پاندول
Open in Telegram
شعرها، یادداشتها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365
Show more366
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
366
۵- ممکن است اینرا بشنویم که نقدهای ایشان مسیرِ هنری بعضی از شاعران را تحت تاثیر قرار داد یا منحرف کرده است. لحنِ کوبنده، آغشته به تمسخر و انقلابی براهنی در خیلی از موارد مورد پسندِ نگارنده نیست. در چنین شرایطی بیشتر از آنکه ایشان اسبابِ تاثیر مثبت یا منفی شود باعث خنده میشود زیرا که نقد و استهزاء جای خود را عوض کردهاند. در این زمینه یک مثال میزنم. در برخوردِ با شعرِ احمدرضا احمدی او یادداشتش را با عنوان مناجات یک جنین آغاز کرده و علتِ این انتخاب را البته پس از کلی آسمان و ریسمان بافی توضیح میدهد. براهنی در این یادداشت بهنظر میرسد دلبستهی نوعِ بیان و لحنِ کلامش نیز شده است. هر بند که تمام میشود بندِ بعدی را اینگونه آغاز میکند:《 شعر احمدی، اگر البته به یک مفهوم توانسته باشم شعر بودنش را ثابت کنم.》 این یادداشت میتوانست خیلی مختصرتر و موجزتر از این حرفها باشد ولی این نوعِ نگارش جزو اصولِ کارِ ایشان است. این نقد را میتوان بر بسیاری از یادداشتهای دیگر ایشان نیز وارد دانست که فعلا قصد ورود به آنرا ندارم. اما غرضم از طرح این موضوع این است که آیا با وجود آنکه براهنی میگوید:《 از نظر من اگر کتاب چهارم احمدی، به شکل کتابهای بعدی در آمد، باید فاتحهی احمدی را خواند . . . 》 احمدی شعر را رها کرد و به سراغِ چیز دیگری رفت یا نه همچنان بر همان سیاق و شیوه ادامه داد؟ در این زمینه مواردِ مشابه دیگری را نیز میتوان بیان کرد.
۶- بهنظر نگارنده زندگی ادبی و سیاسی رضا براهنی مملوء از جستوجو برای یافتنِ نسبتهاست. او در یادداشتی با عنوانِ وجودِ نسبتهای شاعرانه که تاریخ اسفند ۱۳۵۰ را دارد میگوید:《 شاعرِ سالمِ متعادل شاعری است که بینِ نسبتش با هستی، تعادلی سالم برقرار کرده باشد.》 همین نگرش را ما میتوانیم به زندگیِ ادبی و سیاسی ایشان تعمیم بدهیم. حیاتِ پُر بار او و آن جستوجوگریهای جسورانه ما را با شخصیتی روبهرو میکند که نخست به دنبالِ یافتن جایگاهِ حقیقیِ خود است و سپس به دنبالِ یافتنِ نسبتِ این جایگاه با سایر امور است. این امور میتوانند موارد بسیاری را شامل شوند. نسبت با شعر گذشتهگان، نسبتِ با نیما بهعنوان پدر شعرِ نوی فارسی و سایرِ شاعران معاصرش، نسبت با موضوع انقلاب و شکلگیری آن در برخی از نامهنگاریهایش و سایر موارد دیگر. از آنجایی که منشِ فکری ایشان باورمند به ساختن است زمانی که نسبتِ خود را مییابد اینگونه نیست که پس از یافتنِ آن ساکن باشد و دیگر هیچ حرکتی نکند. اتفاقا انسانی با چنین نگرشی تازه کارش پس از یافتن آغاز میشود. زیرا که میخواهد در تعامل با امور اطرافش هم کمک به ساختنِ یا بازسازی آنها کند و هم خود را بسازد و بالاتر برود. ساختن برای او فرایندی بیانتهاست زیرا که آرمانی است تمام نشدنی. به این سطرها که از یادداشت 《 سنتزدگی و وظیفهی منتقد》 در پاسخ به منوچهرِ آتشی نوشته شدهاند توجه کنید:《 من از امروز و برای امروز و فقط برای امروز مینویسم و جاودانگی از نظر من، تخمِمرغِ گندیدهای است که ترجیح میدهم در همان مزبلهی جاودانگی بیندازمش و معتقدم که نویسنده، خواه شاعر و قصهنویس و خواه نمایشنامهنویس و منتقد باید زمانِ حاضرِ چموش را اهلیِ خود سازد و حتی زمان را بسازد و هرگز به فکرِ آن زمانِ آیندهی ابلهانهای که معلوم نیست در چه هیاتی بر گُردهی خلقالله سوار خواهد شد، نباشد که در دنیای متحول کنونی، جز زمانِ حاضر، زمانی که باید دگرگون شود و از نو ساخته شود، چیز دیگری وجود ندارد. 》یا این سطرها 《 کار منتقد قیامِ شجاعانه در برابر زوالی است که در دورهای از تاریخ ممکن است گریبانگیر هنر بشود و برای اینکار زبان و قلم و قدرتی لازم است که جرثومههای خشونت و صلابت اندیشه را جمع کرده باشد و ویرانهطلبان را، یکسره ویران کند و سازندگان را بهسوی سازندگی بیشتر رهنمون شود. 》
366
۴- برخی میگویند نظریات ایشان در حوزهی شعر باعث شده است که شعر دچارِ ریزش خواننده شود. چنین حرفهای واقعا خندهدار است. یک نفر چهطور میتواند به تنهایی چنین کاری را انجام بدهد. آنهم فردی که در سی سالِ اخیر نسبت به بسیاری از شاعرانِ گروههای دیگر مانندِ شاعرانِ دهه هفتادی یا شاعرانی که به سادهنویسی در شعر معروف شدهاند کمتر از همه مجموعه شعر چاپ کرده است. اینکه امروز امکاناتِ موجود در فضای مجازی اسبابِ اینرا فراهم کرده است که هر نوع زیرِ همنویسی شعر تلقی شود و ما شاهدِ تولیدِ شاعران اینستاگرامی باشیم آیا تقصیرِ متتقدی است که پنجاه سالِ پیش در مقالهای چنین هشدار داده بود:《 ما دریایی ساختهایم وسیع و گسترده، ولی پایاب، با عمقی به اندازهی یک وجب، و بچگانه در این دریای وسیعِ کمعمق، ما شعر چاپ میکنیم، قصه و خبر و نقد و انتقاد چاپ میکنیم و موقعی که کتابهایمان چاپ میشود، یکدیگر را از سرخوشی و مستی بغل میکنیم و میبوسیم و به یکدیگر تبریک میگوییم و عکسها، عکسهایی که در آنها نه از زیبایی خبری هست و نه از پیشانی بلند و نه از نگاههای ناشی از تحرک و نبوغ، صفحات مطبوعات و صفحهی تلویزیون را بهخود تخصیص میدهد
366
۱- ما نمیتوانیم ایشان را به این دلیل که شعرهایش به حافظهی عمومی راه پیدا نکرده است شاعر ندانیم یا شاعری ضعیف بدانیم. مگر قرار است که مِلاک حافظهی عمومی باشد. اگر حافظهی عمومی ملاک است که در حالِ حاضر بسیاری از مردمِ کشورِ ما ترجیح میدهند وقتشان را به شنیدنِ آهنگهایی بگذرانند که بعضی از ما آنها را از اساس قبول نداریم و هنر نیز نمیدانیم. در ثانی آیا اصلا ما در دورانی بهسر میبریم که شعر این شانس و اقبال را داشته باشد که خوانندگان بسیاری را جذبِ خود کند؟ پاسخ نگارنده خیر است. با چنین ملاکهایی باید قید بیش از نود درصدِ شاعران را بزنیم. با وجود اینها باید اذعان کرد تعدادِ کسانی که در همین چند روز پارههایی از شعرهای آقای براهنی را در فضای مجازی بازنشر کردهاند کم نبوده است. مشکلِ عمدهی من با ملاکی تحتِ عنوان حافظهی عمومی این است که مشخص نیست دقیقا منظور چیست؟ حافظهی عمومی میتواند شبکههای اجتماعی باشد. میتواند ترانهها و شعرهایی که روی ماشینهای سنگین جادهها نوشته میشود باشد. میتواند خلوتِ بسیاری از خوانندگان خاص و عام باشد و همینطور مواردی دیگر.
۲- اینکه فکر میکنیم شعر نوی فارسی پس از نیما، فروغ، شاملو، سهراب و اخوان و بهطور کلی بعد از انقلاب و بهخصوص دههی شصت به بنبست رسیده است و شاعران همدورهی آنها و پس از آنها از روی تفنن شعر نوشتهاند واقعا قضاوتِ نابهجایی است. بهطور کلی نه تنها در حوزهی شعر که در حوزهی علم نیز وقتی یک نظریهی علمی بهعنوان پارادایم مطرح میشود و الگوی مسلطِ ذهنها میگردد گاهی زمانِ زیادی طول میکشد تا نقاظ ضعفی در آن پارادایم آشکار شود و کمکم جای خود را به پارادایم دیگری بدهد. از طرفی حذف شدن یک پارادایم به معنای حذف کامل آن نیست. برای مثال در حوزهی فیزیک مطرح شدنِ نظریهی نسبیت به معنای حذف کامل نظریه گرانش نیوتن در حوزهی علم نیست. برخی از محاسباتِ مربوط به نیرویی که اجرام آسمانی به یکدیگر وارد میکنند هنوز با تکیه بر نظریهی گرانش انجام میشود ( برای اثبات این ادعا در آینده سعی خواهم کرد منبع درستی را که در گذشته خوانده بودم ولی الان در خاطرم نیست بیابم و ذکر کنم ). همین موضوع در حوزهی شعر هم برقرار است. آیا با شکلگیری شعر نو و جریان یافتنِ آن، سرودن شعرهایی با ارکانِ عروضی بهطور کامل حذف شد یا نه جانی دوباره گرفت. در سالهای نخستین علاقهی شدید خود به شعر نو فکر میکردم پس از نیما هرگونه شعر گفتن با تکیه بر ارکان عروضی و وزن را باید محکوم کنم اما اکنون به اشتباه بودنِ آن تلقیِ خود پی بردهام. اکنون بهعنوانِ شاعری که سالهاست شعرِ آزاد نوشته است در فکرِ حذف شدنِ غزل، رباعی، مثنوی و سایر قالبهای کلاسیک نیستم حتی اگر با اینگونه تلقی از شعر مخالف باشم. از طرفی جهانِ هنر به مراتب متفاوتتر از جهانِ علم است. همانگونه که سبکهای هنری مختلف میتوانند کنارِ یکدیگر همچنان پابرجا و استوار باشند احتمالا الگوهای متفاوت شعرنویسی نیز تا مدتهای مدیدی بتوانند مگر آنکه واقعا زمانهای برسد که برخی از آنها بنا به شرایطی کاملا منسوخ شوند.
۳- شخصیت انقلابی رضا براهنی بهگونهای است که ممکن عدهای را وادار به قضاوتهای سیاه و سفید کند و تمامِ تقصیرات را گردنِ ایشان یا روشنفکرانی مانند ایشان بیندازند. خوب است کمی بهجا و درست فکر کنیم. مگر انقلاب شوخی است که یک نفر یا حتی یک جریانِ فکری بتواند به تنهایی بارِ آنرا به دوش بکشد. میلیونها نفر در آن شریک بودهاند و در خیابانها حضور داشتهاند. مگر امثال ایشان چهقدر خواننده داشتند که به تنهایی باعثِ انقلاب شوند.
۴- برخی میگویند نظریات ایشان در حوزهی شعر باعث شده است که شعر دچارِ ریزش خواننده شود. چنین حرفهای واقعا خندهدار است. یک نفر چهطور میتواند به تنهایی چنین کاری را انجام بدهد. آنهم فردی که در سی سالِ اخیر نسبت به بسیاری از شاعرانِ گروههای دیگر مانندِ شاعرانِ دهه هفتادی یا شاعرانی که به سادهنویسی در شعر معروف شدهاند کمتر از همه مجموعه شعر چاپ کرده است. اینکه امروز امکاناتِ موجود در فضای مجازی اسبابِ اینرا فراهم کرده است که هر نوع زیرِ همنویسی شعر تلقی شود و ما شاهدِ تولیدِ شاعران اینستاگرامی باشیم آیا تقصیرِ متتقدی است که پنجاه سالِ پیش در مقالهای چنین هشدار داده بود:《 ما دریایی ساختهایم وسیع و گسترده، ولی پایاب، با عمقی به اندازهی یک وجب، و بچگانه در این دریای وسیعِ کمعمق، ما شعر چاپ میکنیم، قصه و خبر و نقد و انتقاد چاپ میکنیم و موقعی که کتابهایمان چاپ میشود، یکدیگر را از سرخوشی و مستی بغل میکنیم و میبوسیم و به یکدیگر تبریک میگوییم و عکسها، عکسهایی که در آنها نه از زیبایی خبری هست و نه از پیشانی بلند و نه از نگاههای ناشی از تحرک و نبوغ، صفحات مطبوعات و صفحهی تلویزیون را بهخود تخصیص میدهد
366
(( براهنی و ضرورتِ بازخوانی ))
در چند روز اخیر که همراه بوده است با بحث و جدلهای بسیار پیرامونِ مرگِ رضا براهنی علیرغم تمامی اختلافات به نظر میرسد جو راکد شعر نوی فارسی آغازِ تازهای را به خود خواهد دید. از این نقطه نظر مرگ در اینجا تنها اعتباری جسمانی خواهد داشت. بیش از صد سالِ پیش و در آغازِ قرنِ چهاردهم شمسی شاعرِ تجددخواه تقی رفعت آیندگان را در شمارهی نخست مجلهی آزادیستان به وقوع یک انقلابِ ادبی وعده داده بود:《 برادران عزیز. ما در سختترین هنگامِ یک انقلابِ ادبی هستیم. آنچه ما میخواهیم کمتر از آن نیست که در عالم ادبیات یعنی در عالم فکر و صنعت، یک عهد تجدد بهوجود آوریم 》و امروز نیز در حالیکه نخستین روزهای قرنِ پانزدهم را سپری میکنیم همزمان با درگذشتِ یکی از پُرکارترین منتقدانِ قرنِ گذشته ما در آستانهای دیگر قرار گرفتهایم. آستانهای که به گمانِ نگارنده اگرچه شاید اسبابِ یک اتقلابِ ادبی تازه نشود اما ضرورت بازخوانی و بازگشت را گویا به همهگان تذکر میدهد. این اتفاق مانند جرقهای شاید بتواند ما را وادار به دوبارهخوانی از نگاهی دیگر کند که خود ممکن است اسباب دگردیسی تازهای از تلقی ما پیرامون شعرِ نوی فارسی شود. ضرورتِ بازخوانی چیزی نبوده است که امروز فکرِ مرا درگیر خود کرده باشد. دو سالِ پیش و در زمانیکه مشغولِ تحقیق دربارهی زندگی و شعر تقی رفعت بودم که نتیجهاش اتتشارِ مقالهای در سایت ادبیات اقلیت با عنوان《عصیانگر متجدد》 شد بسیار این موضوع فکر و خیالِ مرا درگیر خود کرد. بهنظر میرسد مناقشاتِ میانِ رفعت و بهار که بارتاب آنرا میتوان در مجلات دانشکده، تجدد و آزادیستان مطالعه کرد همچنان اسنادی مهم هستند که ما را بهخود میخوانند.
موضوع آقای براهنی نیز از همین دست است. لااقل برایِ خودِ من اینگونه است. در نخستین سالهایی که شروع به شعرنویسی کرده بودم خواندنِ کتابهای نقدِ ایشان جزوِ مهمترین کارهای من بود. پُربیراه نیست که بپذیریم درونِ هر یک از ما یک براهنی خاموش اما در آستانهی بیداری وجود دارد. زیرا که بسیاری از ما اگر نگوییم همه بلکه بخشِ وسیعی از شعر نوی فارسی را از دریچهی چشم او نگریستهایم! این البته به معنای کنار گذاشتن سایرِ کتابهایی که خواندهایم نیست. نمیتوانیم از مجموعه کتابهای شعرِ زمان ما اثر زندهیاد محمد حقوقی، بوطیقای شعرِ نو اثر شاپور جورکش، شعر و شناخت ضیاء موحد، تاریخِ تحلیلی شعر نوی شمس لنگرودی و کمی متاخرتر کتاب سه جلدی گزارههای منفرد اثر علی باباچاهی که این آخری اتفاقا خواننده را بسیار به یاد سبک و سیاق کتابِ سه جلدی طلا در مس میاندازد حرفی نزنیم. به این فهرست میتوان کتابهای دیگری را نیز اضافه کرد. آنچه مسلم است صدای برخی از این کتابها بر اذهان ما سنگینتر و بر پیشفرضهای ذهنی شکل گرفته در درونمان موثرتر بوده است. ما نمیتوانیم سالها فعالیت یک نویسنده و شاعر چندوجهی را در یک یا چند یادداشتی که احتمالا به مقتضیات زمانه با شتاب و خلاصه نوشته شدهاند بهسرعت جمعبندی کنیم و بعد هم در خلوت با خودمان بگوییم خدا را شکر نسخهاش را پیچیدم! حرف بر سر بیش از پنجاه سال کارِ ادبی است، شوخی نیست. شاید برای درکِ افرادی از این جنس صد سالِ دیگر هم به ما زمان بدهند باز کم باشد. از طرفی شخصیتِ فکریِ ایشان بهگونهای است که علاوه بر تفکیک کردنِ وجوهات مختلفش و بررسی تکتکِ آنها در نهایت چارهای نداشته باشیم که باز برگردیم و چگونگی تاثیرِ این وجوهاتِ را نیز بر همدیگر بررسی کنیم. بهنوعی رسیدن از کل به جزء و در پایان جوش دادن جزئیات به یکدیگر تا بتوانیم به چهرهای شفاف و قابل اعتماد از کلِ به دست آمده برسیم. نمیدانم که انجام اینکار شدنی است یا خیر. فعلا به آن در حدِ یک پیشنهاد فکر میکنم. فعلا مواردی به ذهنم رسیده است که دوست داشتم آنها را بازگویی کنم. بعضی از این موارد اشتراکاتی با تعدادی از یادداشتهایی که در این چند روز از سایرین خواندهام ممکن است داشته باشند، به ذکر چند مورد میپردازم:
366
_ شعری به یادِ شاعر و نویسندهی ارجمند رضا براهنی _
من نامهای نامیِ خود را تراشیدهام
لبالب از تمامیِ یادها نقش از بادهای درونم گرفتهام وُ در بزمِ ذهنهاتان وزیدهام
در خیالم از میهنِ خود ابرها ساخته بودم وُ ساختمانهابب فروناریختنی
غربت اما . . .
تبعید اما . . .
باید که خاک بَرَم میگرداند به زندگی
بیروزنههای آن چاههای تنفسم پریشانند
من از یاد بردهام خاک را
میهن وُ باطنِ پاکی را که در پیریِ چشمانم چاکچاک شدهاند
بارها
آبها از سرم گذشتهاند وُ سرماها سودایِ تسخیر تنم را داشتهاند
خرابهها را گشتهام وُ قدم به قدم
رقم زدهام پاهایم را وُ موهای زردِ تاریخِ خود را لایِ دسترنجِ کلمات جستهام
اضلاعِ نابرابر زمانه اگر تاختهاند
خوابآورانه نشانههای گمراهی را از اعماقِ ناگزیرِ چاهها بیرون کشیدهام
بالاتر از تمامیِ بلندیها در کوههای بلندی که میشناختم
در چهرههایی که میانشان تراش خورده بودم
آوازهای شاعرانهی نسلم در ارتفاعِ قلهها سر خم میکرد و سایهی خود را بالاتر میکشید:
ما چهرههای بلندِ خود بودیم
خودساخته وُ شورانگیز باخته بودیم تنهای تمنا زدهمان را به آفتابِ آینده وُ سینههای بیتابش را شیر میدادیم
ما نامآوران زیبای مرگ
میراثِ قرن بودیم وُ در تابِ ذهنها
تاریخِ بیقرارِ خود را شانه میزدیم.
۵ فروردین ۱۴۰۱
366
در مورد ایشان و آثارش من موافق تمامی اعمال و نوشتههایش نیستم اما اینرا نیز میدانم که برای نقد عملکردِ افراد باید به ظرفِ زمانهای نیز که در آن زندگی میکردند نیز توجه داشت. از طرفی از تاثیرِ نوعِ نگاه ایشان بر ذهنیت خودم در زمینهی شعرنویسی و نقد نیز نمیتوانم نگویم. خواندن کتاب سه جلدی طلا در مس در دورانی بسیار برایم راهگشا بود. در سالهای اول آشنایی یکی از اشتباهاتِ من در برخورد با آثارِ براهنی این بود که به شعرهای او توجهی نداشتم. آن اشتباه احتمالا نتیجهی حرفهایی بود که در آن سنین از دیگران دربارهاش شنیده بودم. جامعهی ادبی بیمار و نقدستیزِ ما در یک وضعیت دو قطبی به انسان القا میکند یک شاعر نمیتواند منتقد باشد و برعکس! با کمرنگ شدن و از بین رفتن این ذهنیت مزخرف در من، توانستم او را بهعنوان شاعر بپذیرم. امروز او در ذهنِ من شاعری است که گاه مجموعه شعرهایش را در خلوت با لذت میخوانم و به صدایش گوش میدهم. قطعا درکِ وجوهات دیگرش نیز زمان و فرصت میطلبد تا بتوانم به عمقشان دست پیدا کنم. روزی اگر احساس کنم که زمانِ نوشتن دربارهی کِردوکار ادبی ایشان برایم فرا رسیده است بدون شک این کار را انجام خواهم داد.
امروز شنیدن خبر فوت ایشان مرا بسیار متاثر کرد. هر چند که زندگی همین است و باید پذیرفت. گمان نمیکردم این اتفاق آنقدر متاثرم کند که ناخودآگاه شعری برای ایشان بنویسم. این شعر را بهزودی منتشر میکنم. یاد ایشان که نویسندهای بیمانند بودند گرامی.
۵ فروردین ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
بهاری دیگر فرا رسیده است. بهاری که میگویند آغازِ قرنی تازه است. بهنظر میآید که او آرامتر و بیهیاهوتر از گذشتهها چکمههای خود را در آورده است و پای به درونِ خانهها گذاشته است. بهار اما زمانی میتواند برای هر انسانی واقعا بهار باشد که ذهنهای منجمدِ زمانه را خطِ باطل بکشد، دلهای قضاوتگر و اهلِ دروغ را تغییر بدهد و جامعهای بسازد آزاد برای همهگان. بهاری اینچنین رویای قلبِ من و خلوتهای همیشهام است. میخواهم در آغاز بهارِ جدید آدمهایی با ذهنهای واپسگرا، قضاوتگر و از همه مهمتر اهالی ریا و دروغ را از زندگیِ خود کنار بگذارم. بهاری که من به دنبالِ آنم دیگر حوصلهی ملاحظهکاری و مصلحتبازیهای عُرفی را ندارد. جوانی من از همهچیز برایم مهمتر است. نمیخواهم بیش از این آنرا حرام کنم. آنکه نمیتواند تغییر کند انسانی مُرده است که تنها در حالِ مصرفِ بیهودهی اکسیژن موجود در هواست. این فلسفهی فکریِ من است. سرخوشانه به من میگوید در درونت دلی خوش بیافرین و برای پسندِ دیگران عمرت را هدر نده. خوشا زیستن در چنین بهاری. خوشا شادی، رقصیدن و شکوفیدن در چنین بهاری.
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
آیا این اثرهای کامو است بر ماریا که اینگونه راحت و رها احساس خود را بیان میکند یا نه، به بلوغ رسیدن انسانها در رابطه است که آنها را اینچنین در بیان درونیات خود آزاد و رها میکند. چندان مهم نیست یافتنِ پاسخِ این پرسش. نهالی در قلبهای طرفین کاشته شده است و حال هر دو بدون آنکه بخواهند درصد تأثیر و میزان سهمِ خود را اندازه بگیرند، آن را شاخ و برگ میبخشند.
اما از وادی محجوب و دلیرکنندۀ عشق که به انسانها شجاعت میبخشد خارج میشوم و به سراغ چیزهایی دیگر میروم. بهطور کلی کتابهایی از این دست نقاطِ تاریکِ ذهنهای نویسندگان را برای ما عیانتر آشکار میکند. من این احساس را وقتی نامههای شاملو به آیدا را میخواندم نیز داشتم یا آن نامههای سراسر نیاز مایاکوفسکی به لیلی. اما جذابیت خطاب به عشق در این است که نامهنگاری یکطرفه نیست و کاسارس هم به سهمِ خود مانند کامو از کتابهایی که خوانده است و دوست دارد، مینویسد، نظرهایش را صریحاً میگوید و همین باعث میشود که ما فقط با مشتی جملات و حرفهای عاشقانه طرف نباشیم. در چنین روابطی گفتوگو میتواند تبدیل به معجزهگری شود که از طرفین موجوداتی عاشقپیشه بسازد که دوست دارند هر آنچه را دارند، برای ارتقای یکدیگر به اشتراک بگذارند: «بعد از تمام کردن کتاب شیاطین حرفم را دربارۀ آن پس میگیرم. فهمیدم که بخشِ دوم بهتر از بخشِ اول است. و سرگذشت سیزده تن فراگ. لادوشس لائزه دختری با چشمانِ زرین که خیلی دوست داشتم. الان خواندن خاطرات دورتز را شروع کردهام. صفحۀ ۱۰۰ هستم و اجازه بده تا ازت بپرسم با تمام صداقت، به چه دلیل و چرا از این کتاب بهعنوان چیزی عظیم یاد کردی…»
در کامو نیز اعترافاتی وجود دارد که این نامهها برای ما روشنش میکند. اعتراف او به ترسِ از بیماری سل که درگیر آن است. اعتراف او به اینکه عشق به زندگیاش معنای عظیمی بخشیده است. شاید احترام برانگیزترین جملهای که رابطه به او یاد داده است این سطرها باشد: «میدانم که در وجود هرکس تنهاییهایی هست که هیچکس نمیتواند به آن دست یابد. این بخشی است که بیشترین احترام را برایش قایلم و دربارۀ تو، هرگز تلاش نمیکنم به آن دست پیدا کنم یا تصرفش کنم.»
در مجموع میتوان گفت خطاب به عشق فراز و نشیب رعایت عاشقی است با تمام پیچیدگیهایی که یک رابطه میتواند داشته باشد.
محمدعلی حسنلو / ۱ بهمن ۱۳۹۹
ادبیات اقلیت / ۱۳ بهمن ۱۳۹۹
366
جذابیت خطاب به عشق جدا از سادگی و خلوص آن گزارش لحظه به لحظهای است که دو نفر از وضعیت زندگی خود به یکدیگر میدهند؛ بهطوری که حتی از رفتن ناگهانی برق نیز در نامهها حرف به میان آمده است. در عشق همهچیز مهم است. چه میخورد، چه میپوشد، چه میکند، به کجا و چه مکانهایی میرود، رنگِ دیوارهای اتاقش چیست و … انگار تمامی اعمال و کارهای معشوق و مکانهایی که پا میگذارد جلوهای تقدسگونه میگیرد. «خوشحال میشوم بدانم موهایت را طلایی کردهای یا مشکی. زیبا باش و لبخند بزن. به خودت بیتوجه نباش. دلم میخواهد خوشحال باشی. تو هرگز زییاتر از شبی نبودی که گفتی خوشحالی…»
رابطه زبان خاص خود را میطلبد و میآفریند، هرگز دوام نمیآورد مگر طرفین دل به شناخت یکدیگر بدهند. شاید شروعِ آن غیرمنتظره و اتفاقی باشد اما بقای آن جز با شناخت و اجازۀ نفوذ به درونیات یکدیگر ممکن نخواهد شد.
کامو در نامۀ ۱۷ ژوئیه از انسان آشفتۀ درونش پرده برمیدارد و میگوید: «تو اصلاً از اول مرا نشناختهای و بیتردید بههمین دلیل است که نمیتوانی درک کنی. تو درک نمیکنی که من نیروی عشقم را ناگهان بر یک نفر متمرکز کردهام؛ عشقی که قبلاً اینور آنور به پای هر موقعیتی که پیش میآمد میریختمش» یا «اگر تو مرا دوست نداشته باشی همهچیز بیفایده است. میخواهم رابطهام را با تو تمام کنم اما نمیتوانم زندگی بدون تو را تصور کنم و خیال میکنم اولینبار است که اینقدر در زندگی بیاراده شدهام.» یا این سطرها: «من نیاز ندارم که مرا جذاب یا فهمیده بدانی. من نیاز دارم که مرا دوست بداری.»
من در این سطرها مردِ ویرانی را میبینم که از تمام روابط بینتیجهاش بازگشته است و خسته به نقطهای از درونش تکیه داده است و میخواهد از این دورِ باطلی که گرفتارش شده است خود را نجات بدهد. این سخن که من بیاراده شدهام، میتواند ترسناک نیز باشد. عاشق به لبۀ پرتگاهی رسیده که تمام وجودش بدون معشوق تهی است. من بیش از آنکه به لحظۀ رسیدن به لبۀ پرتگاه بیندیشم، به لحظات پس از آن فکر میکنم. تجربه و بازگویی هر یک از اینها میتواند یکی از طرفین را به ترس و وحشت نیز فرو ببرد. هر لحظه ممکن است یکی از طرفین عمیقاً احساس کند که نمیتواند و با خودش بگوید: نه، من توان باری سنگین از تعهد تا به این اندازه را ندارم. جاری شدن این جمله بر زبانِ هر کسی میتواند گویای نشناختن خود باشد. به نوعی ناتوانی از پذیرش خطرهای رابطه است.
این نامهها نه تنها پازلهای هزارتکه از یک رابطه را در کنار هم میچینند، بلکه تکههایی از خودِ ما را نیز میتوانند به ما نشان بدهند، آن هم در عصری که انتظار معنا باخته است و سخنان عاشقانه در صفحاتِ رنگارنگ مجازی و اجتماعی پیوسته تهی شدن خود را به رخ خوانندگان میکشند و سعی میکنند که خود را در بلبشوی تبلیغات به ما حُقنه کنند. اما بسیاری از ما امروز همان بیارادگانی هستیم که کاموی پس از جنگ جهانی دوم در شخصیترین نامهها و دیگر آثارش تصویر کرده است. آیا امروز ما سرچشمه را گُم کردهایم. آیا یافتنِ سرچشمۀ زندگی در گرویِ عشق و دلدادگی است که کامو در جملهای کوتاه خطاب به ماریا مینویسد: «من با تو سرچشمهای از زندگی را یافتهام که گُمش کرده بودم.»
چهرهای که عشق در این کتاب مییابد یکی از بیشمار چهرههایی است که انسانِ دل داده به رابطه را به کشف و ساختن دعوت میکند. ما نه پیوسته کشفکنندهایم نه پیوسته سازنده، بلکه هر دوی اینها را توأمان بدون آنکه تفکیکپذیر باشند، انجام میدهیم.
هرچند تعداد نامههای کامو در جلد اول کتاب بیشتر است و قدرتِ او در بیانِ حالات و احساسش بیشتر خود را به رُخ میکشد، اما در میانِ نامههای کاسارس نیز جذابیتهایی نهفته است که پابهپای کامو پیش میرود.
366
Repost from aghalliat.com ادبیات اقلیت
🔺 بازخوانی کتاب خلقیات ما ایرانیان
👤 یادداشتی از #محمدعلی_حسنلو
🔖 مؤلف و گردآورندۀ کتاب خلقیات ما ایرانیان در دیباچۀ کتاب میگوید که در پی رفع فساد نیست، زیرا که فساد در میانِ ما همچون مرضِ مزمنی چنان نفوذ کرده است که اصلاحِ آن کار امروز و فردا نیست. در صفحات آغازین کتاب ضمن ذکر صفات پسندیدۀ ایرانیان، تفاوتهای اخلاقی ما با دیگر ملتها و چگونگی تغییر احوال ایرانیان، راهحلهایی را بیان میکند و سپس به تحلیل و تأثیر هر کدام از آنها میپردازد.
🔖 مهمترین بخش کتاب را از نگاهِ من میتوان بخشهایی دانست که نویسندۀ کتاب به دستهبندی آرای دیگران دربارۀ ما ایرانیان میپردازد. دستۀ اول عقاید و آرای یونانیان و رومیان دربارۀ ماست؛ خیلی مختصر و در حدود سه صفحه، که جالبترین آن کلام هرودوت مورخ پیش از میلاد دربارۀ پارسیان زمان هخامنشیان است. به گفتۀ او پارسیان قبل از هر چیز سه چیز را به فرزندانِ خود یاد میدادند: راست گفتن، سواری بر اسب و تیراندازی. ا
🔖 سیاحی فرانسوی با نام ژان شاردن اینگونه گفته است: «ایرانیان بیش از همهچیز دلشان میخواهد زندگی کنند و خوش باشند. آن سلحشوری سابق را از دست دادهاند و تنها چیزی که از دنیا میفهمند عیش است و نوش و هیچ باور ندارند که عیش و عشرت و نشاط را در حرکت و تکاپو و در کارهای خطرناک و پُر زحمت هم میتوان بهدست آورد. از این گذشته ایرانیان بسیار مخفیکار و متقلب و بزرگترین متملقین عالم هستند و در دنائت و وقاحت هم بیهمتا میباشند. بهغایت دروغگو هستند و کارشان همه پُرگویی و قسم و آیه است و برای اندک نفعی حاضرند بهدروغ شهادت بدهند. وقتی از کسی پولی یا چیزی قرض میگیرند، پس نمیدهند و بهمحض اینکه دستشان برسد خودی و بیگانه را فریب میدهند و با او به دغل معامله مینمایند. در خدمتگزاری عاری از صداقت هستند و در معاملات درستی نمیفهمند و چنان در خدعه و فریب مهارت دارند که محال است انسان به دامشان نیفتد.»
📎 متن کامل یادداشت در سایت ادبیات اقلیت
@Aghalliat
366
در کمتر از یک ماه پیش بود که کتاب 《خلقیات ما ایرانیان》گردآوری و تالیف محمدعلی جمالزاده را خواندم. محتوای موجود در این کتاب مرا بر آن داشت که پیرامون آن یادداشتی بنویسم. بهنظرم این کتاب بسیار به روزگار امروز ما ایرانیان نزدیک است. دوستان گرامیام را به خواندن این یادداشت دعوت میکنم.
366
انتشار شعری از من با عنوان (( حباب )) در فصلنامهی هنر و جامعه.
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
🎧 📝 دکلمهی صوتی شعر #واقعیت از کتاب: #تعمیر_با_جراحتهای_اضافه
(( واقعیت ))
از گلویم صدا را بردار
با لهجهای همهگیر
گویشِ نگاهم باش در میدانها
کنار بَنِرهایی که تبلیغ آدم با صداهای مختلفند
رویِ مانیتوری که پخشِ همهچیز است، جز من
اینکه پنهان
کبوترانی را در سینهام بزرگ میکنم
عجیب نیست
میله را برای ما ساختهاند
برای آدم
که هوای تغییر به سرش میریزد
و سالها بعد
اسکلتهایی که میتوانند
مصرفِ چالههای خالی زمین را نشان دهند
اعتراض پشتِ اعتراض
دنیا را ببین
ما فقط تاجها را انداختیم
داروهای تازهای میخواهند ذهنها
من صداهایی میشنوم
صدای میزهای مذاکره
صدای امضاهای خشک نشده
صدای آرایشی تازه
رژهای که مرزها را بِهَم میریزد
هر لحظه لولههای تانک را میچرخانَد
و دود
که جای دیوارها نشسته
من صدای بالهایی را میشنوم
که لانه ندارند
بیدانه
گُم در خواب شاخههایی
که در حاشیهی برگهایشان
تیغهایی زخم زدهاند
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
#تعمیر_با_جراحتهای_اضافه
@mali_pendulum
366
📝 روز پُرمخاطرهای را گذراندهام. خاطراتی را در ذهنم ثبت کردهام که توشهی سالهای آیندهی من است. توشهی معلمی، توشهی شاعری، توشهی رعیتی بیارزش بودن در لوای حاکمیت اسلامی. من از نخستین روزهایی که وارد حرفهی معلمی شدهام از روی علاقه هر چه که داشتم و بلد بودم در اختیار شاگردان عزیزم قرار دادهام. در چند سال اخیر با بسیاری از شاگردانم رابطهای توام با دوستی و نوعی ارتباط و یادگیری دو طرفه داشتهام. صادقانه سخن گفتن در جامعهای که پنهانکاری در لایهلایهی آن لانه کرده تا حدی که زبانم ترسی نداشته و قلبم شجاعت به خرج داده باشد، پیشه و انتخاب من بوده است. امروز در برابر چشمانم صحنههایی را دیدم که به عشق و علاقهام خیانت کردهام اگر نگویم.
امروز صبح بههمراهِ تعدادی از همکارانم تصمیم گرفتیم برای شرکت در تجمع معلمان به ادارهی کل استان برویم. از اولین لحظهای که ما از کوچههای پشتی اداره نزدیک آن شدیم جو امنیتی و ایجاد رُعب و وحشت موج میزد. هنوز به درب اصلی اداره نرسیده بودیم که یک سرهنگ نیروی انتظامی جلوی ما را گرفت و گفت: برای چه آمدهاید. برگردید. ما هنوز نه شعاری داده بودیم و نه کاری کرده بودیم که این عزیز آنقدر عصبی بود. یکی از همکارانم ( آقای شهریاری ) گفت: ما برای گرفتن حق و حقوقمان اینجا هستیم. حق و حقوقِ ما، حقوقِ بچههای شما هم میشود.
بعد از رد و بدل شدن جملاتی میانِ ما و این سرهنگ، ایشان در جایی خطاب به ما گفت: شما اگر معلم بودید که اینجا نبودید!
همکاری پاسخ داد: شما در جایگاهی نیستی که تشخیص بدهی ما معلم هستیم یا خیر. مامور انتظامی هم با عصبیت و تندی به ما گفت: خیلی حرف دارید! خیلی اعتراض دارید! بیایید بروید داخل اداره و رئیستان را ببینید.. دست مرا هم کشید و هُلم داد و گفت: توام میخواهی بیا برو.
دو سه نفر از همکاران داخل رفتند و من بههمراهِ چند نفر دیگر به سمتِ دیگر خیابان پیچیدم. جمعیت کاملا متفرق و پراکنده بود. چند دقیقهی بعد در برابر چشمانم دو نفر از همکاران که داخل رفته بودند با نیروهای انتظامی درگیر شدند و چند نفر لباس شخصی هر دوشان را گرفتند و داخل یک ون بُردند. اتفاقی که افتاده بود بیشتر شبیه یک تله بود.
بههمین راحتی یک محیطِ آموزشی پایگاه نیروی انتظامی شده بود تا جمعیت سیصد چهارصد نفرهای را که هیچ شعار رادیکالی را تا آن لحظه نداده بود سرکوب کنند. حرفِ آنها هم این بود که دشمن نفوذ کرده و در حال سوءاستفاده است. چه ما مُرده باشیم چه زنده روزی خواهد آمد که مشخص خواهد شد دشمنان واقعی چه کسانی بودند. چند دقیقه بعد از این اتفاقات خانم معلمی را که نمیشناختم یکی دو نفر میکشیدند که داخلِ ون ببرند، به سمتش دویدم که نگذارم، انگشتانم برای لحظاتی به کاپشنِ سبزِ ایشان خورد و به سرعتِ دستی به مچِ دستم زد و نفهمیدم چطوری هُلم دادند که کلا سهمم تماشا شد. بعد از آن با هماهنگی تعدادی از جمعیتِ متفرق که اکثرا خانمها بودند جمع شدیم و شروع به شعار دادن کردیم:
معلم بیدار است از تبعید بیزار است
با اهلِ قلم هر که در افتاد وَر افتاد
معلم زندانی آزاد باید گردد
نه تسلیم، نه خواهش، رتبه بدونِ خواهش
..........................................
چند دقیقهای این شعارها را دادیم و همزمان به سمتِ میدان راه افتادیم. در نهایت اما اجازه ندادند به میدان برسیم و آنقدر بگیر و ببند راه انداختند که متفرقمان کردند. هنوز هم دارم فکر میکنم چرا از اولین لحظات آنگونه خشونتآمیز و همراه با توهین با ما برخورد شد. آیا حاکمان اسلامی نمیدانند ذهنهایی وجود دارند که از آنها به تندی در تاریخ خواهند نوشت. آیا نمیدانند وقتی اینگونه با تجمع آرام معلمان برخورد میکنند و توانِ پاسخگویی ندارند کلاهشان در برابر سایر اقشارِ جامعه پسِ معرکه خواهد بود! امروز با تمامِ تصاویرش در ذهنِ من زنده و پویا خواهد ماند تا توشهای برای سالها معلمی در میهنی باشد که اسیر ظلم و بیداد است.
فریاد، فریاد، از اینهمه بیداد
۳۰ بهمن ۱۴۰۰
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
