en
Feedback
تكرّر

تكرّر

Open in Telegram
2 990
Subscribers
-124 hours
-57 days
+2730 days
Posts Archive
زن بودن نیست، خود بودنه.

من سال‌هاست تو یکی از این موقعیتام و با اینکه خیلی درموردش حرف می‌زنم ولی تا حالا کسیو پیدا نکردم که تو موقعیت مشابهی با من باشه. نمی‌گم خیلی مسئلهٔ خاص و یونیکی دارم که هیشکی دیگه تو دنیا نداره ولی می‌تونم بگم چیز نرمالی نیست که خیلیا تجربه‌ش کرده باشن. امروز رفتم نشستم کنار رها و همهٔ سعیمو کردم که از دردم حرف بزنم و اون منو درک کنه. آخرش هم اون بیشتر حسمو فهمید، هم خودم بهتر دیدم قضیه رو. مرسی رها ❤️

یه موقعیتایی هست که دردناکه، مثل از دست دادن دوست و رابطهٔ عاطفه و شغل و پول و مادر پدر و وطن، یا مریض شدن و غربت‌زده شدن و چندین روز سخت داشتن و خیلی چیزای دیگه. اما اینا موقعیتایی‌ان که وقتی براتون پیش میاد، یکم که تو اطرافتون بگردین کسی رو پیدا می‌کنین که الان باهاتون هم‌درد باشه یا قبلا همچین دردی رو تجربه کرده باشه و الان درکتون کنه. یه موقعیتای دیگه‌ای هم هست که کمتر امکان وقوعش برای آدما هست. قطعا منحصر به من و شما نیست ولی شاید به این سادگی هم کسی رو پیدا نکنیم که درد مشترکی با ما داره یا قبلا داشته. تو این موقعیتا خود درد یه چیزه، هم‌درد نداشتن و درک‌نشدن یه چیز دیگه. اگر تو یکی از این موقعیتا هستین، از دور بغلتون می‌کنم.

عرفان نیست، تنهاییه.

حتما ورزش کنید ولی لطفا اگه قصد ندارید باقی عمرتون ناقص باشید، در مورد ورزش‌هایی که می‌کنید با متخصصش مشورت کنید. خیلی خوبه که خودتون شروع کنید تو خونه حرکات سبک انجام بدید که بدنتون فعالیت کنه و سالم بمونه ولی لطفا تو ویدئوهای ورزش یا رقصی که تو اینستا و یوتوب و هر جا می‌بینید یه «دونت دو دیس ات هوم» متصور بشید برا خودتون اگر زیر نظر مربی نیستید.

Repost from ناپیرو
درس امروز: اگه تصمیم نداری خودکشی کنی از بدنت مراقبت کن.

رهایی نیست، جنونه.

🔄 ‌- امشب چه موضوعی رو ریتوییت کنیم؟ | ریتوییت برای الهه محمدی و نیلوفر حامدی که فردا بدون اجازه ملاقات با وکلاشون دادگاه رسیدگی به اتهامات دارن. • توییت ١ توییت ٢ توییت ٣ توییت ۴توییت ۵ توییت ۶ توییت ٧ • توییت ۸

🎣
🎣

یاد گرفتم فکرامو ول کنم. خیلی خوبه. هر فکری که میاد تو سرم، می‌گم اوکی حالا برو. سرم شده عین ماشینی که داره تو یه جاده می‌ره و همهٔ منظره‌ها فقط از جلوش رد می‌شن. منظره‌ها همون فکرامن تو این مثال. تو هیچی گیر نمی‌کنم. همه چی میاد و بعد می‌ره. البته بعضی وقتام نمی‌ره. که اون وقتا سعی می‌کنم خودمو از ماشین پرت کنم بیرون.

داشتم به این خاطره فکر می‌کردم و اینکه چقد اون اوایلِ انقلاب احساسات شدید و عجیبی رو تو حتی جزئیات تجربه می‌کردم. بعد به این فکر کردم که امروز هم وقتی از ترس بسته‌شدن درهای مترو دوییدم و تو واگن مردونه سوار شدم و دیدم با اینکه ساعت شلوغیه و واگن تا خرخره پره، همهٔ مردای اطرافم مراقبن که تماس آزاردهنده‌ای با من نداشته باشن و این مراقبتشون همراه با یه روونی و راحتیه، نه با وسواسی که حس کنم چون زنم رفتارها باهام مراقبت‌گونه‌ست. بعد تو خط بعدی که سوار واگن زنونه شدم، با یه دختری که چادر پوشیده بود، سر یه حرف بامزهٔ یکی از فروشنده‌ها کلی شوخی کردیم و خندیدیم. فکر کردم باید بیشتر از این جزئیات دلگرم‌کننده حرف زد. خودم یه بار اینجا از راننده اسنپی که گفت شال سرت کن حرف زدم ولی از هزاران راننده اسنپ دیگه‌ای که تو این مدت همچین حرفی نزدن هیچی نگفتم. نمی‌دونم. شاید بگین همهٔ اینا صرفا رفتار طبیعیه و چیز خاصی نیست که نیاز به ذکر و خوشحالی داشته باشه. برای منم دیگه اون حس شدید روزای اول نیست ولی دیدنیه برام. البته که هنوزم ترس ما از روسری نپوشیدن هست، هنوزم تذکردهنده‌ها هستن و هنوزم نگاه‌های سنگین هست ولی دیدن اونور داستان به معنی ندیدن اینور داستان نیست. و برعکس.

🔄 ‌- امشب چه موضوعی رو ریتوییت کنیم؟ | ریتوییت برای محمد رامز رشیدی و نعیم هاشم‌قتالی، دو متهم بی‌گناه محکوم به اعدام پرونده شاهچراغ. • توییت ١ توییت ٢ توییت ٣ توییت ۴توییت ۵ توییت ۶ توییت ٧ • توییت ٨

امروزمو دیگه فقط یکم لطافت نجات می‌ده.

زمین گرده، ولی متأسفانه صرفا در معنای فیزیکیش.

سه تا سر دار

‏بنابر گفته برخی از خانواده‌های پرونده ⁧ #خانه_اصفهان⁩، امشب با اذان صبح، میخواهند جان مجید وسعید و صالح را بگیرند و برخی خانواده‌ها الان درحال رفتن به سمت ⁧ #زندان_دستگرد⁩ (زندان مرکزی) اصفهان هستند. اگر میتوانید با ماشین به آنجا بروید و با ایجاد ترافیک از اعدام عزیزانمان جلوگیری کنید. @t1500tasvir

یه بار یه جایی نوشته بود «از این به بعد هر کسی که میاد تو زندگیم، باید با این که تو توی یه دوره‌ای مثل خانواده‌م شدی کنار بیاد.»

رابطه‌م با دوس‌پسر اسبقم اینطوریه که چندوقت یه بار یادم میفته چقد ازش عصبانی‌ام، بعد بهش پیام می‌دم و عصبانیتمو خالی می‌کنم سرش و بعد اونم حرصش می‌گیره و عصبانیتشو خالی می‌کنه سرم و یه دور کامل از اول دعوای آخر رابطه رو دوباره طی می‌کنیم و آخرش یکیمون یه چیزی می‌گه و اون یکی خنده‌ش می‌گیره و بعد دیگه سه ساعت مزخرف می‌گیم و می‌خندیم بعد تهش به پوچی می‌رسیم و یهو بدون هیچ پایانی مکالمه رو ول می‌کنیم می‌ریم تا بار بعدی. ولی اگه اون پیام دادنو شروع کنه برعکس پیش می‌ریم. اول کامل پوچیم و با قیافه‌های دو نقطه خط داریم یه سری بدیهیات می‌گیم، بعد یهو یکیمون از شدت پوچی خنده‌ش می‌گیره و دیگه فقط به هر مزخرفی که یکیمون می‌گه اون یکی می‌خنده، بعد یادمون میفته وقتی با هم بودیم چقد خوش می‌گذشت و حالا همدیگه رو تو با هم نبودنمون مقصر می‌دونیم و یه راند دعوا می‌کنیم و تهش فقط گوشیو نمی‌کوبیم تو دیوار. خدا شاهده دو ساله دیگه الان.

قبل از جواب دادن به هر «چه خبر؟» تو ذهنم: حوصله ندارم اما همهٔ قصه رو می‌گم، همهٔ قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم.

:))))))))))))))))))))