en
Feedback
📚 آرمان‌شهر 📚

📚 آرمان‌شهر 📚

Open in Telegram

📚درنگی برای خواندن📚 در مورد بیشتر علایقم از هنر و ادبیات و فلسفه تا علم و اقتصاد و علوم اجتماعی می‌نویسم و از میان کتبی که می‌خوانم گزیده به اشتراک می‌گذارم. 🔴کانال حرف‌های بی‌سروته من: @ArmansNonsense 🔵Twitter: Friend_of_hume

Show more
Iran69 941The category is not specified
3 279
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
#فلسفه 📚فلسفه، دست‌کم در وضعیت مدرن، خداناباوری است و داشتن تجربهٔ ایمان به معنای توقف بی‌وقفه و همان‌دم فلسفیدن است. اگر خد
#فلسفه 📚فلسفه، دست‌کم در وضعیت مدرن، خداناباوری است و داشتن تجربهٔ ایمان به معنای توقف بی‌وقفه و همان‌دم فلسفیدن است. اگر خداناباوری خرسندی بیاورد، فلسفه به پایان رسیده است. خداناباورانِ خرسند دلیلی برای به دردسرانداختن خود با فلسفه، جز به منزلهٔ سرگرمی‌های فرهنگی یا ابزاری تکنیکی برای هشیار کردن عقل سلیمشان ندارند. اما به عقیدهٔ من خداناباوری نه خرسندی بلکه بی‌آرامی می‌آورد. از این ناآرامی است که فلسفه دیالکتیک آسیمه‌سر و پریشان و پارادوکس‌های سرگردان را آغاز می‌کند، «چیزی را که می‌دانیم ارج نمی‌گذاریم و نیز اجازه نداریم دروغ‌هایی را که به خود می‌گوییم ارزشمند بپنداریم.» خیلی کم... تقریباً هیچ اثر سایمون کریچلی ترجمه لیلا کوچک‌منش ص۴۲ آرمانشهر @globalutopia

#فلسفه چرا خواندن متن فلسفی هگل دشوار است؟ 📚علت اصلی دشواری سبک هگل نه صرفاً در فهم، بلکه به معنای دقیق کلمه در مشخص کردن موضع خود هگل در چارچوب اثر است. چرا که هگل، به ویژه در پدیدارشناسی روح، موضعی استثنایی و ویژه نسبت به مخاطبش اتخاذ می‌کند: لحن نویسنده آرام است؛ بحث نامشخص رها شده و، در نتیجه، چیزی در این باره به ما گفته نشده است که به کجا می‌رویم یا اهداف هگل چیستند؛ به سایر فلاسفه، متون و وقایع تاریخی، نه صریحاً بلکه تلویحاً اشاره شده است؛ و عقاید و نظرها قدم در راهی نهاده‌اند که می‌تواند دست آخر همهٔ آن‌ها را آشکار سازد که البته خود این راه نیز در پرتو انتقاداتی که بعدها مطرح می‌شوند، صرفاً راهی موقتی از کار در خواهد آمد. بر این اساس، حتی زمانی که به اندازهٔ کافی روشن است که هگل چه می‌گوید، لزوماً روشن نیست که این سخن در چه حال‌وهوایی گفته شده و تا کجا نشان‌دهندهٔ منظور حقیقی هگل است. در نتیجه، منظور هگل همچنان دست نیافتنی باقی می‌ماند و به تفاسیر متضاد تن می‌دهد. پی بردن به حقیقت این امر غالباً نیازمند حساسیت قابل توجهی در امر تفسیر است که آیا هگل سرانجام به دنبال دفاع از مواضع خاص است یا در صدد حمله به آن برآمده است؟ و نهایتاً اینکه او در واقع طرفدار کدام موضع است؟ نظر به اینکه سبک و روش در واقع صرفاً افراد غیرمتخصص را با مشکل مواجه می‌سازد، دشوارفهمی هگل را نمی‌توان به تمامی تنها به وسیلهٔ سبک و روش وی تبیین کرد. می‌توان با توسل به متن، برای این مسأله تبیینی بنیادی‌ از بع دست داد؛ چراکه نوع طبقه‌بندی هگل به بستر یا فردی بستگی دارد که هگل در برابر آن مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. بنابراین، مثلاً برای کسانی که ولتر، دیدرو یا هیوم را چهره‌های شاخص نهضت روشنگری قلمداد می‌کنند، هگل در مقام متفکری آشکارا ضدروشنگری تلقی خواهد شد، چراکه وی در هیچ‌کدام از عقاید الحادی، جهان‌وطنی یا اصالت طبیعت علمی آنان شرکت نمی‌جوید؛ اما در بستری آلمانی‌تر و در مقابل نقادان نهضت روشنگری نظیر یاکوبی، هردر یا هامان، هگل خود را ملتزم به تاکید بر آرمان‌های روشنگری می‌داند. به نحو مشابه، زمانی که هگل با کانت یا فیشتهٔ متقدم مقایسه شود، می‌توان وی را متفکری به لحاظ سیاسی محافظه‌کار دانست، اما در مقابلِ شرایط سایر نظریه‌پردازان همعصرش (از قبیل کارل لودویگ فون هالر)، می‌توان هگل را به منزلهٔ فردی آزادی‌خواه (لیبرال) معرفی کرد. بنابراین می‌توان با تغییر افق‌های تاریخی، به ارزیابی‌های مجدد بنیادینی نسبت به موضع هگل دست یافت که به موجب آن‌ها پرتوی نوین بر نظرات و آرای هگل افکنده می‌شود. صرفاً مسأله یافتن بافت تاریخی مناسب نیست که طبقه‌بندی هگل را به معنای دقیق کلمه با دشواری روبه‌رو می‌سازد، بلکه علاوه بر سبک و بافت تاریخی هگل، عامل سومی نیز وجود دارد که همانا سرشت خود تفکر هگل و خصلت دیالکتیکی آن است. این امر همان‌گونه که خواهیم دید، ویژگی محوری رویکرد فلسفی هگل محسوب می‌شود که وی در بسیاری از مباحث در پی حل مسأله با جانبداری از یک سو یا سوی دیگر نیست، بلکه در تلاش است تا مسأله را با اثبات کاذب بودن ثنویت موجود در آن، از نو طرح کند و به این وسیله ادغام عناصر هردو موضع مخالف را ممکن سازد. از این‌رو طبقه‌بندی دیدگاه هگل با توسل به اصلاحات سنتی، بسیار دشوار است: زیرا در حالی که برخی از نوشته‌های وی ممکن است به یک موضع خاص منجر شوند، در عین حال سایرین نیز می‌توانند از این نوشته‌ها نتایجی استخراج کنند که آشکارا با آن موضع در تضاد است، در نتیجه هر دو سوی مناقشه می‌توانند در اثر هگل تاییدی برای موضع خودشان بیابند و متن هگل را برای پذیرفتن نظرهای متضاد مستعد سازند. از کتاب «هگل و پدیدارشناسی روح» اثر رابرت استرن ترجمه اردبیلی و سیدی صص ۴۲-۴۴ آرمانشهر @globalutopia

چرا خواندن متن فلسفی هگل دشوار است؟ @globalutopia
چرا خواندن متن فلسفی هگل دشوار است؟ @globalutopia

📚«... هیچ‌چیزش در زندگی برازنده‌تر از ترک زندگی نبود. جان‌سپردنش همچون جان سپردن کسی بود که نیک آموخته باشد که به هنگام مرگ
📚«... هیچ‌چیزش در زندگی برازنده‌تر از ترک زندگی نبود. جان‌سپردنش همچون جان سپردن کسی بود که نیک آموخته باشد که به هنگام مرگ گران‌بهاترین چیزش را همچون بی‌بهاترین چیزش دور افکند.» مکبث | شکسپیر | پرده اول | صحنه چهارم آرمانشهر @globalutopia

#نقاشی Vilhelm Hammershöi The poetry of silence آرمانشهر @globalutopia
#نقاشی Vilhelm Hammershöi The poetry of silence آرمانشهر @globalutopia

📊هشتگ ‎#من_وکالت_میدهم در برابر هشتگ ‎#من_وکالت_نمیدهم: داده‌ها در مورد این تضاد چه می‌گویند؟ دشمنی با رضا پهلوی به عنوان نم
📊هشتگ ‎#من_وکالت_میدهم در برابر هشتگ ‎#من_وکالت_نمیدهم: داده‌ها در مورد این تضاد چه می‌گویند؟ دشمنی با رضا پهلوی به عنوان نمایندهٔ بخشی از مردم باعث شده که مواضع حامیان گروه تروریستی مجاهدین خلق و «مخالفان جمهوری اسلامی و منتقد(مخالف) پهلوی» همگرایی پیدا کنند و یکدیگر را در توییتر پروموت کنند. با این حال حامیان مشروطه‌خواه و جمهوری‌خواه کارزار نمایندگی رضا پهلوی از نظر تعدادی در اکثریت قرار دارند. @globalutopia

در نقد نوشته‌ای از جناب حسام سلامت ۰.چه‌قدر ترسناک! ۱. هر شخصی را که تلاش کرد اشکال حکومتی دموکراتیک مانند پادشاهی مشروطه یا جمهوری ریاستی را، ایدئولوژی اقتدارگرایانه معرفی کند و با چسباند چند برچسب هجوش کند نباید جدی گرفت. یا دانش سیاسی ندارد یا از قضا خودش غرضی دیگر دارد. ۲. جناب سلامت تلاش می‌کنند بحث کارزار نمایندگی اخیر را با سفسطه‌ای زیرکانه به رفراندوم تبدیل کنند. گویی شما دارید با اهدای نمایندگی به یک شخص برای شورای گذار، نوع شکل حکومتی را انتخاب می‌کنید. این کار را می‌کنند تا بتوانند همان برچسب اقتدارگرا و ضددموکراسی به آن‌ها بچسبانند. و فرم حکومتی جمهوری که در نظر ایشان «عالی است» را به مخاطبانشان غالب کند. ۳.اما صحبت‌های صفحهٔ دوم همه زبان‌بازی‌های مغرضانه است. اینکه شکل مدرسه و دانشگاه و... قرار است به چه صورت باشد چه ارتباطی دارد با دو فرم حکومتی دموکراتیک مشروطه یا جمهوری؟ آیا ایشان، به عنوان فردی صاحب اندیشه، متوجه این بی‌ربطی صحبت‌شان نیستند؟ بعید می‌دانم! شما دولت رفاه با فلان ویژگی‌ها، بازار آزاد، تحصیل رایگان یا خصوصی و چیزهای دیگری را که در یک فرم حکومتی دموکراتیک می‌توانید داشته باشید در دیگر هم می‌توانید از آن بهره‌ ببرید. ۴. نکتهٔ آخر هم در مورد جملهٔ مبهم «نظم قدیم دیگر فروریخته است» می‌تواند مهم باشد. (چرا که به نظام پادشاهی مشروطه هم  پیش‌تر اشاره کرده‌اند) اصلا این جمله چه معنایی دارد؟ کدام نظم فرو ریخته است؟ نظم جدید را چگونه می‌خواهید برقرار کنید؟ با خلق نهاد‌ها بر روی هیچ؟  نهادهای شما یا بر پایهٔ سنت‌های تاریخی تطور یافتهٔ جامعه شکل می‌گیرد یا آنکه قصد دارید آن نهادها را از نهادهای غربی (که خود برآمده از سنت‌های تطوریافته غربیان است) به عاریه بگیرید و درونی‌اش کنید. در هر دو صورت نتیجه این نمی‌شود که نظم قدیم مرده است و نظم جدید(!) قرار است زاده شود. به قول هگل، «تجربهٔ انقلاب فرانسه نشان داد که اگر انسان مدرن نهادهایی را که چنان ارجمند می‌شمرد به نحوی عقلانی نفهمد و و پیوستگی آن‌ها را با گذشته به نحوی عقلانی درک نکند به آن نهادها وفادار نخواهد ماند.» مگر آنکه بخواهند مانند لنین و استالین و دیگر رهبران توتالیتر با خشونت و ارعاب و کشتار آن وفاداری را به شکل ظاهری در مردم ایجاد کنند. آنچه امروز مهم است تشکیل یک شورای گذار از نمایندگان مردم است تا قدمی در جهت سرنگونی رژیم اسلامی برداشته شود. مردم هم اخلاقاً مسئولیت دارند تا در مورد رفراندوم آینده و فرم‌های دموکراتیک حکومت آگاهی کسب کنند. فرم‌هایی که از سازوکارها و نهادهایی شکل گرفته تا حقوق و آزادی‌های شهروندان را تضمین کنند. هر دو فرم حکومتی‌ هم نمونه‌های موفق و ناموفق در جهان دارند و صرف یدک کشیدن یک عنوان تضمین‌کنندهٔ آزادی‌ها نیست. حواسمان به کسانی که با گل‌آلود کردن آب می‌خواهند ماهی مد نظر خودشان را صید کنند باشد. پ.ن: جناب سلامت استاد من هستند و من بابت طعنه‌آمیز بودن متن عذر می‌خواهم. ولی وظیفهٔ اخلاقی خود خود می‌دانم که با هرکس که، خواسته یا ناخواسته،  تلاش دارد به نحوی مردم را گمراه کند یا در مسیر جنبش سنگ بیندازد مقابله کنم. و همین‌طور وظیفهٔ اخلاقی خودم می‌دانم که اگر اشتباهم به من تذکر داده شد آن را بپذیرم. -آرمان در مورد فرم‌های حکومتی دموکراتیک: https://t.me/globalutopia/1257 معرفی کتاب برای آشنایی با مفاهیم و ایدئولوژی‌های سیاسی و اشکال حکومتی: https://t.me/globalutopia/1256 آرمانشهر @globalutopia

✒️در نقد نوشته‌ای از جناب حسام سلامت @globalutopia
+1
✒️در نقد نوشته‌ای از جناب حسام سلامت @globalutopia

تاریخ هنر و تاریخ علم؛ پیشرفت یا تکامل؟ 📚تاریخ هنر اساساً هیچ ارتباطی با تاریخ علوم ندارد زیرا تاریخ علوم به پیشرفت‌های ملموس، مثل اکتشافات و آشکار شدن حقایق علمی، می‌پردازد (حتی اگر چنین پیشرفتی خطی نباشد و با موانع متعدد معرفتی روبه‌رو شده باشد)، در حالی که تاریخ هنر به تکوین و تکامل، به یک تغییر کوچک، توجه نشان می‌دهد (بی‌آنکه دلالت‌های مثبت یا تحصلی ایدهٔ پیشرفت را در نظر بگیرد). تفاوت این دو رشته ناچیز نیست و بر فیلسوف است که به این تفاوت بپردازد یا دست‌کم با نگاهی فلسفی به آن بیندیشد. به بیان دقیق‌تر، در هنر «پیشرفت» وجود ندارد. نباید پیشرفت تکنیکی (برای مثال تکنیک‌های بازنمایی بصری) را با پیشرفت هنری خَلط کرد، زیرا بی‌تردید پیشرفت تکنیکی وجود دارد اما پیشرفت هنری قطعاً خیر. به همین دلیل علم بر اساس تاریخ منطقی پیش می‌رود اما هنر بر مبنای آفرینش‌های فردی. اگر نیوتن به دنیا نمی‌آمد بالاخره یک روز فرد دیگری نظریه‌اش را کشف می‌کرد، اما اگر رامبرانت متولد نشده بود هرگز تابلو‌هایی شبیه آثار او خلق نمی‌شد. از غار لاسکو تا آنتونی تاپی‌یِس، از فرانسوا ویون تا اولیپو، از گیوم دومَشو تا پاسکال دوساپَن، هنر قطعا تکامل یافته اما پیشرفت نکرده است. در عالم هنر، کارِ «بهتر» یعنی کاری که تازگی و تفاوت داشته باشد. مبانی زیبایی‌شناسی | پیر سوانه ترجمه محمدرضا ابوالقاسمی آرمانشهر @globaluropia

تاریخ هنر و تاریخ علم؛ پیشرفت یا تکامل؟ @globalutopia
تاریخ هنر و تاریخ علم؛ پیشرفت یا تکامل؟ @globalutopia

✒️امضای پتیشن و حمایت از هشتگ ‎#من_وکالت_میدهم می‌تواند قدم خوبی برای اتحاد و آمادگی برای گذار از رژیم اسلامی باشد. اگر با شرایط ائتلافی شاهزاده (دموکراسی سکولار، حفظ تمامیت ارضی ایران و حق تعیین شکل حکومت آینده به دست مردم) موافق هستید، این پتیشن را امضا کنید. چهره‌های فعال در جنبش اخیر همچون علی کریمی، مجید توکلی و نازنین بنیادی از جناب رضا پهلوی برای مدیریت دوران گذار حمایت کرده‌اند. اگر هم با شرایط ائتلافی گفته شده موافق نیستید، ایرادی ندارد. در مقابل این اتحاد قرار نگیرید. جریانی مستقل با شرایط ائتلافی مطلوب خود ایجاد کنید. اینکه دو جریان مخالف رژیم فعالانه عمل کنند بهتر از انفعال است. در آینده این دو جریان می‌توانند بایکدیگر گفتگو کنند و به توافقی برسند. #زن_زندگی_آزادی لینک: https://www.change.org/p/prince-reza-pahlavi-is-my-representative-c0fab7a1-2d92-4e8d-93c2-5f894a6e439b?recruiter=87097585&utm_campaign=signature_receipt&utm_medium=twitter&utm_source=share_petition

#هنر #نقاشی 🎨 سلف‌پرتره‌هایی از زینایدا سربریاکوآ نقاش روسی- فرانسوی آرمانشهر @globalutopia
+3
#هنر #نقاشی 🎨 سلف‌پرتره‌هایی از زینایدا سربریاکوآ نقاش روسی- فرانسوی آرمانشهر @globalutopia

ماهیت توصیفی نظریهٔ اخلاقی اسپینوزا بخش ۲/۲ 📚[...] معمول است که نظریه‌های اخلاقی دوره‌های باستان و مدرن را به این شیوه تمیز دهند: راهنمای گفتارهای باستانی در اخلاقْ سوال بنیادینِ «چطور باید زیست؟» است. این پرسش ما را به مسئلهٔ کل زندگی رهنمون می‌شود خود این مسأله ما را به بحث رشد شخصیت (یعنی بحث فضیلت) می‌کشاند. استدلال آن‌ها چنین بود: یک شخص صرفاً تا آنجا که از عقل استفاده می‌کند خوب زندگی می‌کند زیرا عقل آن چیزی است که ما را از سایر موجودات متمایز می‌کند. ولی استفاده از عقل نیازمند آموزش و تمرین است. یعنی انسان باید آن‌گونه موجودی شود که تعقل می‌کند. فرایند یادگیری و خوگیری که برای بدل شدن به حیوان ناطق یا همان عاقل لازم است همان رشد شخصیتی است که باستانیان «فضیلت» می‌نامیدند. در‌مقابل نظریهٔ اخلاقی (یا، دقیقاً اخلاقیاتی) دورهٔ مدرن تحت سیطرهٔ سوال «چطور باید عمل کرد؟» است. به عوض شدنِ تأکیدها دقت کنید. اینجا دیگر تأکید اصلی بر کل زندگی شخص نیست، اگرچه این هم به طور کل از دید مدرن‌ها غایب نشده است، ولی تأکید مدرن‌ها بر داوری اعمال خاص است. به طور کل، این نوع نظریه‌پردازی اخلاقیاتی به این شکل انجام می‌شود که یک اصل اتخاذ می‌شود سپس بررسی می‌شود که آیا یک عمل خاص ناقضِ این اصل است یا هماهنگ با آن. آزادی راستین؛ فلسفهٔ عملی اسپینوزا اثر برنت ادکینز ترجمه فرشید مقدم‌سلیمی

ماهیت توصیفی نظریهٔ اخلاقی اسپینوزا بخش ۱/۲ 📚در حالی که ما نقاط همگرایی بسیاری را بین نظریهٔ اخلاقی اسپینوزا و رواقی‌گری، اپیکورگرایی، ارسطوگرایی، دکارت‌گرایی، مسیحیت و یهودیت مشاهده می‌کنیم اما باید به افتراق‌های اسپینوزا با این نظریه‌ها توجه کنیم‌. یک نکتهٔ افتراق اسپینوزا با بیشتر نظریه‌های اخلاقْ ماهیت توصیفی اخلاق اسپینوزا است. بیشتر نظریه‌های اخلاق تجویزی‌اند، نه توصیفی. تجویزی بودن یعنی اینکه یک شکل خاص از زندگی یا عملی خاص به شخص تجویز یا تحمیل می‌شود. اخلاق‌های تجویزی با اصطلاحات «باید» و «شایسته است» ساخته می‌شود. مثلاً یک اخلاقِ تجویزی چیزی شبیه این را به شما می‌گوید: «انسان نباید دروغ بگوید» یا «انسان باید همیشه به دیگران کمک کند». بسته به نظریهٔ اخلاقی، دلایل چندی هم برای توضیح اینکه چرا انسان باید یا نباید کاری را کند یا به شکل خاصی زندگی کند ارائه می‌شود. بعضی‌ها (فایده‌گرایان یا نتیجه‌گرایان) استدلال می‌کنند که «باید» در نسبت با بزرگترین خیر تعیین می‌شود. یعنی انسان باید کاری را بکند که بزرگترین خیر حاصل شود و از کاری که بزرگترین خیر را حاصل نمی‌کند بپرهیزد. بعضی‌ها (وظیفه‌‌گرایان یا کانتی‌ها) استدلال می‌کنند که «باید» در نسبت با نتیجه‌ها تعیین نمی‌شود بلکه بر این اساس تعیین می‌شود که آیا اصلی که مبنای عمل فرد قرار گرفته است مستلزم تناقض است یا نه. موضع فایده‌گرا [از موضع کانتی] بسیار سرراست‌تر است اما هر دو موضع را با مثالی واحد می‌توان تصویر کرد‌. اگر پرسش اخلاقی «آیا دروغ گفتن نادرست است؟» را جلو بگذاریم، در واقع به زبان اخلاق تجویزی طرح پرسش کرده‌ایم. آنچه در این موقعیت می‌خواهیم بدانیم این است که چه کارهایی مشروع و چه کارهایی ممنوع‌اند. اینجا هم نتیجه‌گرایان و هم وظیفه‌گرایان دوست دارند ما را ملزم کنند. هردو می‌گویند دروغ گفتن نادرست است، البته هرکدام دلایل متفاوتی برای نادرستی دروغ دارند. نتیجه‌گرا می‌گوید دروغ‌گفتن عموماً نادرست است زیرا دروغ‌گویی بهزیستی عمومی را کاهش می‌دهد. پس در یک جمله، نباید دروغ گفت، زیرا دروغ‌گویی پیامدهای بد دارد. در طرف دیگر، وظیفه‌گرا می‌گوید دروغ‌گویی نادرست است، نه چون نتایج بد دارد بلکه چون ذاتاً نادرست است. حتی اگر بتوان شرایطی را تصور کرد که دروغ‌گویی نتایج خوب حاصل کند، باز غیراخلاقی بودنِ ذاتیِ دروغ‌گویی برطرف نمی‌شود. در تضاد با اخلاق تجویزی فایده‌گرایی و وظیفه‌گرایی، اخلاق اسپینوزا مطلقاً توصیفی است. در حالی که اخلاق تجویزی مبتنی بر جملات امری است (انسان باید...، انسان مکلف است...) اخلاق اسپینوزا مبتنی بر گزاره‌های شرطی یا علّی است. اگر راه حکمت را بروی به زندگی می‌رسی. اگر راه نادانی را بروی به مرگ می‌رسی. نکته مهم این است که تالی (یعنی جزء دوم) این گزاره‌های شرطی را نباید پاداش یا مجازاتی فهم کرد که از بیرون اعمال می‌شود. در نظر اسپینوزا، هیچ داوری نهایی‌ای در کار نیست که تازه آنگاه روشن شود آیا شخص راه حکمت را رفته است یا راه نادانی. بلکه پیمودن طریق حکمت خود پاداش خود است و پیمودن راه نادانی نیز مجازات خود است. اسپینوزا حرکت در مسیر حکمت را شبیه خوردن غذای مفید و مغذی و حرکت در مسیر نادانی را همچون خوردن سم می‌داند. این‌طور نیست که گویی پس از یک عمر خوردنِ غذاهای سالم، یک مرجع اقتدار بیرونی از راه برسد بگوید «شما در زندگی خود غذاهای خوب و سالم خورده‌اید، پاداش شما سلامتب است که اکنون به شما تقدیم می‌شود». خیر، سلامتی تابعی است از تغذیهٔ خوب. اگر غذای خوب بخورم، سالم هستم. به همین ترتیب، اثر ضروری خوردن سم فوت است (یا دست‌کم مسمومیت خطرناک است). من نباید انتظار داشته باشم که بخورم و در کل زندگی‌ام نتیجه‌اش را نبینم و تنها در پایان کار نتیجهٔ داوری بگوید که شایستهٔ سلامت نیستم. تا آنجا که سم ذاتاً ضد سلامت من است خوردنش من را از سلامت دور می‌کند. نظریهٔ اخلاقی اسپینوزا دقیقاً به همین معنا توصیفی است. او تلاش می‌کند شرایطی را توصیف کند که انسان در آن خوب و حکیمانه زندگی می‌کند و شرایطی را که انسان بد و احمقانه زندگی می‌کند. البته، خوب زیستن یا بد زیستن نتیجهٔ داوری بیرونی در پایان زندگی نیست بلکه اثر علّیِ ضروریِ اعمال فرد است. (ادامه در بخش بعدی) آرمانشهر @globalutopia

ماهیت توصیفی نظریهٔ اخلاق اسپینوزا @globalutopia
ماهیت توصیفی نظریهٔ اخلاق اسپینوزا @globalutopia

#فلسفه #هنر نیاز انسان به هنر 📚نیاز عام و مطلق انسان به هنر از این واقعیت ناشی می‌شود که انسان موجودی آگاه و متفکر است. یعنی خودش را، آنچه هست و به هر نحو که هست، از درون خود برای خویش می‌سازد. چیزهای طبیعت بی‌واسطه و به یک نحو هستند اما انسان، از آن‌جا که روح است، وجودی مضاعف دارد؛ از یک سو همچون اشیای طبیعت است، اما از آن‌جا که برای خود است، در خود می‌نگرد، خود را متصور می‌کند، می‌اندیشد، پس به سبب همین فعال بودن برای خود، روح است. انسان این خودآگاهی را از دو راه کسب می‌کند: نخست به شیوهٔ نظری، زیرا انسان باید در خود غور و تأمل کند تا از تمامی جنبش‌ها، زوایای پنهان و تمایلات درونی‌اش آگاه شود و به طور کلی دربارهٔ آنچه برای تفکر چونان ذات است تأمل و تدبر کند و در آنچه از خویشتن پدید آورده و از آنچه از بیرون پذیرفته است، فقط خود را بازشناسد. دوم، انسان به واسطهٔ فعالیت عملی بالفعل می‌شود، زیرا او برخوردار از این نیروی غریزی است که در آنچه بی‌واسطه در دسترسش است و در آنچه از بیرون در اختیارش قرار می‌گیرد خود را به وجود بیاورد و در عین حال خودش را در آن بازشناسد. [...] نخستین محرک غریزی کودک نیاز به تغییر دادن چیزهای جهانِ بیرون است؛ پسربچه‌ای که خرده‌سنگ‌ها را در آب می‌اندازد و امواجی را که روی آب پدید می‌آیند با لذت و شگفتی تماشا می‌کند، در واقع از اثری لذت می‌برد که به دست خودش ایجاد شده است. این نیاز [به تغییر عملی] در اشکال گوناگون پدیدار می‌شود، تا بدان‌جا که انسان می‌تواند بدین نحو خودش را در اشیای بیرونی متجلی کند؛ چنان‌که نمونه‌اش را در اثر هنری بازمی‌یابیم. از «زیبایی‌شناسی» اثر هگل ترجمه این گزیده از محمدرضا ابوالقاسمی آرمانشهر @globalutopia

نیاز آدمی به هنر از منظر هگل نقاشی از ون‌گوگ @globalutopia
نیاز آدمی به هنر از منظر هگل نقاشی از ون‌گوگ @globalutopia

📌غزل رنجکش، که خودش بینایی یک چشمش را طی اعتراضات علیه رژیم از دست داده، برای کمک به کسانی بینایی‌شان را از دست داده‌اند چنی
📌غزل رنجکش، که خودش بینایی یک چشمش را طی اعتراضات علیه رژیم از دست داده، برای کمک به کسانی بینایی‌شان را از دست داده‌اند چنین متنی در حساب اینستاگرام خودش به اشتراک گذاشته تا بتواند رابط کسانی که قصد کمک دارند و مجروحان شود. اگر قصد اهدای قرنیه یا کمک مالی به این افراد دارید می‌توانید به حساب اینستاگرام خانم رنجکش پیام دهید. (روی تصویر کلیک کنید) @globalutopia

این تصویر فریده صلواتی‌پور است که در جریان اعتراضات سنندج در روز ۲۶ آبان صورتش با گلوله‌های ساچمه‌ای هدف نیروهای سرکوب قرار گ
این تصویر فریده صلواتی‌پور است که در جریان اعتراضات سنندج در روز ۲۶ آبان صورتش با گلوله‌های ساچمه‌ای هدف نیروهای سرکوب قرار گرفت. فریده چنین بی‌صدا بینایی‌اش را از دست داده. برای چشمان فریده... @globalutopia

⚫تفاوت ملی‌گرایی (ناسیونالیسم) و‌ میهن‌پرستی (پاتریانیسم) قسمت ۲/۲ او وطن‌پرستی را با دعاوی نسبت به آزادی‌ای که بر شالودۀ احترام به حقوق مردمان دیگر بنا شده یکی می‌انگارد و ملی‌گرایی را نیز با سیاست قدرت‌افزایی‌ای که رژیم‌های واپس‌گرا آن را تعقیب می‌کنند برابر می‌داند. هردوی این ایدئولوژی‌ها احساس ملی را مخاطب قرار دادند و هردو هیجانات قدرتمندی را در کنترل و زیر فرمان خود داشتند. درست به همین دلیل، به باور روسّلّی، از آنها باید علیه یکدیگر استفاده کرد. به‌جای طرد و نفی آن به‌عنوان تعصب کور، ضدفاشیست‌ها باید وطن‌پرستی را در کانون برنامۀ خود قرار دهند: به گفتۀ او، انقلاب ضدفاشیستی «یک وظیفۀ وطن‌پرستانه» است. ضدفاشیست‌ها برای آنکه وطن‌پرستی خود را داشته باشند تلقی و انگاره‌ای از پاتریا (میهن؛ وطن) بودند که به‌طور ریشه‌ای متفاوت با تلقی مورد استفادۀ عوام‌فریبان فاشیست بود. به نوشتۀ او، پاتریای ما «با جهان اخلاقی ما و با پاتریای همۀ انسان‌های آزاد مطابقت دارد»؛ این ارزشی است که با سایر ارزش‌های مربوط به ضدفاشیسم کاملا همخوان و همساز است: کرامت انسان‌ها، آزادی، عدالت، فرهنگ و کار. فاشیست‌ها ملت و ایتالیا را تجلیل می‌کنند و بزرگ می‌دارند؛ ضدفاشیست‌ها نیز باید خودشان را به‌عنوان طرف‌داران ملت معرفی کنند و از ایتالیا و ایتالییَّت (Italianness) تجلیل کنند و آن را بزرگ بدارند؛ با وجود این، ملت موردنظر آنها باید ملتی آزاد و گشوده به روی اروپا و جهان باشد، و ایتالیای آنها و ایتالییّت‌شان باید زبدۀ ایتالیا را در خود بگیرد و ادغام سازد: ایتالیای ماتزینی، گاریبالدی، پیساکانه؛ ایتالیای ایتالیایی‌های متمدن، ایتالیای دهقانان، ایتالیای کارگران و ایتالیای روشنفکرانی که صداقت و ثبات‌قدمشان را حفظ کرده‌اند. وفاداری ضدفاشیست‌ها به این ایتالیا، و فقط به چنین ایتالیایی، تعلق دارد: به نوشتۀ روسّلّی، ما می‌توانیم با صدای بلند و با غرور بگوییم که ما خائنان به پاتریای فاشیستی هستیم، چون ما به ایتالیای دیگری وفاداریم. چند سال بعد، ضدفاشیست دیگری، اینبار فرانسوی، راهی را که به کشف و پرداخت دوبارۀ محتوا و مضامین زبان وطن‌پرستی می‌رسید پیدا کرد: در سال ۱۹۴۳، سیمون وِی کتاب L’Enracinement (نیاز به ریشه‌ها) را هنگامی که در لندن بود و برای فرانسۀ آزاد (یا همان دولت در تبعید فرانسه) کار می‌کرد نوشت. در پاسخ به تقاضای صورت‌گرفته از او برای آنکه دربارۀ امکان باززایی فرانسه بنویسد، آنچه سیمون وِی پیش نهاد بازتفسیری قدرتمند از وطن‌پرستیِ آزادی‌گرا و شفقت‌محوری بود که به نیازی ویژه، نیاز به ریشه‌داریِ فرهنگی و معنوی، پاسخ می‌دهد، بدون آنکه عشق به میهن را به این‌همانی کور یا تفاخر نسبت به یکتایی و بی‌همانی ملتمان تبدیل کند. به نوشتۀ وِی، تعهد ما به کشورمان ریشه در نیاز حیاتی‌ای دارد که انسان‌ها به ریشه‌داری دارند: درست همان‌گونه که بسترهای کِشت معینی برای جانداران میکروسکوپی معینی وجود دارد، و انواع معینی از خاک برای گیاهان معینی، به همین ترتیب، جزء معینی از روح در هرکس و شیوه‌های معینی از اندیشه و عملِ سرایت‌پذیر بین افراد هست که فقط در بستر و زمینه‌ای ملی وجود دارند و وقتی کشوری نابود گردد آنها هم محو و ناپدید می‌شوند.» -پایان پ.ن: ترجمه تمام گزیده‌ها از ترجمه مهدی نصراله‌زاده از کتاب «برای عشق به میهن» اخذ شده. آرمانشهر @globalutopia