شعبه
الذهاب إلى القناة على Telegram
604
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
604
با صدای خروس
از شانههای شب
پایین میپرمو میبینم
در اعتدال بادِ بههمخورده
سوزی بودم که
از اجازهی پنجره سو استفاده نمیکرد
خروسی خوشصدا
تا آمد بخوابد
زنگ مدرسهایها را خورد
و مجبور به جا به جایی کیفم
جلوی چشمهای معلم
خیره میشدم
خواستم زنگ بزنم تفریح
مال خودم باشم
روزِ سوز بیرحم
بوی خوب تخته
میخواستم خروس
میخواستم خرناس
میخواستم خواب مطمئن
نای ناقوسی از دور
ردیف مرتب کلمههایم را مضطرب کرد
خواستم نشانت بدهم
دیدم از پنجره قد بلندتری
از آسمان خالیتر
استراحت نکردهای سرحال
.
در حوصلهی ابر
کشتزار وقت درو
تا کی مرددی؟
.
آنوقت کوهها را سر جایش با بیدقتی
آنوقت مردمکهای کوهها را
خدایی یاد داری؟
من منتظروقت و مضطرب
من مضراب زنگ ورزش
شوربختی شاگردی که روز غیبتش تعطیل بود.
لابهلای بازار
زار
لابلای دریا
یا
ماشین که ایستاد
پریدم روی پای صبح
میدانستم
تابستان
رعایت وقت مرا نخواهد کرد
میدانستم روزنامه
با بهترین سطرش نیامده
سر زده
سزارین کرده
نفهمیدم این ماه نیمه کامل
ارتباطش با خورشید / قطع شده یا نه؟
نمیدانستم معلم زنگ امتحانمان
غیبت خواهد کرد
بیخودی خواب را در پتو تنها گذاشتم
.
نقاب زنگ نقاشی را از مدرسه برمیدارم
آبِ
حوض
از آخرین باری که باز شد
سوتوکوری کردیم
و حالا صبر آلوچهها
کفاف ساقههای کوچه رفته را
نمیدهد.
متاسفمو موزون
مترصد به واریز
موزی
و اگر این خروس ناهنجار
جایزه به من میداد
میگفتم شب چرا
پوست نازک مرا
برنمیتابد
پرتم میکند بیرون
از خواب
خار
از خواب
خار
از خار خار کلمههای زبده
المپیادی
چرکنویس
پاسخنامه
از جدال دائمی جدول با جوابها
بیخارو
خسم
پسم میزند خیابان
نه استدعا میکنم نه تمنا
نه ماشینی میایستد
تا سر این ظهر را روی پاهای صندلی بگذارم.
من از پنجرهای که برگشتم
گرما میآورم
شما از خوابی که ندارید
پتو
تا که
تا که بتوانیم در ایستگاه بعد
ملاقاتی را معامله کنیم
بگو برای گوشهای بیکار کنار اقامتگاه
قیام کنند
بگو تقدیم به هرکس که
معادل بارانِ باریده
چترش را تشویق میکند
تا ما سر صف
به احترامش از مراسم
فاصله بگیریم
من از آزمون سحرخیزی
نمره نیاوردم برای تو
افتادم
من از امتحان روز آخر
شاد
برنخواهم گشت
دروغ نگو
امکان ندارد نخوانده باشی
امکان ندارد دیوار مدرسه را وقت نقاشی
بلندتر درنیاورم
امکان ندارد این شعر
راهش را پیدا کند
.
محمدرضا
پاییز سال پنجم.
.
@branch16
604
Repost from احمدرضا احمدی / شاعر معاصر
کبریت زدم
تو برای این روشنایی محدود گریستی
@ahmadiahmadreza
604
صببهخیر
.
من دوس دارم با همه حرف بزنم، به خصوص وقتی میبینم احتمال درگیر شدن بالاست. من همیشه دوست داشتم همه با هم حرف بزنن حتی اگه خیلی نزدیکن به جنگیدن، این کارگاه برام اولویت پیدا کرد وقتی دیدم اول از همه به خودم کمک شده که توو لحظات ناممکن، مکالمه رو ممکن کنم. شاعرا بهم کمک میکنن همونقدر که هرکس بخواد باهام حرف بزنه بهم کمک کرده جای خالیای که بینمون هست، معلوم بشه و تقریبا همیشه این کار از ترس و دوری قدر خوبی کم کرده.
وقتی میخوام حرف بزنم میرم سراغ بریدن از زبان، همون زبانی که وقتی حرف نمیزنم بیوقفه به تولید کلمات ادامه میده و خیلی وقتا صفحهش خط میوفته، یه طوری که کلمهها یکی میشن و حس گره خوردن ذهنم/ قفل شدنِ زبونم باعث میشه احساس خفهگی کنم. هنوز سوال و جایخالی زیادی همرامه ولی از اونجایی که پیگیر علاقهم شدم (حتی وقتی بیرون اصرار داشت دست بردار) حالا توو تورِ کلمهگیری من، یه چیزایی مونده که به درد بازکردن گره ذهن و قفل زبونم میخوره. یهسریاشم بعد اینکه دیدم کار نکرد دوباره برمیگرده به دریای زبان و به زندگی راحتترِ بدونِ من ادامه میده.
اگه دوست دارید با آدما حرف بزنید و اگه نمیشه نزدیک، دستِ کم ازشون دورتر نشید، میتونم بهتون قول بدم با هم تجربهی خوبی خواهیم داشت، چرا که شعر از معدود کلماتی بوده که همه همراه خودشون داشتن چرا که شاعرا، از معدود افرادی بودن که کلماتشون رو با بقیه به اشتراک گذاشتن.
هر کدوم با زشت و زیبای خاص خودش، خطر کرده و حرف زده و خیلی وقتا راهی باز شده که تا قبل از اون به گرهِ تازهی ذهن میرسید و میموند و عقده میشد.
اگه دوس داشتین به ما بپیوندین تا با هم توو دریای بیکران زبان، از یه سمت کمخطرتری شنا کنیم، به امید آب دیده شدن ، و با احتمالِ دریازدهگی!
دوستدارِ زبان شما، محمدرضا، روز خوبی براتون آرزو میکنه.
@brancham
.
@branch16
604
ستارههای مصنوعی خاموش شدند.
و آسمان در پریشانی فرو رفت.
لجن پاشید روی کت رهگذر
پسری که با پاشنه کوبید در گِل
ماشینها بوق میزدند
و من پنجرههایی دیدم که روشن میشدند.
بقیه خانه نبودند
یا اهمیت نمیدادند.
شمعها گم شده بود
و ما در عمق ناواجب سطح، زمین میخوردیم.
شمعها دیگر به مسابقه با ماه رفتهاندو
عکاسها حسرت میخورند.
آدمها با هم حرف میزنند
از مشکلی نداشتن با نداشتن شمع حرف میزنند.
انکار نمیکنم
من شمعم را گم کردهام
اما به جای حرف زدن،
اطراف ماه را نگاه میکنم.
چیزی نمانده تا دوباره ستارههای قلابی
روشن شوند.
محمدرضا
۳ شهریور ۱۴۰۵
604
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توست
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جملهٔ بیمرادیت از طلب مراد توست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد
از مه و از ستارهها والله عار آیدت
604
شاید تو را برای زندگی دیگری کنار گذاشتهاند
که زمان را تنگتر میگذرانی و
گذشته را
دوباره میگذرانی
هیچچیز قابل برگشت نیست
سعی کن عادت بکنی
امروز که اشیا را با دلتنگیات حرکت میدادی
فهمیدم که دیگر حرفی برای گفتن نیست
همیشه به خودم میگویم آرام باش
آرام
شاید آواز خواندن برای کلاغ ها
علامت بیماری جدیدی باشد
و چسباندن صورت و تن به درختان
کسی را زیر خاک تسکین می دهد
وگرنه این نیاز
این اندازه عمیق نمی بود
چشمهایت آن قدر سرد شده اند
که شیشههای پنجره ترک برداشته
دست بردار
و بگذار کودکانی که به چشمهای تو پناه میآورند
زمین جمع شده در گلویت را
حس نکنند
آشیانهای باش
روزی پرندهای
در تو زندگی را مطمئن خواهد یافت
شهرام شیدایی
@branch16
604
من اورهان ولی،
پدیدآورندهی مصرعِ مشهورِ
« چه حیف شد سلیمان افندی » …
شنیدهام نسبت به زندهگی خصوصیام
كنجكاو شدهاید.
تعریف میكنم:
اولاً آدمم، یعنی
حیوانِ سیرك و اینجور چیزها نیستم.
دماغ دارم، گوش دارم،
كه خیلی هم تعریفی ندارند.
ساكنِ خانهای هستم،
جایی كار میكنم.
از یك پدر و مادر به دنیا آمدهام.
نه سرم در ابرها سِیر میكند
نه مُهرِ نبوتی در پُشتم دارم.
نه به اندازهی پادشاهِ انگلیس
متواضعم،
نه مثلِ كارگرِ طویلهی جلال بایار بیگ
اشرافزادهام.
اسفناج را خیلی دوست دارم.
تازه
دیوانهی پیراشكیام.
چشمم به مال و ملك نیست.
باور كنید نیست.
با پای پیاده اینور آنور میروم،
و مثل ناشناسها مسافرت میكنم.
اُكتای رفعت و ملیح جودت
نزدیكترین دوستانماند.
و یك عشقی هم دارم، خیلی محترم است؛
اسمش را نمیتوانم بگویم،
كه تاریخادبیاتنویسها پیدایش كنند.
به چیزهای پیشِپا افتاده میپردازم،
«چیزهای پیشِپا افتاده»ای كه به آنها نمیپردازم
فقط بینِ اُدباست.
از كجا بدانم،
شاید هزار و یك ویژهگی دیگر هم دارم …
اما چه ضرورتی دارد
همه را ردیف كردن؟
آنها هم چیزی مثل اینها هستند.
اورهان ولی
فارسیِ شهدام شیدایی
@branch16
604
گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچُنان چشمِ گشاد از کَرَمَش میدارم
به طَرَب حمل مَکُن سرخیِ رویم که چو جام
خونِ دل عکس برون میدهد از رخسارم
پردهٔ مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبانِ حرمِ دل شدهام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نَگْذارم
منم آن شاعرِ ساحر که به افسونِ سخن
از نِیِ کِلک، همه قند و شِکَر میبارم
دیدهٔ بخت به افسانهٔ او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کُنَد بیدارم؟
چون تو را در گذر ای یار نمییارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم؟
دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا
بجز از خاکِ درش با که بُوَد بازارم
604
ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارم
که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیرِ مویی گیردَم دست
وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشمِ من بپرس اوضاعِ گردون
که شب تا روز اختر میشمارم
بدین شکرانه میبوسم لبِجام
که کرد آگه ز رازِ روزگارم
اگر گفتم دعایِ مِی فروشان
چه باشد؟ حقِّ نعمت میگزارم
من از بازویِ خود دارم بسی شُکر
«که زورِ مردم آزاری ندارم»
سری دارم چو حافظ مست لیکن
به لطف آن سری امیدوارم
عرض میکنم حالا؛
604
خوانندههایی هستند که از تاریکی شعر را میخوانند ،خوانندههایی که شعر را در تاریکی میخوانند .خواندن هم "استیل" میطلبد .
خواندن هنری است که سهمش را درشعر ،و به طور کلی در ادبیات ،باید جدی گرفت . یک خوانندهی حرفه ای در حاشیهی آنچه میخواند برای خودش ابزاری دارد و کار گاهی .
خوانندهای که برای خواندن متن کارگاه شخصی نداشته باشد یک خوانندهی بیساز و برگ ،یک خوانندهی عامی ،است .
برعکس ،خوانندهی باساز وبرگ ،سطرهایی نخوانده را می خواند ،لای سطرها را میخواند . در این معنا ،خواندن خود نوعی خلق است ،آفرینش است .
خوانندهای که نمینویسد ولی خودش متنی برای خواندن میشود . این طور خواندن ،قدرت است . و فکر میکنم که پل کلودل شاعر فرانسوی از این هم فراتر می رود وقتی می گوید :غرض وهدف ادبیات این است که خواندن یاد بگیریم .
یدالله رویایی
@branch16
604
Repost from مدرنیستهای ايران (آرشیو)
📺 مستند "وقت خوب مصائب" (۱۳۸۴-۱۳۸۱)
🎬 ناصر صفاریان
✂️ تدوین: بهمن کیارستمی
📍زندگی و آثار احمدرضا احمدی.
با حضور عباس کیارستمی، کیمیایی، آغداشلو، محمد قائد، انتظامی، عزتالله فولادوند، و ...
#مستند
#شعر
@Iranian_modernists
