پاندول
Open in Telegram
شعرها، یادداشتها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365
Show more366
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
366
(( پچپچ ))
رفته بود سبزی بخرد نیامده بود
رفته بود دانشگاه نیامده بود
رفته بود خانهی دوستش نیامده بود
اینها را چند مادر وُ همسر وُ دوست میگفتند
توی گوشِ هم
توی اساماسهای گوشی
توی اجتماعهای کمتر از چند نفر
من توی توالتِ خانه دیدم که خون جمع شده بود
روی آسفالتِ خیابان هم خون جمع شده بود
حتی توی دلِ چند تا از همسایهها
روزهایی هستند
که توالت و آسفالتِ خیابان
دلِ همسایه و توالت
یکی میشوند
اینها را من از چشمهایم شنیدم
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
کلمات! کلمات گاه تقلیل و فرو کاستنِ حادثهاند به یک گزاره. به یک برونریزیِ دست و پا شکسته! میخواهم خفه باشم و در سکوت حروف خفه شوم.
۶ خرداد ۱۴۰۱
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
ناگهان پی بُردم که نسبت به گذشته تحمل درد در من تقویت شده است. دنداندرد دو هفتهی اخیر باعث شد به این نتیجه برسم. با وجود دردی که داشتم کمتر در خانه حرف زدم و ناله کردم. آن اوایل به خودم گفتم فعلا بدون هیچ قرص و مُسکّنی تحمل کن. یادم آمد در گذشته کمتر اینطور بودم. این مُدارای با درد چند روزی طول کشید تا اینکه کم آوردم و شروعِ به خوردنِ قرص کردم. چندروزی نیز اینطوری سپری شد تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم دست از این بازی بکشم و به دندانپزشکی مراجعه کنم. من هر بار که به دنداتپزشکی میروم در زیر آن دستگاهها ترجیح میدهم چشمانم را ببندم و با درد عجین و مانوس شوم. بیحسی دندان ناگهان تمام تن آدم را شل میکند. درد موقتا رفته است و وارد جهان دیگری شدهای. چشمانم را که باز میکنم با صدای پزشک از این بیحسی موقت بیدار میشوم و با دهانی که انگار به اندازهی یک غار گشوده شده است دربارهی نوبت بعدی مراجعه سوال میپرسم. تمام این اتفاقات گویا میخواهند به من یادآوری کنند که بزرگتر، مُسنتر و صبورتر شدهای. این حوادث کوچک کمک میکنند خودم را بیشتر بشناسم. شناختی که تمامی ندارد و هیچگاه پایانی نخواهد داشت مگر با فرا رسیدنِ مرگم.
۳ خرداد ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
سه روز پیش بود که تصمیم گرفتم بیسر و صدا و بدون قرار و اطلاع قبلی به بعضی دوستانم به نمایشگاهِ کتاب بروم. علتش شاید اکراهِ درونی خاصی بود که در من شکل گرفته بود یا یک بیحوصلگی عمومی. بههر حال به آنجا رفتم. در جایی که نامش نمایشگاه کتاب است و فَوَران تبلیغات نظامی و ایدئولوژیک موج میزند. چند سال پیش یکی از دوستانم میگفت اینجا بیشتر نمایشگاه کتابهای قرآنی است و نامش را باید نمایشگاه قرآن گذاشت، اما از نظر من چنین صفتی دیگر برازندهی این کارناوالِ حکومتی نیست. احساسِ من این بود که واردِ پادگانی فرهنگی شدهام. جایی که در آن همهچیز بهشدت کانالیزه و هدایت شده است. جایی به ظاهر برای کتاب اما خدمتگذار ایدئولوژی. در تمامِ مدتی که آنجا حضور داشتم آهنگِ بیسر و تهی نیز که با کلی تبلیغات در حال انتشار است بیش از صد بار پخش شد. نمایشگاهِ کتاب دیگر یک میدان است، میدانی نه برای ما و اندک انسانهایی که سعی میکنند شرافتمندانه استقلالِ خود را حفظ کنند. آنجا میدانی است که حاکمیت با تمام قدرت استبدادِ فرهنگی خود را از لحظهای که وارد مترو مصلی میشوید و در ورودی راهپلهها اسامی و عناوین خاصی را میبینید تا تمامِ راهروها، فضای بیرون و نزدیک غذاخوریها، بلندگوها و پوسترهای ریز و درشت و . . . تصویر اعظمِ خود را توی حلقتان میکند. آن وسط ما نیز واماندگان و درماندگانی هستیم که اگر هم به آن مکان پا گذاشتیم و خندههای تلخی نیز زدیم نباید ذرهای به آن پادگان دلخوش باشیم. سهروز پیش تنها دیدارِ اتفاقی چند دوست بود که بخشِ قابلاعتنای ماجرای رفتن من بود.
۲ خرداد ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
سه روز پیش بود که تصمیم گرفتم بیسر و صدا و بدون قرار و اطلاع قبلی به بعضی دوستانم به نمایشگاهِ کتاب بروم. علتش شاید اکراهِ درونی خاصی بود که در من شکل گرفته بود یا یک بیحوصلگی عمومی. بههر حال به آنجا رفتم. در جایی که نامش نمایشگاه کتاب است و فَوَران تبلیغات نظامی و ایدئولوژیک موج میزند. چند سال پیش یکی از دوستانم میگفت اینجا بیشتر نمایشگاه کتابهای قرآنی است و نامش را نمایشگاه قرآن باید گذاشت، اما از نظر من چنین صفتی دیگر برازندهی این کارناوالِ حکومتی نیست. احساسِ من این بود که واردِ پادگانی فرهنگی شدهام. جایی که در آن همهچیز با نظارت و شدتی بیش از گذشته کانالیزه و هدایت شده است. جایی به ظاهر برای کتاب اما خدمتگذار ایدئولوژی. در تمامِ مدتی که آنجا حضور داشتم آهنگِ بیسر و تهی نیز که با کلی تبلیغات در حال انتشار است بیش از صد بار پخش شد. نمایشگاهِ کتاب دیگر یک میدان است، میدانی نه برای ما و اندک انسانهایی که سعی میکنند شرافتمندانه استقلالِ خود را حفظ کنند. آنجا میدانی است که حاکمیت با تمام قدرت استبدادِ فرهنگی خود را از لحظهای که وارد مترو مصلی میشوید و در ورودی راهپلهها اسامی و عناوین خاصی را میبینید تا تمامِ راهروها، فضای بیرون و نزدیک غذاخوریها، بلندگوها و پوسترهای ریز و درشت و . . . تصویر اعظمِ خود را توی حلقتان میکند. آن وسط ما نیز واماندگان و درماندگانی هستیم که اگر هم به آن مکان پا گذاشتیم و خندههای تلخی نیز زدیم نباید ذرهای به آن پادگان دلخوش باشیم. سهروز پیش فقط دیدارِ اتفاقی چند دوست بود که تنها بخشِ قابلاعتنای ماجرای رفتن من بود.
366
(( شبانه ۱ ))
وطن در قیام است وُ قامتِ صداها
گلوییست که گُلهای درونش را
در ظرافتِ لبانِ زندهگان
شهر به شهر میپیماید
در میانِ طرحهای پیدرپیِ امید
که نقش میبندند وُ نَفس
بر جراحت انسانها میپاشند
در جایی که زندگی ستیز است وُ زنده ماندن
بهای بیقدرِ جان
نان ترانهایست پا بَرجا
که رخصت به رویای هر قیام
در هنگامِ ستایشِ آزادیست
اَلا ای مردمان زخمخورده
خونینلب وُ گرسنه
جنبشِ لبهای انقلاب
اسارتمان را طعم بخشیده
وَ در بلوای شکافتنِ ابروهای استبداد
ماییم که حضورمان
لکهایست بر عمارت پُرخونِ وطن
جنگ است بقای ما
در خاکی که اجدادیست
جنگ است وُ ننگ حروفِ شبانهی لبهای ماست
وقتی که هر زمزمه میگوید:
مرگ بر آنان
که مرگ خود را و نجات ما را آوردهاند.
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
بهتمام اینها انبوهِ مشکلات گوناگون اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را نیز باید اضافه کرد که روزبهروز بیشتر ما را از هم دور میکند. در چنین شرایطی من هیچگونه شور و انگیزهی خاصی برای رفتن به نمایشگاه کتاب و دعوت دوستان و معدود خوانندگان عزیزم بر خلاف سالهای پیشین ندارم. همهی ما هر روز بیش از گذشته در اسارت ساختارهای پوسیده و بیارزشی هستیم که وضعیت را برایمان تنگ و تنگتر کردهاند. همه در حال خو گرفتن به تباهی هستیم. شعرهای آینده من نیز اگر باشم و چیزی بنویسم احتمالا باید فرزندان عصرِ تباهیدگی باشند.
با تمام این احوالات از مدیریت انتشارات نصیرا که ایستاده است و در عرصهی شعر در تمام این سالها زحمت کشیده است سپاسگزارم.
نشانی غرفهی انتشارات نصیرا: مصلی، شبستان، راهرو ۲۵، غرفهی ۲۳
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
#انتشارات_نصیرا
@mali_pendulum
366
لعنت! کمترین ناسزایی است که میتوانیم خطاب به بسیاری از مسئولان بهکار ببریم. اگرچه همهچیزمان هر روز بدتر و نااُمیدکنندهتر از دیروز است اما به گمان من اساسیترین تحفهای که آنها به ما تقدیم کردهاند بیکفایتی در ادارهی کشور و انبوهِ مشکلات مالی و گسترش فقر روزافزونمان نیست. فرهنگِ عمومی جامعهی ما بهطرز وحشتناکی سقوط کرده است. فرهنگی که بدونِ هیچ کم و کاستی، خروجی ستم و تبعیضِ از بالا به پایینی است که بر جامعه تزریق میشود. از این جهت آنها شایستهی لعنتی ماندگار و تاریخیاند. ممکن است به دنبال مصداقهایی در این زمینه باشیم که خودِ جامعه بهترین گواه است. با این وجود یکی از آن مصداقها همین حالا که من در حال نگارش این یادداشتم در حال دست به دست شدن و دیده شدن در فضای مجازی است. امروز عصر فیلمی را دیدم که در آن افرادی یکی از مسئولان کانون صنفی فرهنگیان یاسوج را قصد داشتند دستگیر کنند و ببرند. بهنظر میرسد انجام این کار بدون هیچ حکمِ قبلی بوده است. در این میان مردم دخالت میکنند و آن ماموران یا بهتر بگویم گماشتهگان موفق به انجام این کار نمیشوند. از توحش رایج در زمانهی ما همین بس که زندانبانان امروزی چیزی از فرهنگِ زندانی و زندانبان نمیدانند و آنرا قربانی امیال و توسعهی اقتدار حاکمان کردهاند. در چنین شرایطی امید به اینکه از میانِ ستمگران یا عملههایشان افرادی بتوانند آزادی را برایمان به ارمغان بیاورند خیالی واهی است. برای تاکید بر این ادعا بد نیست با هم سطرهایی از کتاب آموزش به ستمدیدگان نوشتهی پائولو فریره را بخوانیم: 《 فقط ستمدیدگانند که با آزاد کردن خود میتوانند ستمگران را نیز آزاد سازند. واجب است که ستمدیدگان برای حلِّ تضادی که به آن گرفتار آمدهاند تلاش را آغاز کنند. آن تضاد با ظهورِ انسانِ نویی از میان خواهد رفت که نه ستمگر است و نه ستمکش، بلکه انسانی است در جریانِ آزاد شدن. 》 اما آن تضادی که فریره از آن حرف میزند چیست؟ ما ستمدیدگان اسیر چه تضادی هستیم که اینچنین ناتوان شدهایم و غالبا تماشاگریم! فریره در پاسخ به این سوال میگوید: 《 ستمدیدگان که موجودهایی تقسیم شده و نااصیل هستند چگونه میتوانند در گسترش تربیتِ آزادیبخشِ خود سهیم باشند؟ پاسخ آن است که وقتی ستمدیدگان کشف کنند که میزبان ستمگرانند میتوانند به زاییدن تربیت آزادیبخشِ خود یاری کنند. تا زمانی که آنان در دوگانگیای بهسر میبرند که در آن بودن به معنی شبیه بودن است، و شبیه بودن به معنی شبیهِ ستمگر بودن، این کمک از آنان ساخته نیست. تربیت ستمدیدگان وسیلهای است برای این کشف نقادانهی آنان که هم آنان و هم کسانی که بر آنان ستم میکنند نمونههایی از مردمزدایی هستند. بدین ترتیب آزاد شدن نوعی زایمان است و زایمانی دردناک. انسانی که از زایمان بیرون میآید انسانِ جدیدی است که زنده ماندنش منوط است به از میان رفتنِ تناقض ستمگر-ستمکش بهوسیلهی مردمی شدن همهی آدمیان.》
فریره راه را بهخوبی به ما نشان داده است، بدنهای هر کدام از ما ستمگران-ستمکشان در حال تغذیه از فرایندی دو طرفه است که تا زمانی که یکی از طرفین اقدام به قطعِ آن نکند خون در رگهایش جاری است و تا مدتی نامعلوم ادامه خواهد یافت. در فرهنگِ عمومی ما بسیار رایج است که بشنویم مردم تابعِ حاکمان خود هستند. تا از تابع بودن نگذریم، به جزئیات رفتارِ خود و نقاطِ تاریک-روشنی از درونمان که فرایند ستمگر-ستمکش در ما ایجاد کرده کرده است آگاه نشویم هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. بلکه ممکن است از دامِ ستمگری به دامِ ستمگری دیگر بغلتیم. حقیقت این است که ما امروز به زایمان نیازمندیم. زایمانی که ترسهایمان را بزداید، صدایمان را بلند و رها کند، آگاهمان گردانَد که خود نسخهای دسته چندم از ستمگران و فرهنگی که آنان رواج میدهند نباشیم. برای خلقِ رخدادی چنین باید قدم به جلو برداشت. در حوزهی آموزش، آموزشگران و معلمانی باشیم آگاه به نسبتهایی که میانِ ما و امورِ مختلف وجود دارد. وجودِ تقسیم شدهی ما زمانی قدرتِ ساختن خواهد داشت که آسیبها و جراحتهایی را که بر جسم و جانش نشسته است بشناسد، آسیبها و جراحتهای وارد شده بر دیگران را نیز بشناسد تا اینچنین با تکیه بر آگاهی و انسانِ نویی که درونمان متولد شده است برای آینده و فرهنگی که رو به زوال است چاره بیندیشیم. چارهای که اگر آن زایمان گفته شده در ما رخ بدهد ممکن است خودبهخود اتفاق بیفتد و با خود امید به ساختن و آبادانی بیاورد. شاید اینچنین لعنت(!) نیز جایِ خود را به لغتی دیگر بدهد که بوی آزادیاش بر فرهنگِ نویی که انسانهایی نو و تازه زایمان شده پدید آوردهاند بنشیند و ما را در جریان طبیعی آزاد شدن و آزاد گردانیدن قرار بدهد.
۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
در دورانِ رشد و زوال انسانهای کوتاه مدت بهسر میبریم. سیاستمداران کوتاه مدت. هنرمندانِ کوتاه مدت. این افرادِ کوتاه مدتِ برای دورهای در صحنهی بازی هستند و پس از آن جایشان را نفر بعدی که احتمالا از نفرِ قبل از خودش کوتاه مدتتر است پُر میکند. ساختار کلی حاکم در پی است با تولید افراد کوتاه مدت زمان را قطعهقطعه اما فرسایشی کند تا به اینترتیب همهچیز راحتتر در مُشتِ آهنینش جا شود. طولانی شدن دوامِ هر فرد یا یک نگاهِ خاص، خطراتی بههمراه دارد مگر آنکه نگاه تماما همسو با سلیقهی استبداد باشد که باز هم اقامتش چندان پایدار نخواهد بود. در این زمانهی سیاسی فستفودی، کوتاه مدت شدن میتواند باعثِ مرگِ معنوی هر فردی بشود. سیاستمدار، نویسنده، هنرمند و . . . هر بار با موجی میآیند و با موجی دیگر میروند. هر موج کوتاهتر از موجِ قبلی عدهای را با خود به باد میبرد. در عصرِ تولید و نمایشِ انسانهای کوتاه مدت، کوتاه قامتان بیسواد و باری به هر جهت بیشتر رشد میکنند و بسیاری از مناصبی را که اندازهشان نیست اشغال میکنند. اما عمرِ اقامتِ خیلی از آنها به مویی بند است زیرا که افشاگریها و دشمنیها برای تصاحب قدرت استفاده از هر روشی را جایز میشمرند. با تمام اینها آنچه که اکنون نمیدانم این است که دقیقا تا چه زمانی قرار است زندگی و عمرمان قربانی ذهنهای قدرتطلبِ کوتاه مدت شود؟
۳ اردیبهشت ۱۴۰۱
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulun
366
تا دورترین راهها،
آنسوی برج و باروهای مشتعلِ جهان.
و چنین بود که او با اتدیشهی بلند و روحگشادهی خویش،
فراخنای جهان را سراسر فرا و فرو گرفت.
و چنین است که به کردارِ فاتحی نزدِ ما باز میگردد.
و رهآوردش دانشی است،
که از آنچه تواند بود، یا نتواند بود، سخن میگوید.
میآموزدمان که نیروی آنچه هست بر چه بنیادی استوار است،
و مینمایاندمان که مرزها کجاست.
از اینروست که اکنون دین پیشِ پای مردم فرو ریخته است،
و به نوبت خویش آشکارا پایمال شده است_ پایمالِ حقایق حیات بشری،
از پیروزی اوست که آدمیان سر به سپهر میسایند.
با خواندن همین چند سطر درخشان، صریح و تکاندهنده که تازه متنی ترجمه شده است متوجه میشویم که بیجهت نبوده که پس از میلادِ مسیح اندک نسخههای باقیمانده از کتاب در باب طبیعت چیزها در حدود ۱۴۰۰ سال در قفسههای کتابخانههای کلیسا خاک میخورده و در جزو کتابهایی بوده که هر کسی اجازهی دسترسی به آنرا نداشته است. کتاب جهان چگونه مدرن شد قصهی یافتن اثر بزرگ لوکرتیوس توسط یک شکارچی ماهرِ کتاب با نام پوجّو براچّولینی است که مدتی را نیز در کسوتِ منشی پاپ روزگار پر فراز و نشیبی را گذرانده است. او به سبب شغلی که داشت میتوانست برای نسخه برداری از کتابها به کتابخانههای عظیمی که در اختیار طرفداران سفت و سخت دین مسیحیت بود رفت و آمد کند و سرانجام نیز در ژانویه ۱۴۱۷ مجموعه شعر بلندی را مییابد که به زبانِ لاتین نوشته شده بود. پوچو که کاتب خوشخطی بوده قصد داشته یک نسخهی دستنویس از کتاب را به قلم خودش تهیه کند و سپس آنرا بهطور عمده منتشر کند. کتاب 《 جهان چگونه مدرن شد؟ 》 که عنوان اصلی آن در زبان انگیسی البته 《 پیج 》 است روایت پر فراز و فرود یافتن است. یافتنِ شعری بلند که توانست تاریخ علم و هنر را تحت تاثیر خود قرار بدهد.
۲۶ فروردین ۱۴۰۱
منابع:
۱- جهان چگونه مدرن شد؟، استیون گرین بلَت، ترجمهی مهدی نصرالله زاده، نشر بیدگل، ۱۳۹۷، چاپ پنجم.
۲- تاریخ علم کمبریج، کالین ا.رُنان، ترجمهی حسن افشار، نشر مرکز، ۱۳۹۲، چاپ هفتم.
۳- تاریخ فلسفهی غرب، برتراند راسل، ترجمهی نجف دریابندری، نشر پرواز، ۱۳۶۵، چاپ پنجم.
۴- رقص جهان: از اسطورههای آفرینش تا انفحار بزرگ، مارسلو گلیسر، ترجمهی علی بازیاری شورابی، نشر سبزان، ۱۳۹۴، چاپ اول
366
آنها در حدود پانصد سال قبل از میلاد مسیح میزیستند و نظرشان بر این بود که جهان تنها از دو چیز تشکیل شده است:《 اتمها و خلاء. جهان تشکیل شده است از تودههایی از ماده در دریای خلاء مطلق. اتمهای ماده جامدند؛ به بینهایت تعداد و صورت وجود دارند و اکثرشان، اگر نه همهی آنها، بیش از آن کوچکند که با چشم دیده شوند. 》دموکریتوس میگفت:《 چون تعدادِ اتمها بیشمار بودند و خلاء نیز در بینهایت بود، لذا جهانهای بیشماری پدید آمدند که از نظر اندازه و محتویات متنوعند. یکی اصلا خورشید ندارد، یکی کلا فاقد حیوان است و ... سرانجام، عالمها گاهی برخورد میکنند و ویران میگردند. 》دموکریتوس در زمانهای میزیست که باور به خدایان و قربانی دادن و قربانی کردن در راه آنها بسیار رواج داشت، اعتقاد او بر این بود که:《هدف اصلی آن است که انسان از ترس و خرافات ناشی از باور به خدایان و نیروهای فوق طبیعی رهانیده شود. 》 با خواندن این نقل قولها دربارهی دموکریتوس انسان احساس میکند فیزیکدانی در قرن بیستویکم دارد با او دربارهی وجودِ جهانهای موازی در سایرِ کهکشانها صحبت میکند. برتراند راسل در کتاب تاریخ فلسفهی غرب دربارهی لئوکیپوس و دموکریتوس میگوید:《 نظرگاه این دو فیلسوف به نظرگاهِ علم جدید بسیار نزدیک است. آنها حقیقتا در پی توجیه جهان بودند. 》 البته نباید فراموش کرد که اتم در باور فیلسوفان اتمگرای یونان باستان چیزی غیر قابل تجزیه بود اما: 《 امروزه در فیزیک نوین اتم دیگر در تعداد بینهایت و در ساختار، تجزیهناپذیر نیست. 》
فلسفهی فکری اتمگرایان در حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ سالِ بعد بیشترین تاثیرِ خود را بر مکتبی با نام اپیکوریان گذاشت. مکتبی که باور موسس آن یعنی ایپیکوروس بر این بود که سعادت اعلی در لذت و کاستن رنج است. اپیکوروس که به نظر میرسد در حدود ۳۵۰ قبل از میلاد زندگی میکرد با توجه به باورهای فلسفیاش مخالفان بسیاری نیز داشت. میگویند حجم نوشتههای او بسیار زیاد بود اما امروزه متاسفانه چیزی از آنها نمانده است و تقریبا از بین رفتهاند. چند جملهی معروف از اپیکوروس را به نقل از کتاب راسل در اینجا میآورم: 《 بزرگترین خوبی حزم است، حزم حتی از فلسفه نیز گرانبهاتر است. 》 یا 《 خردمند کسی است که بکوشد گمنام زندگی کند تا دشمن نداشته باشد .》 یا عالیترین لذت اجتماعی دوستی است. 》 او دو چیز را منبع مهم ترس میدانست:《 دین و مرگ. بههمین دلیل در جستوجوی فلسفهای بود که ثابت کند خدایان در امور بشری دخالت نمیکنند و روح با جسم از میان میرود. 》باوری که ریشه در بینش اتمگرایان در چگونگی ساخت جهان داشت. دویست سال پس از مرگ اپیکوروس شاعری پیدا میشود که از روی علاقهی فراوانش فلسفهی اپیکور را تماما به شعر در میآورد. شاعری با نام تئوسیس لوکرتیوس که در حد فاصل سالهای ۹۹ تا ۵۵ قبل از میلاد زندگی میکرده است. او در آن سالها کتابِ شعری شش جلدی را با عنوان 《 در بابِ طبیعت چیزها 》که در حدود ۷۴۰۰ سطر دارد مینویسد. در باب طبیعتِ چیزها با نیایش به درگاهِ ونوس اینگونه آغاز میشود:
ای نورِ چشمِ انسان و خدایان نشسته بر افلاک
ای مام رُم، ملکهی خجستهپیِ عشق،
ای کسی که خاک و هوا و دریا از قدرتِ حیاتی تو میزاید،
و هر آنچه در زیرِ چرخِ گردون زاده میشود از زهدان توست؛
چون با قوهی حیاتبخشِ تو، هر آفریدهای
پا به اقلیمِ نور و روشنایی میگذارد، تماشاگرِ آن میشود،
366
شبهایی هست که در تصادفِ ثانیهها با یکدیگر قلبِ جوانم را بیدار میکنم. درونِ خلسهی او پرت میشوم و در رقصی مدام جهان از دهلیزهای او بر میانهی من میتابد. چیزی تمامِ مرا نظم میبخشد که نمیشناسمش. شوری پیوسته، که عواطفم را از درونِ سرپیچیهایم برمیخیزاند. هر بار از نقطهای نادسترس شروع میشود و در نقطهای بیارتفاع رها میگردم. آنجا و هر جا که بگویی منم. ناشناس و نامتوازن به لبخندی از خود میرسم که در جایی از زمان جا مانده است. نه میتوانم بخوابم نه میتوانم بیدار بمانم. قلمرویی فتحم کرده است که همهچیزم در او بیقانون و نظمپذیر است. عشقی متوالی، عشقی مدام که که گاه به گاه و هر بار که میآید مرا آشتی میدهد. مرا پیوند میزند به جزایر ویرانِ جهانی که در آن ساکنم. به اندوهِهای ریز و درشت انسانی که از من نویسندهای مومیایی شده ساختهاند. در عینِ ناپایداری در جستوجوی رویایی جاودانهام، و در خیال جاودانگی منگ و گیجم از برچسبهای بیاعتبارِ حیاتِ خود. در آستانهای متناقض در حالِ مرگ و زایشم، در انواع خودم تکثیر میشوم و دوباره بازمیگردم. لبانم، اسیر لبخندی کوتاه میشوند. کلمات، زمزمهام میکنند. روز به اتمام میرسد و شب در تصادفی ناشناس مرا با خود میبَرَد. میبَرَد قلبِ جوان و جویندهام را.
۲۸ بهمن ۱۴۰۰
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
۸- ما به بازخوانی نیاز داریم زیرا که به یافتنِ نسبتِ خود با تاریخِ شعر نو نیاز داریم. هدف از بازخوانیِ صد سالِ گذشته بازگشت و ایستادن در یک نقطهی خاص نیست. هدف حتی تجمیع نمودن نحلهها و جریانهای شعری صد سال اخیر در یک بستهبندی مشخص نیز نیست. انجامِ چنین کاری هم نشدنی است و هم باعثِ نوعی اتحصارگرایی خواهد شد. طبیعت شعر ایجاب میکند تکثر شکل بگیرد کما اینکه گرفته است اما به نظر میرسد ما از طرفی با فقدان طبقهبندی در حوزهی بررسی شعر نو نیز روبهرو هستیم. طبقهبندیهای تاریخی که مبتنی بر تحولات اجتماعی هستند و نمونهی آنرا در کتاب چهار جلدی تاریخِ تحلیلی شعر نو داریم بهنظر میرسد که دیگر راهگشا نیستند و باید فکرِ دیگری کرد. من به جنس و نوعِ دیگری از طبقهبندی فکر میکنم که متاسفانه چون هنوز به نتایج مشخصی نرسیدهام نمیتوانم از آن صحبت کنم.
366
۷- مسائلِ متعدد دیگری نیز وجود دارد که باید در آینده به آنها پرداخت. مسائلی از قبیلِ صحبتهای ایشان پیرامون بحرانِ رهبری نقد ادبی، بحران رهبری شعر فارسی، بحران موجودِ در ادبیات و . . .
در اینجا من خیلی مختصر به آن اشاره میکنم. در نگاهِ اول این پرسشها که حاوی نوعی نگاهِ زمامدارانه هستند اول باید خود بررسی شوند. بهطورِ کلی طرحِ چنین پرسشهایی تا چه حد درست است؟ اگر درست است سودای رهبری چنین قیامی باید به دست چه فرد یا افرادی یا گروههای ادبی خاصی بیفتد؟ من حتی از این عقبتر میروم، چرا باید به دنبالِ رهبر یا رهبرانی در این حوزه بود؟
اصلِ مطرح شدن چنین پرسشی از زبان ایشان اشاره به این دارد که شعر بهطورِ سنتی آن رهبریِ هزارسالهای را که در طول تاریخ ادبیات داشته است دیگر ندارد و در حالِ عقبنشینی است. چنین اتفاقی از نظر نگارنده اتفاقا خوب است زیرا که با خارج شدن نگاهها و تمرکزها از شعر این فرصت به او داده خواهد شد که پس از اینهمه مسئولیتهای تاریخی و سیاسی نفسی تازه کند و آن بازیابی لازم در طولِ زمان شکل بگیرد. ضمن اینکه چه بخواهیم چه نخواهیم روندِ تحولات اجتماعی کار را به اینجا میکشاند.
جدا از اینها نسبت دادن این نگاهِ بدبینانه که بگوییم آقای براهنی میخواستند خودشان را بهعنوان زمامدار و تنها رهبر جریان شعر و نقد جا بزنند قضاوت غلطی است، زیرا که بهطور کلی این سودا در فکرِ هر کسی که باشد نشدنی است. بهنظر میرسد ایشان طبقِ همان منشِ فکریای که داشتند در این زمینه نیز به دنبالِ یافتن نسبت خود با وضعیت بحران هستند بههمین دلیل است که میگویند: 《 من شخصا به دو صورت در برابر این بحران قرار گرفتهام: ۱- شعرهای منثور که نمونهاش شعر 《 اسماعیل 》و شعر 《نامش را نمیگویم ممنوع است》 که چاپ کردهام و دهها شعر دیگر که هنوز چاپ نکردهام. ۲- شعرهای نیمه منظوم و شعرهای نیمه منثور که بعضی از نمونههای آنها را در کتابهایم چاپ کردهام. ۳- شعرهایی با وزنهای مرکب با مصراعهایی طولانیتر از شکلِ قراردادی نیمایی. مانند شعر دف و تعداد زیادی از شعرهای مجموعهی خطاب به پروانهها.
صورت دوم، از جهت ارائهی دیدگاههای نقد و انتقاد ادبی است. در گذشته من تئوری ادبی و انتقادِ ادبی را توامان مینوشتم. هدفِ من نه تنها بررسی ادبیات، بلکه ارائهی راه به جوانان برای بررسی بیشتر ادبیات بود. زبان نقد ادبی من، هم نقد شعر و هم نقد رمان، بهاندازهی شعر نیما فراگیر شده است. ولی برای خود من که مدام تئوری میخوانم و مینویسم، این فراگیری کافی نیست. تئوری، تفکر را بالا میبرد. من یکسر با تعبد فکری مخالفم. 》و در پایان همین بند نیز با رد کردن حل شدن بحران توسط یک فرد نیز میگوید:《 پیچیدگی کنونی خود من، ناشی از تفکر است. ولی این پیچیدگی هم نمیتواند بحران رهبری را حل کند. یک نفر قادر به دفع و رفعِ بحران نیست. تحولِ اجتماعی این بحرانِ رهبری شکلهای هنری را بهوجود آورده است و تحول اجتماعی هم آنرا حل خواهد کرد .》
