en
Feedback
صدای نوین خراسان

صدای نوین خراسان

Open in Telegram

❇️ #صدای_نوین_خراسان؛ بستری برای بازخوانی اندیشه‌های رهایی‌بخش، دموکراسی‌خواهی و حقوق بشر. تلاشی برای پیوند عدالت، آزادی و معنویت در جست‌وجوی افق‌های نوین روشنفکری. ❇️ ارتباط با ادمین و ارسال مطالب: @VoNoKhAdmin

Show more
687
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+830 days
Posts Archive
🔘 چپ‌گرایی، ملی‌گرایی و تجربه دولت توسعه‌گرا در عصر محمدرضا پهلوی ✍️ صبا مقیسه در فضای عمومی ایران، گاه این گزاره شنیده می‌شود که «چپ بودن ذاتاً بد است» یا «گرایش چپ مساوی با بی‌وطنی است». این داوری، از منظر علوم سیاسی، مبتنی بر خلط مفهومی میان دو مقوله متمایز است: یکی موضع‌گیری ایدئولوژیک درباره توزیع قدرت و ثروت و دیگری هویت و وفاداری ملی. این دو، در سطح تحلیلی، هم‌سنخ نیستند و نسبت ضروری با یکدیگر ندارند. از منظر روش‌شناختی، نقد چپ یا راست باید بر پایه کارآمدی سیاست‌ها، پیامدهای اقتصادی و میزان انطباق آن‌ها با منافع ملی صورت گیرد؛ نه برچسب‌گذاری هویتی. برای نیل به این هدف، ابتدا باید تمایز مفهومی این دو حوزه روشن شود. ▪️ تمایز مفهومی؛ ایدئولوژی اقتصادی–اجتماعی در برابر هویت ملی در ادبیات نظری، «چپ» به طیفی از دیدگاه‌ها اطلاق می‌شود که بر عدالت توزیعی، مداخله دولت در اقتصاد، حمایت از طبقات فرودست و کاهش نابرابری تأکید دارند. این طیف می‌تواند از سوسیال‌دموکراسی تا سوسیالیسم رادیکال را در بر گیرد. در مقابل، «ملی‌گرایی» به مسئله حاکمیت سیاسی، انسجام سرزمینی و هویت جمعی مربوط است. می‌توان فرد یا جریانی را تصور کرد که در حوزه اقتصادی–اجتماعی گرایش بازتوزیعی داشته باشد، اما در حوزه سیاسی، مدافع حاکمیت ملی و منافع دولت-ملت باشد. تاریخ سیاسی قرن بیستم نمونه‌های متعددی از «چپ ملی» یا «ملی‌گرایی اجتماعی» ارائه می‌دهد. بنابراین، تقلیل چپ‌گرایی به «بی‌وطنی» نوعی فروکاست ایدئولوژیک است که تمایز میان «انترناسیونالیسم مارکسیستی کلاسیک» و «چپ رفاهی در چارچوب دولت-ملت» را نادیده می‌گیرد. ▪️دولت توسعه‌گرا و جذب مطالبات اجتماعی در عصر محمدرضا پهلوی بررسی تجربه ایران در دوره حکومت محمدرضا پهلوی نشان می‌دهد که حتی یک نظام سلطنتی اقتدارگرا و ملی‌گرا نیز می‌تواند سیاست‌هایی را اجرا کند که از منظر کارکردی، در چارچوب سیاست‌های بازتوزیعی تعریف می‌شوند. اجرای انقلاب سفید در دهه ۱۳۴۰ نقطه عطفی در این روند بود. اصلاحات ارضی، گسترش آموزش عمومی از طریق سپاه دانش، توسعه شبکه بهداشت روستایی، گسترش آموزش رایگان و برنامه‌های حمایت تغذیه‌ای دانش‌آموزان، همگی حاکی از پذیرش نقش فعال دولت در بازتوزیع منابع و مهندسی اجتماعی است. این سیاست‌ها در ادبیات علوم سیاسی ذیل مفاهیمی چون «مدرنیزاسیون از بالا»، «اقتدارگرایی توسعه‌گرا» و «دولت رفاه در حال توسعه» تحلیل شده‌اند. قابل‌توجه اینکه این سیاست‌ها در خلأ شکل نگرفتند. در بستر جنگ سرد و رقابت ایدئولوژیک جهانی، حضور و فعالیت نیروهای چپ ـ از جمله حزب توده ایران ـ نوعی فشار گفتمانی بر حکومت وارد می‌کرد. حتی اگر این نیروها در ساختار رسمی قدرت مشارکت نداشتند، گفتمان عدالت اجتماعی، حقوق کارگران و نقد نابرابری اقتصادی در فضای عمومی مطرح بود. در نظریه‌های سیاست تطبیقی، چنین وضعیتی با مفهوم co-optation (جذب یا هم‌گزینی مطالبات رقیب) توضیح داده می‌شود: دولت برای کاهش جذابیت اپوزیسیون رادیکال، بخشی از مطالبات آن را در قالب سیاست‌های رسمی جذب و اجرایی می‌کند. بسیاری از تحلیلگران، بخشی از اصلاحات اجتماعی دوره پهلوی دوم را در این چارچوب قابل فهم می‌دانند. ▪️بر اساس مؤلفه‌های پیشین، می‌توان به این جمع‌بندی رسید که: چپ‌گرایی یک طیف است و نمی‌توان آن را به یک قرائت خاص تقلیل داد. گرایش به عدالت اجتماعی یا دولت رفاه، لزوماً در تعارض با ملی‌گرایی نیست. تجربه ایران در عصر محمدرضا پهلوی نشان می‌دهد که حتی یک نظام سلطنتی ملی‌گرا نیز برای تحکیم دولت-ملت و توسعه اقتصادی، از سیاست‌های بازتوزیعی و اجتماعی استفاده کرده است. بنابراین، همسان‌انگاری «چپ بودن» با «بی‌وطنی» از نظر مفهومی و تاریخی، فاقد دقت تحلیلی است. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 حدیث عاشورا ✍️علی طهماسبی گنجور «ما مردمانِ محو و بی‌هویت، تا کشته‌هامان به هزاران نمی‌رسید تاریخ به یادمان نمی‌آورد. چاره‌ای نبود جز آنکه مظلومی و شهیدی شناخته‌شده و نام‌آور جستجو کنیم و او را نماینده و نمادِ مظلومیت خویش قرار دهیم.» ▪️وقایع‌نگار نمی‌توانست بنویسد که مظلوم که بود و ظالم کدام، چراکه خود در خدمت حاکمانی بود که از نگاه مردم، ستمکار بودند، و همیشه اسناد جنگ‌ها و کشتارها را آن‌گونه که خود می‌خواستند تدوین می‌کردند. اما روح ملی ما، که مدام سوگوار بوده است، بی‌آنکه به اسناد تاریخی اعتباری بدهد، می‌توانست از همهٔ استعدادهای عاطفی و هنری خود بهره گیرد، و همهٔ پدیده‌های طبیعت و ماورای طبیعت را با خود همراه و هم‌آوا گرداند و در سوگ حقیقتی که در زیر پای واقعیت لگدکوب می‌شود نمادها پدید آورد و مرثیه‌ها بسراید. اگر هم وقایع‌نگار صادق باشد و هرآنچه را واقعاً بوده و اتفاق افتاده به عنوان واقعیت، ثبت و ضبط نماید، بازهم از تصویر آرزوهای بربادرفته و آرمان‌های شهید و به ثمر نرسیدهٔ ما ناتوان می‌ماند، و هیچ سندی از قتل آرزوهای انسانی ما در بایگانی تاریخ نمی‌گذارد. واقعیت، همان است که بالیده و مدام تکرار می‌شود. مانند خصومت آدم با خویش و بیگانه، نیرنگ و جنگ، بی‌عدالتی و تجاوز، سلطه‌گری و دروغ. اما آرزوهای انسانی ما چیزهایی است مثل عدالت، مثل آزادی، مثل شفافیت و صداقت که قرن‌ها، بلکه هزاره‌ها در هوایش سوگوار بوده و هستیم. چیزهایی که باید می‌بود، پدید می‌آمد، اما واقعیتِ زور، واقعیتِ فزون‌طلبی و سلطه‌گری، واقعیتِ تزویر و دروغ نگذاشته تا پایی به عرصهٔ وجود بگذارند. آن همه آرزوها و آرمان‌ها، می‌خواست پدید آید ولی «واقعیت» سد راهش شده و آن همه را به خاک افکنده. ▪️پیش از آنکه ایرانیان به بوی عدالت و آزادی و در سودای رهایی از نظام سلطه، دروازه‌ها را به روی سپاهیان اسلام بگشایند، مظلومیت ما در قصهٔ سوگ سیاوش به نمایش درمی‌آمد. سیاوش اگرچه خود شاهزاده بود و فرزند کاووس شاه، ولی در آینهٔ فرهنگ ملی ما چندان زلال و پاک تصویر شده بود که آتشِ جادوی سودابه هم نتوانست کمترین گزندی به او برساند، اما عاقبت در توطئهٔ خویش و بیگانه، که جز به فرمانروایی و سلطه نمی‌اندیشیدند از پای درمی‌آید و همچون یحیی تعمیددهنده، سر بریده‌اش در طشت زرین قرار می‌گیرد. شاید این همه افسانه باشد، اما برای ما مردمانِ محو و بی‌هویت، که تا کشته‌هامان به هزاران نمی‌رسید تاریخ به آغوشمان نمی‌آورد، چارهٔ دیگری نبود جز آنکه مظلومی و شهیدی شناخته‌شده و نام‌آور جستجو کنیم و او را نماینده و نمادِ مظلومیت خویش قرار دهیم. شاید به همین گونه‌ها بوده باشد که در آن روزگارانِ پیش از اسلام، سوگ سیاوش، برترین تعزیه در میان ما ایرانیان بوده است. ▪️پس از فروپاشی ساسانیان، و رونق اسلام در ایران، روح مادرانهٔ ما تازه می‌خواست آزادی و رهایی را به جشن و شکرانه خوش‌آمد گوید که شمشیرها پیام‌آور قلدری‌ها و تجاوزها شد و مقرّ خلیفهٔ اسلام دربارِ کسری گردید، و هزار و یک شبِ بغداد سرمست از خون هزاران محرومِ بی‌نام و نشان. این بود که بازهم ما مردمان این مرز و بوم خود را سوگوار حقیقت دیدیم. اما کدام شهید را باید به یاد می‌آوردیم تا خویش و بیگانه او را به عنوان شهیدی در راه حقیقت بشناسد؟ سیاوش در غبار ایام محو و بی‌رنگ شده بود، فاتحان عرب نیز او را نمی‌شناختند، و از نگاه آنان واگویه‌کردن اسطوره‌های پیشین تعبیری جز ارتداد و زندقه نداشت. این‌گونه بود که یک‌چند، ما مظلوم و بی‌هویت و محو، مانده بودیم تا با کدام نماد و به‌نام کدام شهید سوگواری خویش را آغاز کنیم. متن کامل https://t.me/tahmasbiali ـــــــــــــــــــــــ #فرهنگ #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘عاشورا پیش از عاشورا بود ✍️ ابولفضل آقایی چرا حادثه‌ای که در سال ۶۱ هجری در بیابانی دور از ایران روی داد، چنان در تار و پود فرهنگ ایرانی تنیده شد که گویی از ازل در حافظهٔ این سرزمین جای داشته است؟ چرا شخصیتی چون حسین بن علی، با آن پیشینهٔ کاملاً عربی و اسلامی، توانست به کهن‌الگویی بدل شود که قرن‌ها بعد، در بزنگاه‌های سیاسی و اخلاقی ایرانیان، بر زبان‌ها جاری و بر بیرق‌ها نقش بست؟ پاسخ ساده و یک‌خطی نیست؛ نه می‌توان آن را صرفاً به دولتی شدن تشیع در دوران صفوی تقلیل داد و نه به نیروی ذاتی یک تراژدی تاریخی. آنچه در این میان رخ داده، فرایندی است پیچیده و تدریجی از درآمیختن یک رخداد تاریخی با نقش‌پردازی‌های کهن اسطوره‌ای، که در بستر آیین‌ها و مناسک جمعی، از تاریخ فاصله می‌گیرد و به اسطوره‌ای زنده تبدیل می‌شود. اسطوره‌ای که دیگر نه متعلق به گذشته، که نیرویی فعال در اکنون است. این یادداشت می‌کوشد سازوکار این چرخش از تاریخ به اسطوره، و ماندگاری شگفت‌انگیز آن را در زمینهٔ فرهنگی ایران بکاود. برای درک این ماندگاری باید از پرسشی بنیادین آغاز کرد: واقعهٔ عاشورا بر کدام بستر نمادینِ از پیش موجودی فرود آمد که آن را چنین پذیرا شد؟ فرهنگ ایرانی، پیش از ورود اسلام، الگوهای اسطوره‌ای ریشه‌داری را در خود پرورده بود که در آن‌ها مظلومیتِ یک قهرمانِ پاک‌سرشت، عنصر مرکزی روایت بود. برجسته‌ترین نمونه، سوگ سیاوش است؛ شاهزاده‌ای بی‌گناه که قربانی توطئه و آزمندی قدرت می‌شود، بی‌آنکه گناهی مرتکب شده باشد. مرگ او نه صرفاً یک تراژدی شخصی، که گسستی در نظم اخلاقی جهان است. در اسطورهٔ سیاوش، خون بی‌گناه، نطفهٔ کین‌خواهی و عدالت‌خواهی می‌شود و نیرویی احیاگر می‌یابد. این الگوی «قربانیِ پاک» که با گریه و سوگواری آیینی همراه بود، قالبی آماده و عمیقاً آشنا برای روان جمعی ایرانی فراهم آورد. هنگامی که روایت حسین بن علی به این سرزمین رسید، جامعه آن را نه یک تراژدی بیگانه، که تکرار نمونه‌ای ازلی ادراک کرد. حسین، در ناخودآگاه فرهنگی، «سیاوشی دیگر» شد که در بیابانی غریب، قربانی ظلمی آشکار گشته است. این همسانی ساختاری، زمینهٔ همذات‌پنداری عاطفی را چنان نیرومند ساخت که گویی عاشورا از ابتدا در حافظهٔ اسطوره‌ای ایران جای داشته است. اما صرف وجود یک الگوی همسان کافی نیست؛ این آیین‌ها و مناسک‌اند که تاریخ را به حافظهٔ جمعی تبدیل می‌کنند و به آن کالبدی ملموس می‌بخشند. حافظهٔ جمعی، انباری از اطلاعات گذشته نیست؛ بلکه فرایندی فعال و بدنی است که از طریق تکرار مناسک، روایت‌ها را در تن و احساس افراد جامعه حک می‌کند. مراسم روضه‌خوانی، دسته‌های عزاداری، سینه‌زنی و به‌ویژه تعزیه، سازوکارهایی بوده‌اند که هر ساله عاشورا را از متنی تاریخی به تجربه‌ای زیسته و جمعی بدل کرده‌اند. در این اجراها، تماشاگر صرفاً ناظر نیست؛ او با گریه، با حرکت بدن، با پوشیدن سیاه، با نذری دادن، بخشی از روایت می‌شود. تعزیه، با زبان نمایشی و موسیقایی‌اش، شکافی در زمان می‌گشاید و تماشاگر را به صحنهٔ کربلا می‌برد. این «حضور» یافتن در گذشته، مرز میان تاریخ و اسطوره را محو می‌کند. هنگامی که هر ساله در محرم، جامعه خود را در ماتم حسین بازآفرینی می‌کند، عاشورا دیگر یک رویداد تاریخی متعلق به سال ۶۱ هجری نیست؛ به چرخه‌ای ازلی از ستم و مقاومت، مرگ و احیا بدل می‌شود که با ریتم فصول و زندگی اجتماعی گره خورده است. این تکرار مناسکی، دقیقاً همان کاری را می‌کند که آیین‌های پیشااسلامی سوگ سیاوش انجام می‌دادند: تبدیل فقدان به حضوری دائمی، و تبدیل یک شخصیت تاریخی به نیرویی اسطوره‌ای که در هر زمان می‌تواند بازگردد یا در مظلومان هر عصر تجلی یابد. سازوکار اسطوره‌ای شدن یک رخداد تاریخی، زدودن جزئیات تصادفی و برجسته‌سازی ساختارهای معنایی عام است. تاریخ کربلا، با انبوهی از رخدادها، شخصیت‌های فرعی و انگیزه‌های پیچیده، برای ماندگاری نیاز داشت تا به قالبی تقلیل یابد که در آن تضاد خیر و شر مطلق شود. اسطوره، جهان را به دو قطب روشن و تاریک تقسیم می‌کند. در فرایند اسطوره‌سازی عاشورا، حسین و یارانش به نماد پاکی، حقانیت و فداکاری کامل بدل شدند و سپاه یزید به تجسم ظلم، دنیاپرستی و انحراف. این قطب‌بندی اخلاقی، اگرچه پیچیدگی‌های تاریخی را می‌کاهد، اما قدرت توضیحی و بسیج‌کنندگی بی‌نظیری به روایت می‌بخشد. هر کس می‌تواند خود و دشمنش را در این آیینه بازشناسد. اسطوره بدین ترتیب به «سرمایه‌ای نمادین» تبدیل می‌شود؛ منبعی پایان‌ناپذیر از معنا، مشروعیت و انگیزه که گروه‌ها و گفتمان‌های مختلف می‌توانند از آن برداشت کنند. عاشورا به زبانی فراگیر برای صورتبندی رنج، ستم، و امید به رهایی بدل شد. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #عاشورا #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 تأملی در روابط ایران و آمریکا ✍️ محمدهادی هادی‌زاده «رابطه یا عدم رابطه با آمریکا باید بر پایه منافع ملی سنجیده شود، نه صرفاً احساسات سیاسی. دشمنی دائمی با هیچ کشوری یک اصل دینی یا ایدئولوژیک نیست. در صورت تغییر شرایط و رفتار آمریکا، امکان بازنگری در روابط وجود دارد. مذاکره و رابطه، فی‌نفسه تابو نیست؛ مهم آن است که از موضع عزت و استقلال انجام شود.» متن بالا از مقاله‌ای است زیر عنوان «تأملی در روابط ایران و آمریکا» نوشتهٔ آقای محمدجواد لاریجانی درباره امکان بازنگری در روابط ایران و آمریکا در شمارهٔ ۲۸ مجله کیهان اندیشه، تیر و خرداد ۱۳۶۹. وقتی این مقاله منتشر شد، لاریجانی تازه از معاونت وزارت خارجه کنار رفته بود و دیگر معاون وزیر محسوب نمی‌شد، هرچند دیدگاه‌های مطرح‌شده در آن مقاله بازتاب تجربهٔ او در سال‌های حضورش در دستگاه دیپلماسی بود. درست ۳۶ سال از انتشار آن مقاله می‌گذرد و روابط کشور ما با آمریکا در نزدیک به چهار دههٔ گذشته، دوره‌هایی پرتنش را پشت سر گذاشته و حتی از شرایط «آتش و خون» یکی دو سال اخیر نیز عبور کرده است. صرف‌نظر از سیاست‌های ستیزه‌جویانهٔ حکومت ایران با عمدهٔ کشورهای غربی در این سال‌ها، حضور تقریباً دائمی دولت جنگ‌سالارِ بی‌بی نتانیاهو در اسرائیل و نیز لابی قدرتمند صهیونیست‌های مسیحی و یهودیِ حامی او در آمریکا، به انزوای کشور ما و وارد آمدن آسیب به عوامل مؤثر بر مسیر «توسعه» انجامیده است. وقایع مصیبت‌بارِ یورش‌های پارسال و اوایل امسالِ دو ارتش اتمی، خونریز و ویرانگر به کشور ما ــ که خوشبختانه با پایمردی نیروهای مسلح، علی‌رغم خسارت‌ها و ویرانی‌های گسترده‌ای که بر زیرساخت‌های کشور وارد آمد، نتوانست به هدف خود برسد ــ سبب شد که به جای «تسلیم ایران»، «تفاهم با ایران» به مطالبهٔ دولت آمریکا تبدیل شود. نتانیاهو از این تغییر رویکرد ترامپ سخت خشمگین و برآشفته شده است. از سوی دیگر، فضای سیاسیِ نوعاً نامهربانِ آمریکا نسبت به ایران، در آستانهٔ تغییر به نوعی همدلی و همدردی قرار گرفته و ماهیت لابی صهیونیستی نیز روزبه‌روز برای بسیاری از نخبگان و تأثیرگذاران رسانه‌ای آمریکا روشن‌تر می‌شود. ▪️با توجه به این دستاوردها، شایسته است دستگاه حاکمه در روابط خود با آمریکا تجدیدنظر کند و زمینهٔ پایان دادن به انزوای جهانی کشور و آغاز دوران بازسازی و ترمیم خرابی‌ها را فراهم آورد. آمریکا با ویتنام دشمنی‌ای به‌مراتب عمیق‌تر از دشمنی خود با ایران داشت، اما سرانجام راه تعامل و همکاری را برگزید. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 از دانشگاه تا برقع؛ تاریخ چگونه به عقب برگشت ✍️ حانیه علیزاده اتفاقاتی كه در هفته‌های اخیر برای زنان در هرات رخ داد، بار دیگر توجه‌ها را به وضعیت زنان افغانستان معطوف کرد. تعدادی از زنان به علت عدم رعایت حجاب اجباری مد نظر حکومت بازداشت شدند و در پاسخ به این اقدام، تعدادی از شهروندان هراتی دست به تجمع اعتراضی زدند. تجمعی که با شعار نان، کار، آزادی برگزار شد. اما نیروهای جمهوری اسلامی طالبان این تجمع را نیز تحمل نکرده و آن را به خشونت کشانده و سرکوب کردند. ▪️پس از قدرت گرفتن مجدد طالبان در سال ۲۰۲۱، وضعیت برای زنان افغانستان بسیار دشوار شد. اگر بگوییم بزرگ‌ترین عقب‌گرد حقوقی و اجتماعی زنان در تاریخ معاصر جهان در افغانستان پس از بازگشت طالبان رخ داد، اغراق نکرده‌ایم. ممنوعیت تحصیل دختران پس از کلاس ششم، ممنوعیت تحصیل زنان در دانشگاه، منع زنان از بیشتر مشاغل، اجبار حکومتی زنان به حجاب و حتی پوشش صورت با برقع، از نتایج حکومت طالبان برای زنان افغانستان بود. از سوی دیگر حضور زنان در مناصب قانون‌گذاری و اجرایی به محاق رفت. ▪️پس از حمله آمریکا به افغانستان در سال ۲۰۰۱، ابتدا توافق بن و سپس قانون اساسی جدید سال ۲۰۰۴، زمینه‌ساز بازگشت زنان به سطح جامعه شد. از مهم‌ترین نتایج قانون اساسی جدید ایجاد زمینه برای مشارکت سیاسی زنان بود. برای حضور زنان در پارلمان سهمیه در نظر گرفته شد. به طوری که در بازه‌ای ۲۷ درصد پارلمان را زنان تشکیل می‌دادند. میزانی که حتی از میانگین جهانی در آن زمان نیز بالاتر بود. در آخرین انتخابات پارلمان در سال ۲۰۱۸، ۶۹ نماینده زن به مجلس قانون‌گذاری راه یافتند. هم‌چنین در مناصبی همچون وزیر، معاون وزیر، قاضی و دادستان حضور داشتند. ▪️اما در همان زمانی که زنان افغانستان بالاترین میزان مشارکت سیاسی در تاریخ این کشور را رقم زدند، هم‌زمان یکی از بالاترین نرخ‌های خشونت علیه زنان افغانستان را شاهد بودیم. ۳۷ درصد از مردم افغانستان کشتن زنی را که خارج از تعهد زناشویی با مردی رابطه برقرار کرده مجاز می‌دانند. ۶۰ درصد معتقدند زن نباید در مورد نوع پوشش خود تصمیم بگیرد و ۶۶ درصد کاملاً موافق‌اند که زن باید همیشه مطیع شوهرش باشد. این آمار در حالی است که افغانستان کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان را امضا کرده است. ▪️آن‌چه این روزها بر زنان افغانستان می‌گذرد، و آن‌چه در تمام سال‌هایی که قوانین برای زنان بسیار مترقی‌تر از امروز بود گذشت، نشان می‌دهد که از بین بردن شکاف جنسیتی تنها با تغییرات از بالا به پایین و دستوری، حتی با دخالت نهادهای بین‌المللی، صورت نمی‌گیرد. هرچند تغییر قوانین تبعیض‌آمیز گام بسیار مهمی است، اما تا زمانی که حکومت ثبات لازم را نداشته باشد و نتواند تهدیدهایی از قبیل دخالت خارجی یا گروه‌های بنیادگرا را خنثی کند، تغییرات واقعی در جامعه رخ نخواهد داد. از سوی دیگر نقش جامعه مدنی قوی و منسجم در نهادینه ساختن این قوانین در لایه‌های مختلف جامعه حیاتی است. همان‌طور که با برداشتن حمایت جامعه بین‌الملل و سقوط حکومت جمهوری به دست بنیادگرایان طالبان، قوانینی که حدود ۲۰ سال در این کشور اجرایی شده بود از بین رفت و زنان نه تنها امکان مشارکت سیاسی، که حقوق اولیه‌ای مانند حق تحصیل و اشتغال را نیز از دست دادند. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 امنیت ملی با اعدام و سرکوب؟ ✍️ مجید شیعه‌علی از آغاز جنگ تاکنون نقض حقوق بشر توسط حاکمیت در ایران افزایش چشم‌گیری یافته است. در روزهای پس از آتش‌بس روزی نیست که خبر اجرای احکام اعدامی را نشنویم که در یک فرآیند قضایی پراشکال و با جهت‌گیری‌های مشخص سیاسی صادر شده باشد. روند بازداشت کنش‌گران مدنی و سیاسی حتی در میانه‌ی بمباران‌ها قطع نشد. در حالی که برگزاری کلاس دانشگاه‌ها به حالت عادی بازنگشته است اما کمیته‌ی انضباطی برخی از دانشگاه‌ها به سرعت فعال شده و وقایع چند ماه پیش را بهانه‌ای برای صدور احکام محکومیت قرار داده‌اند. قطع اینترنت در روزگار ما، سلب دسترسی به آزادی‌هایی است که هر شهروند حق استفاده از آن‌ها را دارد. ادامه یافتن این قطعی پس از آتش‌بس علاوه بر خسارات جبران‌ناپذیر، یک محرومیت از حقوق شهروندی است که با یک تبعیض ساختاری تقویت گردیده است. حضور مستمر و تبعیض‌آمیز تنها یک نگاه سیاسی در خیابان خود تبعیضی است که هدف آن به طور آشکار سلب عملی حق اظهارنظر خیابانی سایر نگاه‌های سیاسی است. همه‌ی این پایمال کردن‌های دوچندان حقوق شهروندی ایرانیان، تلاش می‌شود با ادعای تامین امنیت ملی توجیه شود. اما سوال این‌جا است که امنیت ملی چیست؟ چطور جنایت، تبعیض و سرکوب قرار است تامینش کند؟ ▪️مطالعات امنیت و مفهوم امنیت ملی به عنوان یک دانشِ جوان پس از جنگ جهانی دوم و در بحبوحه‌ی جنگ سرد مورد توجه پژوهش‌گران، متفکران سیاسی و دانشگاهیان قرار گرفت. این رشته در آغاز کار از دل روابط بین‌الملل بیرون آمد و آرام آرام به عنوان یک رشته‌ی مستقل مطرح گردید. پاسخ‌های ابتدایی به سوالات بنیادین امنیت بسیار روشن بود. هر نگاهی به امنیت در مقابل این سوال قرار می‌گیرد: امنیت چه مرجعی را باید تامین کرد و این مرجع امنیتش چطور و توسط چه عاملی تهدید می‌شود؟ در مکاتب سنتی، مرجعی که باید تامین امنیتش در دستور کار قرار می‌گرفت، دولت شناخته می‌شد و قرار بود امنیتش در برابر سایر دولت‌ها که از طریق چالش‌های نظامی تهدید می‌شد تامین گردد. این دولت‌محوری و نظامی‌گرایی در تعریف امنیت از مشخصه‌های دیدگاه‌های ابتدایی بود. دیدگاه‌هایی مانند رئالیسم و لیبرالیسم که هرچند در دوران جنگ سرد صورت‌بندی شدند اما ریشه‌های فکری هر کدام به گذشته باز می‌گشت. ▪️در گام بعد، مکاتب انتقادی پاسخ‌های سنتی به سوالات اساسی را با چالش‌های جدی مواجه ساختند. آن‌ها گستره‌ی پاسخ‌ها به مرجع تامین امنیت را مورد تردید قرار دادند. در نگاه‌های انتقادی دیگر صرفاً تامین امنیت دولت مسئله نیست. می‌توان موضوع را از کوچک‌ترین واحد به معنای فرد انسانی تا محیط زیست در کل کره‌ی خاکی یا کل بشریت تعریف کرد. در نگاه ایشان، امروز دیگر نمی‌شود تهدیدهای زنان در زیست روزمره را مسئله‌ی امنیتی ندانست یا مسئله‌ی فاجعه‌های محیط زیستی را به عنوان مسئله‌ی امنیتی ندید و حتی تصمیم‌های اقتصادی را از مسائل امنیتی جدا کرد. در نگاه‌های انتقادی دستور کار امنیتی چنان گسترش می‌یابد که شامل مسائلی می‌شود که نه تنها موردتوجه حاکمیت در ایران نیست بلکه به طور معناداری در زیر پا له می‌شود. به طور مثال امنیت زنان چه در خانه، چه در جامعه به خصوص در تجربه‌ی جنگ‌ها می‌تواند در دستور کار امنیتی لحاظ شود اما عدم لحاظ آن، صرفاً بی‌توجهی نیست بلکه یک چشم‌پوشی معنادار است. ▪️علاوه بر مرجع امنیت، عامل تهدید امنیت آن مرجع نیز در مکاتب انتقادی مورد تشکیک قرار گرفت. آسیب دیگر صرفاً از سوی دولت دیگر و از طریق قوای نظامی نیست. نظامی‌گرایی در فهم امنیت در این نگاه‌ها کنار گذاشته شد. در این نگاه‌ها، تهدید امنیت را می‌شود با آسیب‌ها و تخریب‌های محیط زیست نیز فهمید. اما این پایان کار تعریف مفهوم امنیت نبود. گسترش دستور کارهای امنیتی با واکنش گسترده‌ی پژوهش‌گران وفادار به نگاه‌های سنتی مواجه شد. ایشان چند ایراد را به این گسترش وارد می‌کردند. یکم، گسترش دستور کار امنیتی در عمل انسجام مفهوم امنیت را با چالش مواجه می‌کند و در عمل پرداختن به همه‌چیز به معنای پرداختن به هیچ‌چیز بود. شما اگر محیط زیست را هم در کنار مسئله‌ی جنگ و هر دوی آن‌ها را در کنار مسائل فمینیستی بگنجانید به همه پرداختید و به هیچ‌چیز عمیق نپرداختید. دوم، گسترش دستور کار امنیت، توجه به تهدید برجسته‌ای مانند جنگ و اقدامات نظامی را کاهش می‌دهد و این مسئله‌ی مهم را در سطح چالش‌های روزمره پایین می‌آورد. در حالی که بهتر است جنگ را به عنوان یک مسئله‌ی خاص به طور جداگانه در دستور کار امنیتی قرار داد و به تنهایی بررسی نمود.ادامه متن منبع: ماهنامه خط صلح ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #خط_صلح #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 امنیت ملی با اعدام و سرکوب؟ ✍️ مجید شیعه‌علی از آغاز جنگ تاکنون نقض حقوق بشر توسط حاکمیت در ایران افزایش چشم‌گیری یافته است. در روزهای پس از آتش‌بس روزی نیست که خبر اجرای احکام اعدامی را نشنویم که در یک فرآیند قضایی پراشکال و با جهت‌گیری‌های مشخص سیاسی صادر شده باشد. روند بازداشت کنش‌گران مدنی و سیاسی حتی در میانه‌ی بمباران‌ها قطع نشد. در حالی که برگزاری کلاس دانشگاه‌ها به حالت عادی بازنگشته است اما کمیته‌ی انضباطی برخی از دانشگاه‌ها به سرعت فعال شده و وقایع چند ماه پیش را بهانه‌ای برای صدور احکام محکومیت قرار داده‌اند. قطع اینترنت در روزگار ما، سلب دسترسی به آزادی‌هایی است که هر شهروند حق استفاده از آن‌ها را دارد. ادامه یافتن این قطعی پس از آتش‌بس علاوه بر خسارات جبران‌ناپذیر، یک محرومیت از حقوق شهروندی است که با یک تبعیض ساختاری تقویت گردیده است. حضور مستمر و تبعیض‌آمیز تنها یک نگاه سیاسی در خیابان خود تبعیضی است که هدف آن به طور آشکار سلب عملی حق اظهارنظر خیابانی سایر نگاه‌های سیاسی است. همه‌ی این پایمال کردن‌های دوچندان حقوق شهروندی ایرانیان، تلاش می‌شود با ادعای تامین امنیت ملی توجیه شود. اما سوال این‌جا است که امنیت ملی چیست؟ چطور جنایت، تبعیض و سرکوب قرار است تامینش کند؟ ▪️مطالعات امنیت و مفهوم امنیت ملی به عنوان یک دانشِ جوان پس از جنگ جهانی دوم و در بحبوحه‌ی جنگ سرد مورد توجه پژوهش‌گران، متفکران سیاسی و دانشگاهیان قرار گرفت. این رشته در آغاز کار از دل روابط بین‌الملل بیرون آمد و آرام آرام به عنوان یک رشته‌ی مستقل مطرح گردید. پاسخ‌های ابتدایی به سوالات بنیادین امنیت بسیار روشن بود. هر نگاهی به امنیت در مقابل این سوال قرار می‌گیرد: امنیت چه مرجعی را باید تامین کرد و این مرجع امنیتش چطور و توسط چه عاملی تهدید می‌شود؟ در مکاتب سنتی، مرجعی که باید تامین امنیتش در دستور کار قرار می‌گرفت، دولت شناخته می‌شد و قرار بود امنیتش در برابر سایر دولت‌ها که از طریق چالش‌های نظامی تهدید می‌شد تامین گردد. این دولت‌محوری و نظامی‌گرایی در تعریف امنیت از مشخصه‌های دیدگاه‌های ابتدایی بود. دیدگاه‌هایی مانند رئالیسم و لیبرالیسم که هرچند در دوران جنگ سرد صورت‌بندی شدند اما ریشه‌های فکری هر کدام به گذشته باز می‌گشت. ▪️در گام بعد، مکاتب انتقادی پاسخ‌های سنتی به سوالات اساسی را با چالش‌های جدی مواجه ساختند. آن‌ها گستره‌ی پاسخ‌ها به مرجع تامین امنیت را مورد تردید قرار دادند. در نگاه‌های انتقادی دیگر صرفاً تامین امنیت دولت مسئله نیست. می‌توان موضوع را از کوچک‌ترین واحد به معنای فرد انسانی تا محیط زیست در کل کره‌ی خاکی یا کل بشریت تعریف کرد. در نگاه ایشان، امروز دیگر نمی‌شود تهدیدهای زنان در زیست روزمره را مسئله‌ی امنیتی ندانست یا مسئله‌ی فاجعه‌های محیط زیستی را به عنوان مسئله‌ی امنیتی ندید و حتی تصمیم‌های اقتصادی را از مسائل امنیتی جدا کرد. در نگاه‌های انتقادی دستور کار امنیتی چنان گسترش می‌یابد که شامل مسائلی می‌شود که نه تنها موردتوجه حاکمیت در ایران نیست بلکه به طور معناداری در زیر پا له می‌شود. به طور مثال امنیت زنان چه در خانه، چه در جامعه به خصوص در تجربه‌ی جنگ‌ها می‌تواند در دستور کار امنیتی لحاظ شود اما عدم لحاظ آن، صرفاً بی‌توجهی نیست بلکه یک چشم‌پوشی معنادار است. ▪️علاوه بر مرجع امنیت، عامل تهدید امنیت آن مرجع نیز در مکاتب انتقادی مورد تشکیک قرار گرفت. آسیب دیگر صرفاً از سوی دولت دیگر و از طریق قوای نظامی نیست. نظامی‌گرایی در فهم امنیت در این نگاه‌ها کنار گذاشته شد. در این نگاه‌ها، تهدید امنیت را می‌شود با آسیب‌ها و تخریب‌های محیط زیست نیز فهمید. اما این پایان کار تعریف مفهوم امنیت نبود. گسترش دستور کارهای امنیتی با واکنش گسترده‌ی پژوهش‌گران وفادار به نگاه‌های سنتی مواجه شد. ایشان چند ایراد را به این گسترش وارد می‌کردند. یکم، گسترش دستور کار امنیتی در عمل انسجام مفهوم امنیت را با چالش مواجه می‌کند و در عمل پرداختن به همه‌چیز به معنای پرداختن به هیچ‌چیز بود. شما اگر محیط زیست را هم در کنار مسئله‌ی جنگ و هر دوی آن‌ها را در کنار مسائل فمینیستی بگنجانید به همه پرداختید و به هیچ‌چیز عمیق نپرداختید. دوم، گسترش دستور کار امنیت، توجه به تهدید برجسته‌ای مانند جنگ و اقدامات نظامی را کاهش می‌دهد و این مسئله‌ی مهم را در سطح چالش‌های روزمره پایین می‌آورد. در حالی که بهتر است جنگ را به عنوان یک مسئله‌ی خاص به طور جداگانه در دستور کار امنیتی قرار داد و به تنهایی بررسی نمود.ادامه متن منبع: ماهنامه خط صلح ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #خط_صلح #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 تخریب کلیسای انجیلی مشهد؛ زخمی بر حافظه ✍️ محمد رحیم رهنما (مدیر کل سابق میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان خراسان رضوی) در خبرها آمد که شبانه کلیسای انجیلی مشهد در میانه خرداد ماه ۱۴۰۵ تخریب شد. این رویداد نامتناسب فرهنگی صرفاً خبر ویرانی یک ساختمان قدیمی نیست؛ بلکه روایت از دست رفتن بخشی از حافظه تاریخی و هویت فرهنگی شهری است که قرن‌ها محل تلاقی فرهنگ‌ها، ادیان، اقوام و جریان‌های مختلف تمدنی بوده است. بر اساس گزارش‌های منتشرشده، این کلیسا که در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده بود (گویا بر اساس برخی خبرها از ثبت نیز خارج شده است)، در سحرگاه روزهای اخیر تخریب شده است؛ رخدادی که پرسش‌های جدی درباره نحوه حفاظت از میراث فرهنگی در یکی از مهم‌ترین محورهای تاریخی مشهد مطرح می‌کند. ▪️محور تاریخی ارگ مشهد، که امروزه بخش عمده‌ای از آن در محدوده خیابان امام خمینی (ارگ سابق) (نقشه ضمیمه) و خیابان جنت قرار گرفته است، یکی از مهم‌ترین کانون‌های شکل‌گیری شهر مدرن مشهد به شمار می‌رود. این محور نه تنها محل استقرار بناهای اداری، آموزشی و فرهنگی دوره‌های قاجار و پهلوی بوده، بلکه بخش مهمی از حافظه جمعی شهروندان مشهدی را در خود جای داده است. ساختمان‌های ارزشمندی همچون باغ ملی، هتل‌های تاریخی، مدارس قدیمی، بناهای اداری و مذهبی و همچنین کلیسای انجیلی، مجموعه‌ای کم‌نظیر از میراث معماری و شهرسازی معاصر ایران را شکل داده‌اند. ▪️اهمیت کلیسای انجیلی مشهد تنها در معماری آن خلاصه نمی‌شد. این بنا نماد بخشی از تاریخ اجتماعی مشهد بود؛ تاریخی که نشان می‌دهد این شهر، برخلاف تصور رایج، صرفاً یک شهر مذهبی تک‌بعدی نبوده بلکه در دوره‌های مختلف میزبان گروه‌های متنوع قومی و دینی از جمله ارامنه، آشوریان، مسیحیان پروتستان، مهاجران روس و سایر جوامع بوده است. وجود چنین بناهایی یادآور لایه‌های متکثر هویت شهری مشهد است؛ لایه‌هایی که حذف آنها به معنای ساده‌سازی تاریخ شهر و از بین بردن بخشی از روایت‌های کمتر دیده‌شده آن خواهد بود. ▪️در ادبیات حفاظت شهری، بناهای تاریخی تنها به دلیل قدمت یا ارزش معماری حفظ نمی‌شوند. امروزه مفاهیمی چون «حافظه مکان»، «حس مکان»، «هویت شهری» و «میراث فرهنگی زنده» اهمیت بیشتری یافته‌اند. یک بنای تاریخی، حتی اگر از نظر عملکردی متروکه باشد، همچنان حامل معنا، خاطره و روایت تاریخی است. تخریب چنین بناهایی در واقع حذف اسناد فیزیکی تاریخ شهر محسوب می‌شود. همان‌گونه که کتابخانه‌ای ارزشمند را نمی‌توان به بهانه عدم استفاده از بین برد، بناهای تاریخی نیز نباید قربانی نگاه صرفاً اقتصادی یا عمرانی شوند. ▪️آنچه این رویداد را نگران‌کننده‌تر می‌کند، وقوع آن در یکی از حساس‌ترین محورهای فرهنگی شهر است. خیابان ارگ مشهد را می‌توان به نوعی «موزه روباز تاریخ معاصر مشهد» دانست. در بسیاری از شهرهای پیشرفته جهان، محورهایی با چنین ارزش تاریخی نه تنها تخریب نمی‌شوند، بلکه به عنوان سرمایه‌های توسعه شهری مورد حفاظت و بازآفرینی قرار می‌گیرند. تجربه شهرهایی مانند بارسلون، پراگ، استانبول و حتی برخی شهرهای منطقه نشان می‌دهد که حفاظت از میراث تاریخی می‌تواند موتور محرک گردشگری فرهنگی، ارتقای کیفیت محیط شهری و افزایش سرمایه اجتماعی باشد. به‌ویژه در عصر هوش مصنوعی و دیجیتال که مراکز شهری و محورهای فرهنگی موتور محرک توسعه اقتصادی به دلیل جذابیت برای حضور گردشگران و توسعه فعالیت‌های فرهنگی و حضور اجتماعی می‌شوند. ▪️از منظر برنامه‌ریزی شهری نیز تخریب این کلیسا پرسش‌های مهمی ایجاد می‌کند. اگر یک بنای ثبت ملی که به لحاظ قانونی باید تحت حفاظت قرار داشته باشد، به این سادگی از ثبت خارج شود و از میان برود، چه تضمینی برای حفاظت سایر آثار تاریخی شهر وجود دارد؟ نگرانی فعالان میراث فرهنگی درباره بناهای دیگری همچون کارخانه تاریخی نخ‌ریسی خسروی نیز از همین منظر قابل درک است. ▪️موضوع دیگر، مسئله حکمرانی شهری و هماهنگی میان نهادهای مسئول است. حفاظت از میراث فرهنگی صرفاً وظیفه یک سازمان خاص نیست. شهرداری، میراث فرهنگی، شورای شهر، دستگاه قضایی، دانشگاه‌ها، سازمان‌های مردم‌نهاد و حتی رسانه‌ها همگی در قبال میراث شهری مسئولیت دارند. هنگامی که یک اثر ثبت ملی از ثبت خارج و تخریب می‌شود، صرفاً یک ساختمان از بین نرفته است؛ بلکه بخشی از اعتماد عمومی نسبت به نظام حفاظت میراث نیز آسیب می‌بیند. منبع: روزنامه سازندگی؛ ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، شماره۲۲۴۹، صفحه7(متن کامل) ـــــــــــــــــــــــ #فرهنگ #سازندگی #صدای_نوین_خراسان @saazandeginews 🆔@VoNoKh

🔘ایران؛ در میانه‌ی خشم، استیصال و رؤیای ناجی ✍️ مصطفی حیدرزادگان آنچه در خلال اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و پس از آن در ایران رخ داد، فقط تشدید شکاف سیاسی نبود؛ نوعی فروپاشی تدریجی ظرفیت گفت‌وگوی عقلانی در فضای عمومی ایران بود. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار سرکوب، بحران اقتصادی، ناامیدی و خشم انباشته زندگی کرده بود، بیش از هر زمان دیگری مستعد افتادن در دام «راه‌حل‌های فوری» شد؛ همان وسوسه‌ی تاریخیِ خطرناکی که همیشه در بزنگاه‌های فروپاشی اجتماعی ظاهر می‌شود: این تصور که آزادی را می‌توان یک‌شبه، با یک فراخوان، یک شورش ناگهانی، یک حمله خارجی یا یک «رهبر نجات‌بخش» به دست آورد، بی‌آنکه قبلا آمادگی‌های لازم و پیش‌نیازهای تغییر در بیرون و درون جامعه‌ی مدنی پرورده و مهیا شده باشد و اصولا ساخت جامعه‌ی مدنی به مفهوم دقیق آن، مورد توجه قرار گرفته باشد. در این فضا، جریان پادشاهی‌خواهی بیش از هر زمان دیگری رشد کرد. بخشی از آن، نیروهای سنتی و قدیمی سلطنت‌طلب بودند؛ اما بخش مهم‌تر، مردمی بودند که لزوماً اعتقاد ایدئولوژیک به سلطنت نداشتند، بلکه از سر استیصال به این نتیجه رسیده بودند که «گزینه‌ و آلترناتیو دیگری وجود ندارد». همین ناامیدی، به‌تدریج نوعی مصونیت انتقادی پیرامون رضا پهلوی ساخت؛ فضایی که در آن، هر نقدی به جای آن‌که به‌عنوان بخشی از گفت‌وگوی سیاسی به شمار آید، به‌مثابه خیانت تلقی می‌شد. فراخوان‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه نمونه‌ی روشنی از همین وضعیت بود. دعوت به حمله به صداوسیما، مراکز امنیتی/نظامی و پاسگاه‌ها، آن هم با این ادعا که «چندین هزار نفر از نیروهای امنیتی ریزش داشته‌اند» یا «فقط تعداد کمی باقی مانده‌اند»، نه‌تنها فاقد دقت و شناخت واقعیت بود، بلکه از نظر تاریخی و سیاسی نیز خطرناک بود. هرکس کمترین آشنایی‌ای با جنبش‌های مدنی، سرکوب دولتی و تجربه‌ی کشورهای دیگر داشته باشد، می‌داند که چنین فراخوان‌هایی عملاً به تشدید خشونت، مشروعیت‌بخشی به سرکوب و افزایش هزینه‌ی انسانی منجر می‌شود. حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً همین‌جا، یعنی در زمین خشونت قوی‌ترند؛ آن‌ها سال‌ها برای همین سناریو آماده شده‌اند و سازمان‌دهی کرده‌اند. اما مسئله فقط اشتباهات سیاسی نبود؛ مسئله، شکل‌گیری تدریجی یک فرهنگ ضدتفکر بود. هر مخالفتی به‌سرعت با برچسب‌هایی مانند «چپول»، «نفهم»، «جمهوری اسلامی‌چی»، «حکومتی»، «بزدل» یا «ضد آزادی» پاسخ داده می‌شد. کتاب خواندن، مطالعه‌ی تاریخ، ارجاع به تجربه‌ی ملت‌های دیگر و هشدار درباره‌ی مخاطرات تلاش برای فروپاشاندن یک‌شبه‌ی حاکمیت، به‌جای آنکه نشانه‌ی مسئولیت‌پذیری سیاسی تلقی شود، تبدیل شد به سوژه‌ی تمسخر. انگار بخشی از جامعه به این نقطه رسیده بود که تفکر پیچیده را مانع «انقلاب [سریع]» می‌دانست. و این می‌تواند همان نقطه‌ای باشد که جوامع در آن مستعد بازتولید استبداد می‌شوند. جامعه‌ای که تحمل شنیدن نقد را از دست بدهد، حتی اگر حکومتش تغییر کند، لزوماً آزاد نمی‌شود. چون استبداد فقط در ساختار حکومت نیست؛ در فرهنگ سیاسی هم هست. در ذهنیتی هست که می‌گوید: «یا با ما هستی یا دشمن مایی.» در همان منطقی هست که دیروز مخالفان حکومت را سرکوب می‌کرد و امروز منتقدان اپوزیسیون را تخطئه می‌کند و با افتخار لباس ساواک می‌پوشد و شغل رویایی خود برای فردای "آزادی" را استخدام در آن سازمان می‌داند و آن را جار هم می‌زند! و بعد، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران از راه رسید؛ جنگی که البته به عنوان مرحله‌ای لازم و حتی مطلوب برای پیش بردن پروژه‌ی رهایی مراد می‌شد و افراد نه چندان کمی، پای‌کوبان و هلهله‌کنان به جنگنده‌ها و بمب‌هایشان خوشامد گفتند و دوباره همان دوگانه‌ی مرگبار فعال شد. هرکس با جنگ مخالفت می‌کرد، متهم می‌شد که طرفدار جمهوری اسلامی است. انگار مخالفت با بمباران، ویرانی و تحریم، مساوی بود با دفاع از حکومت. در حالی که این، یکی از ابتدایی‌ترین مغالطه‌های سیاسی است: مخالفت با جنگ، الزاماً حمایت از حکومت مستقر نیست؛ همان‌طور که مخالفت با حکومت، الزاماً حمایت از حمله‌ی خارجی نیست. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘ایران؛ در میانه‌ی خشم، استیصال و رؤیای ناجی ✍️ مصطفی حیدرزادگان آنچه در خلال اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و پس از آن در ایران رخ داد، فقط تشدید شکاف سیاسی نبود؛ نوعی فروپاشی تدریجی ظرفیت گفت‌وگوی عقلانی در فضای عمومی ایران بود. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار سرکوب، بحران اقتصادی، ناامیدی و خشم انباشته زندگی کرده بود، بیش از هر زمان دیگری مستعد افتادن در دام «راه‌حل‌های فوری» شد؛ همان وسوسه‌ی تاریخیِ خطرناکی که همیشه در بزنگاه‌های فروپاشی اجتماعی ظاهر می‌شود: این تصور که آزادی را می‌توان یک‌شبه، با یک فراخوان، یک شورش ناگهانی، یک حمله خارجی یا یک «رهبر نجات‌بخش» به دست آورد، بی‌آنکه قبلا آمادگی‌های لازم و پیش‌نیازهای تغییر در بیرون و درون جامعه‌ی مدنی پرورده و مهیا شده باشد و اصولا ساخت جامعه‌ی مدنی به مفهوم دقیق آن، مورد توجه قرار گرفته باشد. در این فضا، جریان پادشاهی‌خواهی بیش از هر زمان دیگری رشد کرد. بخشی از آن، نیروهای سنتی و قدیمی سلطنت‌طلب بودند؛ اما بخش مهم‌تر، مردمی بودند که لزوماً اعتقاد ایدئولوژیک به سلطنت نداشتند، بلکه از سر استیصال به این نتیجه رسیده بودند که «گزینه‌ و آلترناتیو دیگری وجود ندارد». همین ناامیدی، به‌تدریج نوعی مصونیت انتقادی پیرامون رضا پهلوی ساخت؛ فضایی که در آن، هر نقدی به جای آن‌که به‌عنوان بخشی از گفت‌وگوی سیاسی به شمار آید، به‌مثابه خیانت تلقی می‌شد. فراخوان‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه نمونه‌ی روشنی از همین وضعیت بود. دعوت به حمله به صداوسیما، مراکز امنیتی/نظامی و پاسگاه‌ها، آن هم با این ادعا که «چندین هزار نفر از نیروهای امنیتی ریزش داشته‌اند» یا «فقط تعداد کمی باقی مانده‌اند»، نه‌تنها فاقد دقت و شناخت واقعیت بود، بلکه از نظر تاریخی و سیاسی نیز خطرناک بود. هرکس کمترین آشنایی‌ای با جنبش‌های مدنی، سرکوب دولتی و تجربه‌ی کشورهای دیگر داشته باشد، می‌داند که چنین فراخوان‌هایی عملاً به تشدید خشونت، مشروعیت‌بخشی به سرکوب و افزایش هزینه‌ی انسانی منجر می‌شود. حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً همین‌جا، یعنی در زمین خشونت قوی‌ترند؛ آن‌ها سال‌ها برای همین سناریو آماده شده‌اند و سازمان‌دهی کرده‌اند. اما مسئله فقط اشتباهات سیاسی نبود؛ مسئله، شکل‌گیری تدریجی یک فرهنگ ضدتفکر بود. هر مخالفتی به‌سرعت با برچسب‌هایی مانند «چپول»، «نفهم»، «جمهوری اسلامی‌چی»، «حکومتی»، «بزدل» یا «ضد آزادی» پاسخ داده می‌شد. کتاب خواندن، مطالعه‌ی تاریخ، ارجاع به تجربه‌ی ملت‌های دیگر و هشدار درباره‌ی مخاطرات تلاش برای فروپاشاندن یک‌شبه‌ی حاکمیت، به‌جای آنکه نشانه‌ی مسئولیت‌پذیری سیاسی تلقی شود، تبدیل شد به سوژه‌ی تمسخر. انگار بخشی از جامعه به این نقطه رسیده بود که تفکر پیچیده را مانع «انقلاب [سریع]» می‌دانست. و این می‌تواند همان نقطه‌ای باشد که جوامع در آن مستعد بازتولید استبداد می‌شوند. جامعه‌ای که تحمل شنیدن نقد را از دست بدهد، حتی اگر حکومتش تغییر کند، لزوماً آزاد نمی‌شود. چون استبداد فقط در ساختار حکومت نیست؛ در فرهنگ سیاسی هم هست. در ذهنیتی هست که می‌گوید: «یا با ما هستی یا دشمن مایی.» در همان منطقی هست که دیروز مخالفان حکومت را سرکوب می‌کرد و امروز منتقدان اپوزیسیون را تخطئه می‌کند و با افتخار لباس ساواک می‌پوشد و شغل رویایی خود برای فردای "آزادی" را استخدام در آن سازمان می‌داند و آن را جار هم می‌زند! و بعد، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران از راه رسید؛ جنگی که البته به عنوان مرحله‌ای لازم و حتی مطلوب برای پیش بردن پروژه‌ی رهایی مراد می‌شد و افراد نه چندان کمی، پای‌کوبان و هلهله‌کنان به جنگنده‌ها و بمب‌هایشان خوشامد گفتند و دوباره همان دوگانه‌ی مرگبار فعال شد. هرکس با جنگ مخالفت می‌کرد، متهم می‌شد که طرفدار جمهوری اسلامی است. انگار مخالفت با بمباران، ویرانی و تحریم، مساوی بود با دفاع از حکومت. در حالی که این، یکی از ابتدایی‌ترین مغالطه‌های سیاسی است: مخالفت با جنگ، الزاماً حمایت از حکومت مستقر نیست؛ همان‌طور که مخالفت با حکومت، الزاماً حمایت از حمله‌ی خارجی نیست. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

▪️جنگ، همیشه پیش از آنکه حکومت‌ها را نابود کند، زندگی مردم را نابود می‌کند. اما شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا این باشد که حتی اکنون نیز بخشی از همان فضای دوقطبی حاضر به بازنگری نیست. هنوز هم مخالفت با جنگ، هشدار درباره‌ی خشونت، یا تأکید بر دموکراسی، برای بعضی‌ها نشانه‌ی «ضعف» یا «خیانت» تلقی می‌شود. هنوز هم بسیاری می‌خواهند مسئله‌ی ایران را با همان فرمول ساده‌ی تاریخی حل کنند: برداشتن یک رأس هرم و جایگزین کردنش با رأس دیگری. ▪️در حالی که از قضا تجربه‌ی ۵۷ باید به ما آموخته باشد که مشکل فقط «چه کسی» نیست؛ مشکل، ساختار قدرت غیرپاسخگوست. اگر جامعه‌ای دوباره تمام اختیارش را به یک فرد، یک خاندان، یک رهبر کاریزماتیک یا یک ناجی ملی واگذار کند، صرفاً شکل ظاهری اقتدارگرایی را عوض کرده است. عمامه ممکن است تبدیل به کراوات شود، اما منطق قدرت متمرکز همان بماند. طنز ماجرا اینجاست که برخی، برخلافِ عبارات تخطئه‌آمیزی که روز و شب در مورد انقلابیون آن زمان به کار می‌برند و آن‌ها را مشتی ابله می‌دانند، اصرار عجیبی به تکرار عین به عین همان اشتباهات داشته و هیچ تعریف و تلقی درستی از دموکراسی هم در ذهنشان ندارند. ▪️دموکراسی یعنی مشارکت دائمی، نه بیعت دائمی. یعنی جامعه نمی‌تواند فقط یک‌بار به خیابان بیاید، یک حکومت را سرنگون کند، بعد به خانه برگردد و همه‌چیز را به «رهبر جدید» بسپارد و آرزو کند که ان‌شاءالله این یکی حقوقمان را به رسمیت می‌شناسد! دموکراسی یعنی نظارت مداوم، مطالبه‌گری همیشگی، رسانه‌ی آزاد، احزاب مستقل، گردش قدرت، امکان برکناری حاکمان، و پذیرش این حقیقت ساده اما گویا دشوار که «هیچ انسانی نباید فراتر از نقد قرار بگیرد.» ▪️آزادی، پروژه‌ای طولانی، فرساینده و پرهزینه است. هیچ میان‌بری ندارد. هیچ منجی‌ای آن را هدیه نمی‌دهد. هیچ بمبی آن را از آسمان نمی‌آورد. و هیچ ملتی بدون تلاش برای آگاهی و ساختن فرهنگ دموکراتیک و درونی کردن شخصی آن (که حداقل بخشی از این، مسئولیت فردیِ جامعه‌ی طبقه‌ی متوسط و بالاتر است)، صرفاً با تغییر اسم حاکم و حکومت، آزاد نمی‌شود. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 ایران؛ در میانه‌ی خشم، استیصال و رؤیای ناجیمصطفی حیدرزادگان آنچه در خلال اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و پس از آن در ایران رخ داد، فقط تشدید شکاف سیاسی نبود؛ نوعی فروپاشی تدریجی ظرفیت گفت‌وگوی عقلانی در فضای عمومی ایران بود. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار سرکوب، بحران اقتصادی، ناامیدی و خشم انباشته زندگی کرده بود، بیش از هر زمان دیگری مستعد افتادن در دام «راه‌حل‌های فوری» شد؛ همان وسوسه‌ی تاریخیِ خطرناکی که همیشه در بزنگاه‌های فروپاشی اجتماعی ظاهر می‌شود: این تصور که آزادی را می‌توان یک‌شبه، با یک فراخوان، یک شورش ناگهانی، یک حمله خارجی یا یک «رهبر نجات‌بخش» به دست آورد، بی‌آنکه قبلا آمادگی‌های لازم و پیش‌نیازهای تغییر در بیرون و درون جامعه‌ی مدنی پرورده و مهیا شده باشد و اصولا ساخت جامعه‌ی مدنی به مفهوم دقیق آن، مورد توجه قرار گرفته باشد. ▪️در این فضا، جریان پادشاهی‌خواهی بیش از هر زمان دیگری رشد کرد. بخشی از آن، نیروهای سنتی و قدیمی سلطنت‌طلب بودند؛ اما بخش مهم‌تر، مردمی بودند که لزوماً اعتقاد ایدئولوژیک به سلطنت نداشتند، بلکه از سر استیصال به این نتیجه رسیده بودند که «گزینه‌ و آلترناتیو دیگری وجود ندارد». همین ناامیدی، به‌تدریج نوعی مصونیت انتقادی پیرامون رضا پهلوی ساخت؛ فضایی که در آن، هر نقدی به جای آن‌که به‌عنوان بخشی از گفت‌وگوی سیاسی به شمار آید، به‌مثابه خیانت تلقی می‌شد. ▪️فراخوان‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه نمونه‌ی روشنی از همین وضعیت بود. دعوت به حمله به صداوسیما، مراکز امنیتی/نظامی و پاسگاه‌ها، آن هم با این ادعا که «چندین هزار نفر از نیروهای امنیتی ریزش داشته‌اند» یا «فقط تعداد کمی باقی مانده‌اند»، نه‌تنها فاقد دقت و شناخت واقعیت بود، بلکه از نظر تاریخی و سیاسی نیز خطرناک بود. هرکس کمترین آشنایی‌ای با جنبش‌های مدنی، سرکوب دولتی و تجربه‌ی کشورهای دیگر داشته باشد، می‌داند که چنین فراخوان‌هایی عملاً به تشدید خشونت، مشروعیت‌بخشی به سرکوب و افزایش هزینه‌ی انسانی منجر می‌شود. حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً همین‌جا، یعنی در زمین خشونت قوی‌ترند؛ آن‌ها سال‌ها برای همین سناریو آماده شده‌اند و سازمان‌دهی کرده‌اند. ▪️اما مسئله فقط اشتباهات سیاسی نبود؛ مسئله، شکل‌گیری تدریجی یک فرهنگ ضدتفکر بود. هر مخالفتی به‌سرعت با برچسب‌هایی مانند «چپول»، «نفهم»، «جمهوری اسلامی‌چی»، «حکومتی»، «بزدل» یا «ضد آزادی» پاسخ داده می‌شد. کتاب خواندن، مطالعه‌ی تاریخ، ارجاع به تجربه‌ی ملت‌های دیگر و هشدار درباره‌ی مخاطرات تلاش برای فروپاشاندن یک‌شبه‌ی حاکمیت، به‌جای آنکه نشانه‌ی مسئولیت‌پذیری سیاسی تلقی شود، تبدیل شد به سوژه‌ی تمسخر. انگار بخشی از جامعه به این نقطه رسیده بود که تفکر پیچیده را مانع «انقلاب [سریع]» می‌دانست. ▪️و این می‌تواند همان نقطه‌ای باشد که جوامع در آن مستعد بازتولید استبداد می‌شوند. جامعه‌ای که تحمل شنیدن نقد را از دست بدهد، حتی اگر حکومتش تغییر کند، لزوماً آزاد نمی‌شود. چون استبداد فقط در ساختار حکومت نیست؛ در فرهنگ سیاسی هم هست. در ذهنیتی هست که می‌گوید: «یا با ما هستی یا دشمن مایی.» در همان منطقی هست که دیروز مخالفان حکومت را سرکوب می‌کرد و امروز منتقدان اپوزیسیون را تخطئه می‌کند و با افتخار لباس ساواک می‌پوشد و شغل رویایی خود برای فردای "آزادی" را استخدام در آن سازمان می‌داند و آن را جار هم می‌زند! ▪️و بعد، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران از راه رسید؛ جنگی که البته به عنوان مرحله‌ای لازم و حتی مطلوب برای پیش بردن پروژه‌ی رهایی مراد می‌شد و افراد نه چندان کمی، پای‌کوبان و هلهله‌کنان به جنگنده‌ها و بمب‌هایشان خوشامد گفتند و دوباره همان دوگانه‌ی مرگبار فعال شد. هرکس با جنگ مخالفت می‌کرد، متهم می‌شد که طرفدار جمهوری اسلامی است. انگار مخالفت با بمباران، ویرانی و تحریم، مساوی بود با دفاع از حکومت. در حالی که این، یکی از ابتدایی‌ترین مغالطه‌های سیاسی است: مخالفت با جنگ، الزاماً حمایت از حکومت مستقر نیست؛ همان‌طور که مخالفت با حکومت، الزاماً حمایت از حمله‌ی خارجی نیست. ▪️واقعیت اما خیلی زود خودش را از ورای این توهمات و خیالات خام نشان داد. جنگ نه آزادی آورد، نه دموکراسی، نه حتی فروپاشی حکومت (که حصول آن به این طریق می‌تواند بسیار خطرآفرین هم باشد)، بلکه برعکس؛ فضای امنیتی را تشدید و سرکوب را بیشتر کرد، بخش‌هایی از بدنه‌ی اجتماعی حکومت را که علی‌الخصوص بعد از کشتار سبعانه‌ی دی‌ماه جرئتِ ابراز وجود نداشتند دوباره بسیج کرد و زبانشان را دراز، و اقتصادِ از پیش فرسوده‌ی ایران را ضربه‌ای تازه زد. آسیب به زیرساخت‌های پتروشیمی، فولاد و صنایع پایه، فقط عدد و نمودار اقتصادی نیست؛ معنی‌اش کمبود مواد اولیه، کمبود دارو، اختلال در تولید بسته‌بندی‌های دارویی و غذایی، افزایش تورم، فشار بیشتر بر زندگی روزمره‌ی مردم است.

🔘 یادی از پرویز خرسند ✍️حسن یوسفی اشکوری شهرت دارد که خراسان سرزمین ادب و عرفان و تصوف است. سخن گزافی نیست. بی دلیل نیست که شمار زیادی از ادیبان و سخنوران و سخنسرایان و شاعران و عارفان ایرانی از سرزمین خراسان بزرگ برخاسته اند. از قرون اولیه اسلامی تا اکنون. در زمان ما نیز بیش و کم چنین بوده و هست. ادیبان و شاعرانی چون ملک الشعراء بهار و شفیعی کدکنی از همین خطه برخاسته اند. نیز شخصیت نام آوری چون دکتر علی شریعتی نیز برآمده از سرزمین خراسان است. او گرچه در شعر و شاعری نیز طبع آزمایی کرده است ولی بی گمان وی در نثر فارسی، به رغم برخی کاستی ها به ویژه دراز نویسی و معترضه گویی های طولانی، از نوآوران و از اثرگذاران نثر پارسی در زمان ماست. بسیاری از گذشته تا کنون تحت تأثیر نثر او بوده اند. افزون بر او، در همین دوران جوان ترهایی نیز بودند، از قضا برخاسته از همان خطه که هم در اندیشه و نگاه نو به مذهب و سنت و هم در سبک نویسندگی و شور و هیجان ویژه، از شریعتی به عنوان استاد و معلم و پیشگامشان اثر پذیرفته بودند. یکی از نامداران این گروه پرویز خرسند بود. من و مانند من از دوران فعالیت حسینیه ارشاد و شریعتی (سال های 1349-1351) از آن سال ها و از خرسند خاطراتی شیرین داریم. خرسند نویسنده ای خوش قریحه و ادیبی صاحب سبک بود و نثری متفاوت داشت. پرشور بود و انباشته از احساسات و اندیشه و عاطفه. چاشنی مذهب و اساطیر ایرانی و استفاده بهینه از آن ها نیز خود بر چنان خصلت هایی می افزود. نوشته هابیل و قابیل از نمونه های پیوند اندیشه و تاریخ و اسطوره و احساس و عاطفه و مذهب بود. تا آنجا که به یاد می آورم کتاب «مرثیه ای که ناسروده ماند» یادگاری از خرسند از آن دوران است. افزون بر این همه، خرسند صدای جادویی و اثرگذار نیز داشت و از این رو متن هایی که خود نوشته بود را با صدای خود اجرا می کرد و این بر جاذبه و اثرگذاری نوشته ها و گفتارهایش می افزود. من چند بار خرسند را از نزدیک دیده و با او سخن گفته ام. آخرین بار در تهران بود. فکر می کنم سال 1386 اندکی پیش از هجرت به خارج از کشور (ایتالیا) بود. خرسند در جلسه های ادواری دکتر حبیب الله پیمان شرکت کرده بود. پس از پایان جلسه، همسخن شدیم و این همسخنی از داخل جلسه تا بیرون ادامه پیدا کرد. از محتوای سخنان رد و بدل شده اکنون چیزی در خاطرم نمانده است. از آنجا که در هنگام سخن گفتن شخصی عکسی از ما دو نفر گرفت و اکنون آن تصویر را دارم، آن را با شما به اشتراک می‌گذارم. خیلی دوست ندارم از تصویرهای مشترک با افراد نام آور استفاده شود ولی در اینجا به عنوان ادای احترام به پرویز خرسند همان تصویر را بازنشر می‌کنم. ▪️برای روح بلند پرویز خرسند آرامش و غفران الهی مسئلت دارم. ـــــــــــــــــــــــ #فرهنگ #صدای_نوین_خراسان @mellimazzhabi 🆔@VoNoKh

🔘 در باب سیم‌کارت پرو؛ رانت روزمره و خشم موسمی ✍️ مصطفی حیدرزادگان اجازه بدهید صریح و بدون تعارف شروع کنم: «سیم‌کارت پرو» یک مصداق روشن تبعیض است. این‌که در یک کشور، دسترسی آزاد به اینترنت -که امروز دیگر نه یک کالای لوکس، بلکه یک حق پایه برای زیست اجتماعی، اقتصادی و حتی اندیشگانی است- به‌صورت گزینشی در اختیار گروهی قرار بگیرد و از دیگران دریغ شود، چیزی جز بی‌عدالتی عریان نیست. این وضعیت باید بی‌پرده نقد شود، باید بلند و واضح علیه آن حرف زد، فارغ از این‌که چه کسی آن را دریافت کرده یا خیر، یا با چه توجیه و دلیلی. اما اگر همین‌جا متوقف شویم، دچار یک ساده‌سازی خطرناک شده‌ایم. مسئله فقط این نیست که «یک تبعیض بد» رخ داده‌است و باید محکوم شود، مسئله همچنین این است که چه کسانی و از چه جایگاهی دارند آن را محکوم می‌کنند؟ وقتی بخشی از جامعه، به‌طور مشخص برخی گروه‌های حرفه‌ای مانند پزشکان، داروسازان، دندان‌پزشکان و دیگر مشاغل دارای «منزلت» و امتیاز، ناگهان در قامت مدافعان برابری ظاهر می‌شوند و می‌گویند «ما سیم‌کارت پرو نمی‌گیریم چون کنار مردم هستیم»، این ادعا اگر بدون تأمل در موقعیت خودشان باشد، به‌راحتی می‌تواند به یک ژست اخلاقی تقلیل پیدا کند. چرا؟ چون همین گروه‌ها سال‌هاست که نه به نحوی استثنایی و موردی، بلکه به‌صورت ساختاری، از اشکال مختلف رانت و تبعیض بهره‌مند بوده‌اند؛ چه در قالب دسترسی‌های صنفی (مثل مجوزها، وام‌ها، امتیازات، لوازم دفاع شخصی (اسپری فلفل و شوکر!))، چه در قالب سرمایه‌ی نمادین (احترام ویژه، امتیاز در تعاملات روزمره)، و چه در قالب سرمایه‌ی اقتصادی که امکان خرید «دسترسی‌های خاص» را فراهم می‌کند. وقتی اینترنت محدود شد، خیلی‌ها توان پرداخت هزینه‌های گزاف (کانفیگ‌های گیگی ۱ میلیون تومان!) برای دسترسی آزادتر را نداشتند، اما عده‌ای داشتند و استفاده کردند. آن‌جا کمتر کسی این را «تبعیض» نامید. جواب غالب به پرسش از این رویکرد، این بود: «پولش را داده‌ام، پس حقم است». اینجا دقیقاً نقطه‌ی کور ماست! ما تبعیض را اغلب فقط وقتی می‌بینیم که عریان، مستقیم و حکومتی باشد؛ مثلاً وقتی یک امتیاز به‌صورت رسمی و علنی به گروهی داده می‌شود. اما وقتی همان امتیاز از مسیرهای غیرمستقیم، از دل تفاوت‌های طبقاتی، درآمدی یا موقعیت‌های اجتماعی بازتولید و دریافت می‌شود، ناگهان به «حق طبیعی» یا «نتیجه‌ی تلاش فردی» تبدیل می‌شود. این طرز فکر دوگانه، مسئله‌دار است! بله، تلاش فردی اهمیت دارد. اما این روایت که «هرکس هرجا هست صرفاً محصول تلاش خودش است» یک افسانه‌ی ساده‌لوحانه و کوته‌بینانه است. واقعیت این است که هیچ‌کس در خلأ به این موقعیت‌ها نمی‌رسد. هوش، استعداد، امکان درس خواندن، کیفیت آموزش، خانواده، طبقه‌ی اجتماعی، شهری که در آن متولد شده‌ای، شبکه‌ی ارتباطی که در اختیار داشته‌ای و ...؛ همه‌ی این‌ها در چیزی شبیه یک بخت‌آزمایی بزرگ توزیع شده‌اند. ما واضحا در یک زمین بازی یکسان و از خط آغازی برابر شروع نمی‌کنیم، اما گویا خیلی زود فراموش می‌کنیم که این نابرابری اولیه وجود داشته است. وقتی این فراموشی رخ می‌دهد، امتیاز تبدیل به حق می‌شود. همین‌جاست که نقد تبعیض گزینشی (مثل سیم‌کارت پرو) اگر با نقد امتیازهای ساختاری همراه نشود، ناقص و ابتر می‌ماند. و حتی بدتر؛ ممکن است به ابزاری برای تطهیر همان امتیازها تبدیل شود. یعنی فردی که سال‌ها از دسترسی‌های خاص بهره برده، حالا با رد کردن یک امتیاز جدید، برای خود سرمایه‌ی اخلاقی تولید می‌کند، بدون این‌که نسبتش با کل ساختار نابرابر را به پرسش بکشد. پس چه باید کرد؟ ابتدا، همان موضع روشن اول متن: سیم‌کارت پرو تبعیض و بی‌عدالتی واضح و آشکار است و باید مقابل آن ایستاد و اما دوم و به همان اندازه مهم: باید دایره‌ی فهم‌مان از تبعیض را گسترش دهیم. تبعیض فقط آن چیزهایی نیست که حکومت به‌طور مستقیم توزیع می‌کند؛ تبعیض در دل بازار، در دل ساختارهای حرفه‌ای، در دل نظام آموزشی و در دل توزیع شانس‌های زندگی هم جریان دارد. اگر یکی را می‌بینیم و دیگری را نه، دیگر مسئله فقط «بی‌عدالتی» نیست، بلکه «نحوه‌ی دیدن ما» هم مسئله‌ای است که باید بدان پرداخت. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

‍ 🔘 استبداد اکثریت؛ ظهور اقتدار کاریزماتیک ✍️هادوی ▪️در ادبیات کلاسیک سیاست، استبداد اغلب با چهره‌ای مشخص شناخته می‌شود: پادشاه، رهبر، پیشوا. گویی مسئله، همواره «فرد»ی است که از مرز قدرت عبور می‌کند و به خودکامگی می‌رسد. اما جامعه‌شناسی سیاسی، تصویر پیچیده‌تری پیش می‌نهد. قدرت، پیش از آنکه در یک تن متمرکز شود، در شبکه‌ای از روابط، عواطف جمعی و سازوکارهای مشروعیت شکل می‌گیرد. به تعبیر ماکس وبر، اقتدار زمانی پایدار می‌شود که «باور به مشروعیت» در میان پیروان وجود داشته باشد. بنابراین، هیچ استبداد فردی بدون زمینه‌ی اجتماعی و بدون پذیرش یا حمایت بخشی از جامعه دوام نمی‌آورد. ▪️وبر در تحلیل خود از مشروعیت قدرت، اقتدار را بر سه قسم می‌داند: اقتدار سنتی، اقتدار عقلانی-قانونی و اقتدار کاریزماتیک. او نخستین پژوهنده‌ای است که مفهوم کاریزما را به صورتی نظام‌مند در چهارچوب نظریه‌ی انواع اقتدار بررسی کرد و آن را به عنوان یکی از سه گونه‌ی مشروعیت قدرت، در کنار گونه‌های عقلانی-قانونی و سنتی، طرح نمود. در این میان، اقتدار کاریزماتیک جایگاهی ویژه دارد؛ زیرا بر خصوصیات استثنایی و شخصی رهبر، مانند قهرمانی، تقدس یا گیرایی انقلابی استوار است و فراتر از خرد ناب یا سنت‌های رایج عمل می‌کند. ▪️واژه‌ی «کاریزما» ریشه‌ای یونانی دارد و به معنای «موهبت» است. در کاربرد جامعه‌شناختی، این واژه از یک‌سو به قدرتی معنوی یا ویژگی‌ای اشاره دارد که به شخص، نفوذ یا اقتدار بر شمار زیادی از مردم می‌بخشد؛ و از سوی دیگر، به خصوصیتی استثنایی که به یک منصب، عملکرد یا جهت‌گیری نسبت داده می‌شود و دارنده‌ی آن را شایسته‌ی رهبری، تکریم یا امتیازات مشابه می‌کند—یا دست‌کم چنین تصور می‌شود که او شایسته‌ی آن‌هاست. در این معنا، کاریزما بیش از آنکه صفتی ذاتی باشد، نسبتی است که در بستر اجتماعی ساخته می‌شود. ▪️از همین‌جا می‌توان به پرسشی بنیادین رجوع کرد: استبداد فرد خطرناک‌تر است یا استبداد جو؟ اگر اقتدار کاریزماتیک بر ایمان و عاطفه‌ی پیروان استوار است، آنگاه فرد مستبد نه در خلأ، بلکه در متن نوعی آمادگی جمعی زاده می‌شود. جامعه‌ای که در شرایط بحران، بی‌ثباتی و ناامنی قرار دارد، مستعد آن است که ویژگی‌های استثنایی را به فردی نسبت دهد و در او تجسم خیر و رهایی را ببیند. ▪️در بررسی عوامل شکل‌گیری اقتدار کاریزماتیک، دو دیدگاه اساسی قابل تشخیص است: نخست، شرایط اجتماعی و تاریخی؛ و دوم، پویایی‌های حاکم بر رابطه‌ی رهبر و پیرو. صاحب‌نظران بر این باورند که بسترهای اجتماعی و تاریخی نقشی محوری در ظهور رهبران کاریزماتیک ایفا می‌کنند. وبر نیز این نوع رهبری را پدیده‌ای می‌داند که عموماً در شرایط استثنایی و نادر ظهور می‌یابد. بسیاری از این افراد پیش از مواجهه با بحران‌های قدرت‌ساز، چهره‌هایی عادی، کم‌جذبه و گاه فاقد شایستگی‌های بارز به شمار می‌رفتند؛ اما بحران، آنان را به کانون توجه بدل می‌کند. ▪️اوج ظهور رهبران کاریزماتیک معمولاً همزمان با دوره‌های بی‌ثباتی و ناخرسندی اجتماعی است. در چنین شرایطی، ناکارآمدی ساختارها و ارزش‌های مسلط، موجب می‌شود که پیروان به تبعیت از رهبران تازه روی آورند و واکنش‌های روان‌شناختی متفاوتی از خود نشان دهند. بحران‌ها محرک اصلی رفتارهایی هستند که شخصیت رهبر کاریزماتیک را به عنوان کانون اصلی شکل می‌دهند. به بیان دیگر، انقلاب‌ها—که خود نتیجه‌ی انباشت نابسامانی‌ها و انسدادهای سیاسی‌اند—بستر کلاسیک ظهور اقتدار کاریزماتیک‌اند. در فضای انقلابی، جامعه در جست‌وجوی معنا و جهت، آمادگی بیشتری برای پذیرش چهره‌ای دارد که وعده‌ی گسست رادیکال از گذشته را بدهد. ▪️در وضعیت کنونی ایران، می‌توان نشانه‌های چنین سازوکاری را مشاهده کرد. بخشی از جامعه که از تجربه‌ی زیسته‌ی جمهوری اسلامی به ستوه آمده، در پی بدیلی روشن و سریع است. گرایش به پادشاهی، در این چارچوب، بیش از آنکه صرفاً نوستالژیک باشد، واکنشی به بی‌ثباتی ادراک‌شده و میل به بازسازی نظم است. در مقابل، اقلیتی ایستاده‌اند که با ارجاع به تجربه‌ی انقلاب ۱۳۵۷ هشدار می‌دهند که دوگانه‌سازی‌های تند و امید بستن به یک چهره‌ی منجی، می‌تواند به بازتولید اقتدارگرایی بینجامد. اما این اقلیت، بیش از آنکه شنیده شوند، در معرض طرد و برچسب‌زنی قرار می‌گیرند؛ گویی در منطق جوّ غالب، هر کس «از ما» نیست، «بر ما»ست. ▪️ما با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که می‌توان آن را «استبداد جو» نامید. این همان وضعیتی است که الکسی دو توکویل در تحلیل دموکراسی از آن با عنوان «استبداد اکثریت» یاد می‌کند: فشاری نامرئی اما فراگیر که اقلیت را نه از طریق قانون، بلکه از طریق هنجارهای غالب و طرد اجتماعی خاموش می‌کند. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

📜تلاش برای پایان بازی باخت-باخت! 🖋️مجید شیعه علی آغاز جنگ با ایران باعث شد، فوکویاما استاد علوم سیاسی در توصیف ترامپ بنویسد: «جهان به مکانی بسیار خطرناک تبدیل شده است زیرا قدرتمندترین کشور آن تحت کنترل یک پسر ده ساله است. آن پسر یک شعله‌افکن را در حیاط خلوت والدینش کشف کرد و اکنون از توانایی سوزاندن همه چیز با آن لذت می‌برد. والدینش باید او را تحت کنترل خود درآورند.» اکنون که به نظر می‌رسد والدین کنترلش را از دست داده‌اند، جنگ در خاورمیانه در حال شعله کشیدن است. هر کدام از طرفین همچنان امید به شکست دیگری دارد. از یک سوی، ایالات متحد و اسرائیل به عنوان قدرت‌هایی که توان نظامی بیشتر دارند سعی می‌کند با افزایش شدت به نتیجه برسد و از سوی دیگر، تصمیم‌گیران در ایران به دنبال گسترش افقی جنگ با افزایش مدت زمانی، درگیری کشورهای بیشتر و موضوعات متنوع هستند. هر کدام از طرفین می‌خواهند به این طریق با تاب‌آوری بیشتر در این استهلاک مداوم دیگری را به عقب‌نشینی وادار کنند. این در حالی است که مرشایمر نظریه‌پرداز رئالیسم تهاجمی، با بررسی تمام تجربیات نظامی معاصر جهان، به این جمع‌بندی می‌رسد که نه بمب‌باران هوایی و نه تسلط بر آب‌راه‌ها و محاصره دریایی منجر به تسلیم طرف مقابل نشده است. او تاکید می‌کند این نیروی زمینی است که سرنوشت جنگ‌ها را تعیین می‌کند. اما ما امروز درگیر جنگی هستیم که هیچ‌کدام از طرفین با هم مرز زمینی مشخصی ندارند و به همین دلیل تمایلی برای استفاده از نیروی زمینی نیز ندارد و تنها سعی می‌کنند با کنترل آسمان و دریا دیگری را به عقب‌نشینی وادار کنند. او حتی مطرح می‌کند که در تجربه تسلیم ژاپن در برابر ایالات متحد نقش بمب اتم را اندک بوده و تسلیم دو عامل اساسی دیگر دارد. یکم، ایالات متحد در حال تصرف خاک ژاپن بوده و توان نیروی نظامی ژاپن برای مقابله به کلی نابود شده بود. دوم، شوروی که ژاپن امید داشت به عنوان میانجی صلح وارد شود خود برای اشغال ژاپن در همکاری با ایالات متحد نیرو اعزام کرد. با این توصیف حتی در بدترین شرایط ممکن نیز با ویران‌تر شدن خاورمیانه هیچ طرف تسلیم نخواهد شد. پس این دو سناریو منتفی است. سناریوهایی که باقی خواهد ماند، نخست، جنگ تدریجی مستهلک کننده است که در طول خاورمیانه ادامه داشته باشد و حالت دیگر یک توافق برای بیرون رفتن از این منجلاب ویرانی است. این توافق نمی‌تواند شروط هیچ‌کدام از طرفین را محقق کند اما می‌تواند از ویرانی بیشتر جلوگیری کند. بنابراین آن چیزی که تمامی جوامع و کنش‌گران درگیر باید بر آن تاکید کنند توقف هرچه سریع‌تر جنگ و مذاکره برای یک توافق است. 🗞 کانال: @qomaredigar

🔘 ابتذالِ شر در لباسِ ضدشورش ✍️مصطفی حیدرزادگان ▪️آنچه در خبر حمله‌ی مأمورین به بیمارستان و ضرب‌وشتم مجروحان بازگشته از اعتراضات اخیر شنیده شد، اگرچه به‌شدت تکان‌دهنده است، اما از جنس «استثنا» یا «لغزش لحظه‌ای چند مأمور خشمگین» نیست. این سنخ از خشونت، به‌ویژه وقتی در فضاهایی رخ می‌دهد که به‌صورت تاریخی، اخلاقی و حقوقی باید مصون از تحرکات امنیتی باشند (مانند بیمارستان)، نشانه‌ی ورود یک نظام سیاسی و امنیتی به مرحله‌ای است که در آن، مرزهای اخلاقی شکسته و حتی به یک اعتبار، بی‌معنا شده‌اند. مسئله این‌جا نه فقط شدت افسارگسیخته و نامتناسب خشونت اعمالی، که کیفیت جاری آن است: خشونتی که بدون تردید، بدون مکث، و بدون احساس گناه اعمال می‌شود. ▪️نخستین شرط امکان‌پذیری چنین خشونتی، خارج‌کردن معترض از دایره‌ی مردم است. در گفتمان رسمی، معترض دیگر شهروندِ صاحب حق نیست؛ او به «اغتشاشگر»، «عامل دشمن»، «مخل امنیت» یا «تهدید وجودی» تقلیل داده می‌شود. این جابه‌جایی زبانی، صرفاً یک بازی لفظی نیست؛ یک عملیات مهندسی و بازتعریف مرزهای اخلاق است. وقتی فردی از مقام «انسانِ دارای حق» به مقام «خطر» تنزل داده می‌شود، اعمال خشونت علیه او نه‌تنها دیگر نقض اخلاق نیست، بلکه اجرای وظیفه و مستوجب تشویق تلقی می‌شود. در این منطق، مجروحِ معترض، به‌جای انسانی نیازمند درمان، «دشمنی نیمه‌جان» است که بقایش خود یک تهدید امنیتی محسوب می‌شود. به همین دلیل است که حمله به بیمارستان، درون این منطق، با یک جابه‌جایی، از یک بی‌اخلاقی و عبور از خط قرمز حق بشری/شهروندی، به یک اقدام منطقی، درست و لازم بدل می‌شود. ▪️اما این منطق چگونه در سطح فردی عمل می‌کند؟ این‌جا به نقطه‌ای می‌رسیم که پژوهش‌های کلاسیک روان‌شناسی اجتماعی و تأملات فلسفی به هم می‌رسند. آزمایش‌های استنلی میلگرام و فیلیپ زیمباردو نشان دادند که انسان‌های عادی، بدون پیش‌زمینه‌ی خشونت‌طلبانه، وقتی در ساختاری مبتنی بر اطاعت، نقش/وظیفه و سلسله‌مراتب قرار می‌گیرند، قادرند اعمالی انجام دهند که در شرایط عادی از آن‌ها منزجرند. اطاعت از دستور، واگذاری مسئولیت به سیستم، و پناه‌گرفتن پشت نقش سازمانی باعث می‌شود فرد به‌تدریج وجدان شخصی خود را معلق کند. ▪️اما آنچه این تصویر را عمیق‌تر و هولناک‌تر می‌کند، مفهوم «ابتذال شر» نزد هانا آرنت است. آرنت، در گزارشش از محاکمه‌ی آیشمن، به این نتیجه رسید که شرِ مدرن الزاماً محصول نفرت، سادیسم یا نیت آگاهانه‌ی شیطانی نیست؛ بلکه اغلب از بی‌فکری می‌آید. از لحظه‌ای که فرد دیگر از خود نمی‌پرسد «این کار درست است یا نه»، و فقط می‌پرسد «دستور چیست»، شر نه به‌عنوان انتخابی رادیکال و از روی بدطینتی، بلکه به‌عنوان یک روال عادی پدیدار می‌شود. مأمور سرکوب، در این معنا، الزاماً هیولا نیست؛ او انسانی است که فکر اخلاقی‌اش را به ساختار واگذار کرده و از این‌رو، قادر است بدون احساس تناقض درونی، به مجروح بی‌دفاع ضربه بزند. ▪️این تعلیق فکر، با فاصله‌ای نمادین و هویتی تشدید می‌شود. یونیفرم، آموزش ایدئولوژیک، زبان درون‌گروهی، و روایت دائمی «خط مقدم بودن»، فرد را از جامعه‌ای که در آن زیسته جدا می‌کند. او دیگر خود را هم‌سرنوشت با مردمی که مقابلش ایستاده‌اند نمی‌بیند؛ بلکه خود را نگهبان نظمی می‌داند که گویا بدون او فرو می‌پاشد. در چنین وضعی، رنج مردم نمایشی مخرب و خطرناک و خون و جانشان، هزینه‌ی اجتناب‌ناپذیر حفظ ثبات و نظم موجود تلقی می‌شود. ▪️در لایه‌ای دیگر، باید به خشم طبقاتی وارونه‌شده نیز توجه کرد. بسیاری از نیروهای سرکوب، خود از طبقات فرودست یا متوسطِ پایین و فرسوده می‌آیند؛ با دستمزدهای ناچیز، آینده‌ای مبهم، و تجربه‌ی مزمن بی‌قدرتی و قدرنادیدگی. اما این خشم، به‌جای آن‌که به سمت ساختارهای مولد نابرابری و تحقیر هدایت شود، به نزدیک‌ترین هدف در دسترس کانالیزه می‌شود: معترض خیابانی. به‌خصوص وقتی حس می‌شود این معترضان، از طبقه‌ی متوسط و بالاتری هستند که خوشی زیر دلشان زده و دنبال اهدافِ (به‌زعم این نیروها) غیرضروری‌اند. این‌جاست که ستم‌دیده، به‌دلیل جابه‌جاییِ اشتباهِ مسیر خشمش و نه از شرارت ذاتی و خباثت ماهوی، به عامل ستم بدل می‌شود. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 ابتذالِ شر در لباسِ ضدشورش ✍️مصطفی حیدرزادگان ▪️آنچه در خبر حمله‌ی مأمورین به بیمارستان و ضرب‌وشتم مجروحان بازگشته از اعتراضات اخیر شنیده شد، اگرچه به‌شدت تکان‌دهنده است، اما از جنس «استثنا» یا «لغزش لحظه‌ای چند مأمور خشمگین» نیست. این سنخ از خشونت، به‌ویژه وقتی در فضاهایی رخ می‌دهد که به‌صورت تاریخی، اخلاقی و حقوقی باید مصون از تحرکات امنیتی باشند (مانند بیمارستان)، نشانه‌ی ورود یک نظام سیاسی و امنیتی به مرحله‌ای است که در آن، مرزهای اخلاقی شکسته و حتی به یک اعتبار، بی‌معنا شده‌اند. مسئله این‌جا نه فقط شدت افسارگسیخته و نامتناسب خشونت اعمالی، که کیفیت جاری آن است: خشونتی که بدون تردید، بدون مکث، و بدون احساس گناه اعمال می‌شود. ▪️نخستین شرط امکان‌پذیری چنین خشونتی، خارج‌کردن معترض از دایره‌ی مردم است. در گفتمان رسمی، معترض دیگر شهروندِ صاحب حق نیست؛ او به «اغتشاشگر»، «عامل دشمن»، «مخل امنیت» یا «تهدید وجودی» تقلیل داده می‌شود. این جابه‌جایی زبانی، صرفاً یک بازی لفظی نیست؛ یک عملیات مهندسی و بازتعریف مرزهای اخلاق است. وقتی فردی از مقام «انسانِ دارای حق» به مقام «خطر» تنزل داده می‌شود، اعمال خشونت علیه او نه‌تنها دیگر نقض اخلاق نیست، بلکه اجرای وظیفه و مستوجب تشویق تلقی می‌شود. در این منطق، مجروحِ معترض، به‌جای انسانی نیازمند درمان، «دشمنی نیمه‌جان» است که بقایش خود یک تهدید امنیتی محسوب می‌شود. به همین دلیل است که حمله به بیمارستان، درون این منطق، با یک جابه‌جایی، از یک بی‌اخلاقی و عبور از خط قرمز حق بشری/شهروندی، به یک اقدام منطقی، درست و لازم بدل می‌شود. ▪️اما این منطق چگونه در سطح فردی عمل می‌کند؟ این‌جا به نقطه‌ای می‌رسیم که پژوهش‌های کلاسیک روان‌شناسی اجتماعی و تأملات فلسفی به هم می‌رسند. آزمایش‌های استنلی میلگرام و فیلیپ زیمباردو نشان دادند که انسان‌های عادی، بدون پیش‌زمینه‌ی خشونت‌طلبانه، وقتی در ساختاری مبتنی بر اطاعت، نقش/وظیفه و سلسله‌مراتب قرار می‌گیرند، قادرند اعمالی انجام دهند که در شرایط عادی از آن‌ها منزجرند. اطاعت از دستور، واگذاری مسئولیت به سیستم، و پناه‌گرفتن پشت نقش سازمانی باعث می‌شود فرد به‌تدریج وجدان شخصی خود را معلق کند. ▪️اما آنچه این تصویر را عمیق‌تر و هولناک‌تر می‌کند، مفهوم «ابتذال شر» نزد هانا آرنت است. آرنت، در گزارشش از محاکمه‌ی آیشمن، به این نتیجه رسید که شرِ مدرن الزاماً محصول نفرت، سادیسم یا نیت آگاهانه‌ی شیطانی نیست؛ بلکه اغلب از بی‌فکری می‌آید. از لحظه‌ای که فرد دیگر از خود نمی‌پرسد «این کار درست است یا نه»، و فقط می‌پرسد «دستور چیست»، شر نه به‌عنوان انتخابی رادیکال و از روی بدطینتی، بلکه به‌عنوان یک روال عادی پدیدار می‌شود. مأمور سرکوب، در این معنا، الزاماً هیولا نیست؛ او انسانی است که فکر اخلاقی‌اش را به ساختار واگذار کرده و از این‌رو، قادر است بدون احساس تناقض درونی، به مجروح بی‌دفاع ضربه بزند. ▪️این تعلیق فکر، با فاصله‌ای نمادین و هویتی تشدید می‌شود. یونیفرم، آموزش ایدئولوژیک، زبان درون‌گروهی، و روایت دائمی «خط مقدم بودن»، فرد را از جامعه‌ای که در آن زیسته جدا می‌کند. او دیگر خود را هم‌سرنوشت با مردمی که مقابلش ایستاده‌اند نمی‌بیند؛ بلکه خود را نگهبان نظمی می‌داند که گویا بدون او فرو می‌پاشد. در چنین وضعی، رنج مردم نمایشی مخرب و خطرناک و خون و جانشان، هزینه‌ی اجتناب‌ناپذیر حفظ ثبات و نظم موجود تلقی می‌شود. ▪️در لایه‌ای دیگر، باید به خشم طبقاتی وارونه‌شده نیز توجه کرد. بسیاری از نیروهای سرکوب، خود از طبقات فرودست یا متوسطِ پایین و فرسوده می‌آیند؛ با دستمزدهای ناچیز، آینده‌ای مبهم، و تجربه‌ی مزمن بی‌قدرتی و قدرنادیدگی. اما این خشم، به‌جای آن‌که به سمت ساختارهای مولد نابرابری و تحقیر هدایت شود، به نزدیک‌ترین هدف در دسترس کانالیزه می‌شود: معترض خیابانی. به‌خصوص وقتی حس می‌شود این معترضان، از طبقه‌ی متوسط و بالاتری هستند که خوشی زیر دلشان زده و دنبال اهدافِ (به‌زعم این نیروها) غیرضروری‌اند. این‌جاست که ستم‌دیده، به‌دلیل جابه‌جاییِ اشتباهِ مسیر خشمش و نه از شرارت ذاتی و خباثت ماهوی، به عامل ستم بدل می‌شود. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

▪️بنابراین آنچه امروز می‌بینیم، محصول «افراد ذاتاً شرور» نیست، بلکه نتیجه‌ی منطقی ساختاری است که انسان‌های معمولی را به ابزار خشونت بدل می‌کند؛ منطقی که فکر کردن را تعلیق می‌کند، مسئولیت اخلاقی را در خود حل و سپس دچار استحاله می‌کند و شر را به امری پیش‌پاافتاده تبدیل می‌سازد. و دقیقاً به همین دلیل است که اگر این منطق دیده و نقد نشود، هر بار می‌تواند با چهره‌هایی تازه بازتولید شود: با همان نتایج، و با همان هزینه‌ها از جان و تن و روان انسان‌ها. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh

🔘 ابتذالِ شر در لباسِ ضدشورش ✍️مصطفی حیدرزادگان ▪️آنچه در خبر حمله‌ی مأمورین به بیمارستان و ضرب‌وشتم مجروحان بازگشته از اعتراضات اخیر شنیده شد، اگرچه به‌شدت تکان‌دهنده است، اما از جنس «استثنا» یا «لغزش لحظه‌ای چند مأمور خشمگین» نیست. این سنخ از خشونت، به‌ویژه وقتی در فضاهایی رخ می‌دهد که به‌صورت تاریخی، اخلاقی و حقوقی باید مصون از تحرکات امنیتی باشند (مانند بیمارستان)، نشانه‌ی ورود یک نظام سیاسی و امنیتی به مرحله‌ای است که در آن، مرزهای اخلاقی شکسته و حتی به یک اعتبار، بی‌معنا شده‌اند. مسئله این‌جا نه فقط شدت افسارگسیخته و نامتناسب خشونت اعمالی، که کیفیت جاری آن است: خشونتی که بدون تردید، بدون مکث، و بدون احساس گناه اعمال می‌شود. ▪️نخستین شرط امکان‌پذیری چنین خشونتی، خارج‌کردن معترض از دایره‌ی مردم است. در گفتمان رسمی، معترض دیگر شهروندِ صاحب حق نیست؛ او به «اغتشاشگر»، «عامل دشمن»، «مخل امنیت» یا «تهدید وجودی» تقلیل داده می‌شود. این جابه‌جایی زبانی، صرفاً یک بازی لفظی نیست؛ یک عملیات مهندسی و بازتعریف مرزهای اخلاق است. وقتی فردی از مقام «انسانِ دارای حق» به مقام «خطر» تنزل داده می‌شود، اعمال خشونت علیه او نه‌تنها دیگر نقض اخلاق نیست، بلکه اجرای وظیفه و مستوجب تشویق تلقی می‌شود. در این منطق، مجروحِ معترض، به‌جای انسانی نیازمند درمان، «دشمنی نیمه‌جان» است که بقایش خود یک تهدید امنیتی محسوب می‌شود. به همین دلیل است که حمله به بیمارستان، درون این منطق، با یک جابه‌جایی، از یک بی‌اخلاقی و عبور از خط قرمز حق بشری/شهروندی، به یک اقدام منطقی، درست و لازم بدل می‌شود. ▪️اما این منطق چگونه در سطح فردی عمل می‌کند؟ این‌جا به نقطه‌ای می‌رسیم که پژوهش‌های کلاسیک روان‌شناسی اجتماعی و تأملات فلسفی به هم می‌رسند. آزمایش‌های استنلی میلگرام و فیلیپ زیمباردو نشان دادند که انسان‌های عادی، بدون پیش‌زمینه‌ی خشونت‌طلبانه، وقتی در ساختاری مبتنی بر اطاعت، نقش/وظیفه و سلسله‌مراتب قرار می‌گیرند، قادرند اعمالی انجام دهند که در شرایط عادی از آن‌ها منزجرند. اطاعت از دستور، واگذاری مسئولیت به سیستم، و پناه‌گرفتن پشت نقش سازمانی باعث می‌شود فرد به‌تدریج وجدان شخصی خود را معلق کند. ▪️اما آنچه این تصویر را عمیق‌تر و هولناک‌تر می‌کند، مفهوم «ابتذال شر» نزد هانا آرنت است. آرنت، در گزارشش از محاکمه‌ی آیشمن، به این نتیجه رسید که شرِ مدرن الزاماً محصول نفرت، سادیسم یا نیت آگاهانه‌ی شیطانی نیست؛ بلکه اغلب از بی‌فکری می‌آید. از لحظه‌ای که فرد دیگر از خود نمی‌پرسد «این کار درست است یا نه»، و فقط می‌پرسد «دستور چیست»، شر نه به‌عنوان انتخابی رادیکال و از روی بدطینتی، بلکه به‌عنوان یک روال عادی پدیدار می‌شود. مأمور سرکوب، در این معنا، الزاماً هیولا نیست؛ او انسانی است که فکر اخلاقی‌اش را به ساختار واگذار کرده و از این‌رو، قادر است بدون احساس تناقض درونی، به مجروح بی‌دفاع ضربه بزند. ▪️این تعلیق فکر، با فاصله‌ای نمادین و هویتی تشدید می‌شود. یونیفرم، آموزش ایدئولوژیک، زبان درون‌گروهی، و روایت دائمی «خط مقدم بودن»، فرد را از جامعه‌ای که در آن زیسته جدا می‌کند. او دیگر خود را هم‌سرنوشت با مردمی که مقابلش ایستاده‌اند نمی‌بیند؛ بلکه خود را نگهبان نظمی می‌داند که گویا بدون او فرو می‌پاشد. در چنین وضعی، رنج مردم نمایشی مخرب و خطرناک و خون و جانشان، هزینه‌ی اجتناب‌ناپذیر حفظ ثبات و نظم موجود تلقی می‌شود. ▪️در لایه‌ای دیگر، باید به خشم طبقاتی وارونه‌شده نیز توجه کرد. بسیاری از نیروهای سرکوب، خود از طبقات فرودست یا متوسطِ پایین و فرسوده می‌آیند؛ با دستمزدهای ناچیز، آینده‌ای مبهم، و تجربه‌ی مزمن بی‌قدرتی و قدرنادیدگی. اما این خشم، به‌جای آن‌که به سمت ساختارهای مولد نابرابری و تحقیر هدایت شود، به نزدیک‌ترین هدف در دسترس کانالیزه می‌شود: معترض خیابانی. به‌خصوص وقتی حس می‌شود این معترضان، از طبقه‌ی متوسط و بالاتری هستند که خوشی زیر دلشان زده و دنبال اهدافِ (به‌زعم این نیروها) غیرضروری‌اند. این‌جاست که ستم‌دیده، به‌دلیل جابه‌جاییِ اشتباهِ مسیر خشمش و نه از شرارت ذاتی و خباثت ماهوی، به عامل ستم بدل می‌شود. ▪️در نهایت، نباید فراموش کرد که خشونت، یک‌شبه به این سطح نمی‌رسد. خشونت به‌تدریج عادی می‌شود: از هل‌دادن و فحاشی آغاز می‌کند، به باتوم و ضرب‌وشتم می‌رسد، و وقتی می‌بیند در این موقعیت‌ها با نام «شرایط اضطراری» و «موقعیت حساس کنونی» از هرگونه پاسخگویی در برابر قانون و جامعه بی‌نیاز است، سرانجام به جایی می‌رسد که حتی بیمارستان نیز از مصونیت ساقط می‌شود. هر خط قرمزی که زیر پا گذاشته می‌شود و هزینه‌ای ندارد، خط قرمز بعدی را بی‌دفاع‌تر می‌کند. (محکومیت یک سرباز وظیفه؛ اروجعلی ببرزاده، در حوادث تیر ۷۸ به جرم دزدیدن یک ریش‌تراش از خوابگاه دانشجویان و نه هیچ‌کس دیگر به هیچ جرم دیگری!)