ترجمانک | فاطمه مدیحی بیدگلی
Open in Telegram
دستنوشتهها و دوستداشتههایِ ترجمهآمیز و ادبانگیزِ مترجمی کوچک چشمانتظارِ نظراتِ شما با شناسهٔ @GoliBidgoli
Show more2 325
Subscribers
-424 hours
-17 days
+430 days
Posts Archive
و سلام بر آنها
که در دیدار، اندکاند
و در یاد، بسیار.
- محمود درویش
Repost from N/a
ازجمله علایقِ من این است که آثارِ نویسندگانِ ممتازِ گذشته را بخوانم و در آنها تعبیرات و اصطلاحاتی را که امروزه برایمان ناآشناست بیابم و برابرِ امروزیِ آن تعبیر یا اصطلاح را پیدا کنم؛ مثلاً امروز با این جملۀ مجتبی مینوی (۱۲۸۱–۱۳۵۵) مواجه شدم:
علما و فضلا و ادبایِ آذربایجان در علم به صرف و نحو و ادبِ فارسی پایِ کمی از علما و فضلا و ادبایِ خطههای دیگر نداشتند («زبانِ فارسی»، مجلۀ سخن، دورۀ ۴، شمارۀ ۳، بهمنِ ۱۳۳۱).که امروزه نمیگوییم «پایِ کمی»؛ میگوییم «دستِ کمی». بانمک است، نه؟ ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ #یادداشتها @kashkool_book
نون نوشتن
کتابی که نباید خرید، مگر اینکه...
.
یک روز هم اینجا دربارهی نون نوشتن پرسیدم که ببینم ارزش خرید دارد یا نه و حالا میخواهم تجربهام را با شما در میان بگذارم.
چهار پنج نفر پیام دادند و از گفتههایشان دربارهی کتاب این حس را گرفتم که کتاب را نخرم.
یکی از شما که برایم در حکم هدیهی الهی است، پیام داد که کتاب را دارد و برایم میآورد و شما نمیدانید که این جمله یعنی چه و چقدر خوشحالم میکند.
این جمله یعنی ما آنقدر به هم نزدیکیم که خیلی راحت میتوانیم همدیگر را ببینیم. باید سالها در شبکههای اجتماعی فعالیت کرده باشید و فارغ از جغرافیا دوستیهای دوردست ساخته باشید و سالها دلتنگی کشیده باشید تا شاید کمی درک کنید که دیدار دوست نادوردست چه ذوقی دارد.
همدیگر را دیدیم و نون نوشتن محمود دولتآبادی و اگر اشتباه نکنم، کلوچهی نوشین لاهیجان و یک کتاب از محمد طلوعی برایم آورد.
حالا چند تا کتاب از محمد طلوعی دارم که همه از کتابخانههای شما، که دوست هستید و بزرگ و روشن و بخشنده، به دستم رسیده است.
کلوچهی نوشین برایم از نون نوشتن محمود دولتآبادی شیرینتر بود. :)
کتاب آنقدر تکهپاره است و انسجام ندارد که رغبت نکردم بخوانم. درست مثل دوستم که نخوانده رها کرده بود.
از آن کتابهایی است که ناشر میداند به شهرت نام نویسنده به فروش خواهد رسید و چاپ میکند، بی آن که کمی هم به فکر درختهای بختبرگشته باشد.
مخاطب کتاب میدانید دقیقاً چه کسانی هستند؟
گروه اول، کسانی که شوق نوشتن در وجودشان شعله میکشد و نام محمود دولتآبادی هم به گوششان خورده است و میخواهند کتابی دربارهی نویسندگی بخرند.
گروه دوم، کسانی که دوست دارند ژست کتابخوانی بگیرند و اسم محمود دولت آبادی را هم شنیدهاند. کتاب دقیقاً مناسب این است که برخی جملات یا تکهپارههای آن را در اینستاگرام یا سایر شبکههای اجتماعی با دیگران به اشتراک بگذارید تا ژست کتابخوانی، نویسندگی، وای دنیا دیگه مثل محمود دولتآبادی نداره و حتی زشت روشنفکری کاذب بگیرید.
سپاسگزارم از دوستانی که نظرشان را صادقانه دربارهی این کتاب با من در میان گذاشتند و باعث شدند دربارهی خرید آن تردید کنم و سپاسگزارم از دوستم که این کتاب را به من امانت داد.
نون نوشتن را نخرید، مگر اینکه یکی از اعضای گروه اول یا دوم باشید یا اگر میخواهید از آدمهای آنمدلی بهمدد اسم دولتآبادی دلبری کنید. :)
نون نوشتن، محک خوبی است که با آن کتابخوان باطندار را از کتابخوان ظاهرساز تشخیص بدهید.
#کتاب
زیر سقف دنیا: استانبول
استانبول را بهروایت طلوعی دیشب تمام کردم، تا قبل از خواب.
آرام گرفته بودم. دیگر نه بغض مثل یک آلو سیاه بزرگ راه نفسم را بند آورده بود و نه تختهسنگی روی قلبم سنگینی میکرد. ساعت بین ده تا یازده بود و این حال خوش، خواب را از چشمانم دورتر میبرد. پس باید کاری میکردم. به استانبول برگشتم و کتاب را تا آخر صفحهی ۸۱ قدم زدم.
استانبول نرفتهام و از آن خاطرهای ندارم تا در این نوشتار به آن اشاره کنم. پس، بسنده میکنم به چند جمله که رنگی کردهام. جز این چه کار میتوانم بکنم؟ هیچ.
هیچ کاری نکردن برای من استانبول است در بهار و پاییز و خوردن ماهی.
به دیگران میگفتم میروم دنیا را کشف کنم. اما واقعیت این بود که از خودم فرار میکردم.
استانبول پر از شهرستانیهایی است که برای جُستن بختشان به اینجا آمدهاند.
به این جمله که میرسم با خودم فکر میکنم که عجب! پس تهرانها را توی استانبولها ریختهاند.
به پشتبام مسجد سلطان احمد که رسیدم، ژولیت هم آنجا بود. یادم افتاد به مسجد سلطان میراحمد در کاشان، که چقدر دستکم گرفتهام. شاید یکی دو بار، آن هم فقط در کودکی و نوجوانی رفته باشم. دیدهام اما تماشا نکردهام.
زمستانها برای من به تماشا میگذرد.
از این جمله اشک روی صورتم مینشیند. دلم هوای برف میکند و تو را.
بهار و تابستان را به قاعدهی یک بند رنگی کردهام و میخواهم امروز که آبیترم برایتان بخوانم. از خودم میپرسم که از پاییز چیزی نگفته بود یا من سرسری رد شدم؟ به استانبول برمیگردم تا اگر ردّی از پاییز پیدا کردم، چیزکی بر این نوشته اضافه کنم.
صائب یادآوری میکنه که خوشی خیلی زودتر از تصورت تموم میشه،
خوشا به احوال اونی که کیف کرد:
چون هلال عید، دور جام یک دم بیش نیست
وقت آن کس خوش که چشم از چشم ساقی برنداشت
#ادبیاتدانی
زخمیام، خونآلودم.
دردمندم، رنجورم.
به آغوشی شاید،
سرشار از محبت،
اگر باشد؛
التیام میگیرم.
آغوشی نیست.
آغوش تو نیست.
دستهایت را از ته بریدهام
وقلبت را که هرگز گرم و سرخ نبوده است، بیرون کشیدهام.
جای خالیاش را با سنگ پر کردهام.
و آدمی بی قلب و بی دستهاش،
دیگر چگونه میتواند آغوشی امن و پناهدهنده داشته باشد؟
سلمان ساوجی انگار جدا شده از یار،
اما دلش میخواد که برگرده. میگه کی میشه که غریبهها دربارهمون بگن که فلانی و بهمانی دوباره باهمند؟
کِی بُوَد کِی که دگر بار بگویند اغیار
که فلان باز همان یارِ فلان است که بود؟
بیت البته امشب انتخاب کامیاب بود که با عنوان پرسش شبانه مطرح شد.
Repost from شده دیگه
پرسش شبانه:
«کِی بُوَد کِی که دگر بار بگویند اغیار
که فلان باز همان یارِ فلان است که بود؟»
#سلمان_ساوجی
همزمان با آگاهی از انتشار کتاب کیف پول زنانه، امشب این کیف پول زنانه رو دیدم و از خودم پرسیدم که اگر چقدر درآمد داشتم، با خیال راحت این کیف پول رو میخریدم و از مالکیتش لذت میبردم؟ هر چی فکر میکنم میبینم با هر درآمدی، نه در اولویت نیازهام بود و نه خواستههام. چه با تخفیف، چه با تخفیف. با تشکر پیشپیش از دوستانی که درآمد دلاریشون و قدرت خریدشون رو به رخ ما فقیرفقرا میکشند.
یک کتاب جدید چاپ شده به اسم کیف پول زنانه. چهارشنبه جشن امضاشه. جرئت نکردم قیمتش رو بپرسم.
براشون کامنت گذاشتم که کیف پول زنانهام خالیست. جرئت نکردم قیمت کتاب را بپرسم.
فقط لایک کرده! واقعاً یعنی نفهمید که منظورم این بود که یا قیمت رو بگه یا بگه قابل شما رو نداره، آدرس بدید براتون پست کنیم. بعد بیاد دایرکت بگه که بخون و دربارهش بنویس و برامون یه تبلیغ زیرپوستی برو.
شاید هم فهمید و نخواست.
نمیدونم خلاصه. حس میکنم که میتونم تا صبح دربارهی کیف پول زنانه لاطائلات ببافم.
البته بهنظر میرسید کتاب جالبی باشه، دربارهی نگاه زنان به اقتصاد و نگاه اقتصاد به زنان.
#کتاب
این نوشتهی دکتر خانجان حیف میشد اگر فقط توی گروه متصل به ترجمانک میماند. اینجا باشد تا آدمهای بیشتری بخوانند و لذت ببرند. آدمها! آدمهای خوب:
ببخشید اگر در مکالمات شما جوانترها مداخله میکنم.
به نظر من، آدم به هر شهری که چند صباحی در آن به سر برده حس تعلق خاطر پیدا میکند، هر کدامش به یک دلیل خاص، گاهی حتی بیدلیل.
غیر از تعلق خاطر به شهر و دیار خودم، قوچان، که حالا دیگر خیلی در آن به من خیلی خوش نمیگذرد، چون دیگر مادری نیست که دمی بنشینیم و با هم بیمضایفه چای بنوشیم و گو بزنیم، من به اصفهان تعلق خاطر دارم، شهری که هم در دوره خدمت سربازی در آن چند ماهی زندگی کردهام و تشویق و تنبیه شدهام و هم اینکه در دو مقطع تحصیلی در آن دانشجو بودهام و در خوابگاه دانشگاه خیلی به من خوش گذشته است. من در اصفهان همراه زندگیام را یافتم و این خود بالاترین دلیل تعلق خاطر من است احتمالا.
به مشهد تعلق خاطر دارم، چون هست سال در آن زندگی کردهام، و چون دوستانی در آن دارم که زود به زود دلتنگشان میشوم. همچنین، مشهد را دوست دارم. چون زادگاه فرزند اول من بوده است. دوستش دارم. بهخاطر شیشلیک، بهخاطر «پسران کریم».
تهران را دوست دارم چون در این ۱۹ یا ۲۰ سال اخیر محل زندگی و کار و بارم بوده و در آن مناسبات هنری، علمی، کاری فراوان و فرصت دوستیهای بسیار باارزش را تجربه کردهام.
من به مناسبت شغلم سفرهای بسیار کردهام و گوشه و کنار دنیا را دیدهام. وقتی فکر میکنم، میبینم همه آن شهرها را دوست دارم. هر کدام را به نوعی. مثلا شهر داکار را در سنگال دوست دارم، چون میمونی از روی درخت پرید و کلاه مرا از سرم برداشت و برد بالای درخت و وقتی شروع کردم به فارسی بد و بیراه گفتن، آن را پرت کرد پایین.
استاوروپول را در روسیه دوست دارم. چون مردم قفقاز مهماندوستترین آدمهایی بودهاند که در عمرم دیدهام (به دلیلی مشابه، سنندج و مریوان و همینطور زاهدان خودمان را بسیار دوست میدارم).
شهر ملکا را در مالزی دوست دارم، چون عینکم را در تاکسی جا گذاشتم و در چاینا تون آن شهر چیزی نمانده بود خفتم کنند.
پوکت را دوست دارم، چون چیزی نمانده بود به اتفاق خانواده در دریا غرق شویم وخداوند عمری دوباره به ما داد.
استانبول را خیلی دوست دارم چون خاک دامنگیر دارد، چون دوست عزیزی در آنجا دارم که هر بار میبینمش، تا یکی دو سال شارژ شارژ شارژ میمانم.
اسلامآباد را دوست دارم، چون برای اولین و آخرین بار یکی با دستهگل در فرودگاه به پیشوازم آمد و چون فروشگاههای شال کشمیرش، انگار که یک موزه فرش، مرا در رنگ و ظرافت هنر متحیر میکرد.
دارالسلام را دوست دارم، به یک دلیل بسیار احمقانه: اینکه تعارف بلد نبودند، اولویت میهمان بر میزبان را نمیدانستند و تا به خودمان میجنبیدیم، ظرف میوه از آناناس و پشنفروت و انبه خالی شده بود.
میبینید که خاطرات آدم، همین تجربههای کوچک، ولو اینکه لمحهای بیشتر به طول نیجامیده باشند، گاه اثری عمیق بر تو باقی میگذارند. تو دلتنگ همین تجربههای زیسته میشوی، تلخ یا شیرین.
آدمها، آدمهای خوب در رگ و پیوند تو تهنشین میشوند، هر کجای دنیا که باشد و تو را دیگر از یاد آنها گزیر و گریز نخواهد بود. به همین دلیل است که حتی یک سلول زندان هم ممکن است در آدم حس تعلق ایجاد کند.
از خانه و خاطره
بخش دوم: خانه
نوشتن از خانه راحت نیست. اینجا راحت نیست. جلوی چشم همه راحت نیستم. اگر قرار بود بین خودمان بماند، حتماً سر و شکل این نوشته فرق داشت.
اما بگذار خاطرهی دیشبم را بنویسم که هم پیش خودم بدقول نشده باشم و هم وقتی همصحبت دیشبم این نوشته را بخواند، توی دلش و بعدش هم به من بگوید: «چه حالی میده یکی ازت توی کانالش بنویسه.»
میدانی؟ یک حس نوشجان دوستم و کوفت و زهرمار تو در وجودم موج میزند در این لحظه.
دیشب آنقدر از زیر سقف دنیا با دوستم حرف زدم که بالاخره خسته شدم و آن طفلک هم مجال یافت که چیزی بگوید.
پرسید: «غیر از رشت و تهران و استانبول، دیگه کجا رفته؟» و من تازه برای اولین بار به فهرست کتاب نگاه کردم و برایش خواندم و صدایم را فرستادم. همانجا بود که فهمیدم زیر سقف دنیا با رشت شروع و تمام میشود.
صدایم را فرستادم و پرسیدم که نکته را گرفتی؟ و طبیعتاً فهمیده بود. از خودم حواسجمعتر است.
بعد گفت: «چه احساس تعلقی به شهرش داره!»
جواب دادم که من هم رشتی بودم، احساس تعلق داشتم به شهرم. خدایی اینجا چی داره که بهش حس تعلق داشته باشیم؟ بعد گفتم آدمهایی که دوستشان داری را از این شهر کم کن و ببین چه میماند؟ واقعاً هیچ.
شهر آدم، خانهی آدم، آنجاست که دلش خوش باشد. گذشته از آدمها، به چیزی از عناصر شهری تعلق داشته باشد. به سفرهای اندکی که رفتهام فکر میکنم و به اینکه من به کجا حس تعلق دارم و جوابی پیدا نمیکنم. شاید هم باید سالها جایی زندگی کرده باشم، جایی جز زادگاهم تا بتوانم نظر بدهم. شهری و خانهای که خودم انتخابش کرده باشم یا به دلیلی ترجیحش داده باشم.
فکر میکنم که بعضی شهرها میتوانند آدمها را در خودشان حل کنند و غریبنواز و غریبهنواز باشند، تا آنجا که غریبه آشنا شود و شهر را از خود بداند و خود را از شهر. فکر میکنم تهران این ویژگی را دارد. من البته ترافیک و ناامنی و دوریاش را دوست ندارم، اما...
رشت را هنوز ندیدهام، اما خوشحال خواهم شد اگر حتا یک سفر آنقدر خوش بگذرد که به من حس تعلق بدهد.
دارم فکر میکنم که به مشهد هم حس تعلق خاصی دارم. از مهر ۹۷ تا مهر ۹۸ از پشت میزم در همین خانه، کارمند دورکار دارالترجمهای در مشهد بودم.
مشهد، پنجراه سناباد، سهراه ادبیات،...
این حس تعلق، بعدها به شکل دیگری ادامه داشت و شاید هیچوقت واقعاً تمام نشد.
احساس میکنم که انگار ما تازهتازه داریم به غربت و سرگردانی سهراب میرسیم:
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
یا:
پشت دریاها شهریست
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب،
دور خواهم شد از این خاک غریب،
که در آن، هیچکسی نیست که در بیشهی عشق، قهرمانان را بیدار کند.
میبینی؟ انگار هر چه میکنی، باید کسی باشد تا به آدم حس تعلق بدهد: خاطرخواهی یا خاطرهای که به طعمی، یادی، طعمیادی، خانهای گره میخورد. همان که مولانا میگوید:
گفت معشوقی به عاشق، کای فتا!
تو به غربت دیدهای بس شهرها
پس کدامین شهر از وی خوشتر است؟
گفت آن شهری که در وی دلبر است
خانه همان شهریست که در آن عاشق میشویم، یا شهریست که میتوانیم عاشقش شویم.
من؟
باز با گریه به آغوش تو برمیگردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن
دلم سفر میخواهد، خاطرهآمیز مثل هرمز، وسطهای ماه آذر ۱۴۰۲.
به؟ هرجا که مرا بخواهد و مرا در خود غرق کند. هر شهری که چند روزی خانهام شود و تا عمر دارم خاطرهای خوش باشد.
#ناگهاننوشت
از خانه و خاطره
«آخیش! بالاخره نوشت!»
این اولین واکنشم بود. فکر کنم به این خاطر بود که فشار آمده بود به جریان خون بیدگلیام و داشتم از فضولی میمردم!
[اینها را دلم نمیخواست وسط جمع اعتراف کنم اما چاره این است و ندارم بهجز این رای دگر!]
تا آخر میخوانم و میرسم به «خاطره اصالت ندارد.» و به همین فکر میکنم. انگار بقیهاش به من چه!
یادم میآید که محمد طلوعی هم جایی در زیر سقف دنیا نوشته بود که نکنم دارم خاطره جعل میکنم؟ و من آنجا هم به فکر فرو رفتم. آیا خاطرات ساختگیاند؟
باید اتفاقی افتاده باشد، یعنی باید واقعیتی رخ داده باشد تا بعد از آن خاطرهای بماند. خاطره چه اگر کهنه و رنگ و رفته باشد و بر اثر گذشت زمان، از واقعیت فاصله گرفته باشد و بهقول طلوعی جعلی شود هم متأثر از واقعیتی است که پیشتر اتفاق افتاده بوده است. خاطره خیال خام نیست.
تازه دارم فکر میکنم که خاطره چقدر ارزشمند است. همین که فقط بعضیها را حالیبهحالی میکند و در بعضیها احساساتی را برنمیانگیزد، نشان میدهد آنچه را که باید.
آدم باید دل داشته باشد که خاطرهسازی کند و باید حافظه داشته باشد که خاطره را نگه دارد و باید احساس داشته باشد که بعدها خاطرهبازی کند.
بمرانی در ذهنم میزند زیر آواز:
معنی خاطره، آنچه بر کسی گذشته و در حافظهاش مانده
معنی حافظه، عارضهی ضبط و نگهداری مطالب و وقایع
معنی عارضه، اتفاق؛ پیشامد؛ مرض عشق
و به اینجا که میرسد خفه میشود یا شاید خفهام میکند.
دوباره نفس میگیرم و پرت میشوم به نشر اطراف و یادم میآید که هیچوقت این دو کتاب را نخریدم و نخواندم. از خودم میپرسم چرا؟ و جوابی پیدا نمیکنم. اما حالا دلم میخواهدشان و خودم میدانم چرا. تو هم اگر این نوشتهام را بخوانی، خواهی فهمید احتمالاً.
من در همهی آنسالها، فکر میکردم که تو یک جور خاص، یک جور متفاوت با همه، من را میفهمی، اما بعد از آنچه گذشت، دیگر هرگز مطمئن نیستم.
من معمولاً اگر آدمها رنجم میدهند، میگذارم پای نفهمیشان و راحتتر میگذرم. تو اما فرق داری. اگر فهمیدیام و رنجم دادی که وای بر من!
حواسم پرت تو شد و داشت یادم میرفت که اسم کتابهای نشر اطراف را که یادشان افتادم، نگفتهام.
[جملهام بلند شد و ویراستارپسند نیست. میدانم. اما مدتهاست کسی یادش نیست که من هم زمانی ویراستار بودم، پس بگذارید کمی هم رها از این قید و بندها بنویسم.]
آن دو کتاب از این به بعد عزیز:
اگر حافظه یاری کند
به خاطره اعتمادی نیست
اما چه غم، خاطره یادم میآورد زندگی کردهام: تلخ یا شیرین، رنجور یا دردمند، عاشق یا فارغ، دلتنگ یا دلتنگ یا دلتنگ.
#ناگهاننوشت
