پاندول
Open in Telegram
شعرها، یادداشتها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365
Show more366
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
366
ظلم در این کشور تمامی ندارد. از زمانهای به زمانهای دیگر انتقال مییابد. ساختارهای فسادزا برخی را جانی میکنند، برخی را زندانی و تمامِ جامعه را قربانی. چه باید کرد با این تاریخ بیچاره.
۸ خرداد ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
از جِرمِ گِل سیاه تا اوجِ زحل
کردم همه مشکلات کلی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حِیل
هر بند گشاده شد به جز بندِ اجل
حالِ اما بیکرانگی جهان همچون دانههای شن است که بر فضا پاشیدهاند. دوست داری آنرا در کفِ دستانت بگیری، در آغوشش بکشی، به اصالت غبارگونهی خود بازگردی و با آن یکپارچه شوی. به قول ویلیام بلیک برای لحظهای احساس کنی جاودانی، جاودان و نامیرا:
دیدن جهان
در دانههای شن
و بهشت
در گُلی خودرو
بیکرانگی را در کف دستت بگیر
و جاودانگی را در ساعتی نگاه دار.
گویا این یک خواب است. خوابی عجیب که انسان به تاخت در پیِ کشفش میتازد. خوابی هماهنگ با موسیقی افلاک. شاید همچون اندیشههای خداباورانهی جان درایدن زمانی که سرود:
این نظام هستی
از هماهنگی، از هماهنگی آسمانی شروع شد
از هماهنگی به هماهنگی
سراسر گسترهی نتها را مینوردد و به آدمی میرسد.
خوابی که هرچه هست جهان را سامان میدهد و در زیرِ گوشهایت زمزمه میکند:
چشمهایت را ببند، خود را به کیهان بسپار. سهم هر کسی از این جهان تنها برایِ خودِ اوست. صبور باش، صبور مانند شاعر بزرگ پُل والری و این قطعه از شعرش:
صبوری،
صبوری در سپهرِ لاجوردی!
هر ذرهای از ذراتِ سکوت را،
میوهای رسیده نصیب میبَرد.
هوبرت ریوز در کتابی که عنوان آن از همین قطعه شعر والری وام گرفته شده است مینویسد: (( من در ذهنم یک والری کیهانی مجسم میکنم، که بهعنوان تماشاگر در گوشهای نشسته است و تمامیِ این رویداد را به دقت نظاره میکند. او وظیفهای تازه را بر عهده گرفته است که ظهور هر موجود تازهای را به صدای بلند اعلام میکند. به افتخارِ تولد نخستین اتمها، او دست خواهد زد، و در مدحِ نخستین یاختهها قصیدهای خواهد ساخت. اما در لحظاتی دیگر، سایهای از اضطراب و نگرانی بر چهرهاش خواهد نشست. چون در این معراجِ عظیم کیهانی، خواهناخواه، بحرانهایی وجود داشته است. بعضیها بسیار مهم و جدی بودهاند. و لحظاتی پیش آمده که خطر، همهچیز را تهدید میکرده است. امل عالم خیلی نوآور و مبتکر است. در واقع همه فنحریف است و همواره به خوبی توانسته است به موقع گلیم خود را از ورطههای بحرانی بیرون بکشد. گاهی حتی، ناچار شده است برای پیدا کردن راهِ درست، مسافت بسیار دوری را به عقب برگردد. ))
آری در سکوت مطلق باید به صدای ستارگان گوش داد، باید مانند جیمز وب در مقیاسی بیاندازه به عقب رفت، در نقطهای نامعلوم از زمان جایی که گذشته و حال و آینده معنای زمینی خود را از دست دادهاند تنها شنید و شنید و شنید. ما محتاج به این شنیدنیم. محتاج به این خواب زیباییم. محتاجیم که پس از بیداری چشمهایمان را با پیراهن ستارگان پاک کنیم. آنها نیاکان دووور ما هستند، همان اصالت غیرقال تردیدمان. باید عاطفه و عقل را بیامیزیم تا شاید کیهان خود را به ما نمایان کند. خیام درونِ فردفردِمان بیدار شود و غمگنانه بسراید:
ترکیبِ طبایع چو به کامِ تو دمی است
رو شاد بِزی اگرچه بر تو ستمی است
با اهل خرد باش که اصلِ تنِ تو
گردی و نسیمی و غباری و دمی است
۲۱ تیر ۱۴۰۱
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
منابع و مآخذ:
۱- صبوری در سپهرِ لاجوردی، هوبرت ریوز، نشر چشمه، چاپ سوم، تابستان ۱۳۹۰.
۲- نقش ریاضیات در فرهنگ غرب، موریس کلاین، ترجمهی محمد دانش، انتشارات علمی و فرهنگی، ترجمهی، چاپ نخست ۱۳۸۸.
۳- افسون ریاضیات، تئونی پاپاس، ترجمهی عباسعلی کتیرایی، انتشارات مازیار، چاپ سوم، ۱۳۹۲.
۴- رباعیات حکیم عمر خیام، با مقدمهی محمدعلی فروغی،
انتشارات زوار، چاپ اول، ۱۳۸۹.
عکس را از کانال علمی بیگبنگ برداشتهام.
366
به مصلح شدنِ آزادیهای فردی مادرم در برابر مصلحتهای جامعهای که میخواست دربارهی خصوصیترین چیزهای انسان تصمیم بگیرد فکر نمیکردم. شاید چون به زنان آنطور که باید فکر نمیکردم. حالا که فکر میکنم میتوانم صریح و صادقانه بگویم دریغ شدن بسیاری از آزادیها از او احتمالا باعث شده است من نیز از داشتنِ مادری شادتر و آگاهتر محروم گردم. این آن ظلمی است که یک جامعهی اقلیتپرور استبدادی که همهچیزش در برابر مذهب ذبح شده است به من تقدیم کرده است. از جایی به بعد من در برابر آن میایستم و ایستادن از درون همان خانه همان جایی آغاز میگردد که مادرم مرا در آن تربیت کرده است. نقل یک خاطره که در حدود هشت سال پیش رخ داده است بد نیست. مهمان داشتیم. مهمانهایی از اقوام نزدیک. خالههایم بودند و عموی بزرگم که اکنون در قیدِ حیات نیست. من تازه از بیرون آمده بودم که به جمع پبوستم. مادرم مطابق معمول بدون حجاب در جمع حاضر شده بود و طبق عادتش با عمویم هنگامِ ورود به منزل دست داده بود. همین باعث شده بود بود یکی از خواهرانش که تمام عمر چادر از سرش نیفتاده و به گواهل حرفهای خودش شبها با روسری میخوابد به او بگوید: آن دنیا چهطور میخواهی جواب بدهی؟! با آتش جهنم میخواهی چهکار کنی؟!
عمویم گفت: از من و زن داداش سنی گذشته. اشکال شرعی ندارد.
مادرم گفت: فاضل از بچهگی کنارِ ما بزرگ شده. این حرفها چیه.
حرف و بحث به زبان ترکی میانِ آنها ادامه داشت که من دیدم اینطور نمیشود. هی هر کسی دارد چرندی میگوید که مالهکشی کند و به عقاید خاله احترام گذاشته شود. دیگر تحمل و مدارا را کنار گذاشتم و گفتم: اول اینکه کسی را توی قبر دیگری نمیگذارند، پس نگران قبرهای هم نباشید. بعد هم اینکه اگر آن جهانی وجود داشته باشد کسی را هم جای دیگری عذاب نمیدهند پس نگران عذاب همدیگر نباشید. اگر این چیزها برای شما اهمیت دارد و هنوز برایتان حل نشده است برای خانوادهی ما شدیدا بیاهمیت است و ذرهای ارزش ندارد. مادر من توی خانهی خودش آزاد است. آزاد است که هر جور دلش میخواهد باشد.
این حرفها شاید آب سردی بود بر آتشی که خیالاتی جهنمی را توی دامن جمع انداخته بود. شادی را از کنار هم بودن گرفته بود و قضاوت نقل محفل شده بود.
بعد از آن دیگر کسی توی خانهی ما از اینجور مزخرفات و موهومات نبافته است. اگر هم خواسته ببافد لااقل در حضورِ من نبوده است.
ما از کودکی در یک جامعهی قضاوتگرل بیمار با ترسهایی تربیت شدهایم که همانها همچون عاملی بازدارنده در برابرِ ذهنهایمان قد علم کردهاند. انسانها برای انتخابِ نوع زندگی خود و نوع پوششان آزادند. در روزی که بسیاری از زنان در فضای مجازی و عمومی از نه به حجاب اجباری حرف میزنند گفتن این حرفها از سرودن هر شعری برایم زیباتر و لازمتر بود. این تجارب را باید گفت و به اثر جبرانناپذیر و مخربی که بر زندگی فردفردِ ما گذاشتهاند فکر کرد.
366
وَ ترسهای بسیار درونم، مخفی در زیرِ پوستم. گویا هر چه میخورم و مینوشم به آنها قوت میبخشد. هر لحظه مستعد هوشیاری هستند. میتازند در دخمههای تاریکی که در آن رشد کردهام و تربیت یافتهام. سر میگذارم بر جسمیت تمامی آنها. بیهوش و منگ از حالِ خود رها میشوم.
۱۶ تیر ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 چهقدر فقیرم! موجودی تهیدست که گاه دلم میخواهد فاقد هر حضوری شود. من در برابر وحشتِ درونم فقیرم. بیچیز. بیخاصیت. بیفایده. فرو رفته در لاکِ بیانتهای رنجهای درونم سپری میکنم.
۱۵ تیر ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
شعر سرودن رافت عمیق و درونی شدهای را میطلبد که همیشه با شاعر نیست. هرگاه که آن وارستگی شاعرانه در شاعر طلوع کند یا در معرضِ طلوع قرار بگیرد آنگاه میتوان گفت شعری عظیم خلق شده است. میتوان گفت شاعر کاری کرده است که متنِ او از روی کاغذ بلند شود. تنها یک احساسی درونیِ غیرقابل وصف میتواند اسبابِ چنین وضعیتی را فراهم کند. ما مینویسیم به امید آنکه آن رافتِ متمایز، آن مهرِ عمیقِ شاعرانه از ما سراغی بگیرد. او در غیاب است اما قابلِ فراخواندن. برای صدا زدنِ او من تنها صدای قلب را میشناسم. ذهن شاید بتواند مقدمات حضورِ او را فراهم کند اما کارِ اساسی را امواج عاطفی شاعر در قلبش است که انجام میدهد. عواطفی که به جهان مهر و عشقی را یادآوری میکنند که یا در او کمرنگ شده است یا به بوتهی فراموشی رفتهاند. آن لحظاتی که هر شاعری بدون تصنع، با خردی تلطیف شده و قلبی سرشار از آمیختگی با هستی شعری مینویسد، شعر او از بالاترین درجهی ممکن در زندگی شاعرانهاش برخوردار خواهد شد. چنین شاعرانی نایاب و نادرند. شاعرانی که قلبشان قدرت خردورزی دارد و خِردشان قدرت عاطفهورزی.
۲۵ خرداد ۱۴۰۱
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
پانوشت: دیروز صد و چهاردهمین سالگردِ مرگِ مشروطهطلبانی چون میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملکالمتکلمین بود. نوعِ مرگ این دو چنان دردآور است که نمیتوان از آن دو بهعنوان فداییان راهِ آزادی و روشنگری در این مرز و بوم به این راحتی گذشت. احمد کسروی دربارهی مرگ این دو در کتاب تاریخِ مشروطهی ایران به نقل از مامونتوف مینویسد: (( سرگذشت این دو تن بسیار ساده بود. امروز ایشان را به باغِ شاه بردند و پهلوی فواره نگاه داشتند. دو دژخیم طناب به گردن ایشان انداخته از دو سو کشیدند. خون از دهانِ ایشان آمد و اینزمان دژخیم سوم خنجر به دلهایشان فرو کرد. مدیر روزنامه را هم بدینسان کشتند. ))
تیر ۳۱ از کتاب تیرنامه به یاد این دو تن و همچنین دیگر مجاهد عصر مشروطه سید جمال واعظ پدر محمدعلی جمالزاده نوشته شده است. شعری که راوی ناشناس آن از دوستان این سه تن بوده و پس از ده سال به یاد آن دو این شعر را نوشته است. تاریخ نوشتن آنرا به عمد در پایان شعر سوم تیر ۱۲۹۷ یعنی ده سال پس از مرگ آنها قرار دادهام.
366
برای برخی از احساساتی که در سینهام دارم، کلمهای ندارم.
۲۳ خرداد ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
Repost from aghalliat.com ادبیات اقلیت
سرگذشت پرفراز و نشیب یک کتاب؛ نگاهی به کتاب جهان چگونه مدرن شد؟
👤 یادداشتی از: #محمدعلی_حسنلو
🔖 کتاب جهان چگونه مدرن شد؟ قصۀ یافتن اثر بزرگ لوکرتیوس توسط یک شکارچی ماهرِ کتاب با نام پوجّو براچّولینی است که مدتی را نیز در کسوتِ منشی پاپ، روزگارِ پر فراز و نشیبی را گذرانده است. او به سبب شغلی که داشت میتوانست برای نسخهبرداری از کتابها به کتابخانههای عظیمی که در اختیار طرفداران سفت و سخت دین مسیحیت بود، رفت و آمد کند و سرانجام نیز در ژانویه ۱۴۱۷ مجموعهشعر بلندی را مییابد که به زبانِ لاتین نوشته شده بود. پوجو که کاتب خوشخطی بوده، قصد داشته یک نسخۀ دستنویس از کتاب را به قلم خودش تهیه کند و سپس آن را بهطور عمده منتشر کند.
کتاب جهان چگونه مدرن شد؟ که عنوان اصلی آن در زبان انگلیسی البته «پیج» است، روایت پر فراز و فرود یافتن است. یافتنِ شعری بلند که توانست تاریخ علم و هنر را تحت تأثیر خود قرار بدهد.
🔺 متن کامل این #یادداشت در سایت ادبیات اقلیت:
🔺 https://bit.ly/3mGjdr9
@Aghalliat
366
انتشار یادداشتی از من دربارهی کتاب《جهان چگونه مدرن شد؟》
با تشکر از گردانندگان سایت ادبیات اقلیت.
366
روبهروی علفزارها، پیاده میرفتم و با پاهایی که مرا میکشاندند خرداد را سپری میکردم. حظِّ بیدلیل از آسمانِ بالای سرم، گره خوردن به وسعتِ درختان دوردست و زل زدن به باد که گندمزارها را میرقصاند. میخواستم با زبان قلبم به سمتِ آنها بروم. پیاده، سرشارِ از غیابی که درونم بیداد میکرد. بیدار بودم. بیدارِ بیدار. انگار دادِ زمانه بودم. در من زبانه میکشید و طبیعتِ روبهرویم را خیره شده بودم. شانههایم را میدیدم. مخفی از چشمهایم میدویدند. جانِ خودمرا در تن داشتم و میدویدم. موجودی نادیدنی که هیچچیز نمیدیدش. صدا میزدم، زمین بیسامانِ روبهرویم را به زبان گیاهان. ریشههایمرا میجستم. رقصان رقصان گوشهایم از لطافت پُر بود. من همهجا بودم. نظارهگرِ خود بودم وُ نظارهگر خود نبودم. در آن غیاب، در آن بودن و نبودن، به عدم، به بود وُ نبود خودم خوشامد میگفتم.
۲۰ خرداد ۱۴۰۱
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
366
📝 کُشتنِ زمان به شکلی دائمی و روزمره. آیا این کار روزانهی ما نیست! امروز همهی ما انسانها تبحر قابلی در این زمینه کسب کردهایم. از قالبهای ذهنی که همچون خدایانی استوار بر زندگی ما حکومت میکنند گویا رهایی نداریم. بشرِ امروز از بشر دیروز به مراتب گرفتارتر و درگیرتر است. روزانه میتوان ثانیهها را چنان پرت سپری کرد که نفهمی چه بر سر عقربههای ساعت آمده است. در جهانی هوشمند که تاکید میکند زمانت را مدیریت کن و برنامه بریز من اعتراف میکنم که جزوِ کشندگان زمان هستم. اما وقتی هر عملی عبث جلوه کند حق دارم که اینچنین باشم. ساعتها بخوابم، در طولِ روز کتابهای مختلفی را بخوانم و بخوانم. بیهودهگی گاهبهگاه را ستایش کنم. این تنها حقیقتیست که میتوانم در زندگی بیابم. چیزی میانِ خوشی، برنامهریزیهای تصادقی، بطالت و وقتکُشی. ما همه آونگهایی هستیم در یک نظامِ طبیعیِ ساده اسیر. نظامِ ناهماهنگِ دقایقِ عمر که هرکس بهگونهای آنرا سپری میکند.
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
آیا این اثرهای کامو است بر ماریا که اینگونه راحت و رها احساس خود را بیان میکند یا نه، به بلوغ رسیدن انسانها در رابطه است که آنها را اینچنین در بیان درونیات خود آزاد و رها میکند. چندان مهم نیست یافتنِ پاسخِ این پرسش. نهالی در قلبهای طرفین کاشته شده است و حال هر دو بدون آنکه بخواهند درصد تأثیر و میزان سهمِ خود را اندازه بگیرند، آن را شاخ و برگ میبخشند.
اما از وادی محجوب و دلیرکنندۀ عشق که به انسانها شجاعت میبخشد خارج میشوم و به سراغ چیزهایی دیگر میروم. بهطور کلی کتابهایی از این دست نقاطِ تاریکِ ذهنهای نویسندگان را برای ما عیانتر آشکار میکند. من این احساس را وقتی نامههای شاملو به آیدا را میخواندم نیز داشتم یا آن نامههای سراسر نیاز مایاکوفسکی به لیلی. اما جذابیت خطاب به عشق در این است که نامهنگاری یکطرفه نیست و کاسارس هم به سهمِ خود مانند کامو از کتابهایی که خوانده است و دوست دارد، مینویسد، نظرهایش را صریحاً میگوید و همین باعث میشود که ما فقط با مشتی جملات و حرفهای عاشقانه طرف نباشیم. در چنین روابطی گفتوگو میتواند تبدیل به معجزهگری شود که از طرفین موجوداتی عاشقپیشه بسازد که دوست دارند هر آنچه را دارند، برای ارتقای یکدیگر به اشتراک بگذارند: «بعد از تمام کردن کتاب شیاطین حرفم را دربارۀ آن پس میگیرم. فهمیدم که بخشِ دوم بهتر از بخشِ اول است. و سرگذشت سیزده تن فراگ. لادوشس لائزه دختری با چشمانِ زرین که خیلی دوست داشتم. الان خواندن خاطرات دورتز را شروع کردهام. صفحۀ ۱۰۰ هستم و اجازه بده تا ازت بپرسم با تمام صداقت، به چه دلیل و چرا از این کتاب بهعنوان چیزی عظیم یاد کردی…»
در کامو نیز اعترافاتی وجود دارد که این نامهها برای ما روشنش میکند. اعتراف او به ترسِ از بیماری سل که درگیر آن است. اعتراف او به اینکه عشق به زندگیاش معنای عظیمی بخشیده است. شاید احترام برانگیزترین جملهای که رابطه به او یاد داده است این سطرها باشد: «میدانم که در وجود هرکس تنهاییهایی هست که هیچکس نمیتواند به آن دست یابد. این بخشی است که بیشترین احترام را برایش قایلم و دربارۀ تو، هرگز تلاش نمیکنم به آن دست پیدا کنم یا تصرفش کنم.»
در مجموع میتوان گفت خطاب به عشق فراز و نشیب رعایت عاشقی است با تمام پیچیدگیهایی که یک رابطه میتواند داشته باشد.
۱ بهمن ۱۳۹۹
366
جذابیت خطاب به عشق جدا از سادگی و خلوص آن گزارش لحظه به لحظهای است که دو نفر از وضعیت زندگی خود به یکدیگر میدهند؛ بهطوری که حتی از رفتن ناگهانی برق نیز در نامهها حرف به میان آمده است. در عشق همهچیز مهم است. چه میخورد، چه میپوشد، چه میکند، به کجا و چه مکانهایی میرود، رنگِ دیوارهای اتاقش چیست و … انگار تمامی اعمال و کارهای معشوق و مکانهایی که پا میگذارد جلوهای تقدسگونه میگیرد. «خوشحال میشوم بدانم موهایت را طلایی کردهای یا مشکی. زیبا باش و لبخند بزن. به خودت بیتوجه نباش. دلم میخواهد خوشحال باشی. تو هرگز زییاتر از شبی نبودی که گفتی خوشحالی…»
رابطه زبان خاص خود را میطلبد و میآفریند، هرگز دوام نمیآورد مگر طرفین دل به شناخت یکدیگر بدهند. شاید شروعِ آن غیرمنتظره و اتفاقی باشد اما بقای آن جز با شناخت و اجازۀ نفوذ به درونیات یکدیگر ممکن نخواهد شد.
کامو در نامۀ ۱۷ ژوئیه از انسان آشفتۀ درونش پرده برمیدارد و میگوید: «تو اصلاً از اول مرا نشناختهای و بیتردید بههمین دلیل است که نمیتوانی درک کنی. تو درک نمیکنی که من نیروی عشقم را ناگهان بر یک نفر متمرکز کردهام؛ عشقی که قبلاً اینور آنور به پای هر موقعیتی که پیش میآمد میریختمش» یا «اگر تو مرا دوست نداشته باشی همهچیز بیفایده است. میخواهم رابطهام را با تو تمام کنم اما نمیتوانم زندگی بدون تو را تصور کنم و خیال میکنم اولینبار است که اینقدر در زندگی بیاراده شدهام.» یا این سطرها: «من نیاز ندارم که مرا جذاب یا فهمیده بدانی. من نیاز دارم که مرا دوست بداری.»
من در این سطرها مردِ ویرانی را میبینم که از تمام روابط بینتیجهاش بازگشته است و خسته به نقطهای از درونش تکیه داده است و میخواهد از این دورِ باطلی که گرفتارش شده است خود را نجات بدهد. این سخن که من بیاراده شدهام، میتواند ترسناک نیز باشد. عاشق به لبۀ پرتگاهی رسیده که تمام وجودش بدون معشوق تهی است. من بیش از آنکه به لحظۀ رسیدن به لبۀ پرتگاه بیندیشم، به لحظات پس از آن فکر میکنم. تجربه و بازگویی هر یک از اینها میتواند یکی از طرفین را به ترس و وحشت نیز فرو ببرد. هر لحظه ممکن است یکی از طرفین عمیقاً احساس کند که نمیتواند و با خودش بگوید: نه، من توان باری سنگین از تعهد تا به این اندازه را ندارم. جاری شدن این جمله بر زبانِ هر کسی میتواند گویای نشناختن خود باشد. به نوعی ناتوانی از پذیرش خطرهای رابطه است.
این نامهها نه تنها پازلهای هزارتکه از یک رابطه را در کنار هم میچینند، بلکه تکههایی از خودِ ما را نیز میتوانند به ما نشان بدهند، آن هم در عصری که انتظار معنا باخته است و سخنان عاشقانه در صفحاتِ رنگارنگ مجازی و اجتماعی پیوسته تهی شدن خود را به رخ خوانندگان میکشند و سعی میکنند که خود را در بلبشوی تبلیغات به ما حُقنه کنند.
366
رنج. پیوسته رنج. هر جا که سر میچرخانی. در شادی و مرگ. در خنده و گریه. هر عصیانی نیز در نهایت در برابرش سَر خم خواهد کرد. تن
