عطیه محمدزاده:)
Open in Telegram
عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie
Show more6 148
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1330 days
Posts Archive
6 148
عطیه من از دیروز دارم فکر میکنم انقدر درگیر کالری و ساعت و خواب بودن و مسائل مربوط به بچه لازمه؟واقعا دوست دارم درمورد این موضوع،پیش قدمیانه! و نظم جنسیتیانه! صحبت کنیم.
مامان های قدیمی انقدر درگیر بودن؟ درسته؟ لازمه انقدر فوکوس؟
خیلی دوست دارم با مامان های قدیمی، منصف و واقع بین و صادق صحبت کنم.
من نه مخالفم نه موافق.
فقط دنبال نگاه های متفاوتم
6 148
از ۸ تا ۹:۳۰
۱) کامنت جواب دادم و کانال همپات رو خوندم.
شما میخونیدش؟
من مخاطبمو تقریبا میشناسم.
روایت هایی تو کانال همپات پیدا میشه که احتمالا براتون جذابه و مهمتر از اون زاویه نگاهی بهتون میده که به کارتون میاد.
۲) صبحونه خوردم
(این وسط ۴ ماهه بیدار شد و خوابوندمش دوباره)
۳) درباره موضوعی سرچ کردم
اینجا یه چیزی رو متوجه شدم که وقتی گوشی دستمه خیلی ازین ور به اون ور سوییچ میکنم!
یعنی دارم سرچ میکنم وسطش میام تلگرام کامنت جواب میدم یا حتی گروه خانوادگی رو چک میکنم...
۴) به بابا پیام دادم گفتم درباره ماه رجب چی داری تو دست و بالت؟
۵) ساعت ۹:۲۰، ۴ ماهه بیدار شد و موقع شیر خوردنش این گزارشو نوشتم
برای خنده:
هر وقت دیدین مامان یه بچه شیرخوار بچه رو بغل گرفته و زل زده به دیوار و یه چششو تنگ کرده بدونین داره زور میزنه یادش بیاد دفعه قبل از کدوم سمت شیر داده به بچه😄
6 148
۲ ساعت و ربع اول صبح چطوری گذشت؟
از ساعت ۵:۱۵ تا ۷:۳۰ بدون عجله اما تقریبا بی وقفه کار کردم.
از ۵:۱۵ تا ۶:۳۰
نماز خوندم، چای دم کردم.
هالو و آشپزخونه رو مرتب کردم.
لباس های روی رخت آویز رو برداشتم.
برای همسر و دخترم ساندویچ درست کردم و میوه پوست گرفتم تیکه تیکه کردم گذاشتم تو ظرف.
(هرروز همسرم خودش برای خودش انجام میده امروز من واسش گذاشتم)
چای خوردیم
از ۶:۳۰ تا ۶:۴۵
لباسهای ۵ ساله رو اتو زدم و گذاشتم روی مبل کنار کاپشن و کیف و جوراب و برس و کش موش🥴
دمپایی های پیشدبستانیش رو شستم و گذاشتم کنار بخاری خشک بشه
رفتم بیدارش کنم که ۴ ماهه بیدار شد
ترجیح دادم اول بهش شیر بدم بعد ۵ ساله رو بیدار کنم که وقتی اون بیدار شد مشغول بچه نباشم و بتونم کمکش کنم.
(بعد فهمیدم خیلی تصمیم خوبی بود)
۷ بیدارش کردم و ماراتن شروع شد 😄
۴ ماهه تا ۱۵ دقیقه همکاری کرد و روی زمین برای خودش آواز میخوند.
۵ ساله لباس میپوشید و هی دلش میخواست بیاد داداششو بغل کنه و قربون صدقهاش بره😩
میگفت از دیشب ندیدمش🥰
درنهایت تونستم بدون جنگ و خونریزی ساعت ۷:۳۰ از خونه بیرونش کنم😄
الحمدالله عماد هم نشونه های خواب داشت.
(اولین پنجره بیداریش در همین حد کوتاهه)
پوشکشو عوض کردم و آوردمش تو اتاق و الان که این متن رو مینویسم ۱۵ دقیقه از خوابش گذشته.
تا اینجای روز که کاملا در خدمت خونه و خونواده بودم برم ببینم تا ظهر چه میکنم.
دارم به یه مدل برنامه ریزی فکر میکنم که بتونم باوجود این همه کار یه حداقل هایی رو به روتینم اضافه کنم.
لازمه قبلش یه مشاهده دقیق داشته باشم ببینم الان دارم با وقتم چه میکنم.
اگه از حوصله شما خارجه معذرت میخوام
اینجا نوشتن برام تعهد و انگیزه میاره که ادامه بدم
ساعت ۸:۰۰ صبح
۲ دی ۴۰۴
@atiemohamadzade
6 148
آخیش
زنده شدم
دیشب ۹:۴۵ رفتم تو رختخواب
قرار شد اولین بیداری رو همسرم به بچه شیرخشک بده که من چند ساعتی بخوابم
۱۲:۳۰ بیدار شده و شیر خورده (۷ خوابیده بود)
شیر بعدی رو هم الان خورد یعنی ۵ صبح
ما ۵ ساعت خواب مداوم رو فقط شب هایی داریم که ساعت ۷ شب بخوابه!
اگر ۹ به بعد بخوابه در هر شرایطی هردوسه ساعت بیدار میشه.
من هرروز بررسی میکنم چه ساعتی چیکار کردیم و خوابش چطور شد.کمک میکنه یه چیزایی دستم بیاد
درباره خودمم همین رصد روزانه باعث شد بفهمم ساعت مناسب خواب و بیداری من کِی هست.
پاشم برم سماورو روشن کنم و روز رو شروع کنیم
خدایا به امید تو
۲ دی ۴۰۴
6 148
کاش یکی بگه با این خستگی تولید محتوا نکن.
مرسی از شراره بخاطر یادآوری درستش.
منِ عطیه، درحال حاضر بیشتر از هرچیزی «نیاز» به نظم و روتین دارم پس تا جایی که شد، دور مهمونی های شبانه رو خط میکشم چون تا چندین ساعت همون حداقل روتین قابل پیشبینی رو هم از دست میدم.
یه ننه ای شاید «نیاز» به حضور در جمع داره
و همون یک ساعت دورهمی اونقدر حالشو خوب میکنه که بدقلقی احتمالی بچه تو مهمونی و حتی تحمل بیخوابی های بعدش براش راحته.
بهتره اینجوری بگم
اگر اهل دورهمی های شبانه هستید و حالا بعد از بچه دار شدن عمیقا نیاز به نظم پیدا کردید، اگر دوست دارید با وجود بچه، «تا حدی» ساعات زندگیتون قابل پیشبینی باشه، احتمالا ناچارید که دورهمی های شبانه رو به حداقل برسونید چون به شدت روی خواب اغلب بچه ها اثر میذاره
6 148
عجب روزی بود هوفففف
۴ ماهه رو ساعت ۷ خوابوندم.
اگه گرسنهام نبود الان میگرفتم میخوابیدم.
به عنوان یه فکت اینو بگم واسه کمتجربه تر ها یا کسایی که هنوز مامان نشدن:
زیر یک سالگی بچه، با حضور در دورهمی های شبانه دهان خود را سرویس خواهید کرد حتی اگر ۹ شب خونه باشید!
واسه ما که ترکش هاش به امروز هم رسید چون دیشب خواب خوبی نداشت، امروز چرت هاش بیشتر از دوساعت میشد که البته من بیدارش میکردم.
امیدوارم بخاطر چرتی بودن امروزش کالری کمی دریافت نکرده باشه و تا ۷ صبح هی جبرانی شیر نخواد و همون یکی دوبارو بیدار شه
خلاصه اگه بچه زیر یک سال دارین و میخواین مثل امروز من پاچهگیر شین بنظرم یه راهش اینه که شبا برین مهمونی :)
6 148
معمولا به پیاز توی کتلت که زیر دندون میاد و صدا میده اعتراض میکنه اما امروز چون خودش پخته بود هیچی نگفت.
میدونم بازم اذیتش کرده ولی خویشتن داری کرد و چیزی نگفت.
شاید نخواسته جلوی ما از غذایی که خودش پخته ایراد بگیره بهرحال با خوشحالی خورد و اینه تأثیر شگفت انگیز مشارکت در آشپزی تو بهبود غذا خوردن بچه ها
(تو بدغذایی های شدید بچه ها شاید حتی تمایل به مشارکت نداشته باشن یا مشارکت کنن و تأثیرش رو خیلی دیر ببینید ولی معمولا اثر مثبتی داره)
@atiemohamadzade
6 148
بدم نشده
چند تاش کار خودمه البته
باباش رفته خوابیده
غیر از قاچ کردن گوجه ها نمیدونم چقدر کمکش کرده ولی خیلی خوشحاله و در گنج خود نمیپوسته
6 148
سردرد دارم و بسیار وحشی ام
بابت چیزهای کوچیک دارم پاچه میگیرم.
دیروز روز خیلی شلوغی داشتم.
۵ ساله کلاس شنا داشت. همسرم تا شب نبود و ماشین هم نداشتم.
مدام درحال محاسبه بودم که ۴ ماهه کی بخوابه، کی شیر بدم، کی و با چی بریم خونه مامان که عصر مامانو اذیت نکنه.
و ۵ ساله بعد شنا کجا و کی استراحت کنه که با وجود خستگی شنا و دورهمی یلدا و این همه هیجان، شب دچار night terror نشه
در نهایت همه چیز تقریبا خوب پیش رفت
شوهرخواهرم مارو برد خونه مامان
(داشتم اسنپ میگرفتم که مارو دیدن و نذاشتن با اسنپ بریم)
۴ ماهه رو پیش مامان گذاشتم
بابا بردمون استخر
همونجا تو رختکن موندم که کلاسش تموم شه و دوستم (پیشقدمی ۲ که حالا دخترامون باهم کلاس شنا میرن) مارو رسوند خونه.
خیلی سختم بود بهش زحمت بدم ولی بهش گفتم به عنوان کیس تمرینی میخوام اگه ممکنه مارو برسونی.
رفتیم خونه مامان
ساعت ۵:۳۰ بود.
با ۵ ساله صحبت کردم و قانعش کردم بخوابه تا دورهمی.
۶ تا ۷:۳۰ خوابید و خیالم راحت شد.
تو دورهمی بسیار خسته بودم و درعین حال وقت خواب ۴ ماهه بود.
اگه نمیخوابوندمش نه فقط خودم که بقیه هم اذیت میشدن.
تو اتاق خوابوندمش و ولوم صدای سفیدو زیاد کردم.
رفتم پیش بقیه.
یک بار ۴ ماهه بیدار شد رفتم دوباره خوابوندمش.
در نهایت ساعت ۱۱:۳۰ برش داشتم اومدیم خونه.
و خب بدخواب شد و تا صبح حداقل ۱۰ بار بیدار شد و من هربار بهش شیر دادم!!
بدون تلاش برای خوابوندن به روش دیگه ای.
و البته بدون عذاب وجدان چون دیشب توان کار دیگه ای نداشتم.
صبح هردو بداخلاق و خوابالو بیدار شدیم.
صبحونه خوردم. اتاقو مرتب کردم.
تمرینای ۵ ساله رو انجام دادیم.
همسرم به عماد رسیدگی میکرد.
ناهار کتلت درست کردیم.
۵ ساله خواست خودش کتلتا رو شکل بده و سرخ کنه.
حوصله چالش نداشتم.
گفتم به درک نهایتا به هم میریزه و خراب میشه شکلشون.
بهش هشدار دادم که مراقب باشه نسوزه.
باباشم اون دور و بر بود.
اومدم توی اتاق عماد خوابید.
خوابم میاد اما ساعت ۴ یه امتحان مهم آنلاین دارم و نمیشه بخوابم.
بوی کتلتا میاد.
چقدر گرسنمه...
۱ دی ۴۰۴
6 148
سردرد دارم و بسیار وحشی ام
بابت چیزهای کوچیک دارم پاچه میگیرم.
دیروز روز خیلی شلوغی داشتم.
۵ ساله کلاس شنا داشت. همسرم تا شب نبود و ماشین هم نداشتم.
مدام درحال محاسبه بودم که ۴ ماهه کی بخوابه، کی شیر بدم، کی و با چی بریم خونه مامان که عصر مامانو اذیت نکنه.
و ۵ ساله بعد شنا کجا و کی استراحت کنه که با وجود خستگی شنا و دورهمی یلدا و این همه هیجان، شب دچار night terror نشه
در نهایت همه چیز تقریبا خوب پیش رفت
شوهرخواهرم مارو برد خونه مامان
(داشتم اسنپ میگرفتم که مارو دیدن و نذاشتن با اسنپ بریم)
۴ ماهه رو پیش مامان گذاشتم
بابا بردمون استخر
همونجا تو رختکن موندم که کلاسش تموم شه و دوستم (پیشقدمی ۲ که حالا دخترامون باهم کلاس شنا میرن) مارو رسوند خونه.
خیلی سختم بود بهش زحمت بدم ولی بهش گفتم به عنوان کیس تمرینی میخوام اگه ممکنه مارو برسونی.
رفتیم خونه مامان
ساعت ۵:۳۰ بود.
با ۵ ساله صحبت کردم و قانعش کردم بخوابه تا دورهمی.
۶ تا ۷:۳۰ خوابید و خیالم راحت شد.
تو دورهمی بسیار خسته بودم و درعین حال وقت خواب ۴ ماهه بود.
اگه نمیخوابوندمش نه فقط خودم که بقیه هم اذیت میشدن.
تو اتاق خوابوندمش و ولوم صدای سفیدو زیاد کردم.
رفتم پیش بقیه.
یک بار ۴ ماهه بیدار شد رفتم دوباره خوابوندمش.
در نهایت ساعت ۱۱:۳۰ برش داشتم اومدیم خونه.
و خب بدخواب شد و تا صبح حداقل ۱۰ بار بیدار شد و من هربار بهش شیر دادم!!
بدون تلاش برای خوابوندن به روش دیگه ای.
و البته بدون عذاب وجدان چون دیشب توان کار دیگه ای نداشتم.
صبح هردو بداخلاق و خوابالو بیدار شدیم.
صبحونه خوردم. اتاقو مرتب کردم.
تمرینای ۵ ساله رو انجام دادیم.
همسرم به عماد رسیدگی میکرد.
ناهار کتلت درست کردیم.
۵ ساله خواست خودش کتلتا رو شکل بده و سرخ کنه.
حوصله چالش نداشتم.
گفتم به درک نهایتا به هم میریزه و خراب میشه شکلشون.
بهش هشدار دادم که مراقب باشه نسوزه.
باباشم اون دور و بر بود.
اومدم توی اتاق عماد خوابید.
خوابم میاد اما ساعت ۴ یه امتحان مهم آنلاین دارم و نمیشه بخوابم.
بوی کتلتا میاد.
چقدر گرسنمه...
6 148
Repost from کلینیک آکادمی همپات
زمستون جون میده برای دور هم نشستن و خاطره گفتن. موافقید دورهم خاطره بگیم☕️.
همه ما توی زندگیمون تصمیمات زیادی گرفتیم.
اما بعضیاشونو خوووب یادمونه.
بیاید از این تصمیمها حرف بزنیم.
اونهایی که اصلا مطمئن نبودید چی پیش میاد و تهش چی میشه اما به انجام اون تصمیم خیلی مطمئن بودید؟
از اون تصمیم و اون روزها برامون بنویسید.
6 148
Repost from کلینیک آکادمی همپات
زمستون جون میده برای دور هم نشستن و خاطره گفتن. موافقید دورهم خاطره بگیم☕️.
همه ما توی زندگیمون تصمیمات زیادی گرفتیم.
اما بعضیاشونو خوووب یادمونه.
بیاید از این تصمیمها حرف بزنیم.
اونهایی که اصلا مطمئن نبودید چی پیش میاد و تهش چی میشه اما به انجام اون تصمیم خیلی مطمئن بودید؟
از اون تصمیم و اون روزها برامون بنویسید.
6 148
امشب جلسه نهم کلاس شناش بود
حوله به دست منتظر بودم از آب بیاد بیرون
رفتم سرک کشیدم دیدم شیرجه زد تو عمیق
(عمق ۴ متر)
قلبم وایستاد چون هیچ کمکی ای نداشت (ازون وسیله مسیله ها)
واقعا فکر کردم الان غرق میشه ولی مربیش گفت یک عرض رو بدون کمک شنا میکنه
وقتی اومد بیرون میخواستم ازش بپرسم نترسیدی؟
ولی دهنمو بستم و فقط بهش گفتم «من دیدم بدون کمک شنا کردی»
ظاهرا خیلی اوقات حضورِ منِ مادر ترمزه، نه مایه دلگرمی
چون من اگه تو آب بودم میگرفتمش😐
فکرم واقعا درگیر شد
دیگه کجاها «میتونه» کاری رو انجام بده و من با گفتار یا رفتار یا حتی حالت چهره بهش نشون دادم که «نه بابا این کار تو نیست»؟
6 148
۷ خوابیده بود
منم ۱۰:۴۰ خوابیدم.
۱۲ بیدار شد برای شیر.
تا ۱۲:۱۵ بهش شیر دادم و آروغ گرفتم ولی تا
گذاشتم سرجاش بیدار شد.
اگه دوباره بهش شیر میدادم بی دردسر خوابش میبرد و منم میخوابیدم ولی زندگی رو بعد از اینکه بچه عادت کرد تو همه بیداری هاش با شیر بخوابه تصور کردم.
(تا حدی ۵ سال قبل تجربهاش کردم)
شیر ندادم بهش.
اونقدر گذاشتم سرجاش و برداشتم آرومش کردم و دوباره گذاشتم تا اینکه الان دیگه فکر میکنم خوابش برد.
یعنی پروسه ای که میتونست یک ربعه جمع بشه حالا شد یک ساعت و البته منم دیگه خوابم پریده.
به امید شبهایی که هردو راحت تر بخوابیم و به یاد این شبها باشم و بگم مرسی که مسیر سخت ترو انتخاب کردی...
۳۰ آذر ۴۰۴
۱:۱۲ بامداد
6 148
امروز ۴:۵۰ بیدار شدم و دیگه نخوابیدم
صبح تا ساعت ۱۱ سرحال بودم و خشنود از سحرخیزی
ساعت ۱۱ با ۴ ماهه خوابیدم تا ۲ 😐
(البته ایشون ۱۲ بیدار شد و باباش اومد بردش)
منم این وسط ۲-۳ بار بیدار شدم ولی بازم حسابی سرحال شدم
میخوام گوشی رو بذارم کنار و بازم قبل ۱۱ بخوابم
واسه من مزایای بیداری قبل ۶ صبح اونقدر زیاد هست که همه جوره براش تلاش کنم
همسر فردا ۷ صبح تا ۸ شب شیفته
۵ ساله هم که عصر کلاس شنا داره
شبم که یلداست
انشالله که خدا کمک میکنه 😅
شب بخیر
