"همسایه"
Open in Telegram
همسایهایم زیر سایهی شما...🌱 . . . همسایهای ناشناس باشید و بیشناسه همسایگی کنید👇🏻 @HamSayehBot . . آکادمی همسایهها👇🏻 @HamSayeh_academy . . پشتیبانِ همسایهها را هم از اینجا دریابید👇🏻 @HamSayeh_Support
Show more781
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
781
Repost from آکادمی مهارتهای همسایه
💠 اطلاعیه کارگاه #مبانی_نوشتن۱ دورهی هفتم
◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇◇●◇●◇
📣 دست به قلمها بشتابید!!! 📣
آثار و روزمهی خود را بفرستید
🎁 تا به صورت رایگان شرکت کنید.🎁
◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇
🔸 از مشکلات معدود در زمینهی تولید محتوا، سخت بودن تطبیق مهارتهای هنری با فرهنگِ مذهبی بوده و این در حالیست که هنر، رنگینکمانِ آسمانِ مذهب است و نیاز به چشمان خلاقی دارد که آن را بیابد و به نمایش بکشد...
در کارگاه مبانی نوشتن با رویکردی متفاوت به هنر نویسندگی در بطن تولید محتوای مذهبی نگاه خواهیم کرد.
کارگاه مبانی نوشتن صرفا یک کارگاه ساده نیست...
شروعی برای کسب آگاهی در راستای ایجاد خلاقیت و مهارت نوشتاری و دوری از کلیشههاست!
◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇●◇
⏳مدت دوره: ۸ جلسه ۲ ساعته
روز و ساعت برگزاری:
دوشنبهها ساعت ۱۹
تاریخ شروع دوره: ۲۰ شهریور ۱۴۰۲
💰 مبلغ دوره: رایگان
📚 مدرس: میثم علوی
📲 بستر برگزاری کارگاه:
به صورت مجازی و در سایت اسکایروم
📝 برای ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به آیدی زیر مراجعه کنید👇🏻
🆔 @HamSayeh_Support
همسایه جاییست متفاوت برای همسایگی...
🌱 @HamSayeh_academy
781
ما آدمهای کوچکِ زخم خورده و زنجیرشدهی این دنیا، هر روز بهانهای لازم داریم برای رسیدن به تو. نه اینکه رسیدن به تو که سرراستترین جادهی دنیاست، نیاز به بهانه داشته باشد، نه عزیزترینم!
این بختِ سیاهِ ما بختبرگشتههای روسیاه است که بند این بهانهها شدهایم و شبیه بچههای دبستانی برای هر کاری باید بهانهای برایشان بتراشی تا متقاعدشان کنی که فلان کار لازم است و بَهمان کار، لازمتر...
و این مایِ کودکوارِ بزرگنمای پرادعا...
اینروزها بیشتر از هر زمانی باید برای دلمان بهانه بتراشیم که مبادا هوای تو، از سرش بپرد؛
مبادا پرندهی هرکجایی این دنیا بشود؛
مبادا بیهوای تو بپرد و بربامهای ناکجا آباد روزگار بنشیند؛
و هر سال درست در همینروزهای پرالتهابِ تلخِ سفرِ زینب(س)، این صفرِ پرتلاطم، دلهای ما، عجیب بهانهی تو را میگیرد.
اگر اختیار تقویمها به دست من بود، این روزها را، روزهای بیتابی برای تو، روزهای مُردن برای تو، روزهای اوج دلتنگی برای تو، نامگذاری میکردم.
دردانهی نازدانهی کربلا، اینروزها آینهی تمام قدِّ این بیتابیها و بیقراریهاست.
مبادا خیال خامی تصور کند رقیه(س) برای پدرش اینگونه بیتاب بود، رقیه(س) بیتاب و بیقرار امام زمانش بود؛ امام زمانش که حسین(ع)بود.
و من که این روزها تمام حاجتهای ریز و دُرُشتم را گذاشتهام کنار و نذر کردهام اینروزها فقط از باب سیده رقیه(س) به سمت تو بِدَوم، به سمت امام زمانم که تو باشی...........💔
✍🏻 #م_حسینی
@HamSayeh_com
781
Repost from آکادمی مهارتهای همسایه
در کارگاه دختران #نوجوان_نویسنده چه میگذرد؟🤔
یادگیری همزمان با سرگرمی😉
دقایقی از جلسهی سوم فصل اول کارگاه را ببینید و به فرزندان خود نشان دهید.🤩
(کیفیت ویدیو به خاطر حجم زیاد آن کم شده.)
.
.
.
منتظر آثار نویسنده کوچولوهای ما باشید.🥰
@HamSayeh_academy
781
اگه به من باشه، خودت میدونی
زندگی بی تو رو نمیپذیرم
من برا مُردن واسه تو زنده ام
چجوری میتونم برات نَمیرم (:
🎙 محمدابراهیمیاصل
+ سعی شده موسیقی جدا بشه
#بابای_ماه_ما
#امامعصرعجلاللهتعالیفرجهالشریف
✨ | @Borhaan_group
781
#محبوب_من ...
در این لحظه که مرد #خلاف دَوَرانِ ساعت،
عقربه را میکِشد، #ارتباط من و عقربههای ساعت #شکرآب است.
جهتی که مرد عقربه را میکِشد باعث شده زمان #توقف کند.
اصلا چرا باید مرد لحظهای عقربه را بکشد که ساعت روی #یازدهوبیستوچهار گیر کند؟ این لحظه چه مناسبتی دارد مگر؟
چرا مثلا روی ساعتِ #شانزدهوشش گیر نکرده؟
همانجا را میگویم که باید زمان به #پایان خودش میرسید.
یادت هست مناسبتِ ساعتِ شانزده و شش را چهخوب برایم تعریف کردی؟!
یا مثلا چرا روی ساعت #هجدهوسیوهشت که من این عکسها را گرفتهام نایستاده؟
یا مثلا چرا نایستاده رویِ دَه دقیقهی دیگرش که تو را مجدد #یاد همان شانزده و شش میاندازد.
علیایحال توقفِ زمان هم کمکی به #بهبود رابطهی من و عقربهها نمیکند. هماهنطور که حرکتش.
محبوب...
یقین دارم که تو هم ارتباط خوبی با عقربهها نداری. حتی اگر در #مشهورترین لقبت هم #زمان جزو متعلقاتت باشد.
برای من که چند لحظهای میخواهم #دنیا را یازده و بیستوچهار ببینم چشمانم سیاهی میرود.
سخت است بهخاطر کسی که آمده و طنابش را سنگِ پای عقربهها کرده، ارتباطت با آنها #شکرآب شود.
البته ببخشید... این صرفا یک #مجسمه است و میدانم که تو در همهی لحظهها همان ساعتِ شانزده و شش را میبینی و ارتباطت با عقربهها #خونآب است.
محبوب...
برای من دیدن که هیچ، #تصورِ مکررِ ساعتِ یازده و بیستوچهار بیآنکه پلیدیهایش پوشیده شود، بیآنکه سناریواَش کوتاه بیاید یا بیآنکه ناخوشیهایش گردن خم کنند، #مُحال است.
محبوبم...
#عقل من دوستدارد وقتی که میگویی #صبح و #شام در همان ساعتِ شانزده و شش گیر کردهای، #فرار کند. نه از گفتهاتآاا! نه از تو! از طاقتفرساییِ پردازشِ چیزی که میگویی! از زمان!
محبوب من...
دارم به این مرد که خلافِ دورانِ ساعت، عقربه را میکِشد فکر میکنم که در ساعتِ یازده و بیستوچهار دنبال چه میگردد؟
این فکر شاید کمی باعث شود عقلم #نفس بکشد و برای پردازش به ساعت شانزده و شش و دَه دقیقهی بعدِ هجده و سیهشت که من این عکسها را از مجسمه گرفتهام، #فرصت پیدا کند.
میگویم ایکاش تو هم به خودت #مَجال بدهی برای دیدنِ دوبارهی ساعت شانزده و شش.
پایان.
#میثم_علوی
@HamSayeh_Com
781
✍ به نام خدایِ فردایِ عاشورا
◽️ دههی اول محرم، دلت میخواهد هرجوری که هست خودت را بین آدمها جا کنی، کنارشان بنشینی و حس کنی یک درد مشترک، شماها را یکجا جمع کرده و حس خوبی داشته باشی از اینکه همگی باهم دارید برای این درد مشترکِ جانسوز، عزاداری میکنید. انگار که مثلا توی کل شهر، یک اتفاقی افتاده و همهی آدمها را باهم برده زیر خیمهی یک غمِ مشترک. وقتی صدای جمعیت را میشنوی انگار آبی روی آتش دلت ریخته میشود ، انگار همه دارید به هم سرسلامتی میدهید و با نگاه و در سکوت، حتی بدون اینکه همدیگر را بشناسید و یا بدون اینکه حتی جملهای بینتان رد و بدل بشود، باهم همدردی میکنید. انگار که در سکوت به بغل دستیات میگویی دیدی چه خاکی بر سرمان شد؟ او هم در سکوت حرفت را تایید میکند و بعد نالهی همهی جمع باهم بلند میشود. بعد از روضه، همه آرام گرفتهاند انگار، همه سبک شدهاند، همه دارند با خیال راحت، میروند چایِ بعد از روضهشان را با قندِ فراوان میخورند و میروند خانههایشان تا به زندگیهایشان برسند، تا فردا دوباره بیایند و باز در سکوتهایی معنادار، باهم بنشینند و باهم گریه کنند و باهم دلی سبک کنند و بعد هم ... دوباره زندگی...
▪️ اما از فردای عاشورا همه چیز فرق میکند، کی میگوید: شنیدن اذان صبح روز عاشورا، سخت است؟ آنموقع که هنوز اتفاقی نیفتاده است. آنموقع که اذان صبح دارد با نوای حضرتِ استاد، علیاکبر(ع) به افق کربلا، به گوش میرسد. آنموقع که هنوز میشود به حسین(ع) اقتدا کرد و یک نماز باشکوه خواند. آنموقع که هنوز زینب نماز نشسته خواندن را تجربه نکرده... آنموقع که اذان صبحاش، آخر دنیا نیست. این اذان صبح فردای عاشوراست که توی دل آدم قیامت به پا میکند. میدانی چرا؟ چون معلوم نیست که زینب(س) صدای اذان همچو امروز صبحی را از حلقوم نحس کدام حرامزادهای شنیده؟ زینب نماز شبش را که نشسته خوانده، معلوم نیست برای نماز صبح، رمقی به پاهایش آمده باشد یا نه؟ که بتواند بایستد.
◽️ از امروز دیگر مثل دههی اول، دلت عزاداری توی جمع را نمیخواهد، دیگر خستهای از آدمهایی که با نگاه و در سکوت، با هم همدردی میکردید، خستهای از آدمهایی که در یک قانونِ نانوشته، کنارشان برای یک درد و غمِ مشترک، اشک میریختید، از امروز دلت میخواهد همه را کنار بزنی و بِخزی به یک کُنجی که فقط خودت باشی و خودت. حتی آن همدردیِ معنادارِ در سکوت را دیگر نمیخواهی، آرامشِ خواه ناخواهِ بعد از روضه را هم نمیخواهی. دلت میخواهد یک گوشهای بنشینی و زل بزنی به سفیدیِ دیوار روبه رویت و فقط یک جمله را هِی با خودت تکرار کنی... بگویی: "دیدی چی شد؟" همییییین، فقطططط!
و همین جمله تماااااام روضهی خودت برای خودت باشد و بعد به پهنای صورت اشک بریزی، حتی دلت میخواهد نایِ پاک کردنِ اشکهایت را نداشته باشی. دلت میخواهد ردِّ اشکها روی صورتت راه باز کند و بریزد روی فرشِ زیر پایت و آن را خیسِ اشک کند. اگر حتی به دنبال جواب سوالت برای خودت هم نباشی، سوالت بی جواب نمیماند. کسی هست که بیاید و توی همان سکوت، آراااااام با خودش زمزمه کند که : " آره، دیدم، همه چیز را دیدم، قرنهاست که دارم میبینم." و بعد تویی که گوشهایت زیادی نامحرم است برای شنیدن اینجور صداها، نمیدانی چرا غم عالم، یکهو میریزد توی دلت و در یک لحظه از همهی عالم و آدمهایش سیر میشوی، حتی بیشتر از قبل. از همهی آدمهایی که ده روز با نگاه و در سکوت، با هم، هم عزا بودید و ... دیگر حتی نمیتوانی خیره بمانی به آن نقطهی سفیدِ رویِ دیوارِ روبه رویت، دلت میخواهد بتوانی بروی روی یک بلندیِ دور دست، یا بروی یک جای پرت، یک جای کور اصلا، که نه چشمی تو را ببیند و نه گوشی تو را بشنود، آنموقع هرچی صدا از خدا در عُمرت امانت گرفتهای را در لحظه بریزی توی گودی گلویت و داد بزنی : خداااااااا، پس کِی تموم میشه؟ کِی؟ نه بخاطرِ ما، بخاطرِ بینندهی روز و شبِ قرنهایِ گذشته از این ماجراها.💔
🏴 اللهمعجللولیکالفرجبحقزینبکبری(س)
✍🏻 م. حسینی
@HamSayeh_com
781
کلاس نویسندگی که میرفتم تاکید استاد مان بر ریز و جزئی بین بودن بود.
میگفتند اگر میخواهید بشوید آن نویسنده قهار ذهن تان، باید چشم های تان چیزی را ببیند که بقیه نمی بینند و دست تان چیزی را لمس که بقیه نسبت به آن بی تفاوت هستند.
وقتی بی توجه از کنار جزئیات رد نشدید کم کم ریز بینی شما در نوشته های تان جا باز میکند و قلم تان متفاوت میشود با دیگران.
و من نوشتم از:
یه جعبه نون خامه ی بزرگ..
خنکی هوا بعد از بارون..
حسِ آخرین زنگ مدرسه..
وسطِ هندونه..
بویِ خاک بارون زده..
نوشتم و نوشتم از تمام چیز های دل پذیری که توجهم را جلب کرده بود و این ها ذره ذره شدند یک دفترچه امروز که دفتر را باز کردم تا تیتر وار از حس های جزئی دیگری بنویسم ؛آسمان غرشی کرد و باران شرشر باریدن گرفت.
قلم در دستم میان زمین هوا خشک شده بود...
حالا؟
عصر عاشورا؟
میان این گرمی هوا؟
این وقت از سال؟
حالا که عباس نه میتواند و نه دلش میخواهد از علقمه برگردد.
اصلا، اصلا ،حالا که از اذان ظهر گذشته؟
حالا که یاران رفته اند!
حالا که مردان بنی هاشم رفته اند!
حالا که اصغر و اکبر و قاسم پرکشیده اند!
حالا که خون به دل رباب شده.
حالا کمی دیر است این بوی دیگر زیبا نیست.
دستمم جلو میرود و یک خط قرمز میکشد بر روی "بوی خاک باران زده".
پ.ن: (لحظاتی بعد از بارانی که در شهر باریدن گرفت)
نویسنده: طالب مغیث
@HamSayeh_com
781
✍ خودت را سراسیمه میرسانی، به همهمان سر میزنی و دست نوازشت سهم پدرانگیات است برایمان.
سر میزنی و سر و سامانمان میدهی، خودمان را، زندگیهایمان را، روضههای کوچک و بزرگمان را و دلهای سوختهمان را؛
قطرههای اشکات، لحظهای امانات نمیدهند. همیشه تویی که در هیاهوی این روضهها، سراسیمه و پریشان حال، خودت را میرسانی و اینجا و آنجا حضورت پررنگاست، بیشتر و پیشتر از همه تویی که اشک میریزی
تویی که میسوزی
تویی که آه میکشی
تویی که صاحب عزایی
مگر نه اینکه صاحب عزا باید بنشیند گوشهای و بیایند برای سرسلامتیاش؟
اما صدای روضهی عباس(ع) که بلند میشود،
انگار که دلت میخواهد خودت میاندار باشی،
فرقی ندارد روز باشد یا شب، اینجا باشد یا آنجا...
گفتهای حاضر میشوی، پس میشوی...
دیشب و امروز، تمااااام کوچههایمان پر از هیاهویِ روضهی عباس(ع) است،
پس تو دیشب و امروز به تمام کوچهها و محلههایمان سرزدهای!
کوچهها و محلهها جای خودشان، قلبهای بیتاب همهیمان امروز دارند در گوشهای برای خودشان روضهی عباس(ع) میخوانند؛ هرکس در گوشهی دنجی، هرکس با صدا و لهجهای، هر کس به امید نگاهی...
امروز مقصدت قلبهایمان است، قلبهایی که باید زیر پایت بگذاری و آنها را فتح کنی؛ قلبهایی که کم از کوچهها نیستند در برپایی روضهی عباس(ع)؛ و تو به آنها سر میزنی ...
آب و جارو کردهایم، غمت نباشد،
اشکِ بر حسین همهجایش را رفت و روب کرده ....
خوش آمدی...🖤
781
✍ سالهاست از همان شب اول محرم، چشم میدوزم به هلالِ نیمپیدایِ شب ششم و گوش تیز میکنم برای آن نوحههای شیرینتر از عسل...
امشب هم شبیه هر سال و با همان قانونِ نانوشتهی من درآوردیِ خودم، چشمم به دنبال کُنجِ دِنجی از هیاهوی جمعیت بود؛ دنبالهی همان قرار سالیان پیشم را گرفتم و از همان ابتدای مرثیهها، بیخیال هرآنچه میخوانند و میگویند: ذکر برداشتم برای دل خودم. همان ذکری که در طول روزها و ماهها و سالهای باپریشانی و یا بیپریشانی نمیگذارم از لبم بیفتد و خدا نکند از لبم بیفتد ...
همان ذکری که تمام دلخوشیام در لحظههای سخت بیاجابت و دقایقِ شیرینِ پر اجابت است، همان نامی که نشان و بلدِ راه شده است برایم از آخرین ایستگاههای سقوط تا سرخطِ صعود.
همانی که امشب هزاران بار با سر دویدم و در برابر اسمش زانو زدم؛ همان اسمی که با یک ایهام لطیف، امشب مرهم خستگیها و پریشان احوالیهای ماهها و سالهای دور و دراز ماست...
امشب با همان ایهام لطیف و جانانه، تا صبح دَم بگیریم :
یَابْنَ الْحَسَن، یَابْنَ الْحَسَن ...💔
781
فریاد یابن طلقاء دخت امیرالمومنین چُنان کوبنده و استوار بود که این صدا ماند در گوش تاریخ، از آن ماندن هایی که حک شدنی ست و پاک نخواهد شد.
این روزها به آن مجلس شوم یزید فکر میکنم اما قبل آن را از یاد نبردم قبل مجلس شوم یزید که داغی عظیم بر دل شیعیان و امام شیعیان گذاشت ؛ عاشورا بود.
قبل تر از آن؟
مسموم کردن امام مجتبی!
قبل تر؟
فرق شکافته مولا!
قبل تر ؟
شهادت بانویم فاطمه!
حتی به قبل تر از آن هم می اندیشم.
قبل تر از قبل؟
حجوم به خانه وحی!
و استارت این هتک حرمت ها یعنی سقیفه.
اگر از من بپرسند از مجلس یزید تا به کجا می اندیشی بی شک پاسخ خواهم داد
انتهای این ریسمان بدبختی را که نخواهم یافت، بلا پشت بلا گریبان گیر شیعیان آخرالزمانی میشود اما سَرِ این این طناب فتنه را خوب بلدم که ، سقیفه است.
خوب هم میدانم سر این طناب فتنه ی سقیفه گِرِهّ خورده به بی توجهیِ غدیر؛ یا فراموش کردند یا فرختند غدیر را!
این روزها لازم میدانم قبل از استوری های مختلف روزشماری محرم و پورفایل مشکی به یاد غدیر باشیم.
و گواه میگیریم گفته مولایم امام صادق را که اگر جدم امیرالمومنین علی ابن ابی طالب را اگر از حقش منع نمیکردند تا قیام قیامت به ناحق در هیچ کجا از این کره خاکی خونی از بینی فردی پایین نمیریخت.
نویسنده: طالب مغیث👒
@HamSayeh_Com
781
✍ پدرم همیشه میگوید: هر کسی یک نقطه ضعفی در زندگیاش دارد که میشود از همان نقطه وارد شد و او را از پا انداخت...
میدانی عزیز؟
من همیشه در برابر یاد و نام شما خلع سلاح، بوده و هستم! پس با این حساب یاد و نام تو، نقطه ضعف من محسوب میشود. چون وقتی با همهی وسواس به خرج دادنهایم، یادت از حافظهی حواسم پرت میشود، و یا وقتی آدمهایی را میبینم که در شبانهروز حتی یک سلام خشک و خالی هم به تو نمیدهند، دنیا دور سرم میچرخد و همانجا با زانو بر زمین میآیم.
پس تو نقطه ضعف من محسوب میشوی...
اما این استدلال کج و معوج چطور از اینجا سردرآورد، نمیدانم. چون از هر طرف که نگاه میکنم، تو تنها نقطه قوت زندگی من هستی❣
لازم به دانه دانه نام بردنشان که نیست، هست؟
تو قوّت زانوانم هستی و
قوّت قلبم وقتی میآید و نامت را مثل نقل و نبات روی لبم نگاه میدارد ...
تو تنها نقطهی قوت من هستی؛ چون وقتی ببینم نامت حتی لقلقهی زبان کسی است، چنان ذوقِ کودکانهای میکنم که بیا و ببین... توی دلم شیرینی پخش میکنند انگار...
شاید برایت خندهدار باشد، اما گاهی دلم میخواهد با تک تک آدمهایی که پشت اتومبیلشان برچسب "یامهدی" یا " اللهم عجل لولیک الفرج " چسباندهاند، یک مصاحبهی مطبوعاتی راه بیندازم و از انگیزههایشان بپرسم... دوست دارم بدانم قلب این آدمها چه خط و ربطی با تو دارد؟ و اینکه تو دقیقا کجای زندگیشان هستی؟
کم چیزی نیست...
بقول آن بزرگی که میگفت:
" کار برای امام زمان، کماش زیاده و زیادش کمه".
یاد و نام تو هم همین است: کماش زیاد و زیادش کم است.
و باز هم شاید برایت جالب باشد که "من حتی ضعف میکنم" برای دیدن پلانی از یک مسابقهی تلویزیونی که شرکت کنندهی آن در اوج هیجان و حساسترین جای بازی، ناخودآگاه اسم تـو را صدا میزند...
پس تو "نقطه ضعف من" محسوب میشوی...
پدرم میگوید: هرکسی نقطه ضعفی دارد...💔
@HamSayeh_Com
781
Repost from آکادمی مهارتهای همسایه
💠 اطلاعیه کارگاه #نوجوان_نویسنده۱
📌 مختص نوجوانان ۱۰ تا ۱۲ و ۱۳ تا ۱۵ ساله
در دو بخش جداگانهی دختران و پسران 👦🏻👧🏻
(توجه: ظرفیت دوره بسیار محدود است.)❗️⚠️
─────────
🔸 نوجوانی آغاز شکوفایی تفکر است. نوجوان شبها بر بالشتِ خیال میخوابد و روزها با قالیِ سلیمان در پی کنجکاویهایش میدود. او دوستدارد با عینکِ رویا واقعیتِ زندگیاش را ببیند.
در فصل واژههای پرابهام، عصای دست نوجوان برای رسیدن به معنا، خلاقیت است.
مراد از کارگاه نوجوانِ نویسنده صرفاً نویسندگی نیست... نویسندگی قطارِ پرهیاهو و جذابی برای عبور از فصلِ نوجوانیست!
─────────
🎉 به مناسبت عید غدیرخم به ۵نفرِ اولِ پسران و ۵نفرِ اولِ دختران که ثبتنام خود را قطعی کردهاند، ۵درصد تخفیف هدیه داده میشود. 🎉
⏳مدت دوره: یکسال/ ۴۰جلسه
☆۴فصلِ ۱۰جلسهای☆
☆هرجلسه به مدت ۱/۵ ساعت☆
🎁(کسانی که هر ۴فصل را یکجا ثبتنام کنند، از طرف آکادمی همسایه شامل ۲۰درصد تخفیف میشوند.)🎁
⏰ روز و ساعت برگزاری: سهشنبهها و چهارشنبهها
🔹 دختران ۱۰ تا ۱۲سال: سهشنبهها ساعت۱۴
🔸 پسران ۱۰ تا ۱۲سال: سهشنبهها ساعت۱۶
🔹 دختران ۱۳ تا ۱۵سال: چهارشنبهها ساعت۱۴
🔸 پسران ۱۳ تا ۱۵سال: چهارشنبهها ساعت۱۶
🗓 تاریخ شروع دوره: ۲۰تیر ۱۴۰۲
📚 مدرس: میثم علوی
(نویسنده و مدرس نگارش آئینی،
مشاور و مربی کلاسهای تربیتی نوجوانان)
📲 بستر برگزاری کارگاه:
به صورت مجازی و در سایت اسکایروم
📝 برای ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به آیدی زیر مراجعه کنید👇🏻
🆔 @HamSayeh_Support
همسایه جاییست متفاوت برای همسایگی...
🌱 @HamSayeh_academy
781
781
#پیام_شما
🌱 ما، بیتو داریم زندگیمان را میکنیم؛
زندگی؛
همین واژهی تلخ و گَزَنده ...
باید چیزی این وسط باشد که بگذارد
این تلخی و گزندگی از گلویمان پایین برود یا نه؟ ...
حتی اگر چشمهایمان را محکم بسته باشیم
و گوشهایمان را محکمتر گرفته باشیم
و هنوز که هنوز است
نفهمیده باشیم که:
این تلخیِ مُدام، از کجا آب میخورد؟💔
.
.
.
.
به تو سلام میدهم،
تا زندگی از گلویم پایین برود ...❣
زندگی؛
همین واژهی تلخ و گَزَندهی بی تو...
781
#پیام_شما
قبل از اینکه زلزله بیاد و تخت هامون بلرزه.
داشتم باهاتون حرف میزدم،در واقع گلایه از وضع خودم.
تا اینکه متوجه زلزله شدیم و از اتاق ها زدیم بیرون.
داشتم فکر میکردم اگر با این زلزله می مردم ،
چه قدر رویایی بود که آخرین نفری که باهاشون حرف زده بودم شما بودین.
فقط کاش اون لحظه های آخر بهتون گفته بودم خیلی دوستتون دارم((((((:
