It Beats Quiet
Open in Telegram
182
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
☯☮
رابطهء اندیشه با سخن بنظرم خیلی چیز پیچیده ایه.
گاهی وقتها اینجوریه که توی ذهنت پر از ماجرا و مطلبه، ولی یه کلمه حرف نمیتونی بزنی. گاهی خالی از فکر و خالی از حرف. گاهی هم پر اندیشه سر، پر ز گفتار لب.
چی داره این نسبتها رو جابجا میکنه؟ کیفیت اندیشه؟ یا ثبات وضعیت آدمی؟؛
#نشخوارهای_نیم_روزی
🌙
نگاهش کردم گفتم: تو که #ماه بلند آسمونی! منم ستاره بشم پیشت بشینم؟ :پلک پلک
خندید و گفت: تو خورشیدی خودت. میتابی بهم. من روشنیم از توئه. زیباییم از توئه.
گفتم: پلنگ چی؟ نیستم؟ خیره بشم به عکست.
گفت: پلنگ نه. گرگی. توحشت از منه. زیباییت هم.
_______
گرگ توحّشش رو از ماه داره! دیوانگیش رو هم.
میخوام بگم اگر پلنگ عاشقه، گرگ خودِ معنای عشقه!؛
#آداب_گرگینگی
#خاطره_و_یه_مشت_غبار
یه جایی #حافظ میگه:
سایهء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود
به این صورت که بعضی خواستنها از روی نیازه. از روی عقل و حسابه. ولی بعضی خواستنها -توی هر سطح و شکلی- از جنس عشقه. و تفاوت بسیار هست بین این دو تا.
ولی اشتیاق و احتیاج، یک جا کنار هم قرار نمیگیرن. که اگر گرفتن، آسیب میزنن. چشمها رو سرد و غمگین و خاموش میکنن. و این خاموش شدن، تبعاتیه از اونچه که در درون رخ میده. ابرِ سیاهیه که چهرهء تابندهء خورشید رو میپوشونه. این ابر و این خورشید، هر دو توی آسمانِ درونیِ خود ما هستن. روی زمین دنبالش گشتن بیهوده و خطاست. چون برقِ چشمها رو، اشتیاق تعریف میکنه. نه احتیاج.
فیالحال، اینجور ادامه میده که:
حُسنِ مهرویانِ مجلس گر چه دل میبُرد و دین،
بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بود
از دمِ صبحِ ازل تا آخرِ شامِ ابد
دوستی و مهر، بر یک عهد و یک میثاق بود
این بودن رو، این چگونه بودن رو، آدمی تجربه میکنه و یاد میگیره. قیامت و جدالی رو طی میکنه، به مرام خودش سر میزنه، به جهنمی میافته، و بهشتی خلق میکنه. چه بدونه که با چی مواجهه، چه ندونه؛
#زان_که_در_حبل_المتین_پیوسته_ام
#وقت_باریدنه
🦋
تو یکی از دوستداشتنیترین آدمهایی هستی که توی زندگیم دیدم.
و دور شدن ازت قلبم رو به درد میاره.
ولی دیگه لبخند و سکوتی باقی نمونده و من تصمیمم رو گرفتم و هیچ چیز نمیتونه تغییرش بده. هیچ چیز، جز معصومیتِ نگاهِ تو. اگر معصومیتی باقی مونده باشه؛
🦋🪄
یک سری کارهای نیمه تمام و بلاتکلیف دارم که ذهنم رو به بازی گرفتن. مثل تو. که هم نیمه تمامی و هم بلاتکلیفی و هم ذهنم رو به بازی میگیری. گاهی؛
#مثل_جوجه_تیغیها
جایی خوندم اینکه کسی رو بشناسی فرق داره با اینکه چیزای زیادی درباره ش بدونی.
مرز شناخت آدمها کجاست؟ برات قابل پیشبینی بشن؟ غافلگیرت نکنن؟ بتونی بجای اونها به دنیا نگاه کنی، مثلن تشخیص بدی فلانی توی این موقعیت چه واکنشی داره؟
تو برای من همیشه غافلگیر کننده بمون حتا اگر اسمش نشناختنه؛
#یک_مکر_برای_من_در_انگیز_و_بیـا
🐚
قطعهء #Careless_whisper (نجوای بیپروا)
اثر خواننده، آهنگساز و ترانهسرای یونانی-انگلیسی، جرجیوس پنیاتو با نام هنری #جرج_مایکل و نخستین تک آهنگ انفرادی اوست
وی در ۱۷ سالگی دورانی که در یک سینما مشغول به کار بود این ترانه را نوشت و در ۲۴ سالگی (۱۹۸۴) منتشر کرد.
موسیقی کار ثمرهء همکاری ریچارد کلایدرمن آهنگساز فرانسوی و جیمز لست موسیقیدان و خواننده آلمانیست.
__
I’m never gonna dance again,guilty feet have got no rhythm
Though it’s easy to pretend,I know you’re not a fool
I should have known better than to cheat a friend
And waste a chance that I’d been given
So I’m never gonna dance again,the way I danced with you
__
مضمون ترانه از زبان کسیست که بخاطر خیانت به معشوقش احساس گناه و پشیمانی میکند. رقص -استعاره از آمیزش- با اتمام آهنگ پایان یافته و زمان رویارویی با حقیقت فرامیرسد.
جرج مایکل با آثاری چون last Christmas و Faith در تاریخ موسیقی ماندگار شد و سرانجام دسامبر ۲۰۱۶ در ۵۳ سالگی چشم از جهان فروبست.
در سال ۲۰۰۵ مستندی به نام «داستان متفاوت» ساخته شده و زندگی وی را به تصویر کشیده.
#بشناسیم
@itbeatsquiet
مورچه هه یه تیکه نون به دندونش گرفته بود داشت از ساق پام میرفت بالا. میگفت برات آذوقه آوردم. تا برسم به دهنت، تو هم گرسنه ت شده و کیفور میشی؛ ^_^
#زیبایی_های_جهان
🪄
به نقل از «فریدا کالو» گفت: کسی میتونه شخص ارزشمند زندگی تو باشه، که وقتی بهت نگاه میکنه تو رو معجزهء زندگیش ببینه؛
🌻
کارِ مرا به نیم نگاهش تمام کرد
بنگر چه میکند نگهِ ناتمامِ او
گر واعظان حدیثِ قیامت شنیدهاند،
من دیدهام قیامتِ خود در قیام او؛
#فروغی_بسطامی
تمامی شرایط و روابط به این صورته که فعلِ «تلخ کنی دهانِ من، قند به این و آن دهی» را صرف کنید؛
ولی تو، از من و تجربهها و روزهایی که از سر گذروندم، چیز زیادی نمیدونستی.
نمیدونستی چرا اینقدر فاصله میگیرم. چرا اینقدر دور میایستم. چرا برداشتن اوّلین قدمها، اینهمه برام سخته.
حتا با اینکه چشمهات اونقدر آشنا بودن و لبخندت اونقدر دلنشین.
تو نمیفهمیدی، هیچکس نمیفهمید، که چرا نمیتونستم دستت رو ببینم وقتی به سمتم درازش میکردی. با اینکه دلم میخواست بگیرمش؛
#خنده_قشنگات_مال_من
دیشب حین صحبت خاطراتی مرور شد از اون دوران و اون شخص. از دروغهایی که میگفت و از ابتذالِ ذهن و رفتارش. از من که سکوت میکردم و خودخوری. شاید از ترسِ از دست دادن. شاید از دوست داشتن. شاید از محترم بودن. نمیدونم دلیل واقعی سکوتم چی بود. فقط میدونم بهای سنگینی بود. خیلی سنگین.
رفتم توی پروفایلش. عکسها رو نگاه کردم. نوشته ها رو خوندم.
درونم نه اثری از خشم بود، نه دلتنگی، نه اندوه، نه حسادت، نه حتا آشنایی. هیچ. سراسر هیچ بودم. انگار پروفایلِ شخصی غریبه. انگار روزنامهء بیهودهء چند سال پیش.
من تمامِ خودم رو از اون پس گرفتم. با چند جای زخم کوچک، به یادگار؛
🕣
#ساده_هم_نبود
#خاطره_و_یه_مشت_غبار
اگر بخوام شرایط رو براتون ترسیم کنم اینجوریه که دوتا بچه توی سرم هستن که الان افتادن به جون هم. شلوغ میکنن. دعوا و بازی و خرابکاری میکنن. یه توپِ قرمز برداشتن شوت میکنن به هر طرف.
من این بیرون نشستم گیج و بیقرار. بی سر و سامون. با یه حفره توی قلبم و یه حبابِ یخی توی دستام؛
#نشخوارهای_نیم_روزی
#سرده_دمش_گرم
از خلافآمدِ عادت، بطلب کـام که من
کسبِ جمعیت از آن زلـفِ پـریشان کـردم
#حافظ
اینجوریه که همیشه همه چیز به زلفِ مجعد و پیچ پیچ و پریشون منتهی میشه؛
⭐️🐚
...
دخترک تا آخرِ جاده پیاده رفته بود
که رو فرشِ آسمون، ستاره گلدوزی کنه
تا اگر ابر سیاه، فانوسِ ماه رو پس نداد
یا اگر بیبیِ شب، به خاتونِ سرخِ شفق، نفس نداد
شبای سیاه و سردِ قصه روشن بمونه
یه شبی، نیمه شبی، تکسوارِ عاشقی از راه اومد،
راهشو گم نکنه!
تا درِ خونهء دلبرش قدم زنان بره،
به لبِ قرمزِ دلبرش یه بوسه بزنه.
نکنه یه عاشقی، چشمونِ زلالِ نم گرفته شو، بدوزه به جاده ها
نکنه یه تکسوارِ خسته ای، تک و تنها میونِ سیاهی پرسه بزنه!
...
