837
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-630 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '260
in 0 channels
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '26
+1
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '25
+2
in 0 channels
Get PRO
October '25
+2
in 0 channels
Get PRO
September '25
+3
in 0 channels
Get PRO
August '25
+6
in 0 channels
Get PRO
July '25
+2
in 0 channels
Get PRO
June '25
+2
in 0 channels
Get PRO
May '25
+5
in 0 channels
Get PRO
April '25
+6
in 0 channels
Get PRO
March '25
+7
in 0 channels
Get PRO
February '25
+3
in 0 channels
Get PRO
January '25
+5
in 0 channels
Get PRO
December '24
+8
in 0 channels
Get PRO
November '24
+10
in 0 channels
Get PRO
October '24
+9
in 0 channels
Get PRO
September '24
+21
in 0 channels
Get PRO
August '24
+36
in 1 channels
Get PRO
July '24
+6
in 0 channels
Get PRO
June '24
+1
in 0 channels
Get PRO
May '24
+13
in 0 channels
Get PRO
April '24
+10
in 0 channels
Get PRO
March '24
+3 112
in 0 channels
Get PRO
February '24
+3 041
in 1 channels
Get PRO
January '24
+3
in 0 channels
Get PRO
December '23
+2 058
in 0 channels
Get PRO
November '23
+6
in 0 channels
Get PRO
October '23
+3
in 0 channels
Get PRO
September '23
+2
in 0 channels
Get PRO
August '23
+1
in 0 channels
Get PRO
July '23
+1
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '23
+1 450
in 0 channels
Get PRO
April '23
+3
in 0 channels
Get PRO
March '23
+5
in 0 channels
Get PRO
February '23
+556
in 0 channels
Get PRO
January '23
+1 147
in 0 channels
Get PRO
December '22
+3
in 0 channels
Get PRO
November '22
+2
in 0 channels
Get PRO
October '22
+4
in 0 channels
Get PRO
September '22
+5
in 0 channels
Get PRO
August '22
+4
in 0 channels
Get PRO
July '22
+4
in 0 channels
Get PRO
June '22
+5
in 0 channels
Get PRO
May '22
+985
in 0 channels
Get PRO
April '22
+6
in 0 channels
Get PRO
March '22
+4
in 0 channels
Get PRO
February '22
+7
in 0 channels
Get PRO
January '22
+1
in 0 channels
Get PRO
December '21
+8
in 0 channels
Get PRO
November '21
+6
in 0 channels
Get PRO
October '21
+4
in 0 channels
Get PRO
September '21
+6
in 0 channels
Get PRO
August '21
+5
in 0 channels
Get PRO
July '21
+4
in 0 channels
Get PRO
June '21
+10
in 0 channels
Get PRO
May '21
+5
in 0 channels
Get PRO
April '21
+1
in 0 channels
Get PRO
March '21
+18
in 0 channels
Get PRO
February '21
+8
in 0 channels
Get PRO
January '21
+166
in 0 channels
Get PRO
December '20
+626
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانه حقیری هم ندارند...
کاش گفته می شد :
آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک فقیر میان مردم نیست.
✍🏻 برتولت برشت
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀
| 2 | داستان مردی که جهنم را خرید!
در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانايی که از اين نادانی مردم رنج ميبرد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکری به
سرش زد…
به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:
قيمت جهنم چقدره؟
کشيش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشيش بدون هيچ فکری گفت: ۳ سکه.
مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد. کشيش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت از کليسا خارج شد.
به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است و هيچ کس را به آن راه نمیدهم.
ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمیدهم.
اين شخص "مارتين لوتر" بود که با اين حرکت، توانست مردم را از گمراهی رها سازد.
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است...
و تنها یک گناه و آن جهل است...!
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 67 |
| 3 | روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در
حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن
اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود
حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید: «عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریزصحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به
یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید،
اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»
حکایتی آشنا...
@afmsi ایستگاه آرامش | 72 |
| 4 | معروف است که روزی شخصی به خیام خردمند، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟! خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من شاید خیری برای اقوام و دوستان خودم نداشته باشم اما تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا در سختی و مشقت نمیرند حال تو فقط به دنبال مردگانت هستی ؟!..
بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .
ارد بزرگ میگوید : "کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند"
در جایی دیگر نیز میگوید : "آنکه ترانه زاری کشت میکند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت میکند"
امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم نه اسیر در غم و گریه و عزا...
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌸🌼🍀🍀🍀 | 65 |
| 5 | هرگز احساس باتقوا بودن نکن,
هرگز تظاهر نکن که حق با توست,
هرگز گرفتار این دام نشو,
هرگز فکر نکن که دیگری خطا کار است. اگر احساس کنی که حق با توست همیشه دیگران را سرزنش میکنی.و میپنداری که آنان اشتباه میکنند.
هیچگاه کسی را محکوم نکن,
به خودت مغرور نشو,
مردم را همانگونه که هستند بپذیر. آنان اینچنین هستند و تو کیستی که بگویی آنان درست هستند یا نادرست؟
اگر آنان به خطا باشند رنجش را میکشند و اگر برحق باشند برکتش را میبرند, ولی تو کیستی که محکوم کنی؟
محکوم کردن تو نوعی نفس را در تو بوجود می آورد, برای همین است که مردم بسیار زیاد درباره خطاهای دیگران صحبت میکنند. این کار به آنان احساسی میدهد که خودشان درستکار هستند و دیگران در اشتباه.
مردم همیشه درباره گناهان و خطاهای دیگران صحبت میکنند. هر خطا و ضعفی که در زندگی دیگران باشد مردم درباره اش سخن پراکنی میکنند. آنان بزرگنمایی میکنند و از این کار لذت میبرند. همه این کارها به آنان احساس من خوب هستم میدهد. ولی این احساس آنها مانع خواهد بود.
هوشمند باش, با محبت باش, مهرورز باش و به دیگران بدون داوری کردن نگاه کن.
هرگز احساس فضیلت و برتری و قداست نکن, هرگز تصور نکن از دیگران بی گناه تر و معصوم تری.
معمولی باش.
هیچکس بمان, و در این هیچکس بودن میهمان غایی وارد میشود. در این هیچکسی تو خداگونه میشوی...
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 105 |
| 6 | ساختار جامعه انسانی
مانند بازی دومینو است...!
پس هرگز
باعث افتادن دیگران نشو
چون دیر یا زود نوبت
خودت می رسد....!!
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌸🌼🍀🍀🍀 | 83 |
| 7 | پیشگویی در ۱۴ قرن قبل :
در زمان ساسانیان دو حادثه عجیب در ایران رخ داد:
۱ - خاموش شدن آتشکده آذرگشب
۲ - سقوط چهارده کنگره از کاخ مداین
در آن زمان پادشاه ایران از موبدان زرتشتی خواست تا این دو واقعه مهم را تعبیر کنند.
همه آشفته از تعبیر عاجز ماندند، شاید هم جرأت بیان تعبیر را نداشتند.
سرانجام بعد از مدتها حکیمی دور از ترس، شروع به تعبیر کرد و گفت:
«خاموشی آتشکده ،
نشان از پایان عمر دولت ساسانیان است و به زودی حکومت آنها از هم میپاشد !
اما فرو ریختن ۱۴ کنگره از کاخ مداین،
نشان از آن دارد که سرزمین ایران، ۱۴ قرن در بدبختی و تیرهروزی به سر خواهد برد ؛ طوری که فرهنگ اصیل ایرانی واژگون و وارونه خواهد شد!
مردمان به جز عزاداری و گریه، به کاری نخواهند پرداخت و درستکاری کمتر از همیشه خواهد بود!
زنان و مردان به جای عشق اصیل آریایی به شهوت و خیانت و آزار یکدیگر خواهند پرداخت! »
از حکیم پرسیدند:
این تیرهروزی چه زمانی در ایران به پایان خواهد رسید؟
حکیم پاسخ داد:
« وقتی۱۴ قرن به پایان برسد، نسلی در ایران زمین رستاخیز خواهند کرد که با تاریخ گذشته خود آشتی خواهند کرد و فروهرها را زنده خواهند کرد و به فرهنگ خود باز خواهند گشت...! »
اين نوشته در لوحی سنگی در موزه لوور فرانسه نگهداری میشود.
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 108 |
| 8 | خواندنی
وصیتنامه عبرت آموز قمرالملوک وزیری - 1338
من مرده ام اما خاطره حیات هنریام نمرده است. وقتی که تو، این درد دلهای مرا میخوانی، من زیر خروارها خاک سرد و سیاه خفته ام. دیگر از حنجره خشکم صوتی بر نمیخیزد و دنیایم تاریک و خاموش است اما روحم عظمتش را از دست نداده و هنرم را بنده زور و زر و خیانت نکردم. مطمئنم کسی بعد از مرگم، از من بدگویی نمیکند.
من هیچ ثروتی ندارم، اما دلهای یتیمانی را دارم که به خاطر مرگم از غم مالامال میشوند. چشمهایی را دارم که در فقدانم اشک می ریزند. همان هایی که با پولم پرورش یافتند، شوهر کردند، داماد شدند و به جای اینکه جایشان در مراکز فساد و زندان باشد، انسانهای خوشبختی هستند. بعضیها میگفتند: ما باید هرچه بیشتر پول بگیریم تا قمر نشویم.
نمیدانند که کنسرتهایم با آن چنان استقبالی روبرو میشد که مردم از در و دیوارش بالا میرفتند و بلیط ها را به 10 برابر قیمت میخریدند. اما تمام آنچه را که میگرفتم به موسسات خیریه و دارالایتام میبخشیدم که برایم لذتی وصف نشدنی داشت.
شبی نزدیک خانه ام مردی را دیدم که به دیوار تکیه داده و چشمانش پر اشک است. گفتم مرا میشناسی ؟ اشکهایش را پنهان و گفت: کیست که تو را نشناسد. با زحمت و اصرار وادارش کردم درد دلش را بگوید.
گفت: زنم دوقلو زاییده، یکی مرده و حالا پس از خاکسپاری طفل، بخاطر بی پولی روی رفتن به خانه را ندارم. با سماجت راضی اش کردم تا مرا بخانه اش ببرد.
اطاقی نمناک که زیلوی پاره و رختخوابی پارهتر و نور شمعی که پت پت میکرد، تزیینات خانه اش بود. زن بی حال بود و طفلبیگناه سینه خشک مادرش را میمکید. دلم آنقدر به درد آمد که وصفنشدنی بود. پول دادم و مرد را راهی کردم چند پرس چلوکباب، تخم مرغ، شیر، خرما و اقلام دیگر بخرد. طفل را تروخشک و قنداق پاره را عوض کردم و تمام 5000 تومان (100سال پیش) دستمزد آن شبم را لای قنداق طفل گذاشتم.
شبی دیگر که از کنسرت بخانه برمیگشتم تا درشکه چی لاله زار مرا بخانه ببرد. درشکه چی مرا نشناخت و زبان شکوه از وضع ناگوارش کرد. گفت: فردا عروسی پسرم است، شرمنده رویش که نمی توانم جشن مفصلی برایش بگیرم.
فردایش با پرس و جوی فراوان بدون اینکه درشکهچی بویی ببرد، آدرس منزلش را یافتم و کلیه اقلام و امکانات را برایش فراهم و خانه اش را چراغانی کردم و در مجلس عروسی با افتخار خواندم، شوقی که آن لحظه درچهره مرد دیدم، بالاترین شادی و افتخار برایم بود و احساس عظمت کردم. انگار تمام فرشتگان و ارواح مقدس زیر گوشم زمزمه میکنند: قمر تو بهتری زن دنیایی.
ای بد خواهان بدانید که قمر با افتخار و بزرگی، باهنر زیست. امروز که زیر خروارها خاک خفته ام، نه دلی را شکسته ام و نه کسی از من کینه به دل دارد. میدانم دلهای عاشقان هنرم در غمم شکسته. ما رفتیم اما شما که این هنر ملی و فاخر را به مادیات میفروشید و آلوده میکنید و نقطه روشنی در زندگی ندارید، گناهتان نابخشودنی است.
(هفته نامه هامون - خرداد 76)
یاد و خاطره ی خواننده ی مردمی قمرالملوک وزیری جاودانه باد
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 116 |
| 9 | الهی!
ای گشاینده ی زبان های مناجات گویان!
و انس افزای خلوت های ذاکران!
و حاضر نفسهای رازداران!
جز از یاد کردِ تو ما را همراه نیست، و
جز از یادداشت تو مارا زاد نیست
و جز از تو، به تو دلیل و راهنمای نیست!
📚 #الهی_نامه_خواجه_انصاری
@afmsi.ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 92 |
| 10 | #حکایت👌👇👇
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت:
چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت:
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت:
خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت:
پنج چیز است:
- تا راست تمام نشده دروغ نگویم
- تا مال حلال تمام نشده، حرام نخورم
- تا از عیب و گناه خود پاک نگردم،
عیب مردم نگویم.
- تا روزی خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
- تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم
دانشمند گفت:
حقاً که تمام علوم را دریافته ای، هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 90 |
| 11 | تنبلخانه شاه عباسی
شاه عباس بزرگ یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.
سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلـاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلـاه مانده.
شاه بلـافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد. بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.
تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.
تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد، شاه گفت: این همه پول برای تنبل خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد. دید تنبلها از در و دیوار بالـا می روند و جای سوزن انداختن نیست.
شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب بگیرند.شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.
مشاوران هریک طرحی ارایه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل نماها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبلهای حقیقی در حمام می مانند.شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل نماها یک به یک از حمام فرار کردند.
فقط دونفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم. دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت: بگو رفیقمم سوخت!
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 87 |
| 12 | @Afmsi | 103 |
| 13 | ♥️♥️
داستان زیبا مرد دهاتی از ابوالقاسم حالت
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی
هوس دیدن تهران سرش افتاد
و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلّای شدیدی
به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران
خوش و خندان و غزلخوان
ز سرِ شوق و شَعَف گرم تماشای عمارات شد و
کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و
به تحسین و تعجب نگران گشت
به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی
در خیابان به بنایی که بسی
مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل،
نظر افکند و شد از دیدن آن خرّم و خُرسند
و بزَد یک دو سه لبخند و جلو آمد و
مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد
دو چشمش به آسانسور،
ولی البته نبود آدم دلساده خبردار که آن چیست؟
برای چه ساختهشده
یا بهر چه کار است؟
فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و
آورد بر آن دگمهی پهلوی آسانسور
به سرانگشت فشاری و
به یکباره چراغی بدرخشید و
دری وا شد از آن پشت اتاقی و
زن پیر و زبون داخل آن گشت و
درش نیز فروبست.
دهاتی که همانطور بدان صحنهی جالب
نگران بود،
زنو دید دگر باره همان در به همان جای
ز هم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پریچهر
برون آمد از آن،
مردک بیچاره به یک باره گرفتار تعجب شد و
حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و
دید که در چهرهاش از پیری و زشتی
ابدا نیست نشانی.
پیش خود گفت که:« ما در توی دِه
این همه افسانهی جادوگری و سحر شنیدیم،
ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان
همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند
و بدینسان به سهولت سر یک ربع
زنی پیر مُبدَّل به زن تازه جوانی شود.
افسوس کزین پیش،
نبودم منِ درویش،
از این کار، خبردار،
که آرم زن فرتوت و سیهچردهی خود
نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان،
آن زن بیچاره و من سر پیری برم از دیدن وی لذت و
با او به دِه خویش چو برگردم و زین واقعه یابند
خبر اهل ده ما، همه دِه بگذارند،
که در شهر بیارند زن خویش چو دانند
به شهر است اتاقی که درونش
چو رود پیرزنی زشت،
برون آید از آن خانمِ زیبای جوانی »!
ابوالقاسم حالت♥️♥️💚♥️♥️
@Afmsi | 77 |
| 14 | وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند، در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.
برده، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر.
برده، از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم رانوشته اند برای او بخواند.
سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید: سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم , مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود. روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم، اکنون از از معدن رها شده ام، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:
(او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است...)
در این هنگام , برده شروع به گریه می کند و می گوید (آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...)
سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که: وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند , من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم؟
و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند، می نویسد : (آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!)
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 95 |
| 15 | 📕حکایت پند آموز👌
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش آمد که نجسترین چیزها در این دنیای خاکی چیست...؟
برای همین کار وزیرش را مأمور میکند که برود و این نجسترین نجسها را پیدا کند...
پادشاه میگوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را پیدا کند خواهد بخشید...
وزیر هم عازم سفر شد و پس از یک سال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که نجسترین چیزها مدفوع آدمیزاد است...!
وزیر عازم دیار خود میشود...
در نزدیکیهای شهر، چوپانی را میبیند و به خود می گوید از او هم سؤال کند شاید جواب تازهای داشت..!
بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید: «من جواب را می دانم اما یک شرط دارد..!»
وزیر نشنیده شرط را میپذیرد...
چوپان هم می گوید: «تو باید مدفوع خودت را بخوری...!»
وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید: «تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کردهای غلط است...
تو مدفوع خودت را بخور، اگر جواب قانع کنندهای نشنیدی من را بکش...!»
خلاصه اینکه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند و آن کار را انجام میدهد...!!
سپس چوپان به او می گوید: «کثیفترین و نجسترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه فکر میکردی نجسترین چیزها است را بخوری...!»
از نخل برهنه سایبانی نطلب
از مردم بی وفا، یاری نطلب
عزّت به قناعت است، خاری به "طمع"
با عزّت خود بساز و خاری نطلب
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 91 |
| 16 | زمانی به کوروش بزرگ گفتند: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمیداری وهمه را به سربازانت می بخشی؟
کوروش گفت: اگر غنیمت های جنگی را نمیبخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ عددی را با معیار آن زمان گفتند.
کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت: برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند.
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند،از آنچه تخمین زده بودند بسیار بیشتر بود.
کوروش رو به آنان کرده و گفت: ثروت من اینجاست.
اگر آنها را پیش خود نگه میداشتم، همیشه باید نگران آنها می بودم.
زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 91 |
| 17 | اگر بتوانید یک شخص یا یک چیز را کمی بیشتر درک کنید ،روز موفقی خواهید داشت.
اگر بتوانید بر یک رفتار یا تفکر بد غلبه کنید و رفتار و تفکر بهتری را جایگزین نمایید روز موفقی خواهید داشت.
اگر نسبت به خود و دیگران مهربان باشید، روز بهتری خواهید داشت.
اگر با وجود انجام دادن ناقص کارها، خود را دوست داشته باشید، روز موفقی خواهید داشت.
اگر به خاطر برخوردار بودن از موهبت زندگی و یافتن فرصتی برای یاد گرفتن و رشد کردن خدا را شکر کنید و سپاسگزار باشید روز موفقی خواهید داشت.
#باربارا_دی_انجلیس
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 140 |
| 18 | ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ،
ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ،
یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ.
ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ
. ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ. ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ
ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ...
ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید.
ﭘﺲ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ به همین ﻋﻠﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺣﻘﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ،
ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ!
ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﻫﻤﯿﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺩﺍﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ برای ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﻨﺎﺭ از حقوقم ﮐﻢ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯾﺶ ﺑﻮﺩﻩ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﻨﺪ ﺭﻭح هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﻗﺎﻧﻊ ﻭ ﺭاضی اند ﻭ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻭ ﮐﺎﻫﺶ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎن ها ﻧﺴﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻨﺪ
ﺧﺪﺍﯾﺎ!
ﺑﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻼﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺮﺍﻡ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺯ ﻭ ﺑﺎ ﻓﻀﻞ ﻭ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﮐﻦ.الهی امین
@afmsi ایستگاه آرامش
🍀🌺🌼🌸🍀🍀🍀 | 137 |
| 19 | Hayedeh-Gam.mp3 | 78 |
| 20 | موزیک ویدیو #هایده
"ای خدا"
کانال :ایستگاه آرامش
@afmsi | 155 |
