عطیه محمدزاده:)
Open in Telegram
عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie
Show more6 148
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1330 days
Posts Archive
6 148
لازم بود خونه رو تاریک کنیم که ۴ ماهه آماده خواب شه از طرفی لازم بود کنار ۵ ساله باشم برای انجام تکالیفش.
بعد از گذشت بیست دقیقه دیگه داشت از زمان خواب ۴ ماهه میگذشت و شروع کرد به گریه.
ناچار شدم ۵ ساله رو رها کنم و برم تو اتاق.
وقتی برگشتم بااین صحنه روبرو شدم.
بعد از تولد بچه دوم توجهی که بصورت اجتناب ناپذیر از روی بچه اول برداشته میشه مثل یک شمشیر دولبهاس.
برای ما چالشی درست نکرد و اتفاقا دستاوردهای زیادی داشت.
فکر میکنم اینکه چالشی به وجود بیاد یا نه به خیلی چیزها بستگی داره
بنظر شما این موارد چیا هستن؟
6 148
فعلا اینو از من داشته باشید که پویش جدید همپات خیلی جذابه و بسیار بسیار پیشنهادش میکنم
6 148
Repost from کلینیک آکادمی همپات
خبر خبر😎
منتظر پویشِ جدیدِ همپات در نهمین دوره پویشها باشید🥰
—
🌱همپات 🌱
سبک زندگی به شیوه "خویش" برای زنانی که به سمت قدرت و رهایی در حرکت اند.
➳༻❀༺➳
@hampat_ir
➳༻❀༺➳
#پویش
#رویای_زنان_همپات
🌐اینستاگرام🖊تلگرام🖊بله🖊ایتا
6 148
سرگرمی ۵ ساله خودبخود جور شد
تا ظهر بیخیال تراس نخواهد شد ☃️😄
میگم اون روزی که هر نیم ساعت خودمو رصد کردم که چه کردم و چه نکردم خیلی روز خوبی شد
خیلی چیزا داشت دستگیرم میشد
انشالله امروزم انجامش میدم
6 148
دیشب ۱۱ خوابیدم
۱۲:۳۰
۲:۴۰
۴:۵۰
۴ ماهه بیدارم کرد و با هربار بیداری بلند شدم اومدم پشت پنجره که برفو ببینم و این باعث شد هر بار نیم ساعتی طول بکشه تا بخوابم
ولی الان سرحالم
میدونم که ازنظر علم خواب نیازه که بخوابم ولی اگه بخوابم کسل میشم و کل روزمو از دست میدم
لذا بیدار میمونم و در طول روز اگر شد یک ساعت میخوابم
همسرم هم شیفت شب بوده و تازه ۸ صبح میاد
خیره انشاءالله 😄
6 148
Repost from کلینیک آکادمی همپات
🎥 بیاین تجربهی یکی از شرکتکنندگانِ عزیزِ گامک رو ببینیم و بشنویم.
روایتی از جنسِ تعهد، قدم برداشتن و احساس رضایت😌
اولین فکری که بعد از دیدن این ویدیو تو ذهنت اومد چی بود؟
📍راستی ثبتنام پویش گامک، ۶ و ۷ دی ماه از طریق کانال تلگرام همپات انجام میشه. یادت نره😉
➳༻❀༺➳
@hampat_ir
➳༻❀༺➳
#گامک
#تجربه_پویش_گامک
#جهان_از_دید_زنان_همپات
🌐اینستاگرام🖊تلگرام🖊بله🖊ایتا
6 148
زیبایی برف نمیذاره بخوابم
هی میرم پشت پنجره
۲-۳ ساعت دیگه همینجوری بیوقفه بباره فک کنم صبح تا زانو تو برف باشیم🥲
آخ مثل قدیما...
6 148
برف مشهد
فیلمو خالهام ساعت ۹ فرستاده
شب یلدای امسال یه شب یلدای واقعیه🥹
خدایا شکرت
6 148
وای الان دیدم دوباره داره برف میاد و زمین سفید شده از برف
خستگیم در رفت 🥲
البته متاسفانه پیشدبستانی تعطیل گشت😩
باید به صورت جدی یه برنامه واسه سرگرم شدن فردای ۵ ساله بریزم
6 148
اگه پسرفت خواب ۴ ماهگی اینه خدا به دادم برسه
۸ خوابید ۸:۴۵ بیدار شد.
هرکاری کردم نخوابید.
امشب قبل خواب بهش ۹۰ سی سی شیرخشک دادم که حداقل تا ۳-۴ ساعت بعد گریه هاشو به حساب گرسنگی نذارم و مطمئن باشم که شیر نمیخواد (ازین لحاظ که شیر مادرو نمیشه فهمید چقدر خورده)
خلاصه ناچار شدم بذارمش رو تاب که بخوابه
پنج ساله هم میگفت برو پیش عماد ولی هی بیا به من سر بزن که خوابم ببره
این وسط دلم چای هم میخواست...
حالا هردو خوابن
6 148
از ۴ صبح بیدار شدنام میگم بذار از امروز هم بگم که تا ۸:۳۰ صبح از جام بلند نشدم.
یک دلیلشم میدونم
دیشب دیرتر از ۱۱ رفتم تو رختخواب و ۱۲ هم با صدای گریه بیدار شدم و تا دوباره خوابیدم شد ۱
بیداری بعدی هم ۲:۴۰
واسه من خوابِ خوبِ ۱۰ تا ۲ شبه که باعث سرحالی ۴ صبحه وگرنه اگر ۱۲-۱ تا ۶-۷ صبح بخوابم بازم سرحال نیستم
امروز حتی عصر هم ۱/۵ ساعت خوابیدم ولی تو کل روز بی انرژی بودم.
برخلاف دو روز قبل که ۴ صبح بیدار شدم و چرت نداشتم و سرحال تر از امروز بودم.
حالا ۴ ماهه خوابیده
۵ ساله رو هم شام بدم بخوابه
همسرمم شیفته
سخته که به وسوسه خلوت شبانه و کار تو سکوت آخر شب غلبه کنم و ۱۰-۱۱ بخوابم ولی وقتی به کیفیت امروزم نگاه میکنم قانع میشم که قبل ۱۱:۳۰ بخوابم و کارا رو بذارم واسه فردا صبح
برم سراغ ۵ ساله که حسابی صبوری کرد تا من بچه رو بخوابونم و برگردم پیشش
6 148
امروز وقتی کاری که میگفتم رو انجام نمیداد و خیلی ازش حرصی بودم یه حرکتی زدم که هنوز در حیرتم.
بعد اینکه چندین بار بهش جدی تذکر دادم و باهاش سرسنگین بودم، یهو ماچش کردم!
خندید و گفت چی مامان؟
گفتم هیچی یهو یادم اومد چقدر دوست دارم.
گردنشو به حالت خجالت کج کرد و لبخند زد و اون کاری که قبلش ۳۰ بار گفته بودم انجام بده و نمیداد رو انجام داد
6 148
امروز چطور گذشت؟
۴:۳۰ بیدار شدم
تا ۵:۳۰ به بچه شیر دادم و نماز خوندم و لبو گذاشتم بپزه
تا ۷ یکی دوتا از جلسات پیشقدمی هارو گوش دادم.
بعد مشغول آماده کردن صبحونه و شیرکاکائو شدم و یکی یکی بچه ها بیدار شدن.
تا ساعت ۱۰:۳۰ که برای برف بازی از خونه رفتیم بیرون رو یادم نمیاد چطور گذشت!
چون هردوتاشون بیدار بودن.
۱۱:۳۰ برگشتیم
تا ۱۲:۳۰ یه کم با حورا مشغول حرف زدن بودیم و بقیهاش رو تلفنی با دختر خواهرم حرف میزدم.
تا ساعت ۱:۳۰ هم دوش گرفتم و ۳/۵ ماهه رو از قفسه سینه به پایین شستیم و کلا مشغولش بودم (همه جاش شماره ۲ ای شده بود 😄)
تا ۲ هم وسایلو جمع میکردم که بیایم خونه مامانم ناهار
۳ تا کوله وسیله
یک کوله وسایل حورا که بعد ناهار کلاس شنا داشت
یک کوله وسایل خودم (لباس راحتی و شارژر و گوشی و اینجور چیزا)
یکی هم وسایل عماد
۲:۲۰ رسیدیم خونه مامان
تا عمادو خوابوندم و ناهار خوردیم شد ۳
۳:۱۵ بیدار شد (نیم ساعت خوابید)
سپردمش به باباش حورا رو بردم استخر
ساعت ۳:۳۰ طبق قرار استخر بودیم
تا لباس عوض کنه و بره تو آب و برگردم خونه مامان شد ۴
از ورودی خونه صدای گریه عماد میومد
کم خواب بود و حسابی بی قرار
شیر خورد آروم شد ولی نخوابید
۴:۴۰ خوابش برد
۵ باید استخر میبودم که حورا رو برگردونم
آماده شدم که برم عماد بیدار شد
براش شیر خشک درست کردم و سپردمش به مامان
یادم رفته بود براش خوراکی بردارم
یه موز از ظرف میوه ها برداشتم و رفتم بیرون (اونقدر گرسنه میشه که در حین لباس پوشیدن باید چیزی بخوره)
۵ استخر بودم
گرمای استخر خیلی مطبوع بود
حتی نگاه کردن به آب نشاط آوره
اجازه نداریم با مانتو و روسری بریم سمت آب
باید با لباس راحتی باشی
لباس بیرونو درآوردم و رفتم حورا رو صدا زدم.
اومد از آب بیرون و شروع کرد به شرح ماجرا
حسابی خوش گذشته بود
باز بلبل زبونی کردم و گفتم شاید ترم بعدی بتونی خودت کاراتو انجام بدی
یعنی مثل کلاس زبان برسونیمت دم در و خودت بری تو و کاراتو انجام بدی
گفت همین الان میتونم 😩😩
نذاشت کمکش کنم واسه شستن موها و بدنش و خشک کردنش و سشوار کشیدنش و پوشیدن دو لایه لباس و کاپشن و کلاه و
(موهاشم تا کمرشه)
تازه نباید نگاش میکردم که غافلگیر شم🥴
بین کمدا قدم میزدم تا کاراش تموم شه
تا از کنارش رد میشدم میگفت نگام نکنی😤
ساعت شد ۵:۴۰ بالاخره کاراش تموم شده بود و واقعا همه رو خودش انجام داده بود
(من تو این موارد واقعا صبورم)
حتی پاچه های شلوار زیری رو داده بود تو جوراب 😐
(وای به ما مامانای عجول که فرصت تمرین نمیدیم به این بیچاره ها)
یه کم نگران بودم مامان نتونسته باشه عمادو بخوابونه گوشیمو هم تحویل داده بودم دم در و نمیشد خبر بگیرم.
اما همه سعیام رو کردم به عجلهاش نندازم و این توفیق اجباری فرصت دونفره بودنمون بعد از تولد بچه دوم رو خراب نکنم و شکرخدا موفق شدم.
ساعت ۶ رسیدیم خونه
عماد خواب بود
میوه خوردم و این گزارش رو نوشتم...
هنوز فرصت چرت پیش نیومده و مسلما دیگه الان وقتش نیست
خوابم نمیاد
انتظار انجام کار دیگه ای غیر از وقت گذروندن با خانواده هم ندارم
واقیعتش امروز برام مهم نیست کار دیگه ای انجام بدم
حالم خوبه...
۲۷ آذر ۴۰۴
6 148
این صبح زیادی صبحه
هم برفیه
هم حاوی لبو و شیرکاکائوی داغ و نیمرو
۵ ساله هم داره در این لحظه واسه ۳/۵ ماهه شعر میخونه
6 148
دیشب هم همسرم به دادم رسید
تا ۴:۳۰ صبح خوابیدم و انگار دوباره از مادر متولد شدم
۴:۳۰ نماز خوندیم و بچه رو از همسرم تحویل گرفتم.
شیر خورد و خوابید.
خوابم گرفته ولی انگار اگه قدر و ارزش صبح زود رو ندونم حالا حالا ها باید قید کارو بزنم.
لبو گذاشتم رو اجاق که تا بیدار شدن پدر و دختر بپزه
خودمم بشینم کارامو انجام بدم
۲۷ آذر ۴۰۴
6 148
این عکس واسه ساعت ۷ شبه
الان فکر میکنم ۱۰-۱۵ سانتی برف رو زمین نشسته و هنوزم داره میباره خداروشکر
همسرم تا ساعت ۸:۳۰ دانشگاه بود.
الان ساعت ۹:۲۵ شبه
از ساعت ۳ عصر تا الان عماد فقط دو تا چرت ۵۰ و ۴۰ دقیقه ای داشته.
تو بیداری هاش مدام مشغولش بودم.
اون دقایقی که بغلم نبود یا باهاش صحبت نمیکردم مشغول ۵ ساله بودم که یا رو تراس برف بازی میکرد یا چسبیده بود به پنجره بیرونو نگاه میکرد و دوست داشت همراهیش کنم.
۹ شب، ۳/۵ ماهه رو با مقاومت فراوان خوابوندمش و یه ربع بعد بیدار شد.
دادمش به همسر و گفتم به هر شکلی بلدی بخوابونش.
(دو هفته ای هست که چرت های روز اوکی ان و خواب شب با مقاومت همراهه که ظاهرا بهش میگن پسرفت ۴ ماهگی)
خب احتمالا یک روز کافی نیست ولی با بررسی «امروز» متوجه شدم یا من به میزان کافی خلاقیت نداشتم یا واقعا اگه نفر سومی نباشه، تو بازه بیداری بچه فعلا کاری نمیتونم بکنم.
من به این مشاهده دقیق نیاز دارم چون بیشتر از اینکه از نرسیدن به کارها کلافه بشم، این اذیتم میکنه که تصور میکنم میتونم کاری بکنم و نمیکنم.
تو اتاق تاریک دراز کشیدم.
صدای گریهاش میاد...
۹:۳۰ شب
