en
Feedback
🌺ایستگاه آرامش🌺

🌺ایستگاه آرامش🌺

Open in Telegram

دوستان عزیز و محترم خوش آمدید،💐💐💐 @PerssiianGulf @ali_s6s

Show more
837
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-630 days
Posts Archive
اگه ازم بپرسن مهم ترین چیزی که زندگی بهت یاد داده چیه؛ میگم "هرجای زندگی حالت با کسی و چیزی خوب نبود ترکش کن" مهم نیس تا کجا
اگه ازم بپرسن مهم ترین چیزی که زندگی بهت یاد داده چیه؛ میگم "هرجای زندگی حالت با کسی و چیزی خوب نبود ترکش کن" مهم نیس تا کجا پیش رفتی. مهم نیس چقد زمان گذشته. میگم هیچ وقت برای ترک مسیر و آدم اشتباه دیر نیست. میگم هیچی توی زندگی مهم تر از این نیست که حالت خوب باشه. هیچ چیزی و هیچ کسی ارزش آزار دیدن رو نداره... میگم اولویت زندگیت حال خوبت باشه. چون یه جایی وقتی به گذشته نگاه میکنی می بینی سر آدما و اتفاقاتی اذیت شدی که حالا هیچ جایی تو زندگیت ندارن... ‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @Afmsi

در جنگ ها برنده مفهومی ندارد جنگ یعنی باختن محض! لئو تولستوی @Afmsi

*#داستان۰کوتاه 📘🧪🧪🧪🧪🧪🧪 *مردی که دارو را ایرانی کرد* باد خنکی از سمت خیابان لاله‌زار می‌وزید. صدای چرخ‌دستی‌ها، فریاد بچه‌های محله، و زنگ دوچرخه‌ای که از کوچه رد می‌شد، همه با هم درهم می‌پیچید. غلامعلی، جوان بیست‌ساله‌ای که تازه از دانشگاه تهران در رشته داروسازی فارغ‌التحصیل شده بود، کنار پنجره ایستاده بود و دفترچه‌ای کهنه را در دست داشت. در صفحه اولش نوشته بود: «روزی دارویی خواهم ساخت که بر آن نوشته شود: ساخت ایران.» سال ۱۳۲۲ بود. هنوز ایران کارخانه‌ی داروسازی نداشت. همه‌چیز از خارج می‌آمد. او وقتی در داروخانه کار می‌کرد، هر بار که مردم برای خرید دارویی خارجی می‌آمدند و می‌پرسیدند: «چرا داروی ایرانی نداریم؟»، در دلش شرم خاصی حس می‌کرد. یک شب به مادرش گفت: – «مادر، من می‌خوام داروسازی راه بندازم… ایرانی!» مادر لبخند زد، با اینکه از ته دل نگران بود: – «پسرم، تو فقط یه میز چوبی داری و چند شیشه خالی. این شوخی نیست.» او گفت: – «بذار مردم بدونن ما هم می‌تونیم. حتی اگه از همین میز شروع کنم.» 🌿 سال ۱۳۲۵، خانه‌ی کوچکی در امین‌حضور، تبدیل شد به اولین «لابراتوار دکتر عبیدی». بوی الکل و اسانس گیاهان در فضا می‌پیچید. صدای قطره‌چکانی که آهسته روی شیشه می‌چکید، گاهی با تپش قلبش هماهنگ می‌شد. گاهی شب تا صبح بیدار می‌ماند، ترکیب‌ها را آزمایش می‌کرد و دوباره از نو می‌ساخت. همکارش بعدها گفته بود: > «وقتی خسته می‌شدیم، دکتر می‌گفت: خستگی وقتی معنا داره که کسی منتظر داروی تو نباشه.» اولین دارویش، شربت ضد انگل «ورمسید» بود. اما راه آسان نبود. داروهای خارجی ارزان‌تر بودند، بازار پر از تبلیغات خارجی. بارها شرکت‌های بزرگ ایتالیایی و فرانسوی پیشنهاد خرید کارخانه‌اش را دادند. یکی از مدیران ایتالیایی روزی به او گفت: – «دکتر، شما مرد باهوشی هستید. بیایید با ما باشید، کارخانه‌تان را بخرید، سهم بدهیم، راحت زندگی کنید.» عبیدی با آرامش جواب داد: – «من اگر می‌خواستم راحت زندگی کنم، از اول این راه را نمی‌رفتم. من می‌خواهم ایرانی راحت زندگی کند.»🧪🧪🧪 دهه ۴۰ رسید. او کارخانه‌ی بزرگش را در جاده مخصوص ساخت. دیگر کارگاه کوچک به «داروسازی عبیدی» تبدیل شده بود. اما هنوز خودش هر صبح زود می‌آمد، روپوش سفیدش را می‌پوشید، و می‌رفت میان کارگران. با آنها صبحانه می‌خورد. می‌گفت: – «این داروها فقط محصول نیستند، مسئولیت‌اند.» در یکی از روزهای بازدید وزیر بهداری، او گفت: – «دکتر، شما افتخار صنعت داروی کشورید.» عبیدی فقط لبخند زد و گفت: – «افتخار من روزی است که هیچ بیماری برای خرید دارو، نگران جیبش نباشد.» سال‌ها گذشت. او پیر شد، اما تا آخرین روز کار کرد. روز ۲۸ شهریور ۱۳۸۳، در همان تهران، در خانه‌اش، آرام چشم بست. اما کارخانه‌اش، نامش، و آرزویش ماند. روی دیوار کارخانه هنوز نوشته‌اند: «هدف ما، خدمت به انسان است.» --- 💬 جمله‌ای الهام‌بخش از روح سخنانش: > «هر دارویی که می‌سازیم، باید در خدمت انسان باشد، نه تجارت.» 💊💊🩺💉🔬🧪💊💊 *روحش شاد یادش گرامی باد* *پی نوشت* 💮داستان زندگی دکتر غلامعلی عبیدی، بنیان‌گذار صنعت داروسازی ایران، نشان‌دهنده تلاش ، پشتکار و تعهد او به تولید ملی دارو و ارتقای سطح سلامت جامعه است. او با وجود سختی‌ها و موانع، نخستین کارخانه داروسازی ایران را تأسیس کرد و با تولید داروهای باکیفیت و ارزان ، گام‌های مهمی در جهت خودکفایی دارویی کشور برداشت. @Afmsi

روی هیچکس حساب باز نکنید وقتی پا به تاریکی میذارید سایه‌ی خودتون هم شمارو ترک میکنه... ✍ شهریار @Afmsi

اجرای‌این‌زوج‌هنرمند‌زیبا تقدیمتون🤌🏻♥️🎵 . 𝄞 𝄞𝄞 𝄞𝄞𝄞 خدایا : کدام پل در کجای جهان شکسته است.. که هیچ کس به مقصدش نمی رسد...؟ فقیر به دنبال پول و شادی ثروتمند... ثروتمند در حسرت آرامش زندگی فقیر .... کودک به دنبال آزادی بزرگتر.... بزرگتر در حسرت سادگی کودک.... پیر در حسرت جوانی.... جوان در پی تجربه سالمند.... او در حسرت زندگی من.... من در حسرت زندگی او.... کدام پل شکسته است.. که هیچ کس به خانه اش نمیرسد...؟ @Afmsi

اجرای‌این‌زوج‌هنرمند‌زیبا تقدیمتون🤌🏻♥️🎵 . 𝄞 𝄞𝄞 𝄞𝄞𝄞 خدایا : کدام پل در کجای جهان شکسته است.. که هیچ کس به مقصدش نمی رسد...؟ فقیر به دنبال پول و شادی ثروتمند... ثروتمند در حسرت آرامش زندگی فقیر .... 8 کودک به دنبال آزادی بزرگتر.... بزرگتر در حسرت سادگی کودک.... پیر در حسرت جوانی.... جوان در پی تجربه سالمند.... او در حسرت زندگی من.... من در حسرت زندگی او.... کدام پل شکسته است.. که هیچ کس به خانه اش نمیرسد...؟ @Afmsi

"و اشک تاوانی است که چشم‌ها، باید بابت درست ندیدن بپردازند." #توییت @Afmsi

Moein Man Az Raah Omadam.mp36.04 MB

من در غم تو .... @Afmsi

انتخاب ایمان باید از شناخت و دلِ خودِ آدم بیاد، نه از ترس یا تقلید. @Afmsi

" شانه هایت " هایده @afmsi. ایستگاه آرامش

بخت بیدار روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟" مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند. یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟" مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ. شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟" مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد. جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!" و مرد با بختی بیدار باز گشت... به شاه شهر رسید و گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن میترسی، زیرا تو بیماری داری که هیچ درمانی ندارد و خواهی مرد و همچنین فرزند پسری نداری که پس از تو جانشین و وارث تاج و تخت تو باشد. و اما چاره كار تو این است که باید به فکر ازدواج دخترت با فردی باشی که پس از تو امورات مملکتت را در دست بگیرد، غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد." شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با دختر من ازدواج كن تا پس از من جانشین تاج وتختم شوی و با هم كشوری آباد بسازید." مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر دختر و مملکت تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!" و رفت... به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست." كشاورز گفت: "پس اگر چنین است من به تنهایی نمیتوانم گنج را پیدا کنم و بمان تا باهم گنج را بیابیم و تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد." مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!" و رفت... سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!" شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟ بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد. @afmsi ایستگاه آرامش 🍀🌼🌸🌺🍀🍀🍀

دلگیر مباش..! از مرغانی که نزد تو دانه خوردند و نزد همسایه تخم گذاشتند ایمان داشته باش روزی بوی کبابشان به مشامت خواهد رسید صبور باش،صبر اوج احترام،به حکمت خداست دنیا دو روزه، یک روز با تو، یک روز بر علیه تو پس ناامید نشو، زمان زود میگذرد، بی بی ها هم یک روز نی نی بودن، فقط گذر زمان نقطه هایشان را جابجا کرده جنگل هم باشی با بریدن درخت هایت بیابان میشوی فراموش نکن نیلوفر جایزه ی ایستادگی مرداب است، بادبادک تا با باد مخالف رو به رو نگردد اوج نخواهد گرفت، نوشته های روی شن مهمان اولین موج دریاست، زیادی خوبی نکن انسان است و فراموش کار، حتی روزی میرسد که به تو میگویند شما!؟ روزگار صحنه ی عجیبی است، زیبا باشی به کور میرسی، خوش صدا باشی به کر میرسی، عاشق باشی به سنگ میرسی... ابراهیم نیستم ولی غرورم را قربانی کسی نمیکنم که ارزشش کمتر از گوسفند است، در گاوبازی میدونی به چه کسی جایزه ی اول تعلق میگیره؟ به کسی که نسبت به حمله ی گاو بهترین جاخالی ها رو میده، نه به اون کسی که با گاو درگیر میشه و آخرین حرف دل... بزرگترین اقیانوس جهان، اقیانوس آرام است پس آرام بگیر تا بزرگ شوی... @afmsi ایستگاه آرامش 🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀

@afmsi ایستگاه آرامش

#رفلاکس: رفلاکس  علاوه بر ایجاد سوزش در مخاط گوارشی؛ سینه؛ گلو؛ کتف ها؛پشت؛ فک؛ ساییده شدن دندان ها؛...سبب بروز نگرانی هایی برای شخص مذبور نیز می گردد که نگرانی از بابت قلب از مهمترین آنهاست. به ۱۲ روش طبیعی و خانگی برای درمان رفلاکس معده به مری اشاره میکنیم: ۱-  کاهش وزن. ۲- رژیم غذایی ضد رفلاکس: بسیاری عوامل نظیر مصرف الکل؛ نیکوتین؛ خوراکی‌های حاوی کافئین و غذاهای پرچرب و پرادویه سبب اسیدی شدن محیط معده می شوند؛ با حذف این خوراکی ها علائم رفلاکس را کاهش دهید. ۳- خوردن بادام خام. ۴- آلوئه‌ ورا: با خوردن روزانه 60 میلی لیتر شربت غیرفرآوری شده ی آلوئه ورا؛ علائم رفلاکس کاهش می‌یابد. ۵- آب گرم و آبلیموی تازه: با نوشیدن یک فنجان آب گرم با آبلیموی تازه؛ با معده ی خالی و ۲۰ دقیقه قبل از خوردن صبحانه؛ بدن می‌تواند به طور طبیعی اسید معده را متعادل کند. این روش برای همه بی‌خطر است. ۶- جوش شیرین: یک قاشق مرباخوری جوش شیرین را در نصف فنجان آب حل کنید و بنوشید؛ اگر چه این محلول بد مزه است اما موثر می باشد. ۷- سرکه سیب: روزی یک قاشق چایخوری سرکه سیب بخورید. مخلوط سرکه سیب و عسل بسیار مفید و خوشمزه است. حتی می‌توان به جای لیمو؛ سرکه ی سیب در چای ریخت. ۸- سیب سرخ: بعد از صرف غذاهای مشکل‌ساز یک عدد سیب سرخ بخورید تا اثر معجزه آسای آن را در بهبود رفلاکس ببینید. ۹- چای‌ها و دمنوش‌ها: نوشیدن چای ولرم و کمرنگ و دمنوش بابونه؛ نعناع و یا شنبلیله به کاهش علائم رفلاکس اسیدی کمک می‌کند. ۱٠- آدامس طبیعی( سقز): بعد از هر وعده غذایی آدامس بجویید تا ترشح بزاق افزایش یابد. نتایج تحقیقات نشان داده که افزایش ترشح بزاق سبب کاهش اسید در مری می‌شود. ۱۱- خوابیدن به پهلوی چپ. کانال :ایستگاه آرامش @afmsi 🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀

‍ "بهای آدمیزاد" پایان عمر #عطّار با افسانه ها آمیخته است. از جمله معروف است که در نیشابور به دست مغولی از سپاه تولی، پسر چنگیزخان، اسیر شد و آن مغول چون به فراست دریافت که شیخ را مقام و منزلتی است او را در بند می برد تا سودا کند. در راه یکی از مریدان پیش آمد که شیخ را به صد درهم بفروش. مغول خواست تا سودا کند.شیخ گفت: بهای من بیش از این است. دیگری پیش آمد و صد دینار پیش آورد. شیخ گفت: مفروش که زیان کنی، مرا برتر از این قیمتهاست. و همچنان بها فزونی می یافت و شیخ مغول را به فزون خواهی برمی انگیخت تا مریدی فقیر پیش آمد و گفت: شیخ ما را کجا می بری، این پشته کاه بستان، و شیخ را رها کن. مغول به ریشخند در وی نگاه کرد و شیخ گفت: بفروش که بیش از این نمی ارزم. مغول در خشم شد و سر از تن شیخ جدا کرد و برفت، و ندانست که آدمی پربهاترین و بی بهاترین کالا تواند بود. برگرفته از کتاب "مقالات" به قلم #حسین_الهی_قمشه‌ای ناشر: انتشارات روزنه نگارگری اثر کمال الدین بهزاد @afmsi ایستگاه آرامش 🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀

‍ شاه عباس بالباس درویشی ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺒﻬﺎ ﺷﺎﻩ ﻋﺒﺎﺱ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺠﺴﺲ ﻣﯿﭙﺮﺩﺍﺧﺖ . ﺷﺒﯽ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﺟﺎﺋﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﻘﺮﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﺯ ﻭ ﺿﺮﺏ ﻣﯿﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺳﻢ ﺩﺭﺍﻭﯾﺶ ﺣﻖ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺧﻞﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﺎﻁ ﺭﻧﮕﯿﻨﯽ ﺍﺯ ﻣﯽ ﻭ ﻣﻄﺮﺏ ﻭ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﯿﻨﮕﺮﺩ . ﻣﯿﺰﺑﺎﻥ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺮﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺴﺎﻁ ﻫﺮ ﺷﺒﺶ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯿﺂﻭﺭﺩ ﺷﺐ ﺧﺮﺝ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ﺩﺭﻭﯾﺶ ﯾﺎ ﺷﺎﻩ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﻪ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﭘﺲ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﺧﺪﺍ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺳﺎﺯ ﺍﺳﺖ، ﺗﺎ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﻟﻨﮓ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ : ﺑﻪ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﯽ ﻧﺎﺏ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﻣﺴﺖ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ ﺑﻬﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﺷﺎﻩ ﻋﺒﺎﺱ ﻫﻢ ﺟﻬﺖ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﻭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯﯼ ﻏﺪﻏﻦ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺟﻬﺖ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﺑﺴﺎﻁ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺍﯾﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺷﺎﻩ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﺭﺍ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺩﮐﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﮐﺎﺳﻪ ﻭ ﮐﻮﺯﻩ ﺍﯼﻓﺮﺍﻫﻢ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺳﻘﺎﺋﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺷﺎﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﻘﺎﺋﯽ ﺭﺍ ﻏﺪﻏﻦ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺷﺐ ﺑﺎﺯ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﯿﺶ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﺵِ ﻧﺸﺎﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﻮﭼﻪ ادرار میکرد ﺍﻭ ﻣﻮﺍﺧﺬﻩ ﺍﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻠﮑﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺴﺎﻃﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺧﻼﺻﻪ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﺰﺩﻩ ﺷﺎﻩ ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻏﺪﻏﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎﺯﻭﺿﻌﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺟﻮﺭﺗﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺻﺪﺍﯼ ﺟﺎﺭﭼﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻏﻀﺐ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺧﻨﺠﺮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﺑﺴﺎﻃﻢ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻡ . ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﺝ ﺷﺐ ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺗﯿﻐﻪ ﺧﻨﺠﺮ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﺑﺠﺎﯾﺶ ﺗﯿﻐﻪ ﭼﻮﺑﯽ ﻭﺻﻞﮐﺮﺩﻡ . ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﯿﺮﻏﻀﺐ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﺟﻬﺖ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻼﺩ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ . ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﻣﺘﺤﯿﺮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ ﮔﺮﺩﻡ ﺩﻝ ﻣﻦ ﮔﻮﺍﻫﯽ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺷﺎﻩ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻏﻀﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺣﮑﻢ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﻨﺠﺮ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﻧﻈﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﻓﮑﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﺗﺼﺪﻗﺖ، ﺩﯾﺪﯼ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﻥ ﻧﺎﺣﻖ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺷﻮﺩ . ﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺳﺨﻦ ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﻧﻌﺎﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺟﺰﻭ ﻧﺪﯾﻤﺎﻧﺶ ﻣﯿﮑﻨﺪ. @afmsi ایستگاه آرامش 🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند. پیرمردی گفت به راستی چنین است. من هم مانند اسب تو شده ام. مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم. می گویند آن پیرمرد نحیف هر روز کاسه ای آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت. چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد. صاحب اسب و مردم متعجب شدند. او را گفتند چطور برخاست. پیرمرد خنده ای کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم. می گویند: از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند. ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید داشتن همان زندگی است. @afmsi . ایستگاه آرامش 🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀

📚 ࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━📚 ❣#حکایتی‌بسیارزیباوخواندنی 🌼🍃در تاریخ آورده اند که در زمان قدیم دو برادر بودند که هر دو خوب و با خدا بودند.یکی چوپان بودو دیگری در بازار شهر طلا فروشی داشت.بعد از چندین سال برادرچوپان برای بازدید وصله رحم به شهر آمده به مغازه برادر خود رفت وقتی مغازه برادر دید که بسیار شیک و مرتب بود، به اوگفت: 🌼🍃برادرتو چرا این کار را انتخاب کرده ای زیرا اینجا محل رفت آمد شیطان ها است و مشکل است در ینجا انسان با خدا و پرهیزگار باشد. 🌼🍃مرد زرگر روکرد به مرد چوپان و گفت:تو حالا چندین سال است فقط گوسفند دیده ای کوه و بیابان حالا چه کار غیر عادی می توانی انجام دهی.چوپان که در بازار غربالی خریده بود ان را پر از آب کرد و گداشت کنار مغازه برادر و گفت: 🌼🍃ببین من آب را در غربال نگه میدارم از بس که در بیابان ریاضت کشیدم و ذکر خدا گفتم.مرد زرگر هم با خونسردی تکه آتشی از کوره طلا سازی برداشت و داخل پنبه ای گذاشت و کنار غربال گذاشت وگفت: 🌼🍃برادر جان ماهم در این مغازه و بازاربی دین نبوده ایم حالا خواهشمندم چند لحظه ای در مغازه من بنشین تا من بروم ان طرف بازار و برگردم. 🌼🍃مرد چوپان مدتی ؛درمغازه طلا فروشی نشست یک دفعه زنی آمد و گفت این آقای زرگر کجا هستند چوپان گفت:خواهرم چه کار داری؟ 🌼🍃زن گفت:این دست بندی که من دیروز خریدم خیلی برام تنگه. چوپان گفت: کدام دستبند؟ 🌼🍃زن ناگهان دست خود را از زیر چادر در آوردو گفت: این دست بند چوپان بیچاره تا به دست سفید و گوشتی زن نگاه کرد همه چیز را فراموش کرد و خیره خیره دست زن نگاه کرد ناگاه برادرش سر رسید و گفت: ای برادر چرا آب دیگر درغربال نیست؟ 🌼🍃و آتش روی پنبه هست؟ برادرچوپان بر سر خود زدو گفت:خاک بر سر من که نمی دانستم در بازار و خیابان نگه داشتن دین سخت تر از نگه داشتن دین از بیابان است. 🌼🍃زرگر گفت: آری برادرم من سالها هست که در این بازار هستم و همه نوع مشتری وجود دارد ولی هیچ وقت نگاه به نا محرم نمی کنم. @Afmsi