en
Feedback
صدای نوین خراسان

صدای نوین خراسان

Open in Telegram

❇️ #صدای_نوین_خراسان؛ بستری برای بازخوانی اندیشه‌های رهایی‌بخش، دموکراسی‌خواهی و حقوق بشر. تلاشی برای پیوند عدالت، آزادی و معنویت در جست‌وجوی افق‌های نوین روشنفکری. ❇️ ارتباط با ادمین و ارسال مطالب: @VoNoKhAdmin

Show more
694
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+6
in 3 channels
Get PRO
July '26
+14
in 1 channels
Get PRO
June '26
+16
in 2 channels
Get PRO
May '26
+3
in 1 channels
Get PRO
April '26
+1
in 1 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+8
in 0 channels
Get PRO
January '26
+11
in 1 channels
Get PRO
December '25
+3
in 0 channels
Get PRO
November '25
+7
in 0 channels
Get PRO
October '25
+5
in 3 channels
Get PRO
September '25
+5
in 2 channels
Get PRO
August '25
+1
in 2 channels
Get PRO
July '25
+14
in 2 channels
Get PRO
June '25
+5
in 2 channels
Get PRO
May '25
+5
in 3 channels
Get PRO
April '25
+13
in 5 channels
Get PRO
March '25
+4
in 1 channels
Get PRO
February '25
+15
in 5 channels
Get PRO
January '25
+12
in 4 channels
Get PRO
December '24
+3
in 2 channels
Get PRO
November '24
+8
in 2 channels
Get PRO
October '24
+25
in 5 channels
Get PRO
September '24
+3
in 2 channels
Get PRO
August '24
+16
in 5 channels
Get PRO
July '24
+28
in 9 channels
Get PRO
June '24
+25
in 9 channels
Get PRO
May '24
+13
in 4 channels
Get PRO
April '24
+9
in 5 channels
Get PRO
March '24
+10
in 6 channels
Get PRO
February '24
+8
in 3 channels
Get PRO
January '24
+6
in 5 channels
Get PRO
December '23
+17
in 3 channels
Get PRO
November '23
+18
in 3 channels
Get PRO
October '23
+5
in 1 channels
Get PRO
September '23
+18
in 0 channels
Get PRO
August '23
+13
in 0 channels
Get PRO
July '23
+6
in 0 channels
Get PRO
June '23
+6
in 0 channels
Get PRO
May '23
+23
in 0 channels
Get PRO
April '23
+3
in 0 channels
Get PRO
March '23
+4
in 0 channels
Get PRO
February '23
+13
in 0 channels
Get PRO
January '23
+18
in 0 channels
Get PRO
December '22
+35
in 0 channels
Get PRO
November '22
+43
in 0 channels
Get PRO
October '22
+38
in 0 channels
Get PRO
September '22
+56
in 0 channels
Get PRO
August '22
+13
in 0 channels
Get PRO
July '22
+17
in 0 channels
Get PRO
June '22
+36
in 0 channels
Get PRO
May '22
+41
in 0 channels
Get PRO
April '22
+47
in 0 channels
Get PRO
March '22
+9
in 0 channels
Get PRO
February '22
+19
in 0 channels
Get PRO
January '22
+27
in 0 channels
Get PRO
December '21
+23
in 0 channels
Get PRO
November '21
+32
in 0 channels
Get PRO
October '21
+22
in 0 channels
Get PRO
September '21
+25
in 0 channels
Get PRO
August '21
+80
in 0 channels
Get PRO
July '21
+92
in 0 channels
Get PRO
June '21
+51
in 0 channels
Get PRO
May '21
+73
in 0 channels
Get PRO
April '21
+61
in 0 channels
Get PRO
March '21
+42
in 0 channels
Get PRO
February '21
+38
in 0 channels
Get PRO
January '21
+40
in 0 channels
Get PRO
December '20
+1 917
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
🔘طغیان، نه انقلاب ✍️ مصطفی حیدرزادگان شاید بزرگ‌ترین آزمون اخلاقی انسان، نه در روزهای آرام، بلکه در روزهای خون و آتش رخ دهد. زمانی که مرگ همه‌جا حاضر است، آنچه از ما باقی می‌ماند نه شعارهای ما، بلکه معیاری است که برای ارزش جان انسان برمی‌گزینیم. جامعهٔ ایران در فاصله‌ای کوتاه، دو تجربهٔ تلخ را از سر گذراند. نخست، کشتار بی‌رحمانه‌ی معترضان به دست حکومتی که سال‌هاست بقای خود را بر سرکوب بنا کرده است؛ و اندکی بعد، جنگی که با حملات آمریکا و اسرائیل، جان بسیاری از غیرنظامیان را نیز گرفت. هر دو رویداد، آزمونی برای وجدان ما بودند. اما آنچه بیش از هر چیز آشکار شد، علاوه بر خشونت قدرت‌ها، چه حاکم و چه مهاجم، شکافی بود که در اخلاق عمومی ما پدید آمد. کسانی که دیروز با صدای بلند از حرمت جان انسان سخن می‌گفتند، امروز مرگ همان انسان را، اگر در سوی دیگر معادلهٔ سیاسی قرار گرفته بود، با عباراتی چون «هزینهٔ اجتناب‌ناپذیر جنگ»، «آزادی ارزان به دست نمی‌آید» یا «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است» توجیه کردند. گویی ارزش جان انسان، دیگر امری ذاتی نبود؛ بلکه به پرچمی بستگی داشت که بالای سرش برافراشته شده است. آلبر کامو، این ذهن غریب و درخشان، این لحظه را سال‌ها پیش شناخته بود. کامو میان «طغیان» و «انقلاب» تمایزی بنیادین قائل می‌شود. طغیان، آن لحظه‌ای است که انسان در برابر بی‌عدالتی می‌ایستد اما می‌گوید: «تا اینجا، نه بیشتر.» این «نه»، هم‌زمان حامل یک «آری» نیز هست؛ آری به کرامت مشترک همهٔ انسان‌ها. طغیان، اگر اصیل باشد، حتی در برابر دشمن نیز حد و مرزی را رعایت می‌کند، زیرا می‌داند اگر برای رسیدن به عدالت، عدالت را نابود کند، دیگر چیزی از آن آرمان و فضیلتش باقی نخواهد ماند. انقلاب اما، هنگامی که به ایدئولوژی بدل می‌شود، همین مرز را برمی‌دارد. از آن پس، انسان دیگر هدف و غایت نیست؛ وسیله است. مرگ افراد، عددی در محاسبات تاریخ می‌شود و قربانیان، مصالح ساختمانیِ آینده‌ای وعده‌داده‌شده. اینجاست که نقد و ایراد کلیدی از «انسان‌/انسان‌هایی کشته شدند و جان‌هایی از دست رفت»، به پرسش «به سود/به دست کدام طرف کشته شدند؟» مبدل می‌گردد. کامو دقیقاً در برابر همین منطق ایستاد. او معتقد بود اگر آزادی با قتل بی‌گناهان آغاز شود، آزادی نیست؛ اگر عدالت از دل بی‌عدالتی زاده شود، عدالت نخواهد بود. هیچ آرمانی، هرقدر باشکوه، حق ندارد انسان را به ابزاری برای تحقق خود تبدیل کند. این همان چیزی است که امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم. مسئله این نیست که حکومت ایران مسئول جنایت نیست؛ که هست. مسئله این هم نیست که قدرت‌های خارجی از خشونت استفاده نمی‌کنند؛ که می‌کنند. پرسش اخلاقی اما جای دیگری است: آیا ما نیز قرار است ارزش جان انسان را تابع دشمنی‌ها و دوستی‌های سیاسی‌مان کنیم؟ اگر گلوله‌ای که معترض را می‌کشد جنایت است، موشکی که کودک را می‌کشد نیز جنایت است. اگر نمی‌توان برای حفظ حکومت، مرگ بی‌گناهان را توجیه کرد، برای سرنگونی حکومت نیز نمی‌توان همان مرگ را توجیه کرد. اخلاق، درست در همین نقطه معنا پیدا می‌کند؛ آنجا که حاضر نباشیم معیار خود را با تغییر بازیگران عوض کنیم. برخی این موضع را «وسط‌بازی» می‌نامند، گویی سخن از نشستن میان دو جبهه است. اما آنچه کامو از آن دفاع می‌کند، نه وسط‌بازی است و نه بی‌طرفی. این ایستادن بر نقطه‌ای است که از آنجا، هیچ انسانی صرفاً به خاطر تعلق سیاسی، ملی، مذهبی یا ایدئولوژیک، از دایرهٔ همدلی بیرون رانده نمی‌شود. این اعتدال، اعتدال اخلاقی است؛ نه اعتدال سیاسی. اعتدالی که می‌گوید قدرت، هر جا که باشد، اگر انسان را له کند باید در برابرش ایستاد. اعتدالی که حاضر نیست برای پیروزی خود، همان منطقی را به کار بگیرد که دیروز از آن متنفر بود. زیرا کسی که برای شکست ظلم، به ابزار ظلم متوسل می‌شود، شاید دشمن خود را شکست دهد، اما در نهایت، شباهتش به او بیشتر از تفاوتش خواهد شد. کامو هشدار می‌داد که بزرگ‌ترین خطر تاریخ، نه شکست عدالت، بلکه تبدیل عدالت به دینی است که برای خود قربانی می‌طلبد. هرگاه آرمانی از انسان مهم‌تر شود، انسان نخستین قربانی همان آرمان خواهد بود. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ 🆔@VoNoKh

2
🔘 یادنامه 28 مرداد ماه 1332 ✍️ برگرفته از کتاب «شصت سال خدمت و مقاومت» (خاطرات مهندس بازرگان در گفت‌وگو با سرهنگ نجاتی، جلد اول، ص ۳۰۴) _ دکتر یدالله سحابی (ص 125) ▪️روایت مهندس بازرگان آن روز بنده در دانشکده بودم و دیر به خانه آمدم. حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود که منزل رسیدم. افسر جوانی که مصدقی بود و در همسایگی ما زندگی می‌کرد در حالی که هفت‌تیرش را به کمر بسته و دستش را روی آن گذاشته بود با دستپاچگی به طرفم آمد و گفت: «آقا اوضاع خراب است! نمی‌دانم چه می‌شود...» پس از صرف ناهار، در آن حال ابهام و اضطرابی که وجود داشت و رادیو خاموش شده بود، به آقای دکتر سحابی تلفن کردم و به منزلشان رفتم و از آنجا پیاده به سمت خیابان کاخ به راه افتادیم که ببینیم چه خبر است و چه کاری از دستمان برمی‌آید. منزل آقای دکتر سحابی در امیریه بود. آنجا اتوبوسی را دیدم که از طرف شهر نو می‌آمد و عده‌ای از زنان معلوم‌الحال در آن بودند و به نفع شاه شعار می‌دادند. هر چه به طرف شمال می‌رفتیم خیابان امیریه و خیابان‌های اطراف شلوغ‌تر می‌شد. نزدیکی‌های خیابان کاخ، صدای گلوله توپ و تفنگ شنیده می‌شد. از چهارراه پهلوی به بالا راه‌ها بسته بود. همه می‌خواستند خودشان را به خیابان کاخ که منزل نخست‌وزیر در آنجا بود برسانند. می‌گفتند خانه را نظامیان اشغال کرده‌اند. از سرنوشت دکتر مصدق و خانواده‌اش خبری نبود و هر کس حرفی می‌زد. حدود ساعت هفت وقتی به نزدیکی‌های خانه آقای دکتر مصدق رسیدیم، مرد تریاکی‌مانند و بی‌سر و پایی دیدیم که یک جوال ذغال با خود می‌کشید و شکایت می‌کرد که شانس او از غارت منزل نخست‌وزیر بیشتر از این نبوده است. دیگری جعبه رادیویی را زیر بغل داشت و به ما پیشنهاد فروش کرد... منظره‌ی غم‌انگیز و باورنکردنی بود. این قبیل اشخاص که در پناه پاسبانان و نظامیان برای غارت خانهٔ نخست‌وزیر آمده بودند را به حساب قیام‌کنندگان ملی گذاشته بودند. حتی افسران ارتش شاهنشاهی از غارت خانهٔ نخست‌وزیر مملکت بی‌نصیب نماندند. دکتر غلامحسین خان مصدق تعریف می‌کرد که فرش خانه‌اش را در اتاق سرتیپ فرهاد، دادستان و فرماندار نظامی تهران پیدا کرده است. تابلوها و اشیاء قیمتی خانه‌های فرزندان دکتر مصدق را همان افسران کودتاچی برده و بین خودشان تقسیم کرده بودند. چه مدال‌ها و نشان‌هایی به حساب پیروزی کودتا به نظامیان و غیرنظامیان دادند و برای اینکه به کودتای خائنانهٔ ۲۸ مرداد چهرهٔ «قیام ملی» بدهد، سال‌ها تبلیغ کردند... ▪️روایت دکتر سحابی فردای روز ۲۸ مرداد، یاس و ناامیدی مردم را فرا گرفته بود. سکوتی بر شهر حاکم شده بود و هیچ زمزمهٔ شور و حرکتی به گوش نمی‌رسید و فکر چاره‌ای به ذهن کسی خطور نمی‌کرد. من و مهندس بازرگان که با دیدن وضع خانهٔ مصدق و رفتار کینه‌توزانهٔ کودتاچیان بیشتر نگران شده بودیم، با هم قرار گذاشتیم که به منزل مرحوم آقای حاج سیدرضا زنجانی برویم و کسب خبری بنماییم. فردا که به منزل حاج‌آقا رفتیم دیدیم که دکتر معظمی و چند تن از آشنایان دیگر نیز حضور دارند. در آنجا به نقل حوادث و اتفاقات پرداختیم و خبرها رد و بدل شد و بحث به آنجا رسید که برای مملکت چه پیش خواهد آمد و چه باید کرد؟ بنا شد اخباری که منبع موثق دارند به شکل مرتبی جمع‌آوری شوند و تا جایی که امکان داشته باشد مردم را از اخبار درست آگاه نمود، تا شایعه و دروغ راه آن‌ها را گم نکند. برای همین مسئله یک همکاری ساده به وجود آمد. افراد دیگر هم آمدند و هر کسی گوشه‌ای از کار را گرفت. از جمله کسانی که در این جلسه حضور فعال داشتند، شاپور بختیار بود. او می‌گفت: «ما باید جمعیتی را تشکیل دهیم که به طور سازماندهی‌شده در برابر استبداد ایستادگی کند و مانند فرانسوی که در برابر ارتش آلمان مبارزهٔ مخفی می‌کردند و "رزیستانس" نام داشتند، نام گروه خود را "مقاومت" بنامیم.» این فکر مورد قبول واقع شد و کلمهٔ «ملی» نیز به نشانهٔ مرام استقلال‌طلبانه‌اش به آن افزوده شد. بنابراین نام «نهضت مقاومت ملی» بر این گروه نهاده شد. البته کسان دیگری هم در نقاط مختلف شهر یا شهرستان‌های دیگر به مبارزه ادامه دادند. اعلامیه‌هایی هم با عنوان «نهضت ادامه دارد» در سطح شهر پخش شد که در دل مردم امید انداخته بود و با آنکه نهضت مخفی بود، ولی شهرتی پیدا کرده بود. البته گردانندهٔ اصلی و رابط بین همهٔ گروه‌ها خود آیت‌الله زنجانی بود و اغلب جلسات در منزل ایشان تشکیل می‌گردید. باری، مردم به این نهضت علاقه‌مند بودند و با هرکس دربارهٔ اهداف آن صحبت می‌شد، فوراً جذب می‌گردید و خالصانه نیروی خود را اعم از مادی یا انرژی و حرفه‌ای در اختیار می‌گذاشت. ـــــــــــــــــــــــ 🆔@VoNoKh
624
3
🔘 کودتا، میراث استبداد و خطر نیهیلیسم ✍️ علی حجازی کودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ آخرین پرده از نمایش پر جنب و جوش و نسبتا طولانیِ نبرد ملی‌گرایی و آزادی‌خواهی ایرانی در برابر استبداد و امپریالیسم در تاریخ بود که به لطف فضای نسبتا آزاد سیاسی از اواسط دهه‌ی بیست خورشیدی آغاز شده و تا غروب روز چهارشنبه، ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ ادامه یافت. رویدادی مهم و تعیین‌کننده که بی‌گمان تاریخ سیاسی ایران را به «پیش» و «پس» از خود تقسیم کرده است. به گفته‌ی داریوش همایون این شاید نخستین بار بود که «توده مردم به عنوان مردم به صحنه آمدند و مصدق به مردم ایران یک شخصیت و هویتی داد که هیچ وقت دیگر از بین نخواهد رفت». کودتا چون پایانی مهیب بر نمایشنامه‌ای پر فراز و نشیب بود که میل نداشت حکایت‌ها و مسائل به وجود آمده در خلال نمایش را پاسخ گفته و به سرانجام رساند، بلکه چون شهاب‌سنگی عظیم با فرود خود بر خاک ایرانزمین، صحنه را در سکوت و تاریکی مطلق فرو برد و پایان را به جمله صحنه‌گردانان و تماشاچیان این نمایش تحمیل و تحکیم کرد. ▪️کودتای ۲۸ امرداد و آنچه پس از آن بر فضای عمومی جامعه‌ی ایران حاکم شد، میراثی مؤثر و ماندگار از خود برجای گذاشت که نه تنها در تعیین وضعیت امروز ما نقشی غیر قابل انکار داشته، بلکه با مرور آن هنوز می‌توان بسیاری از روحیات ایرانیان و خصایص جمعی ایشان را در مواجهه با رویدادهای تاریخی بازشناخت. از این رو، بجاست اگر بررسی روزها و سال‌های پس از کودتا و تأثیرات آن بر جامعه‌ی ایران را هم‌سنگ با وقایع پیش و حین کودتا مهم بشماریم. ▪️آبراهامیان در اثر متأخر خود «کودتا» که از قضا فصل کوچکی از آن را به بررسی پیامدهای کودتا اختصاص داده است، چهار مورد را به عنوان میراث کودتای ۲۸ امرداد ذکر می‌کند: ۱. ملی‌زدایی از صنعت نفت ۲. مشروعیت‌زدایی از نظام شاهنشاهی ۳. نابودی مخالفان سکولار ۴. تشدید طرز فکر غالب پارانوئید بر سیاست ایران. از میان این میراث، مورد نخست آن یعنی «ملی‌زدایی از صنعت نفت» بیشتر سویه‌ای اقتصادی و سیاسی، مخصوصا از منظر سیاست بین‌الملل دارد و مورد دوم، یعنی «مشروعیت‌زدایی از نظام شاهنشاهی» بیش از همه دارای وجهی سیاسی-تاریخی و کمتر اجتماعی است. کوتاه سخن آنکه این دو پیامد مستقیمأ بر وضعیت دولت در ایران تأثیر داشتند و وجوه اجتماعی در آن‌ها کمتر به چشم می‌خورد، اما دو مورد دیگر دارای سویه‌ی اجتماعی مهم‌اند که به باور نگارنده برای شناخت وضعیت جامعه‌ی امروز ایران نیز می‌توانند سودمند باشند. ▪️یکی از مسائل مهمی که آبراهامیان ـ البته به شیوه‌ای ناقص- مطرح می‌کند، «نابودی مخالفان سکولار» است. آبراهامیان چنین استدلال می‌کند که پس از سرکوب دو سازمان سیاسی عمده با گرایش‌های مسالمت‌آمیز (جبهه ملی و حزب توده) و ناکامیِ عملیِ نهضت مقاومت ملی پس از سال ۱۳۳۴، خلائی در فضای سیاسی کشور به وجود آمد و به سبب آن گروه‌های اسلامی توانستند نقش اصلی را در مبارزات سیاسی ایفا کنند. این نکته‌ای است درست، اما نه کامل. درست است از آن حیث که به حاشیه رفتن تدریجیِ مبارزات و مشی سیاسی مسالمت‌آمیز جبهه ملی پس از کودتا امری است مطابق واقع و قابل مشاهده، اما منحصر شدن مبارزه سیاسی به گروه‌های اسلامی موضوعی است نادقیق و ناکامل، چراکه گروه‌های پرشمار مارکسیستی چون سازمان چریک‌های فداییان خلق و پیکار (جریان مارکسیست سازمان مجاهدین خلق) در سال‌های پس از سرخوردگی کودتا دوشادوش جریان‌های مذهبی به مبارزه مشغول بودند و انگیزه‌های مارکسیستی به قوت انگیزه‌های مذهبی --اگر نگوییم بیشتر- در مبارزات سیاسی نقش داشتند. در واقع آنچه نابود شد یا به حاشیه رفت، نه گفتمان سکولار، بلکه گفتمان اصلاح‌طلبانه‌ی مبتنی بر اراده‌ی ملت در مبارزه سیاسی بود که جای خود را به گفتمان‌های عمدتأ ایدئولوژیک و انترناسیونالیستی چون مذهب و مارکسیسم، سپرد. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ 🆔@VoNoKh
358
4
🔘در ستایش عدالت بی‌اعدام؛ تأملی دیگر ✍️ مصطفی حیدرزادگان در برابر مخالفت با اعدام، معمولاً نقطه‌ای فرا می‌رسد که بحث از فلسفه و حقوق فاصله می‌گیرد و به دشوارترین مصادیق کشیده می‌شود: قاتل زنجیره‌ای چه؟ کسی که چند کودک را کشته یا به آنان تجاوز کرده چه؟ کسی که انسانی را شکنجه کرده، مثله کرده یا آگاهانه جان ده‌ها نفر را گرفته است چه؟ آیا واقعاً چنین انسانی نیز نباید اعدام شود؟ قدرت این پرسش را نباید دست‌کم گرفت. مواجهه با برخی جنایت‌ها خشم، انزجار و میل به مجازات را برمی‌انگیزد و این واکنش نه عجیب است و نه لزوماً مذموم. حتی ممکن است برای خانواده قربانی تحمل اینکه قاتل عزیزشان همچنان زنده است بسیار دشوار باشد. اما درست در همین نقطه است که باید میان «احساس موجه در برابر جنایت» و «قاعده‌ای که باید بر نظام عدالت حاکم باشد» تمایز گذاشت. این‌که ما از دیدن یک جنایت خشمگین شویم یک چیز است و اینکه از این خشم نتیجه بگیریم دولت باید مجاز به کشتن مرتکب آن باشد، چیز دیگری. در واقع اگر اصل مخالفت با اعدام معنایی داشته باشد، باید دقیقاً در سخت‌ترین موارد آزموده شود. گفتن اینکه انسان بی‌گناه، مجرم خُرد یا کسی که مرتکب جرمی قابل‌بخشش شده نباید اعدام شود، موضع دشواری نیست. مسئله زمانی جدی می‌شود که بپرسیم آیا حتی انسانی که مرتکب عملی هولناک شده نیز از حداقلی از حقوق انسانی برخوردار است یا خیر. حقوق بنیادین، اگر واقعاً بنیادین باشند، نمی‌توانند صرفاً پاداش خوش‌رفتاری باشند. وگرنه دیگر «حق» نیستند، بلکه امتیازهایی‌اند که جامعه هر زمان فردی را ناشایست تشخیص داد می‌تواند از او پس بگیرد. البته نباید به نتیجه‌ای در جهت مخالف لغزید و گفت مخالفت با اعدام به معنای مخالفت با مجازات شدید است. جامعه حق دارد و حتی موظف است فردی را که خطر جدی برای دیگران ایجاد می‌کند از جامعه جدا کند. کسی که آگاهانه چند انسان را کشته، تجاوز کرده یا مرتکب جنایات سنگین شده است، می‌تواند دهه‌ها یا حتی تا پایان عمر آزادی خود را از دست بدهد. مخالفت با اعدام قرار نیست شدت جرم را انکار کند؛ تنها میان «مجازات کردن» و «کشتن» مرز می‌گذارد. در اینجا معنای «مجازات متناسب» اهمیت پیدا می‌کند. تناسب الزاماً به معنای همانندسازی مجازات با جرم نیست. اگر کسی دیگری را شکنجه کرده باشد، او را شکنجه نمی‌کنیم؛ اگر کسی مرتکب تجاوز شده باشد، پاسخ عدالت تجاوز متقابل به او نیست؛ اگر کسی انسانی را مثله کرده باشد، بدن او را مثله نمی‌کنیم. بنابراین از اینکه قاتل جان دیگری را گرفته، به لحاظ منطقی نتیجه نمی‌شود که تنها مجازات متناسب با او گرفتن جان خودش است. عدالت مدرن مدت‌هاست از اصل ساده «همان کاری را با او بکن که با دیگری کرده» فاصله گرفته است. مجازات متناسب را بهتر است برایند چند ملاحظه بدانیم: شدت جرم، میزان مسئولیت و عمد مرتکب، خطری که برای جامعه ایجاد می‌کند، ضرورت حفاظت از دیگران، بازدارندگی، امکان اصلاح و بازپروری و در نهایت رعایت حدودی که یک جامعه متمدن برای اعمال قدرت بر انسان تعیین کرده است. بنابراین می‌توان گفت فردی مستحق مجازاتی بسیار سنگین است، بدون آنکه نتیجه بگیریم مستحق مرگ است. حبس بسیار طولانی یا در موارد ضروری محرومیت دائمی از آزادی می‌تواند بیانگر قضاوت اخلاقی بسیار شدید جامعه درباره جرم باشد و هم‌زمان جامعه را از خطر مجرم محافظت کند، بی‌آنکه دولت ناچار شود جان او را بگیرد. اتفاقاً این تمایز میان «تاوان دادن» و «کشته شدن» بسیار مهم است. گاهی چنان سخن گفته می‌شود که گویی اگر قاتل اعدام نشود، از مجازات گریخته است. حال آنکه انسانی که بیست، سی یا چهل سال، یا حتی باقی عمر خود را در زندان می‌گذراند، بخش عظیمی از آزادی، انتخاب، روابط، زندگی خانوادگی و امکان حضور در جامعه را از دست داده است. زنده ماندن مترادف بی‌مجازات ماندن نیست. میان بخشیدن یک قاتل و نکشتن او فاصله‌ای بسیار بزرگ وجود دارد. می‌توان او را نبخشید، می‌توان جرمش را نابخشودنی دانست، می‌توان آزادی‌اش را برای همیشه محدود کرد و در عین حال گفت دولت حق ندارد او را بکشد. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ 🆔@VoNoKh
502
5
🔘 نسل شیک پاسارگادی! ✍️ هادوی این روزها در گوشه‌وکنار فضای مجازی، عنوانی عجیب و در عین حال تأمل‌برانگیز به گوش می‌رسد؛ عنوانی که به‌نظر می‌رسد بیش از آنکه زاییده تأملی عمیق باشد، حاصل شور زودگذر جمعی و شیفتگی سطحی به یک نام باستانی است. «نسل شیک پاسارگادی!»؛ ترکیب واژگانی‌ای نه چندان دلچسب و بسی سبک و تهی از معنا که بیش از آنکه برآمده از تعلقی ملی باشد، حاصل فهمی سطحی از تاریخ پیچیده‌ی این سرزمین است؛ برآمده از نیازی فردی برای ساخت آرمانشهری خیالی که در آن، تخیل آسوده‌پسند مخاطب، برای آسایش خیال خود، جای واقعیت‌های تلخ تاریخی را می‌گیرد و گذشته‌ای چنان که باید باشد، می‌سازد، نه چنان که بوده است. ▪️با این حال، چه‌بسا پشت این ظاهر ساده‌انگارانه، ادعایی جدی پنهان باشد: بازتعریف هویت ملی بر پایه گذشته‌ای اسطوره‌ای که بیش از آنکه به واقعیت‌های تاریخی این سرزمین وفادار باشد، به خواست مخاطبی پاسخ می‌دهد که دلخوشی چندانی به زمانه خویش ندارد. این نوشتار، نه از سر دشمنی با تاریخ کهن، که از سر دغدغه‌ای برای آینده، می‌کوشد تا این رویکرد ابزاری به تاریخ و اساطیر ملی را واکاوی کند؛ رویکردی که در آن، میراث مشترک یک سرزمین، به کالایی برای مشروعیت‌بخشی به قدرت یک جریان خاص بدل می‌شود. ▪️نکته آغازین در این واکاوی، پرسش از ریشه‌های این قرائت ویژه از ملی‌گرایی است. آنچه امروز با نام «بازگشت به عظمت باستانی» یا احیای «هویت آریایی» شناخته می‌شود، برخلاف تصور رایج که آن را یک بیداری خودجوش ملی می‌داند، در واقع پدیده‌ای است که ریشه در فضای فکری سده‌های پیشین اروپا دارد؛ دورانی که در آن، نظریه‌های نژادمحورانه، تصویری خاص از «هویت اصیل ایرانی» را ترسیم کردند و آن را به تمدن کهن هخامنشی و ساسانی پیوند زدند. این ایده‌ها، بعدها و در بستر شکست‌های تاریخی و عقب‌ماندگی ایران در قیاس با غرب، به‌عنوان پاسخی برای بازگرداندن عزت ازدست‌رفته، مورد استقبال قرار گرفت و راه را برای پروژه‌ای هموار کرد که در آن، «ایران باستان» به‌عنوان دوران طلایی و «ایران پس از اسلام» به‌عنوان دوران انحطاط معرفی می‌شد. این دوگانه، که بعدها به یکی از ستون‌های اصلی گفتمان ناسیونالیستی در ایران تبدیل شد، نه برآمده از یک واقعیت تاریخی عینی، که زاییده نیاز یک جامعه سرخورده به یک آرمانشهر خیالی برای فرار از سختی‌های حال بود. ▪️این دوگانه‌سازی، اما در دوران معاصر و به‌ویژه در گفتمان سلطنت‌طلبان امروزی، به شکلی تازه بازتولید شده است؛ جایی که جمهوری اسلامی به‌مثابه «تازیان دور از تمدن» تصویر می‌شود که تمدن درخشان ایرانی را غارت کرده‌اند، و دوره پهلوی به‌عنوان ادامه طبیعی دوران شکوهمند هخامنشی و ساسانی معرفی می‌گردد؛ روایتی که با شعارهایی چون «عظمت را به ایران بازخواهیم گرداند» در سطح عمومی نیز بازتولید می‌شود. ▪️این پروژه فکری، اما تا زمانی که به یک پروژه سیاسی رسمی تبدیل نشد، در محافل نخبگانی باقی ماند. نقطه عطف این تحول، دوران پهلوی بود؛ جایی که یک دودمان نوپا که از دل کودتا برآمده و مشروعیت تاریخی‌اش در هاله‌ای از ابهام قرار داشت و ذات روی کار آمدنش با روح جنبش مترقی و مردمی مشروطه در تضادی آشکار بود، به‌سرعت به این ایدئولوژی باستان‌گرا پناه برد تا برای خویش، ریشه‌ای در اعماق تاریخ کهن ایران بسازد. شاهان پهلوی، با برگزاری جشن‌های پرهزینه‌ای چون جشن‌های ۲۵۰۰ ساله، استفاده افراطی از واژگان و نمادهای باستانی، و بازنویسی کتب درسی تاریخ، می‌کوشیدند تا خود را وارثان هخامنشیان و ساسانیان معرفی کنند و بدین‌شکل، بر مشروعیت خویش که همواره با تردیدهایی جدی روبه‌رو بود، هاله‌ای از شکوه باستانی بیافکنند. ▪️اما این پروژه، در عمل، نه فقط برای مشروعیت‌بخشی به یک دودمان، بلکه در امتداد همان اقدامات رضاخان در اوایل قرن چهاردهم بود که می‌کوشید با توسل به زور و اسلحه، چهره‌ای یک‌پارچه از کشور به نمایش بگذارد. از دل این رویکرد، چارچوب هویتی یگانه‌ای شکل گرفت که با تکیه بر زبان فارسی و نژاد آریایی ترسیم می‌شد و در عمل، اقوام و خرده‌فرهنگ‌های متعددی را که هر یک به‌خودی‌خود، گنجینه‌هایی از عناصر فرهنگی غنی و ارزشمندند، به حاشیه می‌راند و آن‌ها را در موقعیتی فروتر از هویت رسمی ملی قرار می‌داد. این رویکرد، هرچند در ظاهر توانست مدتی چهره‌ای یک‌پارچه از کشور به نمایش بگذارد، اما به بهای ایجاد جریان‌های پان‌ناسیونالیستی واگرا و تشدید التهابات قومی تمام شد؛ التهاباتی که فضای جامعه را به خشونت و سرکوب کشاند و بذرهای چنددستگی و بی‌اعتمادی را در دل اقوام مختلف پراکند. ادامه متن 🆔@VoNoKh
462
6
🔘 روایت بی‌اعتبار غنی‌نژاد! ✍️ مجید شیعه‌علی صحبت‌های آقای غنی‌نژاد در مورد علی شریعتی نه تنها جدید نیست بلکه تکرار دقیق همان ادعاهای چند دهه پیش است. آقای مرتضی مطهری هم معتقد بود شریعتی مارکسیست است و هیچ اسلام را نمی‌شناسد و مبانی مارکسیستی را لباس اسلامی پوشانده است. اما آیا این چنین است؟ ▪️یکم، مسئله این‌جا است که این انتقاد تکراری به جای اشاره به محورهای اساسی ایده‌های شریعتی تلاش می‌کند با تأکید بر حواشی سخنان او مسئله را اثبات کند. در صورتی که بررسی این موضوع نیاز به دانش عمیقی نه در مورد مارکسیسم دارد نه در مورد شریعتی! رجوع به محور اصلی ایده‌های هر کدام تفاوت اساسی در مبانی نظری را روشن می‌سازد. اگر مارکسیسم را به یک محور اساسی تقلیل بدهیم این است که نهادهای اقتصادی زیربنای سایر نهادهای فرهنگی، سیاسی و … است و برای تغییر در تمام نهادها ابتدا باید نهاد اقتصادی را دچار تحول کرد. اگر ادبیات شریعتی را در این خصوص بررسی کنیم، با یک سه‌گانه برابر مواجه می‌شویم. سه‌گانهٔ مشهور، زر و زور و تزویر؛ تیغ و طلا و تسبیح؛ و استعمار، استثمار و استحمار. این سه‌گانه نه‌تنها به دلیل تکرار در آثار، جایگاه مهمی در اندیشهٔ او دارد بلکه در آخرین گفت‌وگوهای دوران حصر خانگی مطرح می‌کند که هر چه جز این گفته زائد بوده و تمام تأکید را باید بر این سه می‌گذاشت. در حقیقت با تأکید بر این سه محور، او سلطه را دارای مبانی سه‌گانهٔ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی می‌بیند و نهادهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را درهم‌تنیده نشان می‌دهد، به‌گونه‌ای که هیچ‌کدام زیربنای دیگری نیست و نفی هیچ‌یک از این سلطه‌ها به‌تنهایی، نفی سلطهٔ دیگر نیست. بلکه نفی سلطه به هر شکل و تغییر نهادهای انحصاری، مورد تأکید اوست. به همین جهت، روشن است حتی در ابتدایی‌ترین محور، ایده‌های شریعتی در مقابل مارکسیسم می‌ایستد! ▪️دوم، یکی از آسان‌ترین روش‌های نقد این است که شما فردی یا ایده‌ای را مدعی چیزی بدانید که در آن ادعایی نداشته و سپس در آن حوزه نقدش کنید. شریعتی نه ادعای اسلام‌شناس بودن را داشته است نه آثارش مقالات علمی و پژوهشی محسوب می‌شود. اگر کسی خود را فقیه اعلام کند اما اصول فقه را نخوانده باشد ادعای خلافی کرده. اما اگر روایت نوینی از متون مختلف از جمله متون اسلامی ارائه کند این ارتباطی با اسلام‌شناسی ندارد. قطعاً اگر یک پژوهش‌گر در یک مقاله علمی ارجاع به مقاله ناموجودی دهد آن پژوهش‌گر از لحاظ جایگاه علمی با مسئله مواجه می‌شود. اما اگر همان پژوهش‌گر برای طرح عمومی ایده‌اش در یک کتاب غیردانشگاهی روایتی شخصی نقل کند که ریشه در واقعیت ندارد اما ایده را به خوبی در ذهن مخاطب جا می‌اندازد یا تأثیر ادبی مثبتی دارد هیچ گناهی بر او نیست. ▪️سوم، اگر نقل خلاف واقع شیاد بودن است آقای غنی‌نژاد برای خود چنین چالشی فراهم کرده است. این مسیر استدلالی ساده‌سازی شده که در دوران پهلوی شرایط اقتصادی خوب بود، شریعتی گفت وضع شما اگر از سرمایه‌دارها پولشان بگیرید بهتر می‌شود و جوان‌ها انقلاب کردند بیشتر به شوخی می‌ماند. ابتدا آقای غنی‌نژاد یک واقعیت تاریخی بزرگ را انکار می‌کند آن هم بحران اقتصادی دهه ۵۰ است که رکود تورمی ساخت و منجر شد نخست‌وزیری که طولانی‌ترین دوران خدمت را در تاریخ ایران داشته عزل شود و یک اقتصاددان به جای او منصوب گردد. همچنین، کجای آثار شریعتی چنین توصیه مسخره‌ای ارائه شده است؟ و اصولاً آثار شریعتی مورد توجه جریان‌های سیاسی بسیار متنوعی از مجاهدین خلق تا حوزه علمیه بوده است این توجه گسترده را با تأثیر تک‌محوری مورد ادعا چطور می‌شود مطابق دانست؟ علاوه بر این، ایشان که مدعی ارجاع دقیق هستند بفرمایند کدام نظریه‌پرداز در علوم سیاسی اقتدارگرایی‌ها را به اقتدارگرایی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تقسیم کرده است؟ متأسفانه ایشان ارجاع به خلاف واقع می‌دهند! ▪️بررسی علل وقوع انقلاب، تأثیر علی شریعتی بر وقوع انقلاب، جایگاه اندیشه‌های شریعتی در ادبیات سیاسی و اندیشه اسلامی و… هر کدام موضوعات مهمی است که نیاز به بررسی مستقل دارد. پاسخ یک‌خطی عجیب آقای غنی‌نژاد به این مسائل گسترده و پیچیده مانند پاسخ یک کلمه دانش‌آموزی بر روی برگه امتحان به سوالی است که بارم ۱۰ نمره‌ای دارد، نیاز به بررسی نیست قطعاً نادرست است. لینک صحبت های آقای غنی‌نژاد 🆔@VoNoKh
588
7
در ستایش عدالتِ بی‌اعدام ✍️ مصطفی حیدرزادگان برای بحث و گفت‌و‌گو در مذمت اعدام و ستاندن سیستماتیک و قانونی جان انسان‌ها، شاید آغازیدن با این پرسش بهترین روش مواجهه باشد: آیا دولت باید حق گرفتن جان انسان را داشته باشد؟ با دیدن مسئله از این زاویه، دیگر مسئله بر سر همدردی با مجرم یا نادیده گرفتن رنج قربانی نخواهد بود، بلکه بر سر حدود قدرت دولت، معنای عدالت و ارزش جان انسان است. بحث درباره اعدام، پیش از هر چیز، بحثی درباره خود جامعه است؛ درباره اینکه جامعه برای دفاع از عدالت تا کجا مجاز است پیش برود و آیا می‌تواند برای محکوم کردن قتل، خود نیز دست به گرفتن جان انسان بزند؟ مخالفت با اعدام، دفاع از جرم یا مجرم نیست، بلکه تردید در این ادعاست که دولت باید صاحب حقی باشد که هیچ انسان دیگری از آن برخوردار نیست؛ یعنی حق پایان دادن به حیات یک انسان. آلبر کامو در رساله «در باب گیوتین» از همین نقطه آغاز می‌کند. او معتقد است جامعه‌ای که قتل را محکوم می‌کند، نمی‌تواند همان عمل را با لباس قانون تکرار کند و همچنان مدعی برتری اخلاقی باشد. از نگاه او، تفاوت میان قتل و اعدام، تفاوتی در ماهیت نیست، بلکه تنها در صورت و مجوز قانونی آن است. اگر ارزش جان انسان اصل بنیادین تمدن است، این اصل نباید با تغییر جایگاه قاتل از یک فرد به دولت، اعتبار خود را از دست بدهد. مجازات قرار است پاسخی اخلاقی و حقوقی به جرم باشه و مرز میان عدالت و انتقام را حفظ کند، نه آنکه همان منطق خشونت را در شکلی رسمی و قانونی بازتولید کند. پیش از کامو نیز چزاره بکاریا، که او را پدر مکتب کلاسیک حقوق کیفری و از بنیان‌گذاران حقوق کیفری مدرن می‌دانند، استدلال می‌کرد که دولت مشروعیت خود را از قرارداد اجتماعی می‌گیرد؛ قراردادی که هدف آن تأمین امنیت و حفظ جان شهروندان است، نه اعطای اختیار سلب حیات به حکومت. از این منظر، مجازات اعدام فراتر از اختیاراتی است که جامعه برای حفظ نظم به دولت واگذار کرده است. دولت برای حفظ امنیت و آزادی شهروندان شکل گرفته است، نه برای آنکه مالک جان آنان شود. از نظر بکاریا، آنچه جرم را کاهش می‌دهد شدت مجازات نیست، بلکه قطعیت اجرای قانون است. جامعه‌ای که قوانین عادلانه، دستگاه قضایی کارآمد و احتمال بالای کشف جرم دارد، بیش از جامعه‌ای که تنها به شدیدترین مجازات‌ها متوسل می‌شود، می‌تواند امنیت ایجاد کند. جان رالز، هرچند مستقیماً درباره مجازات اعدام نظریه‌ای مستقل ارائه نمی‌کند، اما یکی از مهم‌ترین ابزارهای فلسفه سیاسی معاصر را در اختیار ما می‌گذارد: «پرده‌ی بی‌خبری». رالز از ما می‌خواهد تصور کنیم قرار است قواعد یک جامعه را طراحی کنیم، بی‌آنکه بدانیم در آن جامعه چه جایگاهی خواهیم داشت؛ قاضی خواهیم بود یا متهم، ثروتمند یا فقیر، قدرتمند یا بی‌قدرت، و حتی بی‌گناه یا قربانی یک اشتباه قضایی. اگر هیچ‌کس نداند فردا ممکن است خود یا عزیزش قربانی خطای دستگاه عدالت شود، آیا نظامی را انتخاب خواهد کرد که یکی از مجازات‌هایش گرفتن جان انسان باشد؟ بعید است. از پشت پرده‌ی بی‌خبری، انسان‌ها معمولاً نظامی را برمی‌گزینند که کمترین آسیب جبران‌ناپذیر را بر افراد وارد کند و از همین منظر نیز اعدام به دشواری قابل دفاع است. هانا آرنت نیز بر ویژگی مهم دیگری از انسان تأکید می‌کند؛ توانایی آغاز دوباره. انسان موجودی است که می‌تواند تغییر کند، از گذشته خود فاصله بگیرد و مسیر دیگری برای زندگی برگزیند. حال آنکه اعدام تنها مجازاتی است که این امکان را برای همیشه از میان می‌برد. میشل فوکو نیز در تحلیل تاریخ مجازات‌ها نشان می‌دهد که اعدام، در طول تاریخ، بیش از آنکه ابزاری برای عدالت باشد، نمایش قدرت حکومت بر بدن انسان بوده است؛ نمایشی که جامعه مدرن کوشیده از آن فاصله بگیرد و به جای نمایش خشونت، به اصلاح و بازپروری بیندیشد. داستایفسکی، که خود تا آستانه اجرای حکم اعدام پیش رفت و در آخرین لحظه بخشیده شد، بعدها نوشت که انتظار برای مرگ، شکنجه‌ای است که گاه از خود مرگ نیز هولناک‌تر است. البته مخالفان اعدام نیز باید با جدی‌ترین استدلال موافقان آن روبه‌رو شوند. ایمانوئل کانت معتقد بود قاتل باید اعدام شود، زیرا عدالت اقتضا می‌کند هرکس نتیجه عمل خود را ببیند و مجازات متناسب با جرمش را تحمل کند. این نگاه، که بر عدالت تلافی‌جویانه استوار است، یکی از مهم‌ترین دفاع‌های فلسفی از اعدام به شمار می‌رود. اما پرسش اینجاست که آیا عدالت تنها به معنای تلافی است؟ اندیشه حقوقی امروز بیش از گذشته به این باور نزدیک شده که عدالت صرفاً انتقام قانونمند نیست؛ بلکه حفظ کرامت انسان، جلوگیری از تکرار جرم، اصلاح بزهکار و صیانت از جامعه نیز بخشی از عدالت است. اگر دولت برای دفاع از حرمت جان انسان، خود جان انسانی را بگیرد، دست‌کم با نوعی تناقض اخلاقی روبه‌رو می‌شود. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ 🆔@VoNoKh
906
8
🔘 چپ‌گرایی، ملی‌گرایی و تجربه دولت توسعه‌گرا در عصر محمدرضا پهلوی ✍️ صبا مقیسه در فضای عمومی ایران، گاه این گزاره شنیده می‌شود که «چپ بودن ذاتاً بد است» یا «گرایش چپ مساوی با بی‌وطنی است». این داوری، از منظر علوم سیاسی، مبتنی بر خلط مفهومی میان دو مقوله متمایز است: یکی موضع‌گیری ایدئولوژیک درباره توزیع قدرت و ثروت و دیگری هویت و وفاداری ملی. این دو، در سطح تحلیلی، هم‌سنخ نیستند و نسبت ضروری با یکدیگر ندارند. از منظر روش‌شناختی، نقد چپ یا راست باید بر پایه کارآمدی سیاست‌ها، پیامدهای اقتصادی و میزان انطباق آن‌ها با منافع ملی صورت گیرد؛ نه برچسب‌گذاری هویتی. برای نیل به این هدف، ابتدا باید تمایز مفهومی این دو حوزه روشن شود. ▪️ تمایز مفهومی؛ ایدئولوژی اقتصادی–اجتماعی در برابر هویت ملی در ادبیات نظری، «چپ» به طیفی از دیدگاه‌ها اطلاق می‌شود که بر عدالت توزیعی، مداخله دولت در اقتصاد، حمایت از طبقات فرودست و کاهش نابرابری تأکید دارند. این طیف می‌تواند از سوسیال‌دموکراسی تا سوسیالیسم رادیکال را در بر گیرد. در مقابل، «ملی‌گرایی» به مسئله حاکمیت سیاسی، انسجام سرزمینی و هویت جمعی مربوط است. می‌توان فرد یا جریانی را تصور کرد که در حوزه اقتصادی–اجتماعی گرایش بازتوزیعی داشته باشد، اما در حوزه سیاسی، مدافع حاکمیت ملی و منافع دولت-ملت باشد. تاریخ سیاسی قرن بیستم نمونه‌های متعددی از «چپ ملی» یا «ملی‌گرایی اجتماعی» ارائه می‌دهد. بنابراین، تقلیل چپ‌گرایی به «بی‌وطنی» نوعی فروکاست ایدئولوژیک است که تمایز میان «انترناسیونالیسم مارکسیستی کلاسیک» و «چپ رفاهی در چارچوب دولت-ملت» را نادیده می‌گیرد. ▪️دولت توسعه‌گرا و جذب مطالبات اجتماعی در عصر محمدرضا پهلوی بررسی تجربه ایران در دوره حکومت محمدرضا پهلوی نشان می‌دهد که حتی یک نظام سلطنتی اقتدارگرا و ملی‌گرا نیز می‌تواند سیاست‌هایی را اجرا کند که از منظر کارکردی، در چارچوب سیاست‌های بازتوزیعی تعریف می‌شوند. اجرای انقلاب سفید در دهه ۱۳۴۰ نقطه عطفی در این روند بود. اصلاحات ارضی، گسترش آموزش عمومی از طریق سپاه دانش، توسعه شبکه بهداشت روستایی، گسترش آموزش رایگان و برنامه‌های حمایت تغذیه‌ای دانش‌آموزان، همگی حاکی از پذیرش نقش فعال دولت در بازتوزیع منابع و مهندسی اجتماعی است. این سیاست‌ها در ادبیات علوم سیاسی ذیل مفاهیمی چون «مدرنیزاسیون از بالا»، «اقتدارگرایی توسعه‌گرا» و «دولت رفاه در حال توسعه» تحلیل شده‌اند. قابل‌توجه اینکه این سیاست‌ها در خلأ شکل نگرفتند. در بستر جنگ سرد و رقابت ایدئولوژیک جهانی، حضور و فعالیت نیروهای چپ ـ از جمله حزب توده ایران ـ نوعی فشار گفتمانی بر حکومت وارد می‌کرد. حتی اگر این نیروها در ساختار رسمی قدرت مشارکت نداشتند، گفتمان عدالت اجتماعی، حقوق کارگران و نقد نابرابری اقتصادی در فضای عمومی مطرح بود. در نظریه‌های سیاست تطبیقی، چنین وضعیتی با مفهوم co-optation (جذب یا هم‌گزینی مطالبات رقیب) توضیح داده می‌شود: دولت برای کاهش جذابیت اپوزیسیون رادیکال، بخشی از مطالبات آن را در قالب سیاست‌های رسمی جذب و اجرایی می‌کند. بسیاری از تحلیلگران، بخشی از اصلاحات اجتماعی دوره پهلوی دوم را در این چارچوب قابل فهم می‌دانند. ▪️بر اساس مؤلفه‌های پیشین، می‌توان به این جمع‌بندی رسید که: چپ‌گرایی یک طیف است و نمی‌توان آن را به یک قرائت خاص تقلیل داد. گرایش به عدالت اجتماعی یا دولت رفاه، لزوماً در تعارض با ملی‌گرایی نیست. تجربه ایران در عصر محمدرضا پهلوی نشان می‌دهد که حتی یک نظام سلطنتی ملی‌گرا نیز برای تحکیم دولت-ملت و توسعه اقتصادی، از سیاست‌های بازتوزیعی و اجتماعی استفاده کرده است. بنابراین، همسان‌انگاری «چپ بودن» با «بی‌وطنی» از نظر مفهومی و تاریخی، فاقد دقت تحلیلی است. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
729
9
🔘 حدیث عاشورا ✍️علی طهماسبی گنجور «ما مردمانِ محو و بی‌هویت، تا کشته‌هامان به هزاران نمی‌رسید تاریخ به یادمان نمی‌آورد. چاره‌ای نبود جز آنکه مظلومی و شهیدی شناخته‌شده و نام‌آور جستجو کنیم و او را نماینده و نمادِ مظلومیت خویش قرار دهیم.» ▪️وقایع‌نگار نمی‌توانست بنویسد که مظلوم که بود و ظالم کدام، چراکه خود در خدمت حاکمانی بود که از نگاه مردم، ستمکار بودند، و همیشه اسناد جنگ‌ها و کشتارها را آن‌گونه که خود می‌خواستند تدوین می‌کردند. اما روح ملی ما، که مدام سوگوار بوده است، بی‌آنکه به اسناد تاریخی اعتباری بدهد، می‌توانست از همهٔ استعدادهای عاطفی و هنری خود بهره گیرد، و همهٔ پدیده‌های طبیعت و ماورای طبیعت را با خود همراه و هم‌آوا گرداند و در سوگ حقیقتی که در زیر پای واقعیت لگدکوب می‌شود نمادها پدید آورد و مرثیه‌ها بسراید. اگر هم وقایع‌نگار صادق باشد و هرآنچه را واقعاً بوده و اتفاق افتاده به عنوان واقعیت، ثبت و ضبط نماید، بازهم از تصویر آرزوهای بربادرفته و آرمان‌های شهید و به ثمر نرسیدهٔ ما ناتوان می‌ماند، و هیچ سندی از قتل آرزوهای انسانی ما در بایگانی تاریخ نمی‌گذارد. واقعیت، همان است که بالیده و مدام تکرار می‌شود. مانند خصومت آدم با خویش و بیگانه، نیرنگ و جنگ، بی‌عدالتی و تجاوز، سلطه‌گری و دروغ. اما آرزوهای انسانی ما چیزهایی است مثل عدالت، مثل آزادی، مثل شفافیت و صداقت که قرن‌ها، بلکه هزاره‌ها در هوایش سوگوار بوده و هستیم. چیزهایی که باید می‌بود، پدید می‌آمد، اما واقعیتِ زور، واقعیتِ فزون‌طلبی و سلطه‌گری، واقعیتِ تزویر و دروغ نگذاشته تا پایی به عرصهٔ وجود بگذارند. آن همه آرزوها و آرمان‌ها، می‌خواست پدید آید ولی «واقعیت» سد راهش شده و آن همه را به خاک افکنده. ▪️پیش از آنکه ایرانیان به بوی عدالت و آزادی و در سودای رهایی از نظام سلطه، دروازه‌ها را به روی سپاهیان اسلام بگشایند، مظلومیت ما در قصهٔ سوگ سیاوش به نمایش درمی‌آمد. سیاوش اگرچه خود شاهزاده بود و فرزند کاووس شاه، ولی در آینهٔ فرهنگ ملی ما چندان زلال و پاک تصویر شده بود که آتشِ جادوی سودابه هم نتوانست کمترین گزندی به او برساند، اما عاقبت در توطئهٔ خویش و بیگانه، که جز به فرمانروایی و سلطه نمی‌اندیشیدند از پای درمی‌آید و همچون یحیی تعمیددهنده، سر بریده‌اش در طشت زرین قرار می‌گیرد. شاید این همه افسانه باشد، اما برای ما مردمانِ محو و بی‌هویت، که تا کشته‌هامان به هزاران نمی‌رسید تاریخ به آغوشمان نمی‌آورد، چارهٔ دیگری نبود جز آنکه مظلومی و شهیدی شناخته‌شده و نام‌آور جستجو کنیم و او را نماینده و نمادِ مظلومیت خویش قرار دهیم. شاید به همین گونه‌ها بوده باشد که در آن روزگارانِ پیش از اسلام، سوگ سیاوش، برترین تعزیه در میان ما ایرانیان بوده است. ▪️پس از فروپاشی ساسانیان، و رونق اسلام در ایران، روح مادرانهٔ ما تازه می‌خواست آزادی و رهایی را به جشن و شکرانه خوش‌آمد گوید که شمشیرها پیام‌آور قلدری‌ها و تجاوزها شد و مقرّ خلیفهٔ اسلام دربارِ کسری گردید، و هزار و یک شبِ بغداد سرمست از خون هزاران محرومِ بی‌نام و نشان. این بود که بازهم ما مردمان این مرز و بوم خود را سوگوار حقیقت دیدیم. اما کدام شهید را باید به یاد می‌آوردیم تا خویش و بیگانه او را به عنوان شهیدی در راه حقیقت بشناسد؟ سیاوش در غبار ایام محو و بی‌رنگ شده بود، فاتحان عرب نیز او را نمی‌شناختند، و از نگاه آنان واگویه‌کردن اسطوره‌های پیشین تعبیری جز ارتداد و زندقه نداشت. این‌گونه بود که یک‌چند، ما مظلوم و بی‌هویت و محو، مانده بودیم تا با کدام نماد و به‌نام کدام شهید سوگواری خویش را آغاز کنیم. متن کامل https://t.me/tahmasbiali ـــــــــــــــــــــــ #فرهنگ #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
354
10
🔘عاشورا پیش از عاشورا بود ✍️ ابولفضل آقایی چرا حادثه‌ای که در سال ۶۱ هجری در بیابانی دور از ایران روی داد، چنان در تار و پود فرهنگ ایرانی تنیده شد که گویی از ازل در حافظهٔ این سرزمین جای داشته است؟ چرا شخصیتی چون حسین بن علی، با آن پیشینهٔ کاملاً عربی و اسلامی، توانست به کهن‌الگویی بدل شود که قرن‌ها بعد، در بزنگاه‌های سیاسی و اخلاقی ایرانیان، بر زبان‌ها جاری و بر بیرق‌ها نقش بست؟ پاسخ ساده و یک‌خطی نیست؛ نه می‌توان آن را صرفاً به دولتی شدن تشیع در دوران صفوی تقلیل داد و نه به نیروی ذاتی یک تراژدی تاریخی. آنچه در این میان رخ داده، فرایندی است پیچیده و تدریجی از درآمیختن یک رخداد تاریخی با نقش‌پردازی‌های کهن اسطوره‌ای، که در بستر آیین‌ها و مناسک جمعی، از تاریخ فاصله می‌گیرد و به اسطوره‌ای زنده تبدیل می‌شود. اسطوره‌ای که دیگر نه متعلق به گذشته، که نیرویی فعال در اکنون است. این یادداشت می‌کوشد سازوکار این چرخش از تاریخ به اسطوره، و ماندگاری شگفت‌انگیز آن را در زمینهٔ فرهنگی ایران بکاود. برای درک این ماندگاری باید از پرسشی بنیادین آغاز کرد: واقعهٔ عاشورا بر کدام بستر نمادینِ از پیش موجودی فرود آمد که آن را چنین پذیرا شد؟ فرهنگ ایرانی، پیش از ورود اسلام، الگوهای اسطوره‌ای ریشه‌داری را در خود پرورده بود که در آن‌ها مظلومیتِ یک قهرمانِ پاک‌سرشت، عنصر مرکزی روایت بود. برجسته‌ترین نمونه، سوگ سیاوش است؛ شاهزاده‌ای بی‌گناه که قربانی توطئه و آزمندی قدرت می‌شود، بی‌آنکه گناهی مرتکب شده باشد. مرگ او نه صرفاً یک تراژدی شخصی، که گسستی در نظم اخلاقی جهان است. در اسطورهٔ سیاوش، خون بی‌گناه، نطفهٔ کین‌خواهی و عدالت‌خواهی می‌شود و نیرویی احیاگر می‌یابد. این الگوی «قربانیِ پاک» که با گریه و سوگواری آیینی همراه بود، قالبی آماده و عمیقاً آشنا برای روان جمعی ایرانی فراهم آورد. هنگامی که روایت حسین بن علی به این سرزمین رسید، جامعه آن را نه یک تراژدی بیگانه، که تکرار نمونه‌ای ازلی ادراک کرد. حسین، در ناخودآگاه فرهنگی، «سیاوشی دیگر» شد که در بیابانی غریب، قربانی ظلمی آشکار گشته است. این همسانی ساختاری، زمینهٔ همذات‌پنداری عاطفی را چنان نیرومند ساخت که گویی عاشورا از ابتدا در حافظهٔ اسطوره‌ای ایران جای داشته است. اما صرف وجود یک الگوی همسان کافی نیست؛ این آیین‌ها و مناسک‌اند که تاریخ را به حافظهٔ جمعی تبدیل می‌کنند و به آن کالبدی ملموس می‌بخشند. حافظهٔ جمعی، انباری از اطلاعات گذشته نیست؛ بلکه فرایندی فعال و بدنی است که از طریق تکرار مناسک، روایت‌ها را در تن و احساس افراد جامعه حک می‌کند. مراسم روضه‌خوانی، دسته‌های عزاداری، سینه‌زنی و به‌ویژه تعزیه، سازوکارهایی بوده‌اند که هر ساله عاشورا را از متنی تاریخی به تجربه‌ای زیسته و جمعی بدل کرده‌اند. در این اجراها، تماشاگر صرفاً ناظر نیست؛ او با گریه، با حرکت بدن، با پوشیدن سیاه، با نذری دادن، بخشی از روایت می‌شود. تعزیه، با زبان نمایشی و موسیقایی‌اش، شکافی در زمان می‌گشاید و تماشاگر را به صحنهٔ کربلا می‌برد. این «حضور» یافتن در گذشته، مرز میان تاریخ و اسطوره را محو می‌کند. هنگامی که هر ساله در محرم، جامعه خود را در ماتم حسین بازآفرینی می‌کند، عاشورا دیگر یک رویداد تاریخی متعلق به سال ۶۱ هجری نیست؛ به چرخه‌ای ازلی از ستم و مقاومت، مرگ و احیا بدل می‌شود که با ریتم فصول و زندگی اجتماعی گره خورده است. این تکرار مناسکی، دقیقاً همان کاری را می‌کند که آیین‌های پیشااسلامی سوگ سیاوش انجام می‌دادند: تبدیل فقدان به حضوری دائمی، و تبدیل یک شخصیت تاریخی به نیرویی اسطوره‌ای که در هر زمان می‌تواند بازگردد یا در مظلومان هر عصر تجلی یابد. سازوکار اسطوره‌ای شدن یک رخداد تاریخی، زدودن جزئیات تصادفی و برجسته‌سازی ساختارهای معنایی عام است. تاریخ کربلا، با انبوهی از رخدادها، شخصیت‌های فرعی و انگیزه‌های پیچیده، برای ماندگاری نیاز داشت تا به قالبی تقلیل یابد که در آن تضاد خیر و شر مطلق شود. اسطوره، جهان را به دو قطب روشن و تاریک تقسیم می‌کند. در فرایند اسطوره‌سازی عاشورا، حسین و یارانش به نماد پاکی، حقانیت و فداکاری کامل بدل شدند و سپاه یزید به تجسم ظلم، دنیاپرستی و انحراف. این قطب‌بندی اخلاقی، اگرچه پیچیدگی‌های تاریخی را می‌کاهد، اما قدرت توضیحی و بسیج‌کنندگی بی‌نظیری به روایت می‌بخشد. هر کس می‌تواند خود و دشمنش را در این آیینه بازشناسد. اسطوره بدین ترتیب به «سرمایه‌ای نمادین» تبدیل می‌شود؛ منبعی پایان‌ناپذیر از معنا، مشروعیت و انگیزه که گروه‌ها و گفتمان‌های مختلف می‌توانند از آن برداشت کنند. عاشورا به زبانی فراگیر برای صورتبندی رنج، ستم، و امید به رهایی بدل شد. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #عاشورا #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
472
11
🔘 تأملی در روابط ایران و آمریکا ✍️ محمدهادی هادی‌زاده «رابطه یا عدم رابطه با آمریکا باید بر پایه منافع ملی سنجیده شود، نه صرفاً احساسات سیاسی. دشمنی دائمی با هیچ کشوری یک اصل دینی یا ایدئولوژیک نیست. در صورت تغییر شرایط و رفتار آمریکا، امکان بازنگری در روابط وجود دارد. مذاکره و رابطه، فی‌نفسه تابو نیست؛ مهم آن است که از موضع عزت و استقلال انجام شود.» متن بالا از مقاله‌ای است زیر عنوان «تأملی در روابط ایران و آمریکا» نوشتهٔ آقای محمدجواد لاریجانی درباره امکان بازنگری در روابط ایران و آمریکا در شمارهٔ ۲۸ مجله کیهان اندیشه، تیر و خرداد ۱۳۶۹. وقتی این مقاله منتشر شد، لاریجانی تازه از معاونت وزارت خارجه کنار رفته بود و دیگر معاون وزیر محسوب نمی‌شد، هرچند دیدگاه‌های مطرح‌شده در آن مقاله بازتاب تجربهٔ او در سال‌های حضورش در دستگاه دیپلماسی بود. درست ۳۶ سال از انتشار آن مقاله می‌گذرد و روابط کشور ما با آمریکا در نزدیک به چهار دههٔ گذشته، دوره‌هایی پرتنش را پشت سر گذاشته و حتی از شرایط «آتش و خون» یکی دو سال اخیر نیز عبور کرده است. صرف‌نظر از سیاست‌های ستیزه‌جویانهٔ حکومت ایران با عمدهٔ کشورهای غربی در این سال‌ها، حضور تقریباً دائمی دولت جنگ‌سالارِ بی‌بی نتانیاهو در اسرائیل و نیز لابی قدرتمند صهیونیست‌های مسیحی و یهودیِ حامی او در آمریکا، به انزوای کشور ما و وارد آمدن آسیب به عوامل مؤثر بر مسیر «توسعه» انجامیده است. وقایع مصیبت‌بارِ یورش‌های پارسال و اوایل امسالِ دو ارتش اتمی، خونریز و ویرانگر به کشور ما ــ که خوشبختانه با پایمردی نیروهای مسلح، علی‌رغم خسارت‌ها و ویرانی‌های گسترده‌ای که بر زیرساخت‌های کشور وارد آمد، نتوانست به هدف خود برسد ــ سبب شد که به جای «تسلیم ایران»، «تفاهم با ایران» به مطالبهٔ دولت آمریکا تبدیل شود. نتانیاهو از این تغییر رویکرد ترامپ سخت خشمگین و برآشفته شده است. از سوی دیگر، فضای سیاسیِ نوعاً نامهربانِ آمریکا نسبت به ایران، در آستانهٔ تغییر به نوعی همدلی و همدردی قرار گرفته و ماهیت لابی صهیونیستی نیز روزبه‌روز برای بسیاری از نخبگان و تأثیرگذاران رسانه‌ای آمریکا روشن‌تر می‌شود. ▪️با توجه به این دستاوردها، شایسته است دستگاه حاکمه در روابط خود با آمریکا تجدیدنظر کند و زمینهٔ پایان دادن به انزوای جهانی کشور و آغاز دوران بازسازی و ترمیم خرابی‌ها را فراهم آورد. آمریکا با ویتنام دشمنی‌ای به‌مراتب عمیق‌تر از دشمنی خود با ایران داشت، اما سرانجام راه تعامل و همکاری را برگزید. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
414
12
‍ 🔘 از دانشگاه تا برقع؛ تاریخ چگونه به عقب برگشت ✍️ حانیه علیزاده اتفاقاتی كه در هفته‌های اخیر برای زنان در هرات رخ داد، بار دیگر توجه‌ها را به وضعیت زنان افغانستان معطوف کرد. تعدادی از زنان به علت عدم رعایت حجاب اجباری مد نظر حکومت بازداشت شدند و در پاسخ به این اقدام، تعدادی از شهروندان هراتی دست به تجمع اعتراضی زدند. تجمعی که با شعار نان، کار، آزادی برگزار شد. اما نیروهای جمهوری اسلامی طالبان این تجمع را نیز تحمل نکرده و آن را به خشونت کشانده و سرکوب کردند. ▪️پس از قدرت گرفتن مجدد طالبان در سال ۲۰۲۱، وضعیت برای زنان افغانستان بسیار دشوار شد. اگر بگوییم بزرگ‌ترین عقب‌گرد حقوقی و اجتماعی زنان در تاریخ معاصر جهان در افغانستان پس از بازگشت طالبان رخ داد، اغراق نکرده‌ایم. ممنوعیت تحصیل دختران پس از کلاس ششم، ممنوعیت تحصیل زنان در دانشگاه، منع زنان از بیشتر مشاغل، اجبار حکومتی زنان به حجاب و حتی پوشش صورت با برقع، از نتایج حکومت طالبان برای زنان افغانستان بود. از سوی دیگر حضور زنان در مناصب قانون‌گذاری و اجرایی به محاق رفت. ▪️پس از حمله آمریکا به افغانستان در سال ۲۰۰۱، ابتدا توافق بن و سپس قانون اساسی جدید سال ۲۰۰۴، زمینه‌ساز بازگشت زنان به سطح جامعه شد. از مهم‌ترین نتایج قانون اساسی جدید ایجاد زمینه برای مشارکت سیاسی زنان بود. برای حضور زنان در پارلمان سهمیه در نظر گرفته شد. به طوری که در بازه‌ای ۲۷ درصد پارلمان را زنان تشکیل می‌دادند. میزانی که حتی از میانگین جهانی در آن زمان نیز بالاتر بود. در آخرین انتخابات پارلمان در سال ۲۰۱۸، ۶۹ نماینده زن به مجلس قانون‌گذاری راه یافتند. هم‌چنین در مناصبی همچون وزیر، معاون وزیر، قاضی و دادستان حضور داشتند. ▪️اما در همان زمانی که زنان افغانستان بالاترین میزان مشارکت سیاسی در تاریخ این کشور را رقم زدند، هم‌زمان یکی از بالاترین نرخ‌های خشونت علیه زنان افغانستان را شاهد بودیم. ۳۷ درصد از مردم افغانستان کشتن زنی را که خارج از تعهد زناشویی با مردی رابطه برقرار کرده مجاز می‌دانند. ۶۰ درصد معتقدند زن نباید در مورد نوع پوشش خود تصمیم بگیرد و ۶۶ درصد کاملاً موافق‌اند که زن باید همیشه مطیع شوهرش باشد. این آمار در حالی است که افغانستان کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان را امضا کرده است. ▪️آن‌چه این روزها بر زنان افغانستان می‌گذرد، و آن‌چه در تمام سال‌هایی که قوانین برای زنان بسیار مترقی‌تر از امروز بود گذشت، نشان می‌دهد که از بین بردن شکاف جنسیتی تنها با تغییرات از بالا به پایین و دستوری، حتی با دخالت نهادهای بین‌المللی، صورت نمی‌گیرد. هرچند تغییر قوانین تبعیض‌آمیز گام بسیار مهمی است، اما تا زمانی که حکومت ثبات لازم را نداشته باشد و نتواند تهدیدهایی از قبیل دخالت خارجی یا گروه‌های بنیادگرا را خنثی کند، تغییرات واقعی در جامعه رخ نخواهد داد. از سوی دیگر نقش جامعه مدنی قوی و منسجم در نهادینه ساختن این قوانین در لایه‌های مختلف جامعه حیاتی است. همان‌طور که با برداشتن حمایت جامعه بین‌الملل و سقوط حکومت جمهوری به دست بنیادگرایان طالبان، قوانینی که حدود ۲۰ سال در این کشور اجرایی شده بود از بین رفت و زنان نه تنها امکان مشارکت سیاسی، که حقوق اولیه‌ای مانند حق تحصیل و اشتغال را نیز از دست دادند. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
368
13
‍ ‍ 🔘 امنیت ملی با اعدام و سرکوب؟ ✍️ مجید شیعه‌علی از آغاز جنگ تاکنون نقض حقوق بشر توسط حاکمیت در ایران افزایش چشم‌گیری یافته است. در روزهای پس از آتش‌بس روزی نیست که خبر اجرای احکام اعدامی را نشنویم که در یک فرآیند قضایی پراشکال و با جهت‌گیری‌های مشخص سیاسی صادر شده باشد. روند بازداشت کنش‌گران مدنی و سیاسی حتی در میانه‌ی بمباران‌ها قطع نشد. در حالی که برگزاری کلاس دانشگاه‌ها به حالت عادی بازنگشته است اما کمیته‌ی انضباطی برخی از دانشگاه‌ها به سرعت فعال شده و وقایع چند ماه پیش را بهانه‌ای برای صدور احکام محکومیت قرار داده‌اند. قطع اینترنت در روزگار ما، سلب دسترسی به آزادی‌هایی است که هر شهروند حق استفاده از آن‌ها را دارد. ادامه یافتن این قطعی پس از آتش‌بس علاوه بر خسارات جبران‌ناپذیر، یک محرومیت از حقوق شهروندی است که با یک تبعیض ساختاری تقویت گردیده است. حضور مستمر و تبعیض‌آمیز تنها یک نگاه سیاسی در خیابان خود تبعیضی است که هدف آن به طور آشکار سلب عملی حق اظهارنظر خیابانی سایر نگاه‌های سیاسی است. همه‌ی این پایمال کردن‌های دوچندان حقوق شهروندی ایرانیان، تلاش می‌شود با ادعای تامین امنیت ملی توجیه شود. اما سوال این‌جا است که امنیت ملی چیست؟ چطور جنایت، تبعیض و سرکوب قرار است تامینش کند؟ ▪️مطالعات امنیت و مفهوم امنیت ملی به عنوان یک دانشِ جوان پس از جنگ جهانی دوم و در بحبوحه‌ی جنگ سرد مورد توجه پژوهش‌گران، متفکران سیاسی و دانشگاهیان قرار گرفت. این رشته در آغاز کار از دل روابط بین‌الملل بیرون آمد و آرام آرام به عنوان یک رشته‌ی مستقل مطرح گردید. پاسخ‌های ابتدایی به سوالات بنیادین امنیت بسیار روشن بود. هر نگاهی به امنیت در مقابل این سوال قرار می‌گیرد: امنیت چه مرجعی را باید تامین کرد و این مرجع امنیتش چطور و توسط چه عاملی تهدید می‌شود؟ در مکاتب سنتی، مرجعی که باید تامین امنیتش در دستور کار قرار می‌گرفت، دولت شناخته می‌شد و قرار بود امنیتش در برابر سایر دولت‌ها که از طریق چالش‌های نظامی تهدید می‌شد تامین گردد. این دولت‌محوری و نظامی‌گرایی در تعریف امنیت از مشخصه‌های دیدگاه‌های ابتدایی بود. دیدگاه‌هایی مانند رئالیسم و لیبرالیسم که هرچند در دوران جنگ سرد صورت‌بندی شدند اما ریشه‌های فکری هر کدام به گذشته باز می‌گشت. ▪️در گام بعد، مکاتب انتقادی پاسخ‌های سنتی به سوالات اساسی را با چالش‌های جدی مواجه ساختند. آن‌ها گستره‌ی پاسخ‌ها به مرجع تامین امنیت را مورد تردید قرار دادند. در نگاه‌های انتقادی دیگر صرفاً تامین امنیت دولت مسئله نیست. می‌توان موضوع را از کوچک‌ترین واحد به معنای فرد انسانی تا محیط زیست در کل کره‌ی خاکی یا کل بشریت تعریف کرد. در نگاه ایشان، امروز دیگر نمی‌شود تهدیدهای زنان در زیست روزمره را مسئله‌ی امنیتی ندانست یا مسئله‌ی فاجعه‌های محیط زیستی را به عنوان مسئله‌ی امنیتی ندید و حتی تصمیم‌های اقتصادی را از مسائل امنیتی جدا کرد. در نگاه‌های انتقادی دستور کار امنیتی چنان گسترش می‌یابد که شامل مسائلی می‌شود که نه تنها موردتوجه حاکمیت در ایران نیست بلکه به طور معناداری در زیر پا له می‌شود. به طور مثال امنیت زنان چه در خانه، چه در جامعه به خصوص در تجربه‌ی جنگ‌ها می‌تواند در دستور کار امنیتی لحاظ شود اما عدم لحاظ آن، صرفاً بی‌توجهی نیست بلکه یک چشم‌پوشی معنادار است. ▪️علاوه بر مرجع امنیت، عامل تهدید امنیت آن مرجع نیز در مکاتب انتقادی مورد تشکیک قرار گرفت. آسیب دیگر صرفاً از سوی دولت دیگر و از طریق قوای نظامی نیست. نظامی‌گرایی در فهم امنیت در این نگاه‌ها کنار گذاشته شد. در این نگاه‌ها، تهدید امنیت را می‌شود با آسیب‌ها و تخریب‌های محیط زیست نیز فهمید. اما این پایان کار تعریف مفهوم امنیت نبود. گسترش دستور کارهای امنیتی با واکنش گسترده‌ی پژوهش‌گران وفادار به نگاه‌های سنتی مواجه شد. ایشان چند ایراد را به این گسترش وارد می‌کردند. یکم، گسترش دستور کار امنیتی در عمل انسجام مفهوم امنیت را با چالش مواجه می‌کند و در عمل پرداختن به همه‌چیز به معنای پرداختن به هیچ‌چیز بود. شما اگر محیط زیست را هم در کنار مسئله‌ی جنگ و هر دوی آن‌ها را در کنار مسائل فمینیستی بگنجانید به همه پرداختید و به هیچ‌چیز عمیق نپرداختید. دوم، گسترش دستور کار امنیت، توجه به تهدید برجسته‌ای مانند جنگ و اقدامات نظامی را کاهش می‌دهد و این مسئله‌ی مهم را در سطح چالش‌های روزمره پایین می‌آورد. در حالی که بهتر است جنگ را به عنوان یک مسئله‌ی خاص به طور جداگانه در دستور کار امنیتی قرار داد و به تنهایی بررسی نمود.ادامه متن منبع: ماهنامه خط صلح ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #خط_صلح #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
357
14
‍ ‍ 🔘 امنیت ملی با اعدام و سرکوب؟ ✍️ مجید شیعه‌علی از آغاز جنگ تاکنون نقض حقوق بشر توسط حاکمیت در ایران افزایش چشم‌گیری یافته است. در روزهای پس از آتش‌بس روزی نیست که خبر اجرای احکام اعدامی را نشنویم که در یک فرآیند قضایی پراشکال و با جهت‌گیری‌های مشخص سیاسی صادر شده باشد. روند بازداشت کنش‌گران مدنی و سیاسی حتی در میانه‌ی بمباران‌ها قطع نشد. در حالی که برگزاری کلاس دانشگاه‌ها به حالت عادی بازنگشته است اما کمیته‌ی انضباطی برخی از دانشگاه‌ها به سرعت فعال شده و وقایع چند ماه پیش را بهانه‌ای برای صدور احکام محکومیت قرار داده‌اند. قطع اینترنت در روزگار ما، سلب دسترسی به آزادی‌هایی است که هر شهروند حق استفاده از آن‌ها را دارد. ادامه یافتن این قطعی پس از آتش‌بس علاوه بر خسارات جبران‌ناپذیر، یک محرومیت از حقوق شهروندی است که با یک تبعیض ساختاری تقویت گردیده است. حضور مستمر و تبعیض‌آمیز تنها یک نگاه سیاسی در خیابان خود تبعیضی است که هدف آن به طور آشکار سلب عملی حق اظهارنظر خیابانی سایر نگاه‌های سیاسی است. همه‌ی این پایمال کردن‌های دوچندان حقوق شهروندی ایرانیان، تلاش می‌شود با ادعای تامین امنیت ملی توجیه شود. اما سوال این‌جا است که امنیت ملی چیست؟ چطور جنایت، تبعیض و سرکوب قرار است تامینش کند؟ ▪️مطالعات امنیت و مفهوم امنیت ملی به عنوان یک دانشِ جوان پس از جنگ جهانی دوم و در بحبوحه‌ی جنگ سرد مورد توجه پژوهش‌گران، متفکران سیاسی و دانشگاهیان قرار گرفت. این رشته در آغاز کار از دل روابط بین‌الملل بیرون آمد و آرام آرام به عنوان یک رشته‌ی مستقل مطرح گردید. پاسخ‌های ابتدایی به سوالات بنیادین امنیت بسیار روشن بود. هر نگاهی به امنیت در مقابل این سوال قرار می‌گیرد: امنیت چه مرجعی را باید تامین کرد و این مرجع امنیتش چطور و توسط چه عاملی تهدید می‌شود؟ در مکاتب سنتی، مرجعی که باید تامین امنیتش در دستور کار قرار می‌گرفت، دولت شناخته می‌شد و قرار بود امنیتش در برابر سایر دولت‌ها که از طریق چالش‌های نظامی تهدید می‌شد تامین گردد. این دولت‌محوری و نظامی‌گرایی در تعریف امنیت از مشخصه‌های دیدگاه‌های ابتدایی بود. دیدگاه‌هایی مانند رئالیسم و لیبرالیسم که هرچند در دوران جنگ سرد صورت‌بندی شدند اما ریشه‌های فکری هر کدام به گذشته باز می‌گشت. ▪️در گام بعد، مکاتب انتقادی پاسخ‌های سنتی به سوالات اساسی را با چالش‌های جدی مواجه ساختند. آن‌ها گستره‌ی پاسخ‌ها به مرجع تامین امنیت را مورد تردید قرار دادند. در نگاه‌های انتقادی دیگر صرفاً تامین امنیت دولت مسئله نیست. می‌توان موضوع را از کوچک‌ترین واحد به معنای فرد انسانی تا محیط زیست در کل کره‌ی خاکی یا کل بشریت تعریف کرد. در نگاه ایشان، امروز دیگر نمی‌شود تهدیدهای زنان در زیست روزمره را مسئله‌ی امنیتی ندانست یا مسئله‌ی فاجعه‌های محیط زیستی را به عنوان مسئله‌ی امنیتی ندید و حتی تصمیم‌های اقتصادی را از مسائل امنیتی جدا کرد. در نگاه‌های انتقادی دستور کار امنیتی چنان گسترش می‌یابد که شامل مسائلی می‌شود که نه تنها موردتوجه حاکمیت در ایران نیست بلکه به طور معناداری در زیر پا له می‌شود. به طور مثال امنیت زنان چه در خانه، چه در جامعه به خصوص در تجربه‌ی جنگ‌ها می‌تواند در دستور کار امنیتی لحاظ شود اما عدم لحاظ آن، صرفاً بی‌توجهی نیست بلکه یک چشم‌پوشی معنادار است. ▪️علاوه بر مرجع امنیت، عامل تهدید امنیت آن مرجع نیز در مکاتب انتقادی مورد تشکیک قرار گرفت. آسیب دیگر صرفاً از سوی دولت دیگر و از طریق قوای نظامی نیست. نظامی‌گرایی در فهم امنیت در این نگاه‌ها کنار گذاشته شد. در این نگاه‌ها، تهدید امنیت را می‌شود با آسیب‌ها و تخریب‌های محیط زیست نیز فهمید. اما این پایان کار تعریف مفهوم امنیت نبود. گسترش دستور کارهای امنیتی با واکنش گسترده‌ی پژوهش‌گران وفادار به نگاه‌های سنتی مواجه شد. ایشان چند ایراد را به این گسترش وارد می‌کردند. یکم، گسترش دستور کار امنیتی در عمل انسجام مفهوم امنیت را با چالش مواجه می‌کند و در عمل پرداختن به همه‌چیز به معنای پرداختن به هیچ‌چیز بود. شما اگر محیط زیست را هم در کنار مسئله‌ی جنگ و هر دوی آن‌ها را در کنار مسائل فمینیستی بگنجانید به همه پرداختید و به هیچ‌چیز عمیق نپرداختید. دوم، گسترش دستور کار امنیت، توجه به تهدید برجسته‌ای مانند جنگ و اقدامات نظامی را کاهش می‌دهد و این مسئله‌ی مهم را در سطح چالش‌های روزمره پایین می‌آورد. در حالی که بهتر است جنگ را به عنوان یک مسئله‌ی خاص به طور جداگانه در دستور کار امنیتی قرار داد و به تنهایی بررسی نمود.ادامه متن منبع: ماهنامه خط صلح ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #خط_صلح #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
1
15
‍ 🔘 تخریب کلیسای انجیلی مشهد؛ زخمی بر حافظه ✍️ محمد رحیم رهنما (مدیر کل سابق میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان خراسان رضوی) در خبرها آمد که شبانه کلیسای انجیلی مشهد در میانه خرداد ماه ۱۴۰۵ تخریب شد. این رویداد نامتناسب فرهنگی صرفاً خبر ویرانی یک ساختمان قدیمی نیست؛ بلکه روایت از دست رفتن بخشی از حافظه تاریخی و هویت فرهنگی شهری است که قرن‌ها محل تلاقی فرهنگ‌ها، ادیان، اقوام و جریان‌های مختلف تمدنی بوده است. بر اساس گزارش‌های منتشرشده، این کلیسا که در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده بود (گویا بر اساس برخی خبرها از ثبت نیز خارج شده است)، در سحرگاه روزهای اخیر تخریب شده است؛ رخدادی که پرسش‌های جدی درباره نحوه حفاظت از میراث فرهنگی در یکی از مهم‌ترین محورهای تاریخی مشهد مطرح می‌کند. ▪️محور تاریخی ارگ مشهد، که امروزه بخش عمده‌ای از آن در محدوده خیابان امام خمینی (ارگ سابق) (نقشه ضمیمه) و خیابان جنت قرار گرفته است، یکی از مهم‌ترین کانون‌های شکل‌گیری شهر مدرن مشهد به شمار می‌رود. این محور نه تنها محل استقرار بناهای اداری، آموزشی و فرهنگی دوره‌های قاجار و پهلوی بوده، بلکه بخش مهمی از حافظه جمعی شهروندان مشهدی را در خود جای داده است. ساختمان‌های ارزشمندی همچون باغ ملی، هتل‌های تاریخی، مدارس قدیمی، بناهای اداری و مذهبی و همچنین کلیسای انجیلی، مجموعه‌ای کم‌نظیر از میراث معماری و شهرسازی معاصر ایران را شکل داده‌اند. ▪️اهمیت کلیسای انجیلی مشهد تنها در معماری آن خلاصه نمی‌شد. این بنا نماد بخشی از تاریخ اجتماعی مشهد بود؛ تاریخی که نشان می‌دهد این شهر، برخلاف تصور رایج، صرفاً یک شهر مذهبی تک‌بعدی نبوده بلکه در دوره‌های مختلف میزبان گروه‌های متنوع قومی و دینی از جمله ارامنه، آشوریان، مسیحیان پروتستان، مهاجران روس و سایر جوامع بوده است. وجود چنین بناهایی یادآور لایه‌های متکثر هویت شهری مشهد است؛ لایه‌هایی که حذف آنها به معنای ساده‌سازی تاریخ شهر و از بین بردن بخشی از روایت‌های کمتر دیده‌شده آن خواهد بود. ▪️در ادبیات حفاظت شهری، بناهای تاریخی تنها به دلیل قدمت یا ارزش معماری حفظ نمی‌شوند. امروزه مفاهیمی چون «حافظه مکان»، «حس مکان»، «هویت شهری» و «میراث فرهنگی زنده» اهمیت بیشتری یافته‌اند. یک بنای تاریخی، حتی اگر از نظر عملکردی متروکه باشد، همچنان حامل معنا، خاطره و روایت تاریخی است. تخریب چنین بناهایی در واقع حذف اسناد فیزیکی تاریخ شهر محسوب می‌شود. همان‌گونه که کتابخانه‌ای ارزشمند را نمی‌توان به بهانه عدم استفاده از بین برد، بناهای تاریخی نیز نباید قربانی نگاه صرفاً اقتصادی یا عمرانی شوند. ▪️آنچه این رویداد را نگران‌کننده‌تر می‌کند، وقوع آن در یکی از حساس‌ترین محورهای فرهنگی شهر است. خیابان ارگ مشهد را می‌توان به نوعی «موزه روباز تاریخ معاصر مشهد» دانست. در بسیاری از شهرهای پیشرفته جهان، محورهایی با چنین ارزش تاریخی نه تنها تخریب نمی‌شوند، بلکه به عنوان سرمایه‌های توسعه شهری مورد حفاظت و بازآفرینی قرار می‌گیرند. تجربه شهرهایی مانند بارسلون، پراگ، استانبول و حتی برخی شهرهای منطقه نشان می‌دهد که حفاظت از میراث تاریخی می‌تواند موتور محرک گردشگری فرهنگی، ارتقای کیفیت محیط شهری و افزایش سرمایه اجتماعی باشد. به‌ویژه در عصر هوش مصنوعی و دیجیتال که مراکز شهری و محورهای فرهنگی موتور محرک توسعه اقتصادی به دلیل جذابیت برای حضور گردشگران و توسعه فعالیت‌های فرهنگی و حضور اجتماعی می‌شوند. ▪️از منظر برنامه‌ریزی شهری نیز تخریب این کلیسا پرسش‌های مهمی ایجاد می‌کند. اگر یک بنای ثبت ملی که به لحاظ قانونی باید تحت حفاظت قرار داشته باشد، به این سادگی از ثبت خارج شود و از میان برود، چه تضمینی برای حفاظت سایر آثار تاریخی شهر وجود دارد؟ نگرانی فعالان میراث فرهنگی درباره بناهای دیگری همچون کارخانه تاریخی نخ‌ریسی خسروی نیز از همین منظر قابل درک است. ▪️موضوع دیگر، مسئله حکمرانی شهری و هماهنگی میان نهادهای مسئول است. حفاظت از میراث فرهنگی صرفاً وظیفه یک سازمان خاص نیست. شهرداری، میراث فرهنگی، شورای شهر، دستگاه قضایی، دانشگاه‌ها، سازمان‌های مردم‌نهاد و حتی رسانه‌ها همگی در قبال میراث شهری مسئولیت دارند. هنگامی که یک اثر ثبت ملی از ثبت خارج و تخریب می‌شود، صرفاً یک ساختمان از بین نرفته است؛ بلکه بخشی از اعتماد عمومی نسبت به نظام حفاظت میراث نیز آسیب می‌بیند. منبع: روزنامه سازندگی؛ ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، شماره۲۲۴۹، صفحه7(متن کامل) ـــــــــــــــــــــــ #فرهنگ #سازندگی #صدای_نوین_خراسان @saazandeginews 🆔@VoNoKh
1 347
16
🔘ایران؛ در میانه‌ی خشم، استیصال و رؤیای ناجی ✍️ مصطفی حیدرزادگان آنچه در خلال اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و پس از آن در ایران رخ داد، فقط تشدید شکاف سیاسی نبود؛ نوعی فروپاشی تدریجی ظرفیت گفت‌وگوی عقلانی در فضای عمومی ایران بود. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار سرکوب، بحران اقتصادی، ناامیدی و خشم انباشته زندگی کرده بود، بیش از هر زمان دیگری مستعد افتادن در دام «راه‌حل‌های فوری» شد؛ همان وسوسه‌ی تاریخیِ خطرناکی که همیشه در بزنگاه‌های فروپاشی اجتماعی ظاهر می‌شود: این تصور که آزادی را می‌توان یک‌شبه، با یک فراخوان، یک شورش ناگهانی، یک حمله خارجی یا یک «رهبر نجات‌بخش» به دست آورد، بی‌آنکه قبلا آمادگی‌های لازم و پیش‌نیازهای تغییر در بیرون و درون جامعه‌ی مدنی پرورده و مهیا شده باشد و اصولا ساخت جامعه‌ی مدنی به مفهوم دقیق آن، مورد توجه قرار گرفته باشد. در این فضا، جریان پادشاهی‌خواهی بیش از هر زمان دیگری رشد کرد. بخشی از آن، نیروهای سنتی و قدیمی سلطنت‌طلب بودند؛ اما بخش مهم‌تر، مردمی بودند که لزوماً اعتقاد ایدئولوژیک به سلطنت نداشتند، بلکه از سر استیصال به این نتیجه رسیده بودند که «گزینه‌ و آلترناتیو دیگری وجود ندارد». همین ناامیدی، به‌تدریج نوعی مصونیت انتقادی پیرامون رضا پهلوی ساخت؛ فضایی که در آن، هر نقدی به جای آن‌که به‌عنوان بخشی از گفت‌وگوی سیاسی به شمار آید، به‌مثابه خیانت تلقی می‌شد. فراخوان‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه نمونه‌ی روشنی از همین وضعیت بود. دعوت به حمله به صداوسیما، مراکز امنیتی/نظامی و پاسگاه‌ها، آن هم با این ادعا که «چندین هزار نفر از نیروهای امنیتی ریزش داشته‌اند» یا «فقط تعداد کمی باقی مانده‌اند»، نه‌تنها فاقد دقت و شناخت واقعیت بود، بلکه از نظر تاریخی و سیاسی نیز خطرناک بود. هرکس کمترین آشنایی‌ای با جنبش‌های مدنی، سرکوب دولتی و تجربه‌ی کشورهای دیگر داشته باشد، می‌داند که چنین فراخوان‌هایی عملاً به تشدید خشونت، مشروعیت‌بخشی به سرکوب و افزایش هزینه‌ی انسانی منجر می‌شود. حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً همین‌جا، یعنی در زمین خشونت قوی‌ترند؛ آن‌ها سال‌ها برای همین سناریو آماده شده‌اند و سازمان‌دهی کرده‌اند. اما مسئله فقط اشتباهات سیاسی نبود؛ مسئله، شکل‌گیری تدریجی یک فرهنگ ضدتفکر بود. هر مخالفتی به‌سرعت با برچسب‌هایی مانند «چپول»، «نفهم»، «جمهوری اسلامی‌چی»، «حکومتی»، «بزدل» یا «ضد آزادی» پاسخ داده می‌شد. کتاب خواندن، مطالعه‌ی تاریخ، ارجاع به تجربه‌ی ملت‌های دیگر و هشدار درباره‌ی مخاطرات تلاش برای فروپاشاندن یک‌شبه‌ی حاکمیت، به‌جای آنکه نشانه‌ی مسئولیت‌پذیری سیاسی تلقی شود، تبدیل شد به سوژه‌ی تمسخر. انگار بخشی از جامعه به این نقطه رسیده بود که تفکر پیچیده را مانع «انقلاب [سریع]» می‌دانست. و این می‌تواند همان نقطه‌ای باشد که جوامع در آن مستعد بازتولید استبداد می‌شوند. جامعه‌ای که تحمل شنیدن نقد را از دست بدهد، حتی اگر حکومتش تغییر کند، لزوماً آزاد نمی‌شود. چون استبداد فقط در ساختار حکومت نیست؛ در فرهنگ سیاسی هم هست. در ذهنیتی هست که می‌گوید: «یا با ما هستی یا دشمن مایی.» در همان منطقی هست که دیروز مخالفان حکومت را سرکوب می‌کرد و امروز منتقدان اپوزیسیون را تخطئه می‌کند و با افتخار لباس ساواک می‌پوشد و شغل رویایی خود برای فردای "آزادی" را استخدام در آن سازمان می‌داند و آن را جار هم می‌زند! و بعد، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران از راه رسید؛ جنگی که البته به عنوان مرحله‌ای لازم و حتی مطلوب برای پیش بردن پروژه‌ی رهایی مراد می‌شد و افراد نه چندان کمی، پای‌کوبان و هلهله‌کنان به جنگنده‌ها و بمب‌هایشان خوشامد گفتند و دوباره همان دوگانه‌ی مرگبار فعال شد. هرکس با جنگ مخالفت می‌کرد، متهم می‌شد که طرفدار جمهوری اسلامی است. انگار مخالفت با بمباران، ویرانی و تحریم، مساوی بود با دفاع از حکومت. در حالی که این، یکی از ابتدایی‌ترین مغالطه‌های سیاسی است: مخالفت با جنگ، الزاماً حمایت از حکومت مستقر نیست؛ همان‌طور که مخالفت با حکومت، الزاماً حمایت از حمله‌ی خارجی نیست. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
1 036
17
🔘ایران؛ در میانه‌ی خشم، استیصال و رؤیای ناجی ✍️ مصطفی حیدرزادگان آنچه در خلال اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و پس از آن در ایران رخ داد، فقط تشدید شکاف سیاسی نبود؛ نوعی فروپاشی تدریجی ظرفیت گفت‌وگوی عقلانی در فضای عمومی ایران بود. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار سرکوب، بحران اقتصادی، ناامیدی و خشم انباشته زندگی کرده بود، بیش از هر زمان دیگری مستعد افتادن در دام «راه‌حل‌های فوری» شد؛ همان وسوسه‌ی تاریخیِ خطرناکی که همیشه در بزنگاه‌های فروپاشی اجتماعی ظاهر می‌شود: این تصور که آزادی را می‌توان یک‌شبه، با یک فراخوان، یک شورش ناگهانی، یک حمله خارجی یا یک «رهبر نجات‌بخش» به دست آورد، بی‌آنکه قبلا آمادگی‌های لازم و پیش‌نیازهای تغییر در بیرون و درون جامعه‌ی مدنی پرورده و مهیا شده باشد و اصولا ساخت جامعه‌ی مدنی به مفهوم دقیق آن، مورد توجه قرار گرفته باشد. در این فضا، جریان پادشاهی‌خواهی بیش از هر زمان دیگری رشد کرد. بخشی از آن، نیروهای سنتی و قدیمی سلطنت‌طلب بودند؛ اما بخش مهم‌تر، مردمی بودند که لزوماً اعتقاد ایدئولوژیک به سلطنت نداشتند، بلکه از سر استیصال به این نتیجه رسیده بودند که «گزینه‌ و آلترناتیو دیگری وجود ندارد». همین ناامیدی، به‌تدریج نوعی مصونیت انتقادی پیرامون رضا پهلوی ساخت؛ فضایی که در آن، هر نقدی به جای آن‌که به‌عنوان بخشی از گفت‌وگوی سیاسی به شمار آید، به‌مثابه خیانت تلقی می‌شد. فراخوان‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه نمونه‌ی روشنی از همین وضعیت بود. دعوت به حمله به صداوسیما، مراکز امنیتی/نظامی و پاسگاه‌ها، آن هم با این ادعا که «چندین هزار نفر از نیروهای امنیتی ریزش داشته‌اند» یا «فقط تعداد کمی باقی مانده‌اند»، نه‌تنها فاقد دقت و شناخت واقعیت بود، بلکه از نظر تاریخی و سیاسی نیز خطرناک بود. هرکس کمترین آشنایی‌ای با جنبش‌های مدنی، سرکوب دولتی و تجربه‌ی کشورهای دیگر داشته باشد، می‌داند که چنین فراخوان‌هایی عملاً به تشدید خشونت، مشروعیت‌بخشی به سرکوب و افزایش هزینه‌ی انسانی منجر می‌شود. حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً همین‌جا، یعنی در زمین خشونت قوی‌ترند؛ آن‌ها سال‌ها برای همین سناریو آماده شده‌اند و سازمان‌دهی کرده‌اند. اما مسئله فقط اشتباهات سیاسی نبود؛ مسئله، شکل‌گیری تدریجی یک فرهنگ ضدتفکر بود. هر مخالفتی به‌سرعت با برچسب‌هایی مانند «چپول»، «نفهم»، «جمهوری اسلامی‌چی»، «حکومتی»، «بزدل» یا «ضد آزادی» پاسخ داده می‌شد. کتاب خواندن، مطالعه‌ی تاریخ، ارجاع به تجربه‌ی ملت‌های دیگر و هشدار درباره‌ی مخاطرات تلاش برای فروپاشاندن یک‌شبه‌ی حاکمیت، به‌جای آنکه نشانه‌ی مسئولیت‌پذیری سیاسی تلقی شود، تبدیل شد به سوژه‌ی تمسخر. انگار بخشی از جامعه به این نقطه رسیده بود که تفکر پیچیده را مانع «انقلاب [سریع]» می‌دانست. و این می‌تواند همان نقطه‌ای باشد که جوامع در آن مستعد بازتولید استبداد می‌شوند. جامعه‌ای که تحمل شنیدن نقد را از دست بدهد، حتی اگر حکومتش تغییر کند، لزوماً آزاد نمی‌شود. چون استبداد فقط در ساختار حکومت نیست؛ در فرهنگ سیاسی هم هست. در ذهنیتی هست که می‌گوید: «یا با ما هستی یا دشمن مایی.» در همان منطقی هست که دیروز مخالفان حکومت را سرکوب می‌کرد و امروز منتقدان اپوزیسیون را تخطئه می‌کند و با افتخار لباس ساواک می‌پوشد و شغل رویایی خود برای فردای "آزادی" را استخدام در آن سازمان می‌داند و آن را جار هم می‌زند! و بعد، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران از راه رسید؛ جنگی که البته به عنوان مرحله‌ای لازم و حتی مطلوب برای پیش بردن پروژه‌ی رهایی مراد می‌شد و افراد نه چندان کمی، پای‌کوبان و هلهله‌کنان به جنگنده‌ها و بمب‌هایشان خوشامد گفتند و دوباره همان دوگانه‌ی مرگبار فعال شد. هرکس با جنگ مخالفت می‌کرد، متهم می‌شد که طرفدار جمهوری اسلامی است. انگار مخالفت با بمباران، ویرانی و تحریم، مساوی بود با دفاع از حکومت. در حالی که این، یکی از ابتدایی‌ترین مغالطه‌های سیاسی است: مخالفت با جنگ، الزاماً حمایت از حکومت مستقر نیست؛ همان‌طور که مخالفت با حکومت، الزاماً حمایت از حمله‌ی خارجی نیست. ادامه متن ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
1
18
▪️جنگ، همیشه پیش از آنکه حکومت‌ها را نابود کند، زندگی مردم را نابود می‌کند. اما شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا این باشد که حتی اکنون نیز بخشی از همان فضای دوقطبی حاضر به بازنگری نیست. هنوز هم مخالفت با جنگ، هشدار درباره‌ی خشونت، یا تأکید بر دموکراسی، برای بعضی‌ها نشانه‌ی «ضعف» یا «خیانت» تلقی می‌شود. هنوز هم بسیاری می‌خواهند مسئله‌ی ایران را با همان فرمول ساده‌ی تاریخی حل کنند: برداشتن یک رأس هرم و جایگزین کردنش با رأس دیگری. ▪️در حالی که از قضا تجربه‌ی ۵۷ باید به ما آموخته باشد که مشکل فقط «چه کسی» نیست؛ مشکل، ساختار قدرت غیرپاسخگوست. اگر جامعه‌ای دوباره تمام اختیارش را به یک فرد، یک خاندان، یک رهبر کاریزماتیک یا یک ناجی ملی واگذار کند، صرفاً شکل ظاهری اقتدارگرایی را عوض کرده است. عمامه ممکن است تبدیل به کراوات شود، اما منطق قدرت متمرکز همان بماند. طنز ماجرا اینجاست که برخی، برخلافِ عبارات تخطئه‌آمیزی که روز و شب در مورد انقلابیون آن زمان به کار می‌برند و آن‌ها را مشتی ابله می‌دانند، اصرار عجیبی به تکرار عین به عین همان اشتباهات داشته و هیچ تعریف و تلقی درستی از دموکراسی هم در ذهنشان ندارند. ▪️دموکراسی یعنی مشارکت دائمی، نه بیعت دائمی. یعنی جامعه نمی‌تواند فقط یک‌بار به خیابان بیاید، یک حکومت را سرنگون کند، بعد به خانه برگردد و همه‌چیز را به «رهبر جدید» بسپارد و آرزو کند که ان‌شاءالله این یکی حقوقمان را به رسمیت می‌شناسد! دموکراسی یعنی نظارت مداوم، مطالبه‌گری همیشگی، رسانه‌ی آزاد، احزاب مستقل، گردش قدرت، امکان برکناری حاکمان، و پذیرش این حقیقت ساده اما گویا دشوار که «هیچ انسانی نباید فراتر از نقد قرار بگیرد.» ▪️آزادی، پروژه‌ای طولانی، فرساینده و پرهزینه است. هیچ میان‌بری ندارد. هیچ منجی‌ای آن را هدیه نمی‌دهد. هیچ بمبی آن را از آسمان نمی‌آورد. و هیچ ملتی بدون تلاش برای آگاهی و ساختن فرهنگ دموکراتیک و درونی کردن شخصی آن (که حداقل بخشی از این، مسئولیت فردیِ جامعه‌ی طبقه‌ی متوسط و بالاتر است)، صرفاً با تغییر اسم حاکم و حکومت، آزاد نمی‌شود. ـــــــــــــــــــــــ #سیاست #صدای_نوین_خراسان 🆔@VoNoKh
1
19
🔘 ایران؛ در میانه‌ی خشم، استیصال و رؤیای ناجی ✍ مصطفی حیدرزادگان آنچه در خلال اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و پس از آن در ایران رخ داد، فقط تشدید شکاف سیاسی نبود؛ نوعی فروپاشی تدریجی ظرفیت گفت‌وگوی عقلانی در فضای عمومی ایران بود. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار سرکوب، بحران اقتصادی، ناامیدی و خشم انباشته زندگی کرده بود، بیش از هر زمان دیگری مستعد افتادن در دام «راه‌حل‌های فوری» شد؛ همان وسوسه‌ی تاریخیِ خطرناکی که همیشه در بزنگاه‌های فروپاشی اجتماعی ظاهر می‌شود: این تصور که آزادی را می‌توان یک‌شبه، با یک فراخوان، یک شورش ناگهانی، یک حمله خارجی یا یک «رهبر نجات‌بخش» به دست آورد، بی‌آنکه قبلا آمادگی‌های لازم و پیش‌نیازهای تغییر در بیرون و درون جامعه‌ی مدنی پرورده و مهیا شده باشد و اصولا ساخت جامعه‌ی مدنی به مفهوم دقیق آن، مورد توجه قرار گرفته باشد. ▪️در این فضا، جریان پادشاهی‌خواهی بیش از هر زمان دیگری رشد کرد. بخشی از آن، نیروهای سنتی و قدیمی سلطنت‌طلب بودند؛ اما بخش مهم‌تر، مردمی بودند که لزوماً اعتقاد ایدئولوژیک به سلطنت نداشتند، بلکه از سر استیصال به این نتیجه رسیده بودند که «گزینه‌ و آلترناتیو دیگری وجود ندارد». همین ناامیدی، به‌تدریج نوعی مصونیت انتقادی پیرامون رضا پهلوی ساخت؛ فضایی که در آن، هر نقدی به جای آن‌که به‌عنوان بخشی از گفت‌وگوی سیاسی به شمار آید، به‌مثابه خیانت تلقی می‌شد. ▪️فراخوان‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه نمونه‌ی روشنی از همین وضعیت بود. دعوت به حمله به صداوسیما، مراکز امنیتی/نظامی و پاسگاه‌ها، آن هم با این ادعا که «چندین هزار نفر از نیروهای امنیتی ریزش داشته‌اند» یا «فقط تعداد کمی باقی مانده‌اند»، نه‌تنها فاقد دقت و شناخت واقعیت بود، بلکه از نظر تاریخی و سیاسی نیز خطرناک بود. هرکس کمترین آشنایی‌ای با جنبش‌های مدنی، سرکوب دولتی و تجربه‌ی کشورهای دیگر داشته باشد، می‌داند که چنین فراخوان‌هایی عملاً به تشدید خشونت، مشروعیت‌بخشی به سرکوب و افزایش هزینه‌ی انسانی منجر می‌شود. حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً همین‌جا، یعنی در زمین خشونت قوی‌ترند؛ آن‌ها سال‌ها برای همین سناریو آماده شده‌اند و سازمان‌دهی کرده‌اند. ▪️اما مسئله فقط اشتباهات سیاسی نبود؛ مسئله، شکل‌گیری تدریجی یک فرهنگ ضدتفکر بود. هر مخالفتی به‌سرعت با برچسب‌هایی مانند «چپول»، «نفهم»، «جمهوری اسلامی‌چی»، «حکومتی»، «بزدل» یا «ضد آزادی» پاسخ داده می‌شد. کتاب خواندن، مطالعه‌ی تاریخ، ارجاع به تجربه‌ی ملت‌های دیگر و هشدار درباره‌ی مخاطرات تلاش برای فروپاشاندن یک‌شبه‌ی حاکمیت، به‌جای آنکه نشانه‌ی مسئولیت‌پذیری سیاسی تلقی شود، تبدیل شد به سوژه‌ی تمسخر. انگار بخشی از جامعه به این نقطه رسیده بود که تفکر پیچیده را مانع «انقلاب [سریع]» می‌دانست. ▪️و این می‌تواند همان نقطه‌ای باشد که جوامع در آن مستعد بازتولید استبداد می‌شوند. جامعه‌ای که تحمل شنیدن نقد را از دست بدهد، حتی اگر حکومتش تغییر کند، لزوماً آزاد نمی‌شود. چون استبداد فقط در ساختار حکومت نیست؛ در فرهنگ سیاسی هم هست. در ذهنیتی هست که می‌گوید: «یا با ما هستی یا دشمن مایی.» در همان منطقی هست که دیروز مخالفان حکومت را سرکوب می‌کرد و امروز منتقدان اپوزیسیون را تخطئه می‌کند و با افتخار لباس ساواک می‌پوشد و شغل رویایی خود برای فردای "آزادی" را استخدام در آن سازمان می‌داند و آن را جار هم می‌زند! ▪️و بعد، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران از راه رسید؛ جنگی که البته به عنوان مرحله‌ای لازم و حتی مطلوب برای پیش بردن پروژه‌ی رهایی مراد می‌شد و افراد نه چندان کمی، پای‌کوبان و هلهله‌کنان به جنگنده‌ها و بمب‌هایشان خوشامد گفتند و دوباره همان دوگانه‌ی مرگبار فعال شد. هرکس با جنگ مخالفت می‌کرد، متهم می‌شد که طرفدار جمهوری اسلامی است. انگار مخالفت با بمباران، ویرانی و تحریم، مساوی بود با دفاع از حکومت. در حالی که این، یکی از ابتدایی‌ترین مغالطه‌های سیاسی است: مخالفت با جنگ، الزاماً حمایت از حکومت مستقر نیست؛ همان‌طور که مخالفت با حکومت، الزاماً حمایت از حمله‌ی خارجی نیست. ▪️واقعیت اما خیلی زود خودش را از ورای این توهمات و خیالات خام نشان داد. جنگ نه آزادی آورد، نه دموکراسی، نه حتی فروپاشی حکومت (که حصول آن به این طریق می‌تواند بسیار خطرآفرین هم باشد)، بلکه برعکس؛ فضای امنیتی را تشدید و سرکوب را بیشتر کرد، بخش‌هایی از بدنه‌ی اجتماعی حکومت را که علی‌الخصوص بعد از کشتار سبعانه‌ی دی‌ماه جرئتِ ابراز وجود نداشتند دوباره بسیج کرد و زبانشان را دراز، و اقتصادِ از پیش فرسوده‌ی ایران را ضربه‌ای تازه زد. آسیب به زیرساخت‌های پتروشیمی، فولاد و صنایع پایه، فقط عدد و نمودار اقتصادی نیست؛ معنی‌اش کمبود مواد اولیه، کمبود دارو، اختلال در تولید بسته‌بندی‌های دارویی و غذایی، افزایش تورم، فشار بیشتر بر زندگی روزمره‌ی مردم است.
1
20
‍ 🔘 یادی از پرویز خرسند ✍️حسن یوسفی اشکوری شهرت دارد که خراسان سرزمین ادب و عرفان و تصوف است. سخن گزافی نیست. بی دلیل نیست که شمار زیادی از ادیبان و سخنوران و سخنسرایان و شاعران و عارفان ایرانی از سرزمین خراسان بزرگ برخاسته اند. از قرون اولیه اسلامی تا اکنون. در زمان ما نیز بیش و کم چنین بوده و هست. ادیبان و شاعرانی چون ملک الشعراء بهار و شفیعی کدکنی از همین خطه برخاسته اند. نیز شخصیت نام آوری چون دکتر علی شریعتی نیز برآمده از سرزمین خراسان است. او گرچه در شعر و شاعری نیز طبع آزمایی کرده است ولی بی گمان وی در نثر فارسی، به رغم برخی کاستی ها به ویژه دراز نویسی و معترضه گویی های طولانی، از نوآوران و از اثرگذاران نثر پارسی در زمان ماست. بسیاری از گذشته تا کنون تحت تأثیر نثر او بوده اند. افزون بر او، در همین دوران جوان ترهایی نیز بودند، از قضا برخاسته از همان خطه که هم در اندیشه و نگاه نو به مذهب و سنت و هم در سبک نویسندگی و شور و هیجان ویژه، از شریعتی به عنوان استاد و معلم و پیشگامشان اثر پذیرفته بودند. یکی از نامداران این گروه پرویز خرسند بود. من و مانند من از دوران فعالیت حسینیه ارشاد و شریعتی (سال های 1349-1351) از آن سال ها و از خرسند خاطراتی شیرین داریم. خرسند نویسنده ای خوش قریحه و ادیبی صاحب سبک بود و نثری متفاوت داشت. پرشور بود و انباشته از احساسات و اندیشه و عاطفه. چاشنی مذهب و اساطیر ایرانی و استفاده بهینه از آن ها نیز خود بر چنان خصلت هایی می افزود. نوشته هابیل و قابیل از نمونه های پیوند اندیشه و تاریخ و اسطوره و احساس و عاطفه و مذهب بود. تا آنجا که به یاد می آورم کتاب «مرثیه ای که ناسروده ماند» یادگاری از خرسند از آن دوران است. افزون بر این همه، خرسند صدای جادویی و اثرگذار نیز داشت و از این رو متن هایی که خود نوشته بود را با صدای خود اجرا می کرد و این بر جاذبه و اثرگذاری نوشته ها و گفتارهایش می افزود. من چند بار خرسند را از نزدیک دیده و با او سخن گفته ام. آخرین بار در تهران بود. فکر می کنم سال 1386 اندکی پیش از هجرت به خارج از کشور (ایتالیا) بود. خرسند در جلسه های ادواری دکتر حبیب الله پیمان شرکت کرده بود. پس از پایان جلسه، همسخن شدیم و این همسخنی از داخل جلسه تا بیرون ادامه پیدا کرد. از محتوای سخنان رد و بدل شده اکنون چیزی در خاطرم نمانده است. از آنجا که در هنگام سخن گفتن شخصی عکسی از ما دو نفر گرفت و اکنون آن تصویر را دارم، آن را با شما به اشتراک می‌گذارم. خیلی دوست ندارم از تصویرهای مشترک با افراد نام آور استفاده شود ولی در اینجا به عنوان ادای احترام به پرویز خرسند همان تصویر را بازنشر می‌کنم. ▪️برای روح بلند پرویز خرسند آرامش و غفران الهی مسئلت دارم. ـــــــــــــــــــــــ #فرهنگ #صدای_نوین_خراسان @mellimazzhabi 🆔@VoNoKh
693