en
Feedback
عطیه محمدزاده:)

عطیه محمدزاده:)

Open in Telegram

عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie

Show more
6 148
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1330 days
Posts Archive
زمان گذار فقط اونجا که بچه رو می‌خوابونی که خودتم بخوابی بعد اینقدر خوابت میاد ثانیه شماری می‌کنی که بخوابه بعد اون خوابش می‌بره اما... اهل دلاش فهمیدن چی می‌خوام بگم

تو خوابگاه دوستی داشتم که زمان های گذارش در حد ۱۰ ثانیه بود. مثلا از دانشگاه برمی‌گشتیم ما هنوز جورابامونو درنیاورده بودیم اون داشت دوش می‌گرفت. ما دراز می‌کشیدیم رو تخت بخوابیم تازه شارژر میاوردیم گوشیمونو شارژ کنیم و شبکه های اجتماعی رو چک کنیم اون پتو رو کشیده بود رو سرش خوابیده بود. عصر بیدار می‌شدیم دور خودمون میچرخیدیم اون بیدار می‌شد میز تاشو می‌آورد باز می‌کرد و شروع می‌کرد به درس خوندن یا زبان خوندن. نه اینکه تک بعدی باشه، نه اینکه درس خون تر از ما باشه، نه اینکه اهل شبکه های اجتماعی نباشه. همه کارای مارو می‌کرد، بااین تفاوت که بیشتر از منِ نوعی تفریح می‌کرد!! بیشتر استراحت می‌کرد! تکلیفش با ساعت های روز معلوم تر بود! به جون خودم الان فهمیدم رمز موفقیتش زمان های گذار خیلی کوتاه بوده...

photo content

تو دنیای برنامه ریزی یه چیزی داریم به اسم «زمان گذار» شنیدین؟ زمان گذار فاصله زمانی بعد از اتمام یه کار تا شروع کار بعدیه مثلا فاصله بین بیدار شدن از خواب و شروع فعالیت روزانه. این فاصله ممکنه بیست دقیقه باشه و فقط صرف شستن دست و صورت و خوردن صبحونه و نشستن پشت میز کار باشه، می‌تونه یک ساعت یا بیشتر باشه و صرف اکسپلور گردی بشه... یا فاصله بین خوابوندن بچه و بلند شدن و رسیدگی به کارها که میتونه پنج دقیقه باشه می‌تونه ۴۵ دقیقه یا حتی ۱ ساعت باشه و چه بسا بیشتر یکی از ضعف های من تو برنامه ریزی همین طولانی کردن زمان های گذاره امروز تصمیم گرفتم ازش مراقبت کنم ساعت ۹:۱۵ چهار ماهه خوابید بلافاصله از جام بلند شدم تصور می کردم تا حدود ۱۱ بخوابه چند تا ظرف تو سینک بود چیدم تو ظرفشویی چای دم کردم لیوانارو خودم شستم و ناهار رو بار گذاشتم ۲۵ دقیقه گذشت داشتم می‌رفتم سراغ کار خودم که ۴ ماهه بیدار شد. اینجا یاد اهمیت زمان گذار افتادم و بهونه نوشتنم شد. اگر مثل خیلی اوقات این ۲۵ دقیقه رو صرف کارای بی‌اهمیت می‌کردم، بیدار شدن بچه می‌شد یه شوک روانی (ای وای چرا بیدار شد آخه) اما امروز با شنیدن صداش فکری که از ذهنم گذشت این بود (بچه بیدار شد! همین) خیلی اوقات به خودم میام می‌بینم صبح تا ظهر رو درگیر بچه بودم و هیچ کاری از پیش نبردم و خونه هم بهم ریخته‌اس. وقتی اومدم روزهام رو تو بازه های نیم ساعته رصد کردم دیدم گیرم تو هدر دادن زمان های گذاره. زمان های طلایی که بعد از بچه دار شدن اگر بذاری از دستت در برن، بچه داری خیلی سخت تر می‌شه‌‌... @atiemohamadzade

photo content

1_15997504245.mp310.71 MB

گفتین این چیزا افراطه... من الان مریم امیرجلالی هستم اومدم وحشیانه بنویسم آخه این چیزا تو ظرف فکر «ما» جا نمیشه برای «ما» افراطه ولی خدا خیر بده نفیسه رو یه توضیح خیلی خوب نوشته و بعدش کتاب کهشکان نیستی رو معرفی کرده: ولی به نظرم این صحبت بحث افراط و زیاده روی نبود… این حرف یه ادم ادایی و نمایشی نیست… این صحبت یه عارف و عاشق خدا هست که قلبش در هر لحظه برای خداست چیزی که باید همه انسان ها یاد بگیرن… این داره میگه حتی غذا خوردن  رو هم نمیخواد مانع اتصال و عشق ببینه و البته که این نسخه رو قطعا برای من و ادمای عادی نگفته… دنیای سلوک واقعا متفاوته… جسم ادمی همون ماشینی هست که روح رو به مقصد میرسونه و این ادمای بزرگ بلدن چجوری از این  جسم استفاده و به این جسم رسیدگی کنن… هرکسی اندازه اون لیوانش سهمشو از این عشق پر میکنه مرسی نفیسه من گوشی رو بذارم کنار و برم دوباره دنبال راه چاره 😂

photo content

ساعت ۸:۴۵، ۴ ماهه خوابید و اومدم آشپزخونه. آشپزخونه فقط نیاز به ۱۰ دقیقه کار داشت که مرتب بشه و بعد بشینم سر کارام. اما امروز پنجشنبه‌اس و ۵ ساله خونه‌ ‌اس (مامانایی که بچه اولتون مهد و مدرسه نمی‌ره واقعا خداقوت) ادامه صوتی که گوش می دادم رو باز کردم و شروع کردم به جابجا کردن خریدای دیشب‌. اما ۵ ساله هر ۲۰ ثانیه حرف می‌زد. مامان اینو ببین مامان حوصله‌ام سر رفت مامان اینی که گوش می‌دی رو من دوست ندارم مامان چند تا بخوابیم می‌رم پیش‌دبستانی؟ مامان بابا شیفت چیه؟ مامان میشه یه لیوان دیگه شیر بخورم؟ مامان معلومه کاردستیمو دوست نداری چون هی نمیری نگاش کنی! مامان.... کلافه شدم. از صبح درگیر ۴ ماهه بودم و الان واقعا حوصله کسی غیر خودمو نداشتم. از طرفی به ۵ ساله هم حق می‌دادم. بهش پیشنهاد دادم ماژیکاشو بیاره و همه تخم مرغارو نقاشی کنه. از خوشحالی چشاش برق زد و مثل میگ میگ رفت که ماژیکاشو بیاره. بهش گفتم تو این فاصله منم کلاسمو گوش می‌دم و وقتی آخریشو کشیدی صدام بزن بیا ببینم. اینجوری فقط برای نیم ساعت تونستم وقت بخرم. و کدوم مامانیه که اینجور وقتا به نیم ساعت های از دست رفته قبل از بچه دار شدن فکر نکنه؟ یه جایی از مغزم که همش دنبال راه چاره‌اس درد می‌کنه...

اگه قبل بچه دار شدن می‌دونستم داشتن «مهارت حل مسأله» و «مدیریت زمان» اینقدر تو کیفیت زندگیم موثره یه فکری براش برمی‌داشتم. الان تو مدیریت زمان خودم موندم ولی باید زمان دوتا آدم دیگه رو هم مدیریت کنم!

موقع خوردن صبحونه یاد یه چیزی افتادم میگن یه آدم بزرگی بوده که همیشه غذاهاش قورت دادنی بوده جویدنی نبوده یعنی چیزایی مثل سوپ
موقع خوردن صبحونه یاد یه چیزی افتادم میگن یه آدم بزرگی بوده که همیشه غذاهاش قورت دادنی بوده جویدنی نبوده یعنی چیزایی مثل سوپ و... ازش پرسیدن چرا؟ گفته چون حساب کردم دیدم برای جویدن هر لقمه ۷۰ تا ذکر از دست می‌دم. دیدم خوردن همچین غذایی نمی‌صرفه...

بسم الله الرحمن الرحیم 🖋️لیلةالرغائب به واژه‌ی «رغبت» فکر می‌کنم. واژه‌ای فراتر از یک دوست داشتنِ ساده؛ کلمه‌ای که از کششی آگاهانه می‌گوید، همراه با میلی درونی و جهت‌دار. به شبی فکر می‌کنم که در آن عطایایی بسیار بزرگ رد و بدل می‌شود. می‌گویم «بسیار بزرگ»… اما آیا آنچه من «بزرگ» می‌نامم، در مقیاس حقیقت، کوچک نیست؟ حد و اندازه‌های من، کجای این گستره‌ی نامحدودِ هستی جای می‌گیرد؟ هرچه بیشتر می‌اندیشم، احساس کوچکی‌ام عمیق‌تر می‌شود؛ درست شبیه همان ویدیوها که دوربین، آرام‌آرام، از قامت انسان بالا می‌رود؛ از خیابان، محله، شهر، کشور، از زمین، منظومه‌ی شمسی، و سرانجام، کهکشان راه شیری… تا اینجا، جهانِ ووکا خودش را خوب نشان می‌دهد. اما ووکاتر بودنش آنجاست که همین کهکشان‌های بی‌انتها دوباره به چشمانِ همان انسان بازمی‌گردند. یاد سخن یکی از اساتید می‌افتم؛ صدایش، لحنش، آن‌قدر در ذهنم حک شده که گویی همین حالا روبه‌رویم ایستاده و با صدای رسا پشت میکروفون می‌گوید: «هر یک دانه‌ی شما، غرضِ خلقتید… هر یک دانه‌ی شما!» دوباره به واژه‌ی «رغبت» برمی‌گردم. کشش درونی و آگاهانه‌ی من چه نسبتی با غرضِ خلقت بودنم دارد؟ احساس می‌کنم قدم کوتاه است. نه فقط کوتاه؛ انگار موجودی بزرگ، بلندقامت و وسیع، در این قدِ کوتاه فشرده شده و به تمام اعضا و جوارحم فشار می‌آورد. در همین لحظه، نسیمی قلبم را آرام می‌کند. اگر این ماه‌های مبارک، این روزها و شب‌های نورانی نبود، این فشردگی چقدر می‌توانست مرا خموده و فرسوده کند. انگار این ایام، دریچه‌هایی است برای بزرگ شدن؛ برای بزرگ خواستن، برای بزرگ فکر کردن. پس تمرین می‌کنم با همین قدِ کوتاه، بزرگ بخواهم. برای تمام جهانیان، و به‌خصوص برای زنانِ جهان. می‌خواهم لیلة‌الرغائب را شبی بدانند برای شکستن حصارِ فکرهای کوچک، برای تجربه‌ی یکپارچگی، برای نورانی‌تر کردن نورِ وجودشان هم برای خودشان و هم برای حرکت‌های کوچک و بزرگی که می‌آفرینند. محتاجِ دعا هستم. بسیار محتاج‌تر از آنچه خودم می‌دانم. پس اگر امشب را با ذکرِ «رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»به سر کنم، گمان نمی‌کنم بد کرده باشم. خدایا ما را به کمتر از چیزی که حسین(ع) به آن راضی می‌شود، راضی نکن! روایت‌گر: هم‌قلب پیش‌قدم۴ @hampat_ir#روایت #رویای_زنان_همپات 🌐اینستاگرام🖊تلگرام🖊بله🖊ایتا

ای گذر زمان ای گذر زمان‌‌... دکتری که ۱۴ سال قبل، پنج روز مونده به کنکور به خاطر استفراغ های مکرر رفتم پیشش حالا استوری بچه ه
ای گذر زمان ای گذر زمان‌‌... دکتری که ۱۴ سال قبل، پنج روز مونده به کنکور به خاطر استفراغ های مکرر رفتم پیشش حالا استوری بچه هامو می‌بینه...

به جون خودم دقیییقا قبل این واقعه این حدیثو تو کانال همپات خوندم و تلاش می‌کردم یادم بیاد مقدرات تاحالا چه چیزایی بر من نمایان کرده که به ذهنم خطور نمی‌کرده خدا گفت زور نزن عزیزم الان یه خوبشو می‌فرستم برات

امام هادی (ع): «الْمَقَادِيرُ تُرِيكَ‌ مَا لَمْ‌ يَخْطُرْ بِبَالِكَ؛ مقدرات چیزهایی را بر تو نمایان می‌سازد که به فکرت خطور ن
امام هادی (ع): «الْمَقَادِيرُ تُرِيكَ‌ مَا لَمْ‌ يَخْطُرْ بِبَالِكَ؛ مقدرات چیزهایی را بر تو نمایان می‌سازد که به فکرت خطور نکرده است_______ همپات، شهادت امام هادی (ع) را به شما همراهان گرامی تسلیت ‌می‌گوید🖤 🌱همپات🌱 سبک زندگی به شیوه "خویش" برای زنانی که به سمت قدرت و رهایی در حرکت اند. ➳@hampat_ir#رویای_زنان_همپات 🌐اینستاگرام🖊تلگرام🖊بله🖊ایتا

ظهر نشستم واسه شب برنامه ریزی کردم. چون همسرم تا ۸:۳۰ خونه نمیومد و من پیش بینی ای درباره میزان بی قراری عماد نداشتم (بخاطر واکسن ۴ ماهگی) پس خونه رو مرتب کردم (باعث آرامش روانمه) شام رو درست کردم لپتاپ رو آوردم که وقتی حورا بیدار شد براش فیلم بذارم که اگه اعصاب نداشتم باهم درگیر نشیم. عصر عمادو خوابوندم و با احساس پیروزی زیادی بخاطر مدیریت اوضاع از اتاق اومدم بیرون که ناگهان بنظرم رسید کف پام چربه و دارم رو سرامیکا سر می‌خورم. کف پامو آوردم بالا داشتم سکته میکردم! کلش قهوه ای شده بود. می‌دونی چی شده بود؟ واسه خودم چای و شکلات تلخ برده بودم تو اتاق(شکلات رو از پوسته‌اش خارج کرده بودم) بعد عماد بیدار شد. اومدم بهش شیر بدم پتو خورده به شکلات و از پیش‌دستی افتاده بیرون و با گرمای بخاری ذوب شده. بعد پای من رفته روش و... یه برنامه کودک بود رد پای آبی یادتونه؟ جای جای خونه رد پای قهوه ای بود...😩

اتفاقا دقیقا من به همسرم واضح گفتم که اگه صبح ها مواد اولیه ناهار رو از فریزر بذاره بیرون کمک خیلی بزرگی به من کرده. چون من خیلی اوقات آخر شب یا اول صبح درگیر بچه ها هستم و یادم میره و از اون مهمتر اینکه از این کار بدم میاد😐

همین از موضع خودم دیدن رو بیاریم تو زندگی خیلی چیزا شفاف میشه برامون اینقدر هم تعجب نمی‌کنیم از کمک همسر یکی دیگه😁 و هی مقایسه الکی نمی‌کنیم با همسر خودمون

پیش قدمی اش میشه این همسرم تو کار خونه بلد نیست کمک کنه❌ من بلد نیستم از همسرم کمک بخوام✅

جدی میگم بابا🥰 شما خیلی خانم خوبی هستی😍 ولی حالا در باب کمک آقایون خود ما شاید انتظار رو شفاف نمیگیم طفلی همسر من دیشب گفت که بذار من ظرف بشورم و اصرار هم کرد. من خیره سر چش سفید گفتم نه نمیخاد. میشورم. چرا؟! چون به نظرم اومد شاید ظرف غذای خودشو خوب نشوره(ظرف در دار است اون نوار دور در رو شاید در نیاره بسابه😐 خب یکی نیس بگه چرا در کار شوهرت دخالت میکنی؟!!) طفلی خورد تو ذوقش رفت تو هال نشست بعد خودم هم حال نداشتم اون نواره رو در نیاوردم بشورم و دقیقا همینطوری سمبل کردم😐😐😐 بعد به جان خودم بار بعدی بشینم غر بزنم یا فرم پر کنم که کارای خونه زیاده خودم یکی میخوابونم تو گوش خودم که بلد نیستم از همسرم درخواست کنم چطوری بهم کمک کنه😐😐