353
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
353
گفت: اگر یک ماشین زمان داشتی با او به چه زمانی میرفتی؟ گذشته یا آینده؟
دست هایم را دور لیوان چای محکم حلقه کرده بودم، نگاهش کردم.
گفتم: هیچکدام
گفت: بگو دیگر؟ یک گزینه را انتخاب کن!
گفتم: اگر ماشین زمان داشتم، نه میرفتم به گذشته، نه میرفتم به آینده.
گفت: پس چیکار میکردی دیوانه؟
گفتم: زمان را همینجا متوقف میکردم
و تا ابد به بهانأ سرد شدن
این فنجان چای همینجا پیش تو میماندم...
#بابک_زمانی
353
چیزی به نام شکست عشقی وجود ندارد. هیچ وقت عشق، کسی را شکست نمیدهد. همین که لحظهای عشق را درک کرده باشید، همین که برای چند ثانیه لذت در آغوش کشیدن کسی را که عاشقانه دوستش دارید حس کرده باشید، همین برای پیروز بودن تان کافی است.
ماندن یا رفتن، رسیدن یا نرسیدن مهم نیست. وقتی مفهوم عشق را تجربه کرده باشید، یک قدم از بقیه انسانهای روی زمین جلوتر هستید...
353
به زندگی دست میکشم
به دکمهها
به لباسها
و تو را در تاریکی جستجو میکنم
یکی یکی رویاهایم را به خاطر میآورم
احساس میکنم با زندگی کنار آمدهام
به خاطر تو میخواهم در سرمای زیادی بایستم
سرم را از هر کجای مرگ که باشد
بیرون میآورم
و به تو خیره میشوم
#غلامرضا_بروسان
353
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیدهست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستارههای کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجرههای پریده رنگ خانهی ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانهی ما تنهاست .
پدر میگوید:
" از من گذشتهست
از من گذشتهست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیاش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازههای ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیاش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیاش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانهاش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیاش
و در پناه عشق همسر مصنوعیاش
و زیر شاخههای درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچههای طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشههای دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.
حیاط خانهی ما تنهاست
حیاط خانهی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایههای ما همه در خاک باغچههاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایههای ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچههای کوچهی ما کیفهای مدرسهشان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانهی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانشآموزی
که درس هندسهاش را
دیوانهوار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
#فروغ_فرخزاد
353
در من ترانهای نبود، تو خواندی
در من آینهای نبود، تو دیدی
ریشهای بودم در خوابِ خاکهای مُتبرک
بیباران، در نگاه تو سبز شدم...
#محمد_ابراهیم_جعفری
353
مثل درختی که
به سوی آفتاب قد میکشد
همه وجودم دستی شده است
و همه دستم خواهشی؛
خواهشِ تو...
#شاملو
353
در بندرِِ آبی چشمانات
چون کودکی بالای صخره میدوم
بوی دریا را میچشم
و مانند پرندهیی خسته بازمیگردم...
#نزار_قبانی
353
شب كه بیاید
این نامه هم تمام میشود
و من به عكسِ كودكیام
- كه روی تاقچه پیرتر شده
نگاه خواهم كرد -
و بهیاد خواهم آورد
كه هیچكس با ما نگفت
پنجره
جاپای رهگذران را از یاد میبَرَد
و آسمان كفافِ اینهمه تنهایی را نمیدهد
كاش به ما كسی گفته بود
- كه ماه
پشتِ درهای بسته میمیرد -
مرگ میآید
و فردا دنبالهی خوابِ دیشب است!
#گراناز_موسوی
353
صدایات
یکی نرگس نوشکفته است
که از پشتِ رگبار میایستد روبهروی نگاهام
و عطری هوسناک بالا میآید در آهام
تو میگویی و لاله میروید از سنگ
تو میگویی و غنچه میجوشد از چوب
تو میگویی و تازه میروید از خشک
تو میگویی و زنده میخیزد از مرگ!
#منوچهر_آتشی
353
در دوران تحریم
مادرم گونی آرد را به فروشنده دورهگرد فروخت
و با پول آرد برای من لباس مدرسه خرید
در مدرسه
و دقیقا در زنگ تفریح
هر موقع گرسنه میشدم
لباسهایم را نگاه میکردم و گریه میکردم
#محمد_خالد
353
تو که برگردی
خدا به زمین برمیگردد
و ته سیگارهایش را
از زیرِ پوستام جمع میکند!
تو که برگردی
غروب بار و بنهاش را
برمیدارد
از در پشتی
فرار میکند!
تو که برگردی...
آه
برگرد و در من
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش!
آنقدر که فصلهای غریب
به تو برسند!
آنقدر که فاصلههای خبیث
دق کنند..!
آنقدر که در سطرهای اول هر شعر
سیبها سرخ شوند
و آنقدر که فکرها
شب را بشویند!
در من نفس بکش!
ما با تمامِ سکوت سنگینمان
فریادهای یک دفتریم...!
#آرزو_کاظمی
353
ملافه را روی صورتش میکشد
و دیگر
نگاه نمیکند به سقف
مرگ هم میتواند همینقدر نزدیک باشد
و چلچراغها کوچه را روشن کنند
به لبهایش دست میکشد
و فکر میکند
به لبی که هرگز نبوسیده است
به لبهایش دست میکشد
و فکر میکند
به دوستتدارمهایی که نگفته است
به لبهایش دست میکشد
و فکر میکند
تنهایی
چقدر میتواند بوی سیگار بدهد
به سمت چپ غلت میزند
دیوار اتاق
در بدترین جای خانه ایستاده است
به سمت راست غلت میزند
پنجره درست رو به اتوبان باز میشود
به پاهایش نگاه میکند و بعد
در موجهایی که روی دیوار کشیده است
غرق میشود
و بعد
در موجهایی که روی دیوار کشیده است
و بعد
در موجهایی که روی دیوار
و بعد
در موجهایی که
و بعد...
#نیما_معماریان
353
مرا کاشته بودند
کاشته بودندم تا با خورشیدهای عجول
احاطهام کنند.
تو آمدی و چنان نرم مرا چیدی که رفتار نسیم را در دست تو حس کردم
#بیژن_الهی
353
Repost from هبوط
حالم خوش نبود، به یاد دورهای از حیاتم افتادم که مجبور بودم فاصلهی زیادی را قدم بزنم همیشه خیابان ولیعصر را انتخاب میکردم، از یاد برده بودم که چقدر زمین زیباست
تصمیم گرفتم سیر و سلوکی کنم و مثل وزش بادی به همهجا سرک بکشم بیآنکه انسانی متوجه حضور من شود، فصل بهار بود اما افسردگی بر چهره جامعه نشسته بود، دوست داشتم جلو بروم و به آنها سلامی کنم و بگویم که مرگ انتهای کار نیست و تولد نیز ابتدای آن نبوده، ولی افسوس که من را نمیبینند من مثل آنها نیستم، حداقل دیگر از جنس آنها نیستم من روح زنی هستم که دق کرد و فرصت زندگی پیدا نکرد.
لذت خوابیدن، حمام کردن، لذت لمس کردن، از همه مهمتر عشق ورزیدن را فراموش کردم؛ناگزیر به یاد احوالات بهاریم افتادم که با سرعت از آن عبور میکردم و روزها را به صندوقچه کهنهی خاطراتم میسپاردم، شاید بازهم چنین زیستن را تجربه کنم، طعم عشق را مادر بودن را و... عجب دورانی بود.
در گذارم ناخواسته مانند گذشتهها به خیابان ولیعصر رسیدم، زوجی را دیدم که عاشقانه کوچکی ساخته بودند و با اشتیاق هم را میبوسند، آشیانه عشاق، قاب زیبایی بود البته برای دیدگانی که نگاه خشک و نفرتآمیز خود را به موج زیبایی و عشق بچرخانند، در زمین هیچچیز برایم والاتر از عشق نبود.
آنها در کنار خیابان منتظر تاکسی بودند، از کولهپشتی دختر عروسکی آویزان بود که نام رخساره را روی آن نوشته بود، میتوان فهمید که نام دختر رخساره است، پسر شاخه گلی سرخ برای رخساره خرید و به اطرافش نگاهی کرد و بوسهای از گونه او گرفت، دختر چهرهای مهربان داشت، خداحافظی آنها طولانی شده بود گویی، دل کندن برای آن ها سخت بود، تاکسی ایستاد؛ پسر در تاکسی را باز کرد و با نگاهش رخساره را نظارهگر شد، همهچیز میان آنها پررنگ بود و اطرافشان را رنگآمیزی میکرد و به اتمسفر سنگین و خسته شهر جان دوباره میبخشید، دختر سوار ماشین شد و با اشارهای از پسر خداحافظی کرد و حتی کلامی هم نگفت؛ لحظهای گل را بو میکرد و لبخند کوچکی روی صورتش نقش میبست، مرتب او را تحت نظر داشتم با فکر و تصوراتی میخندید و بعد از مدتی دستش را بر روی صورتش میگذاشت و از خجالت سر را پایین میانداخت، او حتی در نبود معشوقهاش هم عاشق بود، عطر گل فضای ماشین را پرکرده بود، گلی که نماد شادابی و زیبایی دختر بود.
رخساره روی صندلی عقب ماشین نشسته بود ولی تخیلاتش به دنبال پسر راه افتاده بود، تاکسی جلوی مرد میان سالی که ماسک زده بود ایستاد، مرد با کپسول اکسیژن وارد ماشین شد، سرفههای ریز و سوزناکی میکرد که صدای بنفش سینهاش مو را به تن سیخ میکرد منتظر بودم بهتر شود ولی انگار لحظه بهلحظه نفسهایش بیشتر به شماره میافتاد، مرد به دختر اشاره کرد که بعد از جنگ بوهای تند نفسش را بند می آورد و با انگشت گل سرخ او را نشانه رفت؛ دختر با لبخندی بیآنکه درنگ کند گل را از پنجره به بیرون انداخت، تحت تأثیر کار او قرارگرفته بودم آن گل تمام وجود رخساره بود، در فکر آن بود که گل را وسط کتاب خشک کند گویی برای او حکم ابدیت داشت ولی فکری از ذهنم عبور کرد، اینکه مرد قسمتی از وجود باارزش خود را فدا کرده بود تا ارزش والاتری را حفظ کند، فداکاری دختر در حد اندازه مرد بود هر دو از عشق و وجود خود برای جان کس دیگری گذشته بودند، از ماشین بیرون زدم و گل سرخ را دنبال کردم که بعداز چند غلت زدن در گوشه ای از خیابان افتاد
مدتی گذشت دختربچه دستفروشی گل را برداشت، صورت سیاه و سر وضع کثیف و ژولیده داشت، با بو کردن گل چهره اخمو و گرفته کودک کار تغییر و رنگ آمیزی شد؛ حال قسمتی از وجود رخساره، پسر و حتی مرد جانباز به او هم انتقال یافته بود، آن قسمت چیزی نبود بهجز محبت، عشق و فداکاری که مانند شادی، نشاط، غم و خوشحالی مسری بودند.
حس و حال کودک کار هم تغییر کرد و خوشحال با دستانی باز روی جدول کنار خیابان لیلی بازی میکرد و گلبرگهای گل سرخ دانهدانه در جوی آب خیابان ولیعصر می افتاد و با خود رنگهای زیبای زندگی را حمل می کرد که به نقاط دیگر منتقل کند.
حال مقصد بعدی گل سرخ کجا بود؟
شاید گوشهی دیگری از این شهر پژمرده و بیرنگ که به سبزی و سرخی گل محتاج بود!
این اولین اتفاق خوبی بود که در این شرایط حسی نزدیک به عشق در زمین را برای من تداعی میکرد، ولی حیف که فقط نظارهگر آن بودم، با این وجود حال من هم بهتر شد و اینک فرمان بر این است که بهجایی که به آن تعلق دارم بازگردم!
#علی_عاشوری
353
محبوبم!
یادمان باشد
قرار ما حوالیِ عطر سیبهاست
شما نباشید دریا تنهاست،
غروب تنهاست،
ماسهها،
کوچهها و سپیدارها تنهایند...
#محمدصالح_علاء
