پاندول
Open in Telegram
شعرها، یادداشتها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365
Show more366
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
366
چیزی در خیالم در حال گسترش است. چیزی که چند روزی است لایههای مختلفِ ذهنم را جابهجا میکند. امروز دیگر مجبور شدم دربارهاش یادداشتی بنویسم. قبل از نوشتن به سراغِ چند کتابِ علمی رفتم که در حوزهی تاریخ علم در گذشته خوانده بودم. شروع به ورق زدنِ کتابها میکنم. دقیقا آن سطرهایی را که در نظرم بود پیدا کردم. نتیجهاش این یادداشت کوتاه شد:
366
#چگونه
چگونه با شما تنها باشم!
چگونه تنها باشم و تنهایی را
با تنهای افسردۀ دیگر تقسیم نکنم
من سهمهای خود را
در اضمحلال پرچمها
و صدای ضعیف شاکیان آزادی جستوجو میکنم
در میان کمها، کمهای کمتر از اقلیت
کمهایی بسیار که حباب نفسهاشان
تَرَکهای تکّهتکّهی پنجرههای خانه را پوشانده است
و ضخامت جسم تحلیل رفتهشان
در چارچوب دربهای الکترونیکی بانکها و زندانها نمیگنجد!
من بسیارم ای عادتهای تاریخی نهفته در کتابها
بسیارم در کلمات، در مرگها و رنجِ چشمها
به زبانهای بسیار بخواه مرا
به زبان وحشتی که شاعر را به دوش میکشد
زبان را به دوش میکشد و عشقی[۱] را
در عشقی مدام ویران میسازد
نیما را معترف میکند و با کلمات بسیار
دربهای ویران مرز پُرگهر را با فروغ قسمت میکند
چگونه با شما تنها باشم
ای همه شاعران ویران
ما را که صدا هستیم و صدا
به صدا نمیرساند
ما را که نیستی هستیم و نیستی
به رؤیایی از نیستی میخوانَد
ما را که با تنهای هم
ساخته شدهایم برای ویرانیهای هم
چگونه با شما تنها نباشم؟!
——
[۱] اشاره به میرزاده عشقی شاعر، روزنامهنگار، نویسنده و نمایشنامهنویس پس از مشروطه که در سال ۱۳۰۳ ترور شد.
#محمدعلی_حسنلو
#روابط_واژگون
@mali_pendulum
366
تمامی روز را به شوریدهگی گذراندم. چیزی درونم زمزمه میشد و میگفت: هر آهنگی را که دوست داری گوش کن، به خیابان برو و تن به پرسههای بیهدف بده. هر چه را که دوست داری اجازه بده بر لبهایت بیاید. با دلت باش وُ بگذار افسار خیالت پاره شود و به هر کجا که خواست سَرک بکشد. وقتی همهچیز آنقدر فانی است که من در برابرش هیچ هستم چرا رها نباشم. چرا به انبوهِ شکستهای درونم نپیوندم وُ با رنجهای حاصل از شادیهایم یکی نشوم. این منم سر بهزیر وُ زخمی، شناور بر پریشانیهای مداوم وُ گاهبهگاه میتازم که تمام شوم.
۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
(( نابرابری ))
در آغاز فصل سرد
با بادها برابر بودن
با وزشهای نیامده و ویرانیهای بهجا مانده
با پاهایی از تاختن و نایستادن
و چشمهایی که در جستوجو
هوایی از تشنهگی را در تشنهگیهای پیدرپی گم کردهاند
آیا روزها شناسنامههای مَنَند که نامهای مختلفم را
بیمقدار در وزش جملاتی ناتمام سپری میکنند؟
سرمای درون، گرمای دور
دورهای دور و حضورهای از دست رفته
من با تمام حضورهای خویش
با تمام جانوران درونم
در آبهایی آشفته از زمین
تکههایی از طبیعت خویش را
رام شده و ناوحشی نمیخواستم!
تکههایی از تن را
در بادها و نابرابری فصلها
در صداهایی از درون
که آهسته، که تند، ورق میخورند.
نخستینبار، نخستین عشق آنگاه که انگشتانت بیملاحظه در رگهایی از اتقباض فشرده میشوند
نخستینبار که اندامها
نام بلند او را در او جستوجو میکردند
در او مکرر میشد من
در او بیدار میشدند اسطورهها و آواز میخواندند
در او افسانهها افسانه نبودند
و گُلها از یک تندباد بیمار
ای نفسهای واگذاشته در من
چه چیز هستند نامها؟
جز افتادن پروانهای در مسیر نتهای بیبازگشت صدا
چه چیز هستند چشمها؟
جز گرفتاری نور در مسیر سرگردان مردمکها
نخستین صدا؟
نخستین...
بارها، نخستین بار باید بود
نخستین بار باید شد.
#محمدعلی_حسنلو
#انتشارات_نصیرا
#روابط_واژگون
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
🎧(( حلقههای پنهان ))
میانِ تقلای عناصر سازنده
طبیعتِ ژنها گم است وُ هر رشدی
اشتراکِ مفقودیست با اشیای بینام جهان
با گیاهانی که رنج میکشند در هر نفس
حیواناتی که دفن شدهاند درونت
با لبهایی که در آستانهی درها
گمنامانِ بسیاری را صدا زدهاند
با ما به زبانِ گمشدگان
به لحنِ ناخوشان رفتار شده است
با ما که اجزایِ بودنمان
صدای گورهایی در رگهامان را شنیدهاند
با ما که بر جنبشِ نامانوسِ خاک
خواب دیدهایم که سنگهایی بهتر
ساختمانهایی بلندتر از بابِل را خواهیم ساخت
با ما که اتمهای تخیلمان
حلقههای پنهانِ اجدادی را
میانِ رگ و پوستِ باستانی یکدیگر میجویند
و تنهایِ معمولیِمان، در وطنهایی معمولیتر
وراثتِ بینقصِ تاریخ را
در روزگاری عالی طلب میکنند.
#محمدعلی_حسنلو
#روابط_واژگون
#شعر_امروز
#انتشارات_نصیرا
@mali_pendulum
366
نه بازندهای ناتوان بودم و نه جسمی پیروز که با فخر قدرتش را به نمایش بگذارد. موجودی پُر نوسان بودم که آدابِ ذهنش و توانایی فهمِ انسانیاش پیوسته تَرَک میخورد. به خوابِ دو ساعتهی دیشب هم فکر کردم. دو ساعت بود و بهاندازهی سالها. شاید، بازیگر یک دنیای کامپیوتری شدهام. شناور در الگوریتمهایی خداگونه که به سمتِ سهمم از زندگی هدایتم میکنند. اما کدام سهم؟ چیزی به نام سهم نیز به نظر یک شوخیِ فریبکارانه است. فقط باید رفت. همیشه و همیشه باید رفت. صداهای ذهنم در این ۳۵ سال هیچگاه دوست نداشتند که بایستند. حالا دارم آنها را بیشتر میشناسم. خودم را بیشتر میشناسم. نمایان میشوم برای خودم. شاید این فلسفهای ناخواسته بود که من انتخاب کرده بودم و نمیدانستم. رفتن، همواره و در هر زمان. هم آغوش شدن با رنجهای گوناگون. آری، این فلسفهای بود که انتخاب کرده بودم و نمیدانستم. ۳۵ سال به اینطریق سپری شده است. چه مقدارِ دیگری از آن مانده است؟ نمیدانم. فقط میدانم هنوز دلم میخواهد بروم. این فلسفهی قلبِ ناآرام من است. سرکشی و توقف میانِ موجها. شاعری میانِ کلمات. خوابیدن و بیدار شدن. من در پناه همین نوسانها زیستهام. پوستِ تنم را کندهام و تغییر یافتهام. هر بار بازگشتهام که دوباره بروم. تصاویر مبهم و نامنظم شاید همین را میگفتند. شاید هم نباید آنها را خواند. اصرار نباید کرد. اجازه داد که خودشان اتفاق بیفتند. مانندِ تمامِ این سالها.
۱۴ آذر ۱۴۰۰
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
📝 صبح امروز را با این جملهی ناگهانی در ذهنم آغاز کردهام: اینهمه رنج از زمانی آغاز شد که متولد شدیم. بعد از آن به سراغِ کلاسهای مجازیام رفتم. هر از گاهی نیز به این جمله فکر میکردم که هنوز از ذهنم بر لبانم نیامده بود. حالا اما با خودم زمزمهاش میکنم. در همین احوال یکییکی رنجهای کوچک و بزرگ، تلخ و شیرین در برابرم رژه میروند. به کیک دیشب و تزئیناتِ زیبای آن که دوستانی برایم فرستاده بودند فکر میکنم. ناگهان رفتم، با فکرم به عقب رفتم و رفتم. اما نمیتوانستم در مسیری خطی به عقب برگردم. ذهنم در جهانی نامنظم و غیرخطی مُدام پس و پیش میرفت. نوسانهایی با دامنههای متفاوت داشتم و گشت میزدم. در جهانی که گاه آشکار بود و گاه مبهم و تار. نه خسته بودم نه گیج و مضطرب. این حقیقتِ عیان من بود که عریان میتاخت و ۳۵ سال را بالا و پایین میکرد. چشمهایم را بستم و در خلوتِ اتاق دوباره زمزمه کردم: اینهمه رنج از زمانی آغاز شد که متولد شدیم. با هر کلمه بر زبانم سنگین و سخت و صلب میشدم. آهی کوچک و نرم میشدم در شکافِ میانِ کلمات و همهچیز، همهچیزِ مرا به بازی میگرفت.
366
📝 خیلی وقت است که وارد مرحلهی تازهای از زندگی خود بهعنوان یک انسانِ ایرانی شدهایم. ذرهذره و سخت اما به شکلِ امیدوارکنندهای باید پردههای جهالت کنار بروند و عمیقا بفهمیم علاجِ بیآبی نمازِ باران نیست و درمانِ یک بیماری فراگیر در ظرفیت تنگ و تاریک مذهب و باورهای غیر منطقی نمیگنجد. با اینحال راهِ ما تازه آغاز گشته است. در برابر سیلِ عظیم این راه که سرنوشتِ تاریخیِ ماست جاهلان و ترسوها خواهند ایستاد و وابستهگان ریز و درشت استبداد که کُرسیهای منافعشان سخت به خطر میافتد به شدیدترین شکل مقاومت خواهند کرد. روزی خواهد آمد که همهچیز در جایگاهِ واقعی خود قرار بگیرد، همهچیز. آنروز آزادی میتواند به همهی ما لبخندِ مختصری بزند و بگوید: تازه همهچیز آغاز شده است! بفرمایید. این شما و اینهم راهِ پُر خطر و رها بخشی که باید از سر بگذرانید. در راهِ فرو ریختن تبعیض، ظلم و استبدادی که هر روز عریانتر، خشنتر و ناشنواتر میگردد و زندگیهای خصوصی فردفردِ ما را به سمت تباهی هدایت میکند جز ایستادن چاره چیست؟ رفتهرفته باید مخالفان ریز و درشت نیز صریحتر و عریانتر گردند تا جایی که بنزین این ماشینِ فرسوده به پایان برسد. آری، بالاخره آنروزِ نامعلوم رهاییبخش خواهد آمد. چه در حضورِ ما، چه در غیابِ ما.
آذر ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
_ شعری از کتاب الکترونیکی تیرنامه _
(( تیر ۳۰ ))
میگفتند مردم شورش کردهاند وُ رگهایشان
پُر خون میدوید در خیابان
زن میدوید، مرد میدوید
تاریخِ تکهتکهی صدها چشم در صدها خانواده میدوید
میدوید وُ خونِ تو
زندانیِ زندانبانها نبود
اما
تاجِ بیوقار کدام پادشاه!؟
نعلینِ پوسیدهی کدام آقا!؟
تو میدانی تیر را
اینبار در کدام حرم باید شلیک کرد؟
یا میرزا رضا
زمان گذشته است وُ جمالالدین [ ۱ ]
جمالِ ابدی خاورمیانهاش را ندیده است
زمان گذشته است وُ من
به درونِ قبری تاریک فرو رفتهام وُ با صدایی جوانمرگ شده صدایت میزنم
حالا، سر به سریم از پسِ صد سال فاصله
ابری فشرده شدهایم وُ بیفاصله
بیزمان
میتوانیم روبهروی نعشهای هم بایستیم:
مرا که زدند
هیچگاه به زندان نبردند
پُر رویا بودم وُ جوان
به سردخانهی جوانان آمدم
دیدم که تنها نیستم
دیدم که شمردن نیز کافی نیست
جلّادِ مرگ جنازهها را پس نمیداد وُ ما
رنگبندی قبرستان را کامل کرده بودیم
ما بیتفنگ بودیم میرزا
نه ششلولِ تو را داشتیم
نه سنگریزهها و سنگهایی برای دفاع
تنها زبان بود وُ
زبان وُ دهان وُ کلام
با افکاری بلند به قدرِ رهایی
ناگهان
آسمان پایین آمد وُ جمجمهام . . .
من بدونِ مغز پیش تو آمدهام میرزا
نه تیر داشتم وُ نه سنگ
اما
من هم پسرِ کسی بودم
من هم پسرِ کسی هستم.
.............................................
پانوشت ۱: سید جمالالدین اسدآبادی که میرزا رضای کرمانی علاقهی بسیاری به او داشت و پس از قتل ناصرالدین شاه شایع شده بود که او بنا به دستور و خواستِ اسدآبادی اقدام به کُشتن شاه نموده است. اسدآبادی همواره رویای اتحادِ ملل اسلامی را در سر داشت.
#محمدعلی_حسنلو
#تیر_نامه
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
(( حباب ))
هر روز میروم بالا، بالا وُ بالاتر
جسمِ پراکندهام را میبینم
در انتظارِ چوبدستیِ زردِ اندوه
رویایی زَر اندود شدهام
خلاصه شده در اطوارِ صبحانه
بیمیل به چایی که داغ نیست.
حُبابِ ابرها
قطعاتِ بُرش خوردهی نان
سرکشیهای بیهودهی ذهن
شنیدنِ طبلِ دورِ رویاها.
صفحاتِ گوشی را که لمس میکنم
جهان چهرههایی تکراریست
لایِ پیچ و تابِ خوشرنگِ نرمافزارها
چیزی از تنم آنجا
چیزی از تنم پشت به اینجا وُ ناکجاست هر جایی که در آن نشستهام
- عادت، به وسعتِ بیعمق نور کردهای
در این غول بیخاصیت
از تو نور به سمتِ گور رفته است وُ نابینایی
بیماری انسانِ زمانهی توست.
- بیداری؟
بیدار میشوم وُ میگردم
نالان از پُفِ چشمها
سرانگشتانِ ناخواستهام را بر قسمتی بالا وُ بالاتر میکشم وُ انبوهی از هیچ . . .
گرفتار، در پیامهای بیمزهی روزانه
تبدیلِ چند دقیقهای عواطف
آغازِ انسانی مدرن در جایی که شهر
شُهرت از انسان ربوده است وُ بشر
پیامدیست ناگوار وُ متخارج
لایِ برجهای خیالی.
- هنوز بیماری نفس میکشد؟
- بیماران، بیمارستانی از خشم نشدهاند؟
صدایی کوتاه
سنگین وُ ناشنوا وُ بیتسکین سر تکان میدهد:
- هی!
ناگهان
تصویرِ رویای انسانیام
تکه
تکه
میریزد
جهان، چهرهایست تکراری
لایِ اضلاعی به وسعتی نامعلوم در یک سراشیبیِ بیانتها که شیبهای روزانهی خیابانهای بیرون را پُر میکند
- زنبیلِ کوچکت را که برداشتی
به آخر صف برو.
بر میگردم
در انتظارِ خوابی دیگر
در امتدادِ روزی دیگر.
۲ آبان ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
خستهگی زیادی احتمالا بر تن و جانِ خیلی از ماست. اینرا چهرههای ما، حرفهای میانمان، نوعِ راه رفتن، احوالپرسیها و عکسهایمان نیز میتواند نشان بدهد. با تمام اینها دیدارِ دوستانِ همراه و همقطار همیشه خوشایند است. امروز ۶ آبان ۱۴۰۰ در روز وداع با پیکرِ شاعر عزیز هوشنگِ چالنگی فرصت غنیمتی بود که بعد از مدتها بتوانم بعضی از دوستان عزیز شاعر و نویسنده را در امامزاده طاهر کرج ببینم.
امیدوارم جمعیت متفرق ادبیات ما بتواند به آن معنا که شایسته و لازم است همان جامعهی ادبی پُر شور و زنده شود.
(( خواب من و او ))
چشمهامان را به خوابی روشن بگذار
که به رودِ تاریک بیدار میشویم
بر خزهها نامهامان را میبینیم
و به خویش مینگریم
ستارهها به جامههامان اندوهگیناند
و من آنجایم عریان و دوست دارند.
و میگریم که رود تو را به ستارهها بردهست
من آنجایم
به حومهها
که اسبها به شهرهای روشن میریزند
آنجا که صبحگاهِ کلمات روئیدهست
چون کشتیای که غرق میشود
با مسافران و سوتزنان به ابرها.
#هوشنگ_چالنگی
#شعر_دیگر
@mali_pendulum
366
اینجا . . .!
اینجا پرندهها
در یک شعاع محدود
پشت حصارهایی از آهن
خود را،
با زندگیِ تازهی خود وقف دادهاند
اینجا
وقتی که《طرح صبح》
بیاعتراض، حتا گنجشکی
مردود شد!
گنجشکهای پیر که دیگر
حتا صدایشان هم فرتوت گشته است
در چهارچوب پنجرهها《شب》 را
در یک مرور سطحی میخوانند
اینجا نگاه کردن
تا زیر بیرقها آزاد است!
اینجا،
برنامهی تفرج فوجِ پرندگان
بر لوحهای بزرگ منقوش است
اینجا تمام سطح بودن
در امتزاج نور
و بوی گردههایی مخلوط
- در دستها -
با رفتن سریع
و
باز آمدن،
تکرار میشود
... اینک《آرام بودن》در اینجا!
اینک《آرام بودن》 در اینجا!
با ناخنِ نحیفِ گنجشکان
و سینههای نرم کبوترها
اقرار میشود.
۹ خرداد ۱۳۴۶
#هوشنگ_چالنگی
@mali_pendulun
366
📝 قلبم آکنده از خواستههای جوانیام شده است. چیزی مرا میخوانَد که نمیشناسم. هر ثانیهای که میگذرد بیشتر احساس میکنم که پالوده شدهام. در آرامشی لغزنده تقلا میکنم و اطمینان اندکی به خودم دارم. احتیاج به خوابی طولانی دارم. احتیاج به جنگلی پُر برف دارم و زمستانی که اختیار شمارشِ روزهایش از دستم برود. میخواهم سبک شوم، میخواهم ذهنِ زخمیام را از اقامتگاههای رنجوری که بر پوستهاش فشارِ بیتابانهای میآورند نجات بدهم. میخواهم هیچ سرزنشی را نشنوم و تنها و تنها بگذرم و صدای رو به تباهی جوانیام را بشنوم. شنیدن، آنگونه که وزنم از میان برداشته شود، تنم در روزهای کاهلِ آینده بخوابد. مرا پناه بدهید سرماهای دائمی در جادههای لغزندهی زمستانی. مرا آنگونه پناه بدهید که چیزی از پوشش تنم در دیدرسِ چشمها نباشد.
۱۱ آبان ۱۳۹۹
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
معمولا اگر معلمی را دوست داشتم درسش را میخواندم، در غیر اینصورت رغبتی به خواندنِ آن درس نشان نمیدادم مگر آنکه درسِ مورد نظر برایم خیلی مهم میبود. یادم میآید در سالِ دوم دبیرستان معلم هندسهای داشتم که به جایِ درس دادن در کلاس تنها قصهها و روایاتِ دینی و تاریخی تعریف میکرد. به گمانم اصلا درس دادن بلد نبود. یک روز داستانی نوشتم به نامِ هندسه یا توحید و دادم چند تا از دوستانم خواندند و حسابی خندیدند. معلم هندسهام در سال بعدی درس دادن بلد بود اما قدرت ادارهی آن کلاسِ شلوغِ سی و پنج نفره را نداشت. بعد از مدتی کلا بیخیال آن کلاس شدم و در زنگهای هندسه و جبر مینشستم روی نیمکت آخر در ردیف وسط و کتابهای غیر درسی میخواندم. کتابِ هندسه را هم میگذاشتم کنار دستم تا اگر معلم آمد سمتم خیلی سریع روی آن کتاب بگذارم. از هری پاتر و کوری ساراماگو بگیر تا خواندن برخی از آثار شریعتی و داستانهای هدایت و جمالزاده. واقعیت نمیتوانستم با آن معلم جوش بخورم اما چون هندسه را دوست داشتم آن درس را رها نکردم. یکی دو تا کتاب کمک آموزشی پیدا کردم و یک روز در میان صبحهای زود در حدود پنج و نیم تا هفت بیدار میشدم و مینشستم پایِ درس و قبل از رفتن به مدرسه هندسه میخواندم. از همان روزها بود که آرامآرام جهانِ دوگانهای در من داشت شکل میگرفت. ذهنی که از یک طرف علاقهمند به کتابهای غیر درسی و خواندن شعر و داستان بود و از طرف دیگر به ریاضیات علاقه نشان میداد و تصمیم داشت در آینده مهندس بشود. من مدرسه را دوست نداشتم، اما بعضی از معلمانم را چرا! مدرسه بیشتر از آنکه جایی باشد که در آن به فکر تحصیل باشم به فکرِ شیطنت و رفیقبازی بودم. واقعیت این است که معنای اولیه مدرسه همین بود و من آنزمان اینرا نمیدانستم. مدرسه از دلِ همین ارتباطهاست که میتواند تاثیر خود را نشان بدهد و اسباب تغییر بشود. بخشهای زیادی از تربیت اجتماعیِ یک فرد باید در آنجا شکل بگیرد. در دو سالِ اخیر این ارتباط از بین رفته است و جای خودش را به شکلِ دیگری از ارتباط داده است که تکیه بر جهانِ مجازی دارد. دیر یا زود باید میفهمیدیم که آن ساختمانهای چند طبقهی پُرخاطره خیلی راحت میتوانند حذف شوند و یک گوشی اندروید یا یک تبلت جایشان را بگیرد. اما در جوامعی مانند جامعهی ما همواره باید همهچیز را با هزینهی بالا تجربه کرد و بعد تازه فکرِ عقبافتادگیهای آموزشی در حوزهی فناوری افتاد. ما در قالبهای منسوخ گذشته غرق شده بودیم بههمین علت بیشترین ضربه را هم خوردهایم و خواهیم خورد. با تمام اینها در این روزها اتاقِ من مدرسه است. همزمان که صدایِ آرامِ موسیقی بیکلام از گوشهای به گوش میرسد اشکال و مفاهیم هندسی، توابع خطی و دنبالههای غیر خطی و . . . در ورقههای سفید جزوه میشوند. کلاسهای آجری جای خودشان را به فیلمهای تدریسِ ده پانزده دقیقهای دادهاند. این یک تجربهی تازه است با تمامِ ضعفها و قوتهایش. من موافق این نوع از شیوهی تدریس بهطور کلی نیستم اما نظرم این است که باید از این شیوه نیز در حد امکان با داشتنِ یکسری چارچوبها و قوانین لازم لذت بُرد. چاره چیست؟ در ظاهر از صبح تا ساعت یک ظهر کلا در اتاقم هستم اما ذهنِ من در میانِ نرمافزارهای مختلف در حالِ سرک کشیدن است. گاهی که ده تا پانزده دقیقه بین کلاسهایم فاصله باشد میروم یک چایی برای خودم میریزم و دوباره به اتاق برمیگردم. کمی که سرد شود پنجره را میبندم و هر زمان هم که حس کنم هوای اتاق تغییر میخواهد پنجره را برای مدتی باز میگذارم. جالب است که درس بدهی و کتابخانهی پُر از کتابت روبهرویت باشد. چند گلدان و قابِ عکس هم روی میزت باشد و گاهی نگاهت به آنها گره بخورد. تمام تلاشم این است که از این تجربهی تازه لذت ببرم تا زمانی که مدتش را نمیدانم.
۲۲ مهر ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 سه هفته از یک سالِ تحصیلی دیگر که با سَردرگُمی و تق و لقیهای قابل پیشبینی که بهصورت مجازی آغاز شده میگذرد. در نخستین روزهای معلمی خودم هیچگاه فکر نمیکردم روزی خواهد آمد که آن ساختمانهای از رونق افتادهی مدارسِ امروزی به راحتی جالی خالیاش با یک گوشی موبایل یا تبلت پُر شود. اگرچه این اتفاق راحت رخ نداده است! تمام آنچه که رُخ داده است از روی ناچاری بوده است وگرنه پُر واضح است که هزینههای روانی و آموزشی این نوع از تحصیل در جامعهای که پایههای نظامِ آموزشیاش بیفایده و از کار افتاده شده کم نبوده است. اما آن دیوارها، آن کلاسهای سکودار که غالبا در زمستان مشکلِ گرمایشی دارند و در تابستان از سیستمِ تهویه نامناسب رنج میبرند ناگهان تعطیل شدند. از قدمهای معلمان و سر و صدای بچهها خالی شدند. خیلیها از جمله خودم احتمالا برای همان نماهای آجری و تختهها دلتنگ هم شده باشیم. نماهایی که دیوارها و سقفِ بلندش شاید برای برخی از ذهنها زندانی بیش نباشد. گاه از خودم میپرسم مدرسهای که نتواند اندیشیدن و تخیل ورزیدن را بیاموزد به چه درد میخورد؟ اینجور وقتها روزهای نوجوانیِ خودم از مقابلِ چشمهایم میگذرد.
