en
Feedback
پاندول

پاندول

Open in Telegram

شعرها، یادداشت‌ها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365

Show more
366
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
photo content

photo content

هدایت از قصه‌ها بیرون نپرد و داش آکل را فراری ندهد، تن معشوقه‌های خنزر پنزری کنارِ مردهایشان از این چمدان به آن چمدان نرود، کم لب‌ها غنچه نشود و آدم‌های واقعی حسرتِ فوتِ کیک‌های مجازی سلبریتی‌ها نشوند، کم حریق‌ها مهار نشود و ساختمان‌ها فرو نریزند و کوه‌ها از این‌که کوه شده‌اند سرِ راه فناوری آدم‌ها شرم کنند، کم حبس‌ها و حصرها کوتاه بیایند و قربانیان درونت زنده‌زنده در انفرادیِ خودساخته نسوزند، کم فیزیک بنیادی ذرات فیزیکِ اندام‌های آینده‌ات را پیش‌بینی نکند و خدایی درصدبندی شده لای شبکه‌های انسانی‌ات هوشمند نشود، کم آذر بیاید و همه مختاری نشوند و گلشیری بدون نباشد و کارتِ شناسایی ماموری به سمتت ندود که این‌جا چه می‌کنی؟ کم به من بگو کم کم کم کم کم کم کم‌تر از کم ای شاعرِ کم‌ها کم، آن‌گونه که کلمات راست می‌گویند دیگران، ناراست.

دکلمه‌ی شعر (( کم )).m4a3.80 MB

آن‌ها می‌روند و ما زندانیان این دیار، مانده‌ایم و هر روز از روزنه‌ای میانِ شن‌ها تنهایی قدیم و جدید دنیا را در ریه‌هامان تنفس می‌کنیم. ما سال‌هاست همراهِ نانی که می‌خریم و طعامی که می‌خوریم در جست‌وجوی تابناک شدنیم: وقتی که باد می‌آمد، آوازِ شن، درهای بسته را دربانی می‌کرد در پشتِ بسته‌ی درها، شن، پهلو گرفت و ما، از نان و روزنامه سخن کردیم تنهایی قدیمی دنیا، در حرکت ریه‌هامان، در سینه‌ها تنفس می‌شد. زندانیان شن، وقتی که باد می‌آمد، از نان و روزنامه سخن کردند. #یدالله_رویایی #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

photo content

photo content

غیر از این شعرها غزلواره‌های دیگری از خامنه‌ای با عناوین امید استقبال، صفحات حیات، فرشته‌ی صلح و . . . موجود هستند که نگاهِ نوی شاعر در آن‌ها قابل تامل است. وجهِ مشترک تمامی این غزلواره‌ها همان‌طور که ذکر شد توجه به جایگاه قافیه و جابه‌جایی آن است. به‌نظر می‌رسد این نوع از شعرنویسی است که بعدها مقدمه‌ای برای چهارپاره نویسی شده است. اما دوره‌ی سوم زندگی جعفر خامنه‌ای که از دو دوره‌ی دیگر طولانی‌تر است دوران سکوت و انزوای اوست. دورانی که از ۲۴ شهریور ۱۲۹۹ با مرگِ تقی رفعت آغاز می‌شود و تا آخرین روزهای زندگی شاعر یعنی ۲۸ تیر ۱۳۶۲ ادامه دارد. سکوتی ۶۳ ساله که تقریبا از ۳۴ سالگی شاعر آغاز می‌گردد. این دوران بهترین روزهای زندگیِ یک شاعر است. دورانی که می‌توانست کاری کند جعفر خامنه‌ای هم‌چنان به نوشتن ادامه دهد و چه بسا با گذشت زمان شعرهای نوی جسورانه‌تری از او به دستِ ما می‌رسید و مسیر تاریخ شعرنوی فارسی نیز به‌گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. درباره‌ی این دوران محقق آذربایجانی رضا همراز می‌نویسد: (( پس از این‌که نهضت آزادیستان یا همان شیخ محمد خیابانی با دسیسه‌ی مهدیقلی خان مخبرالسلطنه هدایت سرکوب گردید و یار غار ایشان میرزا تقی خان رفعت دست به انتحار زد، دیگر حضور ایشان در مجامع ادبی-سیاسی کمرنگ‌تر می‌شود. این رنگ باختگی را ما تا آخرِ عمرِ ایشان می‌بینیم. )) نمی‌دانیم که آیا او در این دوران شعری نوشته است یا خیر. عجیب‌تر از همه‌چیز آن است که چگونه می‌شود در طولِ ۶۳ سال هیچ شاعر یا اهلِ ادبیاتی به سراغ او نمی‌رود حتی یک مصاحبه از او اکنون برای ما باقی نمانده است! این امکان هم وجود دارد که افرادی اقدام به انجامِ این کار کرده باشند اما او از خود تمایلی نشان نداده است. به‌هر حال دوره‌ی سوم زندگی ادبی جعفر خامنه‌ای از او شاعری (( منزوی و فراموش شده )) می‌سازد. شاعری که زندگی ادبی او آن‌چنان به زندگی ادبی دوستش تقی رفعت گره خورده بود که در آن ۶۳ سال یا چیزی ننوشت یا اگر هم نوشت ترجیح داده است که آن‌ها را چاپ نکند. نبوغ شعری و تخیل جعفر خامنه‌ای به حدی بوده است که محمدحسین شهریار آن‌را این‌گونه توصیف کرده است: به شهرِ ما پس از آنگاه، انقلابِ ادب شروع شد که نه چندان به اصل بود و نَسَب نخست (( رفعت )) و بانوی (( شمس کسمایی )) نهاد خشتِ نخستین به کارِ بنایی دو تن دِگر به دنبالِ آن دو راهی بود (( نقی برزگر )) و (( احمد کلاهی )) بود همان که آخر سر پیشوای ما (( نیما )) به مشق نسخه‌ی کامل‌تری شد از آن‌ها و لیک (( خامنه‌ای ))، اسم کوچکش (( جعفر )) شد از تخیل و فانتزی یکی رهبر همان که تکمله‌ی آن فسانه‌ی نیماست که از تخیل وحشی و فانتزی غوغاست. زندگی ادبی جعفر خامنه‌ای نشان می‌دهد که تاریخِ شعر و ادبیات ما پر از حفره‌های تاریخی است. حفره‌هایی که وقتی به سراغ آن‌ها می‌روی پرسش‌های گوناگونی در برابرت ردیف می‌کنند. پرسش‌هایی که تا نتوان پاسخی روشن برایشان یافت وضعیت تاریخی‌مان نیز در پاره‌ای از ابهامات و تاریکی‌ها باقی خواهد ماند. ۱۹ شهریور ۱۴۰۱ پانوشت: با تشکر از محقق گرامی آقای رضا همراز که عکس‌هایی از جعفر خامنه‌ای را از آرشیو شخصی‌شان در اختیار بنده قرار دادند. منابع: ۱- از صبا تا نیما، یحیی آرین‌پور، انتشارات زوار، جلد دوم، ۱۳۷۲، چاپ پنجم ۲- تاریخ مشروطه‌ی ایران، احمد کسروی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۷، چاپ چهاردهم، جلد دوم ۳- تجدد ادبی در دوره مشروطه، یعقوب آژند، انتشارات موسسه تحقیقات و علوم انسانی، ۱۳۸۶، چاپ دوم ۴- اشعار و آثار میرزا جعفر خامنه‌ای، رضا همراز، تبریز، انتشارات قالان یورد، ۱۳۹۸

یکی از معروف‌ترین شعرهای دوره‌ی اول که احمد کسروی با عنوان (( زاهدان ریایی )) از آن یاد می‌کند در سال ۱۲۸۷ شمسی در روزنامه‌ی ناله‌ی ملت تبریز بدون ذکر امضای شاعر منتشر شده است. شعری که در آن ملایان ریاکاری که با حاکمان ستمگر هم‌دست هستند سخت مورد طعن و عتاب شاعر قرار می‌گیرند: من ای خدا به تو نالم زِ زاهدان ریایی که عالمی بفریبند با قبا و ردایی به خلق حرمت می‌کنند ذکر ولی خود زِ خون بی‌گنهان مست هر صبا و مسایی به‌گاه موعظه آزار مور را نپسندند به‌قتل و غارت شهری کنند حکم‌روایی دهند مردمِ بیچاره را به پنجه جلاد نه شرمشان زِ پیمبر نه بیمشان زِ خدایی . . . خدا که عمر عبادش حواله کرده به شوری حرام بشمرد این ابلهان ریش حنایی بلی زِ گاوِ مجسم مجو فضیلتِ انسان که آدمی نه به ریش است و نی قبا و کلایی. درباره‌ی مصراع اول بیت آخر (( بلی زِ گاو مجسم مجو فضیلت انسان )) خوب است بدانیم که این جمله را عبدالله مازندرانی یکی از مراجع تقلید شیعیان آن‌روز به میرزا حسن مجتعهد تبریزی نوشته است. گویا میرزا حسن در هنگامِ خروج از تبریز در تلگراف یا نامه‌ای که به نجف فرستاده پس از بدگویی از مشروطه‌خواهان می‌نویسد که مشروطه باید مشروعه شود. عبدالله مازندرانی نیز در پاسخ به او گفته: (( ای گاو مجسم مشروطه مشروعه نمی‌شود.)) جعفر خامنه‌ای نیز پس از شنیدن این داستان از آن به این شکل زیرکانه در شعرش استفاده کرده است. دوره‌ی دوم زندگی ادبی ایشان را می‌توان تقریبا از سال‌های ۱۲۸۹ یا ۱۲۹۰در نظر گرفت تا ۱۲۹۹ شمسی. در این دوران است که آشنایی با گردانندگان مجله‌ی دانشکده و پس از آن انتشار آثاری از او در نشریات تجدد و آزادیستان چهره‌ی جدیدی از این شاعر را به نمایش می‌گذارد. در آن سال‌ها تغییر جایگاه قافیه در شعر که تبدیل به شگردی در شعرنویسی برای گروهی از شاعران در تبریز شده بود در شعرهای جعفر خامنه‌ای نیز بروز می‌یابد. نخستین شعری که با این نگاه تازه از او اکنون در دست ماست غزلواره‌ای با عنوان (( به وطن )) است که به نظر می‌رسد در سال ۱۲۸۹ شمسی نوشته شده است. غرلواره‌ای که در آن وطنِ شاعر در چهره‌ای متغیر و خونین تصویر شده است: هر روز به یک منظر خونین به در آیی هر دم متجلی تو به یک جلوه‌ی جانسوز از سوزِ غمت مرغِ دلم هر شب و هر روز با نغمه‌ی تو تازه کند نوحه‌سرایی ای طلعتِ افسرده و ای صورتِ مجروح آماجِ سیوفِ ستم، آه ای وطنِ زار هر سو نگرم، خیمه زده لشکر اندوه محصور عدو مانده تو چون نقطه‌ی پرگار محصور عدو، یا خور اگر راست بگویم ای شیر، زبون کرده تو را روبهِ ترسو شمشیر جفا آخته روی تو زِ هر سو تا چند به خوابی، بگشا چشمِ خود از هم برخیز یکی صولت شیرانه نشان ده یا جان بستان، یا که در این معرکه جان ده در غزلواره‌ای دیگر که با عنوان (( قرن بیستم )) در ۱۳ جمادی‌الآخر ۱۳۳۵ ( ۱۷ فروردین ۱۲۹۶ ) در روزنامه‌ی تجدد منتشر شده است لحن خطابی شاعر گویای وضعیتی است که جنگ جهانی اول اسباب وضعیت آن بوده است: ای بیستمین عصرِ جفاپرور منحوس ای آبده وحشتِ و تمثالِ فجایع برتاب به ما آن رخِ آلوده به کابوس ساعات سیاهت همه لبریزِ فضایع دیدارِ تو مدهشتر از انقاض مقابر شالوده‌ات از آتش و پیرایه‌ات از خون هر آنِ تو با با ماتمِ صد عائله مشحون از جور تو بنیان سعادت شده بایر ز این مذبح خونین که به گیتی شده بر پا روحِ مدنیت شده آزرده و مجروح خون‌ها که به هر ناحیه ناحق شده مصفوح بر ناصیه عصر هنر لکه‌ی سودا . . . نفرین به تو، ای عصر فریبنده و غدار لعنت به تو، ای خصمِ بشر، دشمنِ عمران ای بوم، فروکش نفس، ای داعی خسران زین پس مشو اندر پیِ ویرانیِ آثار آن‌روز که زادی، چه نویدی که ندادی؟ امرور که رستی، تو زِ خون یکسره مستی زین‌سان که تو ره بسپری ای آفتِ هستی فردا به‌وجود آری یک تلِّ رمادی . . .

photo content

مرگِ هر انسانی، نمایی از نوعِ زندگیِ او نیز هست. مرگِ شاعران، نویسندگان و به‌طور کلی هنرمندان بیش‌تر می‌تواند این تصویر را به ما یادآور شود. پس از مرگِ آن‌ها نقش‌آفرینی قدرت نیز می‌تواند اندازه و مقدار سهمی را که او دارد نشان بدهد. قدرت احتمالا تلاش خواهد کرد تا حدِّ ممکن در جهت مصادره‌ی هنرمندی که دیگر در میانِ ما نیست کوشش کند. کوششی که هرگز ناهوشیارانه و بدون برنامه نیست. اما این مصادره از کجا می‌آید؟ چه‌چیز باعث خواهد شد این نوع از رفتارِ قدرت به نتیجه برسد و یا از همان آغازِ راه شکست بخورد؟ در این زمینه باید بیش‌تر فکر کرد و درباره‌اش اندیشید. اما پاسخی که حالا به ذهنم می‌رسد دو مورد مهم است. نخست نوعِ زندگی هنرمند است. نسبتی که او از خود در مقابل قدرت و بسیاری از امور در طولِ حیات و زندگی روزمره‌اش نشان داده است پس از مرگش دست به فاش‌گویی می‌زنند. این نسبت می‌تواند پوشش‌دهنده‌ی تمامی جزئیات باشد. آری‌ها و نه‌هایی که فرد گفته یا نگفته است. استفاده‌ها و سوء‌استفاده‌هایی که در موقعیت‌های مختلف کرده یا نکرده است. سختی‌ها و مرارت‌هایی که در راه عقایدش کشیده یا نکشیده است. بخش دوم ماجرا به متن و اثرِ هنری باز می‌گردد. متن یا اثر هنری که فرد تولید کرده است در فرم و محتوا خود معرِّفِ بخشِ دیگری از لایه‌های ارتباطی نسبت‌های مهمی است که هنرمند با جهانِ پیرامون و زمانه‌اش پیدا می‌کند. اگر می‌خواهیم درکِ عمیق و درستی از مرگِ هنرمندان داشته باشیم باید به این دو مورد خوب بیندیشیم و دقیق تامل کنیم. هر هنرمندی با نوعِ رفتار و نحوه‌ی عملکردش در یکی از این دو و یا هر دو حدود و امکانِ مصادره شدنش را پس از مرگ فراهم می‌کند. تاثیر زندگی روزمره چنان مهم است که آلبر کامو در یادداشتی درباره‌ی آن می‌نویسد: (( دلم می‌خواهد نویسنده‌ها تعهدشان در آثارشان کم‌تر و در زندگی روزمره بیش‌تر باشد. )) شاید علت تاکید کامو بر زندگی روزمره این باشد که او می‌دانست نقاب زدن در آثارِ ادبی اعم از شعر یا داستان آسان است. می‌توان ساعت‌ها درباره‌ی فلاکت‌ها و بدبختی‌های زندگی بشری نوشت و از آن پول هم درآورد اما ذره‌ای در جهت کاهش آن کوشش نکرد! با این حال گمان من به‌عنوان نگارنده‌ی این یادداشت بر این است که انسانِ هنرمند و اهل نوشتن در وضعیت تعلیق و رفت و آمد میانِ این دو مهم چه بخواهد چه نخواهد به سر می‌بَرد. لغزش در هر کدام از این دو خود را جایی نمایان خواهد کرد. نقاطی که در آن لغزیده‌ایم هم‌چون حفره‌هایی هستند که در جایی نامعلوم از زمان مخفی شده‌اند. آن‌ها مستعد فاش‌سازی حقیقت ما پس از مرگ هستند. حفره‌ها محل نفوذند. محلی که می‌تواند از فرد هنرمندی مصادره شده یا آزاد و حقیقت‌گو بسازد. ۱۰ شهریور ۱۴۰۱ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

📝 در چهره‌ی شهر هیچ امنیتی نیست. مخدوش و دست‌کاری شده. بیچاره‌ای گم شده در ابتذال‌های عمودی. تلاش برای آرامش در آن نیز بیهوده است. برعکس اگر با درونی ساخته شده و مقاوم به سراغش نروی نماها و شعارهایش قدرت این‌را دارند که استثمارت کنند. شهر به خودی خود شاید نمی‌خواست این‌گونه باشد. اما چهره‌ی او تابلویی است که بنا به تمایلات سیاسی، اقتصادی و ظاهرا فرهنگی دست‌کاری و آلوده می‌گردد. دیروز مدت زیادی را در خیابان ولی‌عصر تهران قدم می‌زدم به این امید که شاید از این راهپیمایی چیزی نصیبم شود. اما سهمِ من بیش‌تر مقاومت در برابر وضعیتی بود که تمام تلاش خود را می‌کرد تا استثمارم کند. اضطراب، چهره‌های تکیده و داغان برخی از مردم، اتوبوسی که جای سوزن انداختن نداشت و از همه بدتر ساختمان‌هایی که نمی‌توانستند هیچ‌گونه انرژی مثبتی به انسان منتقل کنند. سرت را که می‌چرخانی آن چیزهایی که بیش از همه می‌بینی رستوران، فست‌فود، دفاتر حقوقی، مطب‌های پزشکی و تقریبا بانک‌هاست. گویی همه یا گرسنه‌اند یا مریض یا در حال ذخیره و انباشتِ پول. گشتن به دنبالِ خیزشِ رنگ‌هایی متفاوت در آن‌همه ساختمان‌های گران‌قیمت کاری عبث است. گویی زندگی در دوری تند، بدون توقف و تامل در طولِ مسیری یک‌طرفه چاره‌ای جز رفتن ندارد. در آن وضعیت ناخوش تنها درختان بلندِ خیابان بودند که خنکی حاصل از حضورشان می‌توانست نجاتم بدهد. شعارهای روی در و دیوار و وسایل نقلیه عمومی نیز کم در این تاثیرِ مخرب نقش نداشتند. جایی نوشته بود: (( وای بر آنان که گناه پیشه کرده‌اند. )) من هم توی ذهنم این‌گونه خواندمش: (( وای بر حاکمانی که سیاه‌بازی پیشه کرده‌اند. )) روانم از دیروز خسته است. از دیدنِ این حجم از بیچارگی انسان‌ها. دیدن هر روز این حجم از بی‌ارادگی و استثمار، رفته‌رفته کاری می‌کند که موجودی شوی تسلیم با هویتی پایمال شده. برده‌ای در خدمتِ سرگرمی‌های شهری. چهره‌های مخدوش و تهی شده‌ی شهر پس از مدتی حتی ممکن است قدرتِ آه کشیدن را نیز نداشته باشند. آن‌چنان منگ که ندانند چگونه می‌گذرانند. چه سرنوشتِ نامبارکی است گرفتاری در چرخ‌دنده‌هایی که خودت نیز از جمله‌ی پیچ و مهره‌هایش هستی. چه سرنوشتِ اندوه‌باری. ۹ شهریور ۱۴۰۱ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

گفت‌وگو.m4a3.11 MB

از درونِ چشم‌هایم‌ برخاسته‌ام. خیره بر اعماقِ گسترده‌ای از هستی روانم را به جهانِ ناشناسِ فرداها سپرده‌ام. گویی هنوز خوابم.‌ بی‌اطلاع از هر اتفاقی در دالان‌های ذهنم بیهوشم. در انتظارم که کسی بیدارم کند. وادارم کند که به کلمات چنگ بزنم. در سازِ ناکوکِ حروف، خود را بیابم. نت به نت، موسیقی درونم مرا بنوازد. برخیزم، برخیزم و در رقصی بی‌هنگام و بی‌پایان به سمتِ اتمام خود و تنم بروم. از درونِ چشم‌هایم انواعِ ناتمامِ خود را جُسته‌ام. سر به راه و آواره. عصیان‌گر و پرهیزکار. تب‌کرده و سودایی. چه خوابی بوده‌ام من. چه خواب‌ها بوده‌ام من. چه رویای نامتراکمی بوده‌ام در انبساطِ دویدن‌هایم. دیدن‌هایم را که شماره می‌کنم ندیدن‌هایم بیش‌ترند. هیچ‌کدام را به‌خاطر نمی‌آورم. نه دیدن‌ها. نه ندیدن‌ها. من تنهایی‌های جوش‌خورده با راهپبماییِ قدم‌هایم بوده‌ام. تمامی‌شان را در چشم‌های گذشته‌ام هم‌چنان دارم. در تمامِ خواب‌هایی که بر بالشم سپری کرده‌ام. اما، آسیمه از سودایی که بر سرم تابیده می‌خواهم برخیزم. برخیزم و بی‌پایان و ناتمام به سمتِ اتمامِ خود بدوم. بدوم. ۲۹ مرداد ۱۴۰۱ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

📝 سال‌ها با چشمِ راستی که میل به انحراف دارد زندگی کرده‌ام. چشمِ راستی که از نظرِ علمی دچار استرابیسم است. چشمی گَردان که مرا در دیدن‌های همراهِ با چرخشش یاری نموده است. انحرافِ او اما برای من اسبابِ زحماتی نیز شده است. مهم‌ترینشان دوبینی است. این‌که هرچیز خوب و بدی را دو تا ببینی خودش نعمتی است در این جهان پُر هرج و مرج. شاید همین دوتایی دیدنِ او باعث شده است که شدت هر ماجرایی برایم دو چندان باشد. طیِّ چند هفته‌ی گذشته تصمیم گرفتم کاری را که باید سال‌ها پیش انجام می‌دادم بالاخره انجام بدهم. بعد از چند جلسه دیدار با دو چشم‌پزشک امروز ظهر چشم‌هایم را به دستِ یکی از آن‌ها خواهم سپرد. یک ساعت عمل همراه با بیهوشی. تجربه‌ی متفاوتی‌ست پا گذاشتن به دنیایی که در آن کاملا بیهوش هستی. پزشک می‌گوید عملِ چشم‌هایت اگرچه یک عمل واجب است و جزوِ عمل‌های زیبایی دسته‌بندی نمی‌شود اما در زیباییِ ظاهری‌ات هم تاثیر دارد. شاید حق با اوست اما من با همین چشمِ راستِ بی‌قرار و عصیان‌گرم به اعماق حوادث بسیاری رفته‌ام و ماجراهای گوناگونی را درک کرده‌ام. به او عادت کرده‌ام و با هم زیسته‌ایم. با او گذشته‌ی زیبایی را داشته‌ام و خلق کرده‌ام. من با چشم‌های جدیدِ پس از عملم نیز اعماقِ دیگری را این‌بار با تمرکزِ بالاتری خواهم شکافت. چنین تغییری شاید آغازِ تغییرات دیگر است. آغازِ دیگرگونه دیدنِ جهان و یافتنِ لایه‌های دیگری از امکاناتی که می‌تواند باقیِ عمرم را سامان ببخشد. پس از عمل چشم‌هایم بنا به صلاح‌دید پزشک ممکن است برای مدتی نباشم. شاید این یک فرصت است تا علاوه بر یافتنِ چشم‌هایی با نگاهی نو، درونم را نیز همراهِ چشم‌هایم تغییراتی بدهم. خلوتی میانِ من و چشم‌ها و تمامِ اعضا و جوارحِ بدنم لازم است. خلوتی که قصدِ کوبیدن و ساختن دوباره‌ام را دارد. خلوتی که لازم است رشته‌های نامریی تعادل و تناسب اعضایم را ببافد. به‌همین دلیل دوستان مهربان و خوانندگان عزیزم احتمال دارد مدتی نباشم. در این مدت که فکر نمی‌کنم خیلی طول بکشد مطلبِ جدیدی در کانال پاندول منتشر نخواهد شد. اما پس از این بازیابی با نوشته‌ها و حرف‌های جدید خواهم آمد. دوستتان دارم و امیدوارم همه‌تان هر جا که هستید خوش و سلامت باشید. به امید روزهایی بهتر برای همه‌مان. ۸ مرداد ۱۴۰۱ #یادداشت #محمد_علی_حسنلو @mali_pendulum

📝 قلبم در میانِ شب پنهان است. صدایم در سکوتش جاری. در سوسوی ستارگانش منم که آسمان خودم را می‌جویم. خیمه‌ای که بر خاطرم بنشیند. ذهنم را آرام کند. در سرتاسرِ افقی که بر آن دست می‌کشم و نمی‌رسم، برسانَدَم به سرزمینی که هر روز با خود حملش می‌کنم. تابیده و سازیده با این شب منم که کوله‌بار گاه و بی‌گاهِ خود را به دوش می‌کشم. همه‌چیز را می‌خواهم. همه‌چیز این جهانِ ناسازش‌کار را می‌خواهم. می‌دانم که تابم خواهد شکست. فرومایگی خود را می‌بینم در میانِ همه‌چیز. پستیِ در انتظار ایستاده‌ام که وقاحتش را مخفی می‌کند. در همه‌چیزِ این شب، پاره‌های دیگری از خود می‌بینم. تکه‌تکه‌ام. یک وحشیِ تازه‌کار در جست‌وجوی آزمندانه‌ی خود. هر روز می‌گذرد و بیش‌تر از قبل خیالِ تفاوت کمرنگ‌ترم می‌کند. معمولی بودن. عادی بودن. عادی پنداشته شدن. این است که مرا به تقلا می‌اندازد. خواب‌هایم را در مُشت خود می‌گیرد. من در برابر این‌همه افکار پناهگاهی ندارم. جانم را هر ثانیه بر کفِ دستانم دارم. خیال می‌کنم این اوجِ قدرت و فرزانگی‌ست. زهی خیالِ باطل از این‌همه خام‌فکری. هر بار که بندِ تاب‌آوری‌ام پاره می‌شود می‌دانم که باید بروم و محو گردم. تا زمانی که دوباره خود را بیابم. دوباره قلبم بتواند تامینم کند. یاری‌ام برسانَد که برای خالی شدنی دیگر برخیزم. سرگذشت من، سرگذشتِ دایره‌ای که هر شب به نقطه‌ی آغازِ خود بازمی‌گردد. دایره‌ای زنده که در مکانی از زندگی‌اش گیر افتاده است. باید بخوابم. باید دایره را بخوابانم تا فردا برای دوری دیگر، برای رقصی دیگر و سازشی دیگر آماده‌اش کنم. می‌خوابم. چشمانم را فراموش می‌کنم. هر چه را که خیال کردنی باشد از یاد می‌برم. منم که بر آستانه‌ی تاب‌آوریِ خود ایستاده‌ام و لنگان، کلمه‌ای در سینه ندارم. ۱۷ تیر ۱۴۰۱ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

هر روز مانندِ یک اخطار است. اخطاری که خاطرات را بالا می‌آورد. تذکر می‌دهد. و ناگهان در حباب‌هایی ناشناس به گُم شدن خود ادامه می‌دهد. #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

امروز در حال گردش و ولگردی در خیابان‌ها بودم که چشم‌هایم طیِّ چرخش‌ها و تماشایی که داشت با این جمله بر روی یک بنر روبه‌رو شد: (( با حجاب‌ها، فرشته‌اند. )) حسِّ طنزم ناگهان خلاق شد و با خودم گفتم: (( فرشته‌ها، آشِ رشته‌اند. )) در نتیجه با استفاده از فرض اول و دوم و طبقِ اصل تعدّی در ریاضیات می‌توان گفت: (( با حجاب‌ها، آش رشته‌اند. )) سرخوش و سرمست از این کشف و هوشِ سرشاری که از مغزم خرج شده بود تمامی مسیر را به دم و دستگاه ایدئولوژی فکر می‌کردم که این آش‌های رشته را دقیقا در دیگ‌هایی با چه ابعاد و اندازه‌ای قصد دارد بپزد؟! ناگفته نمانَد که گاهی در درونم سرشار از شعف و خنده بابت کشف عظیمم بودم. گویی که خدمتی به روحِ ریاضیاتی انسان درونم کرده باشم. به خانه که رسیدم نگاهی عاقل اندر سفیه در مقابل آینه به خودم انداختم و گفتم: عاقل باش پسر! این مسخره‌بازی‌ها چیست؟ یک بنر که این‌همه سر و صدا ندارد. طرف برنده‌ی مدال فیلدز می‌شود انقدر جوگیر کشفش نیست. شتر دیدی ندیدی. حالا که کمی سرمستی مذبوحانه‌ام خوابیده تصمیم گرفته‌ام به درگاه عبودیت بایستم بگویم: خداوندا. این بنده‌ی نادمت را که از دلِ چنین محتواهای پُرارزشی به نتایجی چرند و بی‌ارزش می‌رسد هدایت بفرما! پروردگارا مرا توان فرشته بودن نیست عنایتی کن که در این مملکت گُل و بلبل و بی‌مشکل، آش رشته نباشم! خرداد ۱۴۰۱ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

ظلم در این کشور تمامی ندارد. از زمانه‌ای به زمانه‌ای دیگر انتقال می‌یابد. ساختارهای فسادزا برخی را جانی می‌کنند، برخی را زندانی و تمامِ جامعه را قربانی. چه باید کرد با این تاریخ بیچاره. ۸ خرداد ۱۴۰۱ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum