en
Feedback
شعبه

شعبه

Open in Telegram

و سِحرِ ماه ز ایمان گله دورم کرد. . . ارتباط‌ز: @brancham

Show more
631
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+330 days
Posts Archive
بیشتر جاها درخت بنویسم سبزبرگ‌های افتاده یا از دور نرم باشدو بعد باران تو هم بگویی چطور با شروع تابستان جوانه‌ها ریختند بعد انگشتت را روی گردنبند بنویسم تکان بدهم برای تو جم نمی‌خورم خودم را کتان بنویسم جای من تو که تعریف نمی‌کنی ماه تو که تعریف می‌کنی ماه حالا شاخه‌اش را بنوازم     درخت شانه‌ام را نگه‌دارد     درخت سفت سفت می‌مانیم نرم نرم می‌روید تو گردنبندی داری من مجبورم درختی را ترک کنم و مایلم از ترس بیشتر جاها درخت بنویسم جوانه‌ها را رها ساقه‌ها رعنا و تو از بهار زیاد تعریفی نداری واژه‌های کم‌رنگ لای تراکم سبزتیزِ درخت نزدیک‌ها نمی‌آمد کمک تابستانِ کُند، برگ‌های‌ یکه‌خورده را زرد تخریب جنگل از شانه‌های من بهترین سرآغاز بعد بگویی چند پاییز صدای روی نوار خِش می‌آمد و تا کی رایحه‌ا‌ی روشن با نخی سبک می‌ریخت در بسترت؟ نه وقتی چای آرامت می‌نشاند روی صندلی ناراحت نه اینکه شیر کیپ کرده موثر نباشد در حالتِ آبِ مانده در منبع به آوندی کهنه در نوساقه‌ی نهالِ حالا می‌اندیشم او کجای اندام درخت قایم پیدایش کنیم. تا خورشید تمدیدمان نمی‌کرد امیدوار نبودیم و تا دوباره برگردد منتظر تنها خاطره‌ی دست‌های تو وقت هدیه پذیرفتن و حتی خاطره‌ی دست‌های تو وقت هدیه پذیرفتن از حافظه‌ی کم نوار فرار کردند دیگر چه عکسی چه آناکساگوراسی قانعم نمی‌کند! تنها نه تا انتهای خیابان، که باید تابستان را هم تمام کنم. . محمدرضا تابستان @branch16

Tarji'band.m4a28.48 MB

من به خیالِ زاهدی، گوشه‌نشین و طُرفه آن‌ک مُغْبَچه‌ای ز هر طرف، می‌زندم به چنگ و دَف حافظ

این استکان را آب بزن خولیو @branch16

با یک سطر ضعیف شروع کنم خامه می‌نشیند روی قهوه آب‌ می‌رسد به رادیاتور ترمز حمام می‌خوابد روی لیف خیس/ پخش می‌شود آهنگ‌و ما دو سطر را چون دو آدم ما دو نامه را چون دو خالیِ خامه و ادامه را انتظار. با یک سطر ضعیف ادامه چراغ‌ها برای خودشان غلط‌ کرده‌اند خاموش مانده، آدم‌ها برای خودشان به جا می‌آورند، آوار، آیینه آینده بوق و کرنا می‌کند و نرسیده / دور / دوغ و بوق می‌آید از کاروان عروسی‌ها با اسب آماده‌ای فرار کن رسم است خان مقابل قابله‌ای را معطل کند معالجه شو استراحت کاش ابا شلوغی سطری از شاهنامه در مطلبی از روزنامه‌ی ایران. این استکان قهوه را آب بزن خولیو چرا که خدمت‌گزار خانه رفته مرخصی و اجازه‌اش را پلاستیکی، سُرمه‌ای گذاشته در چمدان و راهی شده. درها را آهسته ببند خولیو و مراقب باش خاک خانه را پر نکند. مهم نیست چه اندازه‌ این کشتی سوراخ توانا بود در دریا مهم نیست تن لختش نمی‌گذاشت کرال سینه ببینی دروازه را ببند و نگهبان‌ها را معاینه کن. من با دمپایی سرمه‌ای انگشتی با آفتاب عصر بندرعباس‌و ظهر عاشورا مراجعه می‌کنم به سینه‌های کبودم به پیراهنم بی‌اعتنا به انگشت‌هایم نامطمئن اجازه نگیر خولیو اجاره نگیر خولیو اماله نکن لطفا! با مراقبت‌های ویژه بزرگش که می‌کنید بعدا بردارید یا ببرید اضافه‌ی متن تن را از تن متن که خشک خاک بر سر شدم هر صبح میدان بار شهسوار عاشورا جهان خواستی، یافتی، خون مریز و دیگر متلاطم نباش ساحل وسعتی کم‌شونده داشت زیر قدم‌های ناشکرت. و اذا وقتی اذان می‌گفت برگردی خورشید می‌شنید بیرون باش با دید محدود کسی که به خورشید خیره بوده‌است علامتی دادی که ندیدم استثنائا حاجات ما رد گم کنی‌ست دیگر برای خیابان‌های شلوغ احترام بیشتری قائل نیستم و نمی‌ترسم سطر ضعیفی از دستم بیوفتد واای تکه‌ها اصابت مشتی شتر به شیخی شاد ختم به کدام خیر پازل‌ها؟ باید انتظار شعری داشت خراب شده از بیخ‌و بن به سر وقتی که ساک سُرمه‌ایش خوب باز شد ما منفجر شدیم و چیزی که مانده‌ است از این صریح‌تر حتی باید مقابل‌تان کم بیاورم. آن‌وقت است؛ سطرهای ضعیف می‌گذارند بین‌شان باشم پرده را آن‌وقت کیپ نکردم هم کردم شعر را آن‌وقت خوب خواندم هم نخواندم ترس را آن‌وقت کم‌تر میانه بگذارم. بازار خلوت است برای خانواده مشتی سبزی ؛ مشتی شکلات برای معشوقه اما گل، تاکسی خلوت است برای راننده قدری خنده برای مسافرها: لبخند کوچه خلوت است به یاد صاحب کار عزیز ، تف به روی خاک . خوشحال می‌شدم اگر سطر نابی تمامم می‌کرد --ما -- همه سطرهای ضعیف خوشحال می‌شویم و امید چندانی به آنی که گذشت دیگر گذشت مراقبت‌های ویژه از پس برنیامد داستان اخاذی ختم به خیر شد و پشت در خانه هرچه می‌گشت سنگ مناسب پیدا نمی‌شد نامناسب خواست پیدا نمی‌شد دوتا دکمه باز کرد در خودش باز شد. توو رفت و از کیفش پلاستیکی بی‌رنگ  آورد در و یک جفت دمپایی آبی سرمه‌ای و دیگر این سطرهای ضعیف بودند سطرهای ضعیف بودند سطرهای ضعیفی از کیف خارج می‌شدند. محمدرضا شیخ‌حسنی تیر ۱۴۰۴ @branch16

مکتوب #عباس_صفاری @branch16

تا تو سوالِ سختی @branch16

قطعیت؛ صدای طبله، طبعا دوره @branch16

  هیچ‌وقت نخواستم همه‌ی حرفها را بگویم چون از آنها آتشی پیش می‌آمد و زیاد که نزدیک می‌شد خیابان را گم می‌کردم و آن همه چهره که شبیه تو می‌شدند، بیشتر گمم می‌کرد _ تو با خنجری از میان استخوانهایم می‌گذشتی _   فکر نمی‌کردی که با دیدن هر شب ماه جا پای تو در من ژرفتر می‌شود؟ فکر نمی‌کردی که از آن پس من آب را در رودخانه‌ها خون می‌دیدم؟ و درختان را در فشار آوردن ِ دلتنگی‌ام شکنجه می‌دادم؟ آیا عشق، طوفان و بارانی ناگهانی نیست که پرنده‌ای را در شب به پنجره و در و دیوار می‌کوبد؟   پرنده‌ای که دنیا را در شبی طوفانی و خیس گم کرده خوب می‌تواند بداند که من با چه حسی در کوچه‌ها کودکان ِ پنج ساله را در آغوش می‌کشم و می‌گریم.   فکر نمی‌کردی تنهایی من پنجره‌ای کوچک را در گلویم آنقدر بفشارد  که در دستهایم زندانی شوم؟ در چشمهایم؟ آیا عشق تنها برای کور کردن و سر بریدن ما می‌آید؟   آواز که می‌خوانم درختان ِ حیاط در خاک به  هم نزدیکتر می‌شوند و گلهای باغچه یک به یک زردتر. تو با خنجری از میان استخوانهایم می‌گذری و فکر می‌کنی که تسکینم می‌دهی.   برای نگاه کردن به چشمهای تو چند قرن آرامش چند قرن سکوت و فاصله کم دارم. آواز که می‌خوانم آتشی در آتش می‌پیچد.   فکر نمی‌کردی که ما به چشمهای هم آنقدر نزدیک شده‌ایم که همه چیز، خود را در این فاصله خطا یافته و بیرون رفته؟   خونم به صدایم چسبیده و تو به خونم. آواز که می‌خوانم تمام شهر به قلبم می‌چسبد و سربازهای پادگانها از ترس توپها را در درونم شلیک می‌کنند.   چند دریا می‌آید که بوی تو را از خونم بیرون ببرد اما همه بوی تو را می‌گیرند و راه برگشت بسته می‌ماند من سنگین‌تر می شوم.   فکر نمی‌کردی که ترس در من آنقدر بزرگ شود که نتوانم به چیزی پناه ببرم؟     - آتشی برای آتشی دیگر- شهرام شیدایی - انتشارات کلاغ سفید (چاپ اول 73) پ.ن؛ به پی‌ویام که میاید برام شهرامِ شیدایی بفرستید :)) @branch16

تا خودپرست بودم، کارم نداشت سامان چون بی‌خودی‌ست کارم، سامان چرا ندارم؟ خاقانی . @branch16

هوالغفور ز جوش شراب می‌شنوم صریر باب بهشت از رباب می‌شنوم تفاوت است میان شنیدن من و تو تو بستن در و من فتح باب می‌شنوم بر آستان خرابات چون نباشم فرش؟ که بوی زنده‌دلی زان تراب می‌شنوم دویدن می گلرنگ را به کوچه رگ به صد رسایی آواز آب می‌شنوم صفای پردگیان خیال می‌بینم صدای پای غزالان خواب می‌شنوم ترانه‌ای که سر دار از آن شود رنگین به هرچه می‌نگرم بی‌حجاب می‌شنوم صدای شهپر جبریل عشق هر ساعت ز رخنه دل پر اضطراب می‌شنوم مگر ز سیر بناگوش یار می‌آید؟ که بوی یاسمن از ماهتاب می‌شنوم مگر ز صحبت دل‌های گرم می‌آیی؟ که از لباس تو بوی کباب می‌شنوم چه حرف‌های خنک صائب از سیاه‌دلان به پشتگرمی آن آفتاب می‌شنوم

نادونن @branch16

چهارضلعی منظم @branch16

Shahyar Ghanbari - I'll Be Back.mp311.11 MB

می‌گویم: باید توپ را کنترل کند! می‌گوید: با چه بالی پرواز کنم؟! می‌گویم: باید تنش را بین توپ و حریف بگذارد، سرش را بیاورد بالا و تصمیم بگیرد! می‌گوید : پمپ بنزین به اندازه‌ی کافی هست در آسمان؟! . می‌گویم: ضربه / بزند، ولی ضربه‌ای که انگار هربار به‌جای بتمرگ گفته باشد بفرما، بفرما توپ! می‌گوید: من چون می‌ترسم بال‌هایم را بیرون تنها بگذارم شما لطفا نرین توو. نگاه می‌کنم. توپ گرفته و همراه مارادونا و خداداد از بریتانیای کبیر و ملبورن دور به آنی می گذرد! استپ! می‌گویم: هوشم ببر زمانی! / می‌ایستد، یقه‌ی پیراهنش را می‌دهد بالا و به استادیوم خیره، خیره نگاه می کند.بعد آن ابهت جایش را به یک پرسش بی پاسخ می دهد: کو؟! اریک کانتونا کو؟! پشت یکی از پیراهن‌های شماره‌ی ۱۸ احتمالی که نداشت به جای اسمش نوشته بودند! کاف. می‌گویم: خوش‌آمدی، با دست گل نزنی دوباره! سرفه‌ای از بالکن می‌آید داخل و عاقلانه می‌گوید: باز خوبه این شیشه‌ایه پنجره‌ش، خیالم راحت‌تره، جلو چشممن! راستی من بالام و در آوردم پدرتو در نیاورده؟ می خوای یه فیلم دیگه بذار ببینیم!؟! . یک‌ساعت‌و‌نیم غبطه می‌خورم به راحتیش روی مبل کوچک و هی جاعوض با من، زیاد کردن صدا با او‌ سس با من ، غذا با او، بعدش در بالکن خیره به بال‌های در آورده‌اش کنار گلدان خالی حرف از همه‌چی می‌زند جز فیلم! غبطه می‌خورم! چشت به اینا هست من یه دوش بگیرم؟! برگشتنی جدای حوله/ کتان گندمیِ سرشانه‌اش را لای آن همه سفیدی که دنیا بعد از آب روی او گرفته/  پهن/ مبل /کیف/کتاب هم جلو رفته لابد می‌بندم گیو گیو گُر گرفتم! ماتیک خوردم یا خون!!؟ -اونا رو همونطوری بیرون ول کردی اومدی برام شعر بنویسی!!؟ لابد وقتی مراقب بال‌ها در بالکن بودم سررسید تمام شد! -اون روز خورده بودم زمین داشتی یه چیزایی راجع به کنترل می‌گفتی- -موازی قایم کردن دندانه‌های چنگال با ماکار‌ونی- بدون بال، مثل خودم بود! از همان بالکن رفت تا فردا روز دیگری نباشد! رفت و من هر لیموی نصفه و ماکارونی چنگال نامرئی ببینم چند روز را به ثقل خاطره می‌بازم! قیچی گرفته‌ام اسم همه‌ی بازیکنان را /از کاف به بعد/ برش می زنم دست‌گیره‌ی مامان برای کتری داغ ادامه‌ی دستم روز اسباب‌کشی به عاقبت وسایلی که روز اسباب‌کشی سهم کارگران حمل می‌شود می‌اندیشه‌ام به این سوال آخر او: کسی‌و نمی‌شناسی بال دست دو بخواد؟ بعد به آخرین جمله‌اش وقتی پاها بالاتر از ترافیک چهار راه لحظه‌ای نگاه گیجم را دید و گفت: شوخی کردم! بعد از خوابیدن همه‌ی غبار هیأت رفته، یک توپ با سرعت بیشتر از پاس و‌ کمتر از شوتی به سمتم می‌آید! چه کارش کنم؟! نام‌هایی که می‌بردم را نمی‌شناخت این ها را نمی‌شناسم     بشناس حوصله نداشت گله داشتم و کلمه‌هایم را نمی‌بردم چرا پروار شوند حوصله نداشت بله داشتم دیگر برای خودم و ساختمان خالی حرف می‌زدم بنا کرد به تغییر دکوراسیون با اولین کتاب چای خورده بنا در مرحله‌ی کندن پی ، ماند دایی آن زمین را فروخت دیگر‌‌ زنگ ورزش چهارشنبه ختم شهرک نیم ساخته نمی شد بعد بلد نبودم در بلاد خودمان جایی جز پشت برگه‌ها قایم! اولین برگه‌ی داده در امتحانات/ تمام امتحانات نه بیشترین نمره‌ی گرفته! بیشترین استفاده از وقت برای بازی کردن! برای نبودن! بشناس تا وظیفه‌ی پر کردن جایم در غیاب را جدی بگیرند اصلا متوجهی چه شکاف عمیقی با خود روزهای ملا‌بنویسی‌ت داری؟! جدی نگیر! ملا‌ننویسی‌ت سه ملا بنویسی‌ت دو همیشه حوالی دقیقه‌ی ۶۰ نگاه کن ! اینجا همه‌اشان را کشیده کنار، یکی ۶ ثانیه خلوت می‌کند، پس شد؛ مصدومیت لازم! . . مکانیک آب می‌ریزد در کاربرات در کاربرات کنار پای مکانیک روی سیمان خیس است من رد می‌شوم با بال‌های او که میله‌های بالکن را بی‌اثر‌ کرده بود! الکل کاره‌ای نبود، رازی تنش می‌خارید، راه حل پیدا کرد، تنش رقصید مثل بسمل! سلام بر ایست بازرسی جاده‌ی سه شنبه شب قم و فاضل نظری که تعارف سیگار شما را در صف منتظران رد می کند. سلام به شاگردان نخبه‌تر براهنی که هر روزی یک صفحه را می‌نویسند و‌ سلام به پیاده‌رو‌های بابل که با خاطره‌ی جا دادن بالی در بالکن می‌توانم مقصدی کنم! سلام به آن‌ها که خوب بلدم به خودم بدی کنم در حضورشان ! خانه‌ی ما خلوت! من و گلدان‌ها / آپارتمانی نیستیم آب‌شیر/ ادامه‌ی بیرون/ سفیرِ‌سرمایِ‌دی/ برم‌گردان به آخرین صورتی که بعد از رفتنش، نمی‌توانستم ننویسم! انتهای پیاده‌روی ، مسیر طوری مهیای پرواز بود که انگار تو در تمام گوشه‌های خیابان حوصله‌ات را دنبال می‌کردی هرگز آینه‌ات در مجاورت ماشین دقیق حوصله نشد، می آیی خانه با کلمات نیم‌پوسیده‌ات سعی می‌کنی روی سیستم‌عامل کاغذ با آخرین افتر‌افکت‌های مانده جوهر کار کنی! من آب جوش می‌گذارم! محمدرضا شیخ حسنی @branch16

می‌گویم: باید توپ را کنترل کند! می‌گوید: با چه بالی پرواز کنم؟! می‌گویم: باید تنش را بین توپ و حریف بگذارد، سرش را بیاورد بالا و تصمیم بگیرد! می‌گوید : پمپ بنزین به اندازه‌ی کافی هست در آسمان؟! . می گویم: ضربه / بزند، ولی ضربه‌ای که انگار هر بار به جای بتمرگ گفته باشد بفرما، بفرما توپ! می گوید: من چون می ترسم بال هایم را بیرون تنها بگذارم شما لطفا نرین توو. نگاه می‌کنم. توپ گرفته و همراه مارادونا و خداداد از بریتانیای کبیر و ملبورن دور به آنی می گذرد! استپ! : می گویم: هوشم ببر زمانی! / می‌ایستد، یقه‌ی پیراهنش را می‌دهد بالا و به استادیوم خیره، خیره نگاه می کند.بعد آن ابهت جایش را به یک پرسش بی پاسخ می دهد: کو؟! اریک کانتونا کو؟! پشت یکی از پیراهن های شماره‌ی ۱۸ احتمالی که نداشت به جای اسمش نوشته بودند! کاف. می گویم خوش آمدی ، با دست گل نزنی دوباره! سرفه ای از بالکن می آید داخل و عاقلانه می گوید: باز خوبه این شیشه ایه پنجره ش، خیالم راحت‌تره، جلو چشممن! راستی من بالام و در آوردم پدرتو در نیاوره! می خوای یه فیلم دیگه بزار ببینیم!؟!! . یک ساعت و نیم غبطه می‌خورم به راحتیش روی مبل کوچک و هی جا عوض با من، زیاد کردن صدا با او‌ سس با من ، غذا با او ، بعدش در بالکن خیره به بال های در آورده اش کنار گلدان خالی حرف از همه چی می زند جز فیلم! غبطه می‌خورم! چشت به اینا هست من یه دوش بگیرم؟! برگشتنی جدای حوله کتان گندمی سرشانه‌اش را لای آن همه سفیدی که دنیا بعد از آب روی او گرفته/  پهن/ مبل /کیف/کتاب هم جلو رفته لابد می بندم گیو گیو گُر گرفتم! ماتیک خوردم یا خون!! -اونا رو همونطوری بیرون ول کردی اومدی برام شعر بنویسی!!؟ لابد وقتی مراقب بال‌ها در بالکن بودم سررسید تمام شد! -اون روز خورده بودم زمین داشتی یه چیزایی راجع به کنترل می گفتی- -موازی قایم کردن دندانه های چنگال با ماکار‌ونی- بدون بال، مثل خودم بود! از همان بالکن رفت تا فردا روز دیگری نباشد! رفت و من هر لیموی نصفه و ماکارونی چنگال نامرئی ببینم چند روز را به ثقل خاطره می‌بازم! قیچی گرفته آن اسم همه ی بازیکنان را /از کاف به بعد/ برش می زنم دست‌گیره‌ی مامان برای کتری داغ ادامه ی دستم روز اسباب‌کشی به عاقبت وسایلی که روز اسباب کشی سهم کارگران حمل می‌شود می‌اندیشه ام به این سوال آخر او: کسی و نمی شناسی بال دست دو بخواد؟ بعد به آخرین جمله اش وقتی پاها بالاتر از ترافیک چهار راه لحظه ای نگاه گیجم را دید و گفت: شوخی کردم! بعد از خوابیدن همه‌ی غبار هیأت رفته، یک توپ با سرعت بیشتر از پاس و‌ کمتر از شوتی به سمتم می آید! چه کارش کنم؟! نام هایی که می بردم را نمی شناخت این ها را نمی شناسم     بشناس حوصله نداشت گله داشتم و کلمه هایم را نمی بردم چرا پروار شوند حوصله نداشت بله داشتم دیگر برای خودم و ساختمان خالی حرف می زدم بنا کرد به تغییر دکوراسیون با اولین کتاب چای خورده بنا در مرحله ی کندن پی ماند دایی آن زمین را فروخت دیگر‌‌ زنگ ورزش چهارشنبه ختم شهرک نیم ساخته نمی شد بعد بلد نبودم در بلاد خودمان جایی جز پشت برگه ها قایم شوم! اولین برگه ی داده در امتحانات/ تمام امتحانات نه بیشترین نمره ی گرفته! بیشترین استفاده از وقت ممکن برای بازی کردن! برای نبودن! بشناس تا وظیفه ی پر کردن جایم در غیاب را جدی بگیرند اصلا متوجهی چه شکاف عمیقی با خود روزهای ملا بنویسی ت داری؟! جدی نگیر! ملا ننویسی ت سه ملا بنویسی ت دو همیشه حوالی دقیقه ی ۶۰ نگاه کن ! اینجا همه اشان را کشیده کنار، یکی ۶ ثانیه خلوت می کند، مصدومیت لازم! مکانیک آب می ریزد در کاربرات در کاربرات کنار پای مکانیک روی سیمان خیس است من رد می شوم با بال های او که میله های بالکن را بی اثر‌ کرده بود! الکل کاره ای نبود، رازی تنش می خارید، راه حل پیدا کرد، تنش رقصید مثل بسمل! سلام بر ایست بازرسی جاده ی سه شنبه شب قم و فاضل نظری که تعارف سیگار شما را در صف منتظران رد می کند. سلام به شاگردان نخبه تر براهنی که هنوز روزی یک صفحه را می نویسند و‌ سلام به پیاده رو های بابل که با خاطره ی جا دادن بالی در بالکن خانه‌ام می‌توانم مقصدی کنم! سلام به آن‌ها که خوب بلدم به خودم بدی کنم در حضورشان خانه‌ی ما خلوت، من و گلدان‌ها / آپارتمانی نیست آب شیر/ ادامه‌ی بیرون است/ سفید ، سرمایِ‌دی/ برم گردان به آخرین صورتی که بعد از رفتنش نمی‌توانستم ننویسم! انتهای پیاده‌روی ، مسیر طوری مهیای پرواز بود که انگار تو در تمام گوشه های خیابان حوصله ات را دنبال می کردی هرگز آینه‌ات در مجاورت ماشین حوصله دقیق نشد می آیی خانه با کلمات نیم پوسیده‌ات سعی می کنی روی سیستم عامل کاغذ با آخرین افتر افکت های مانده جوهر کار کنی! من آب جوش می‌گذارم!

غلام‌رضا بروسان در آب‌ها دری باز شد @branch16

@arshia_grm @kahlj این رو من فرستاده بود برا سیو مسیجش هی گوش می‌کرد. طرفه اینکه شما یک ورژن خواهید شنید من دوتا دارم. صد هم این یکی بیشتر حال می‌ده ولیکن اصن اونجوری نیس. ما فروپاشیدیم، در تصویر، نه در تصور، تقریبا با دندون داریم همو نگه می‌‌داریم، به مدد تصویر، با تقلا کارن و ارشیارو همون اولین بار برای دومین بار دیدم. توو خیابون یه جا رو سیمان کنن من ببینم ازش رد نمیشم. شروع می‌کنم از کنار رفتن و تبرئه‌ی چیزی که تا دیروز اسمش خرابی بود. اول و آخرش آدمه برام، آدم دیگه، و هرچیزی فقط اونجا وسیله‌س که تو بخوای برام تعریفش کنی، اونجا سازه ، که خاک نمی‌خوره. من قرارهای مقطعی گذاشتیم و مدار خیلی مثل قرار دم‌ش را در فارسی ندیده‌اند، در فیزیک، انگشت آقای کی بود؟ پاره شد از بس پیچید و میدان را بلد نشدیم. شدیم این، که خیلی غیر متعارف، استخری ،ول ، در حال توو رفتنیم، و توامان حرف زدن. صدا دادن. صدا کردن. از جا ناگزیریم،دیر ،در تصاویر ، دیر کرده‌ایم، در تصور نه. @branch16

مدتی هست که غم کم می‌خورم کم که نه البته کم...کم می‌خورم محسن معافی @branch16