امروزی قرار دهد و همچنان او را بیتابِ کشفِ جهان و اسرار آن گردانَد. همانگونه که الکساندر پوپ شاعر انگلیسی قرن هجدهم میگوید:
طبیعت همه هنر است، بر تو پوشیده؛
تصادف همه بر نظم و نظامی، از دیدِ تو پنهان.
۸ دی ۱۴۰۰
منابع:
۱- تاریخ علم کمبریج، کالین ا.رُنان، ترجمهی حسن افشار، نشر مرکز، چاپ هفتم، ۱۳۹۲
۲- نقشِ ریاضیات در فرهنگ غرب، موریس کلاین، ترجمهی محمد دانش، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، ۱۳۸۸
۳- رقص جهان؛ از اسطورههای آفرینش تا بیگبنگ، مارسلو گلیسر، ترجمهی علی بازیابی شورابی، چاپ اول، انتشارات سبزان، ۱۳۹۴
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
