en
Feedback
❖࿇᳀᭄࿐𝙱𝚁𝙸𝙲𝙴࿐᭄᳀࿇❖

❖࿇᳀᭄࿐𝙱𝚁𝙸𝙲𝙴࿐᭄᳀࿇❖

Open in Telegram

#text #music #profile #video . ارتباط با ما(تبادل،نظر،پیشنهاد) https://t.me/Re_za203 چنل ❖࿇᳀᭄࿐ @brice_31 ࿐᭄᳀࿇❖ 🪶🪶

Show more
327
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
#پارت_92 سورن یواشکی به مسعود گفت : اسم بهرادو بهش گفته بودی؟ مسعود جواب داد :نه. - شما که اسم منو می دونید و منو می شناسید چطور نمی دونید چه اتفاقی افتاده؟ امیرمحمد – بذار راحت تر با هم حرف بزنیم. شاید تعریف تو از اتفاقی که افتاده با چیزی که من می دونم متفاوت باشه.می خوام از زبون خودت بشنوم. بعضی از اتفاقای اخیر رو خیلی خلاصه براش تعریف کردم.حین تعریفای من هر از گاهی به اتاق نگاه می کرد. مسعود – با این تفاسیر نظر شما چیه؟ فک می کنید این اذیت ها از طرف اجنه ست؟! امیرمحمد – به احتمال زیاد بله...حتما یه مشکلی هست! سورن – چه مشکلی؟ امیرمحمد – وقتی خدا آدم رو آفرید یه فاصله بین اجنه و آدم قرار داد که جن ها نتونن به آدم نزدیک بشن.ولی تو حتما یه کاری کردی که این فاصله رو از بین بردی! - نکته همین جاست! من اصلا نمی دونم چی کار کردم و چرا این اتفاقا واسم میفته.فقط دوست دارم از شرّشون خلاص شم. امیرمحمد – اگه می خواید دلیلش رو براتون پیدا کنم یه ذره طول می کشه.(یه لبخند زد و گفت) متأسفانه الان منبع اطلاعاتم در دسترس نیست! سورن – هیچ حدسی نمی تونید بزنید؟! امیرمحمد – در کل برای اینجور اتفاقا دلایل زیادی وجود نداره...دلایلش از شمار انگشت های دو دست هم کمترن.اما همین که بدونیم دلیلش چیه کافیه تا قضیه رو رفع کنیم.می تونه به خاطر آسیبی باشه که شما به اونها زدید... سورن – مثلا چه آسیبی؟ امیرمحمد – مثلا سوزونده باشیدشون...یا زخمی شون کرده باشید...البته به طور ناخواسته. - به نظر خودتون مسخره نیست؟! من چطور می تونم چیزی که نمی بینم و نمی دونم کجاست رو زخمی کرده باشم؟! امیرمحمد – بیشتر کسایی که یه جن رو زخمی کردن روحشون هم باخبر نبوده.مثلا خیلی اتفاقی یه چاقو رو به یه گوشه ای از خونه پرتاب کردن و از قضا به یه جن خورده.درسته تو اونا رو نمی بینی ولی اونا تو رو می بینن...اونا هم جسم دارن...اما خیلی لطیفه...برای همین می تونن نامرئی ش کنن.(باز هم نگاهش به سمت اتاق بود) ممکنه شما رو به این دلیل اذیت نکرده باشن.گفتم که باید تحقیق کنم."

#پارت_91 مسعود – همین دیگه...نکته اینجاست.می دونید... چجوری بگم؟! سورن – اگه موردی هست بگو لااقل بدونیم با چی مواجه میشیم! مسعود – ببینید یارو "دو جنسه ست".دوستم می گفت حدودی هفتاد درصدش مَرده، سی درصد زن.در نگاه اول متوجه هیچی نمیشید. با این حرف مسعود حسم برای رفتن، کاملا منفی شد! احساس خوبی نداشتم.از دیدن این جور آدما خوشم نمیاد. سورن – حالا چجوری انقد دقیق درصدشو گرفتن؟ مسعود – ابله! گفتم حدودی. سورن – اسمش چیه؟ مسعود – فک کنم "امیرمحمد". بلاخره تونستیم خونه شو پیدا کنیم.یه خونه ی دو طبقه ی تقریبا قدیمی با نمای سیمانی بود.مسعود زنگ زد و گفت که می خوایم ازش چند تا سوال بپرسیم.اونم آیفون رو زد و در باز شد. باید می رفتیم طبقه ی اول.در آپارتمان یه ذره باز بود.سورن چند تا تق به در زد و فورا یه نفر درو کاملا باز کرد و بهمون سلام کرد.یه پسر حدودا بیست و هفت ساله بود.موهاش قهوه ای روشن بود و چشماش هم تقریبا همون رنگی بود.پوستش خیلی سفید بود.مسعود راست می گفت.اگه بهم نگفته بود طرف دو جنسه ست عمرا اگه می فهمیدم.سه تایی رفتیم توی خونه.خونه ش کوچیک بود.یه پذیرائی بیست و چهار متری با یه آشپزخونه ی اُپن کنارش و یه اتاق خواب که درش کاملا باز بود.توی اتاق خواب هم یه تخت دو نفره گذاشته بود. خونه ی ساده ای بود.خبری از مبلمان هم نبود.دور تا دور پذیرائی رو پشتی چیده بود.ما هم رفتیم و یه گوشه نشستیم اونم اومد رو به رومون نشست.وقتی داشت باهامون احوالپرسی می کرد متوجه شدم صدای زنونه ای داره.البته یه ذره زنونه بود اما خب مشخص بود. مسعود – راستش چند وقتی میشه برای برادرزاده م یه سری اتفاقای عجیب میفته که بهش آسیب هم زده.یه نفر شما رو بهمون معرفی کرد.می خواستم اگه اشکالی نداره راهنمایی مون کنید... امیرمحمد – برادرزاده تون رو می شناسم. مطمئن بودم قبلا ندیدمش.چون چهره ها رو خوب به ذهن می سپارم. سورن – از کجا؟ امیرمحمد – وصف شونو شنیدم.میشه یکی از اتفاقایی که واسه ت افتاده رو تعریف کنی آقا بهراد؟!"

#پارت_90 سورن – از در! - هه خندیدم... سورن – مسعود بهم اس ام اس داد و گفت که امروز می خواید برید پیش جن گیر.منم اومدم اینجا که باهاتون بیام. - اگه خیلی مشتاقی تو به جای من برو. سورن – باید خودت هم باشی حتما.حالا دیگه پاشو...زود باش. با بی رغبتی از جام بلند شدم.یه جورایی دل شوره داشتم.اصلا راضی نبودم بریم پیش این یارو.یه حسی بهم می گفت نمی تونه بهم کمک کنه.دست و صورتمو شستم و رفتم توی پذیرایی. مسعود – به! چه عجب! بلاخره بیدار شدی...انقد نیومدی تا مژگان اینا ناراحت شدن و رفتن. - برو بابا.لابد فرار کردن برای اینکه منو نبینن! بی خیال...آدرس طرفو گرفتی؟ مسعود – هر جور دوس داری فک کن.آره گرفتم...اگه حال داری همین الان بریم. - باشه. سه تایی سوار ماشین سورن شدیم و حرکت کردیم.مسعود آدرس رو حدودا بلد بود برای همین خودش رانندگی می کرد.منم روی صندلی پشت ماشین نشستم. - این یارو کجا زندگی می کنه؟ مسعود – حومه شهر. - مَرده یا زن؟ مسعود – بیشترش مَرده. سورن – ینی چی بیشترش مَرده؟! بلاخره مَرده یا زن ؟"

#پارت_89 مسعود – آقا اصن بدتر میشه! خیالت راحت شد؟ تو راه دیگه ای به فکرت می رسه؟من دارم میگم بریم پیش طرف ببینم اصلا قضیه چیه؟ با چی طرفیم؟! بعد یه فکری می کنیم. - باشه...ریش و قیچی دست توئه.راستی تو که مهمون داشتی خونه ی سورن چه غلطی می کردی؟ مسعود – مؤدب باش وگرنه می ندازمت بیرون بری پیش همون جنه. - خفه شو...بگو دیگه. مسعود – من خونه سورن بودم که مژگان زنگ زد و گفت گاز خونه شون قطع شده.الانم هوا یه خورده سرده شبا...امشبه رو بیان اینجا بخوابن.منم قبول کردم. - آخی...چقدر هم که همه شون ظریفن! تو خونه کمبود پتو داشتن؟! مسعود – من چه می دونم! دیگه نمی تونستم بیرون شون کنم که...! ناسلامتی خواهرمه. - الان توی اون یکی اتاقن؟ مسعود – آره.من دیدم تو مثه وحشی ها زنگ میزنی دیگه نپرسیدم کی پشت دره.همینجوری باز کردم که اینا بیدار نشن. - ببخشید.دست خودم نبود. مسعود – اشکال نداره.الان میرم واسه ت پتو میارم بخوابی.فردا هم زنگ می زنم به دوستم و آدرس طرف رو می گیرم. - مرسی. به خاطر قرص ها شب رو راحت خوابیدم.انقدر زود خوابم برد که وقت فکر کردن به اتفاقای اون روزو نداشتم. صبح زود مسعود اومد و بیدارم کرد.گیر داده بود که برم صبونه بخورم چون عمه خانوم فهمیده بودن من اونجام و نمی دونم چرا یهویی عزیز شده بودم.هنوز اثر قرص ها از بین نرفته بود برای همین بهونه اوردم و برای صبونه نرفتم.اصن من صبونه خور نیستم.تازه همینم مونده برم وَر دل نسترن و عمه مژگان نون پنیر سَق بزنم! دوباره خوابیدم.نزدیکای ساعت ده صبح بود که این بار با صدای سورن از خواب بیدار شدم. - اَه...تو از کجا اومدی؟"

#پارت_88 تراس خونه م خیلی بزرگ بود و همه ی اتاق ها و آشپزخونه رو به هم وصل می کرد.ارتفاعش از سطح حیاط دو تا پله بود.به دیوار تکیه دادم و رو به حیاط نشستم.سیگارمو روشن کردم و مشغول پک زدن شدم.پاهامو دراز کردم و سرمو به دیوار تکیه دادم.یه لحظه احساس خستگی کردم برای همین هم خواستم سرمو روی زمین بذارم.هر وقت درس می خونم خوابم می گیره!همونجا کنار دیوار دراز کشیدم.با اینکه زمین تراس سرد بود اما دوست نداشتم برم توی خونه.یه ذره می ترسیدم و اونجا هم خیلی تاریک بود.نور مهتاب م*س*تقیما به چشمام می خورد،طوری که چشم بسته هم حسش می کردم. برای چند لحظه چشمم رو بستم و یه آن احساس کردم یه سایه روم افتاده!خیلی تند سر جام نشستم و اطراف رو نگاه کردم اما کسی رو ندیدم.همین که از سر جام بلند شدم برای یکی دو ثانیه سایه رو روی خودم دیدم اما کسی نبود و دیگه خبری از سایه هم نبود.اصلا صدایی پایی هم بر اثر سایه به گوشم نرسید! یه نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم دوباره دراز بکشم.مطمئن بودم خیالاتی شدم.چشمام رو بستم و نور مهتاب رو با چشمای بسته هم حس می کردم.بعد از چند لحظه دوباره حس کردم یه سایه روم افتاده.سریع نشستم.هنوز سایه روی من بود.سایه ی یه آدم.اما از جسم خبری نبود!به حدی ترسیده بودم که بدنم شدیدا داغ شده بود.قلبم تند تند می زد.دستمو گذاشتم روی قلبم.دست چپم رو به زمین تکیه داده بودم.وقتی به دستم نگاه کردم متوجه شدم که خودم سایه ای ندارم! بعد از چند ثانیه سایه ای که روی من افتاده بود و مانع رسیدن نور ماه شده بود شروع به حرکت کرد.داشت می رفت سمت باغچه.همه ی توجهم به اون سایه بود.وقتی به باغچه رسید گل ها و درختا خیلی آروم شروع به حرکت کردن.انگار نسیم ملایمی بهشون می خورد.حالا دیگه حرفای سورن رو باور کردم.حتم داشتم این سایه،سایه ی یه جنه! اما خودشو بهم نشون نمیداد.حتما می دونست اگه ببینمش ممکنه غش کنم.چند ثانیه ای گذشت که برق وصل شد. همین که برق وصل شد سریع رفتم توی اتاق و آماده شدم.باید از خونه می زدم بیرون وگرنه یا سکته می کردم یا خُل می شدم! اول به ذهنم رسید برم پیش سورن.یاد حرفای مسعود در مورد دعانویس و این چیزا افتادم و تصمیمم رو عوض کردم.یکراست میرم پیش مسعود.داروهامو برداشتم و رفتم سمت در حیاط.ماشین رو توی کوچه گذاشته بودم.تندی سوار شدم اما ماشین استارت نمی خورد!علی رغم میل باطنی مجبور شدم پیاده برم.همش می ترسیدم کسی دنبالم باشه واسه همین همه ی راه رو دویدم.توی کوچه ها کلاغ پر نمی زد.تعجبی هم نداشت.ساعت نزدیک یک شب بود.ده دقیقه ای به خونه ی مسعود رسیدم.پشت سر هم زنگ می زدم.مسعود هم بدون اینکه آیفون رو جواب بده درو باز کرد.از پله ها رفتم بالا.مسعود می خواست بیاد پایین اما تا منو دید منصرف شد. خیلی عصبانی بود ولی سعی می کرد آروم حرف بزنه. مسعود – چته نصف شبی الاغ؟! چون کل مسیر رو دویده بودم نفسم بالا نمیومد.همون لحظه نتونستم جواب بدم.خم شدم و دستمو گذاشتم روی زانوهام و متوجه کفش های جلوی در شدم.مثه اینکه مسعود مهمون داشت! مسعود که دید نمی تونم حرف بزنم دستمو گرفت و با همدیگه رفتیم داخل. رفتیم توی یکی از اتاق خواب ها و نشستم. از مسعود خواستم واسم یه لیوان آب بیاره و چند تا از قرص ها رو خوردم و کل داستان رو برای مسعود تعریف کردم. مسعود – مطمئنی اشتباه نمی کنی؟ - آره...اون لحظه نه قرص خورده بودم...نه م*س*ت بودم...فقط یه ذره خوابم میومد که وقتی سایه هه رو دیدم کلا از سرم پرید.تازه دو بار هم تکرار شد. مسعود – من که بهت هشدار داده بودم...تو هی می گشتی دنبال منطق!تحویل بگیر.شانس اوردی خودشو بهت نشون نداده. - حالا میگی چی کار کنم؟ مسعود – همون که قبلا گفتم.بریم پیش اون یارو جن گیر...دعانویس یا هر کوفتی.شاید بتونه کمک کنه. - اگه بدتر شد چی؟ مسعود – بدتر نمیشه! - از کجا میدونی؟"

#پارت_87 - منو بگو فک کردم کسی واسه م خریده! سورن – حالا ینی نمی خوایش؟ - معلومه که می خوام.یک مو از خرس کندن غنیمته. مسعود – راستی چند روز دیگه عروسیه.شما دو نفر هم از طرف من دعوتین. سورن – عروسی کی؟ مسعود – نسرین. سورن – نسرین کیه؟ ...آهان یادم اومد.خواهر نسترن. - حالا چرا می خندی؟ سورن – هیچی! همینجوری.ایشالا قسمت بشه عروسی خودش هم خدمت کنیم.بهراد تو میای دیگه؟ - نه ...حوصله ندارم. مسعود – من راضی ش می کنم.خیالت راحت... این همه مشکل دارم آخه عروسی رو کجای دلم بذارم؟! دیگه نباید به این اتفاقای اخیر فک کنم.هر چی بیشتر بهشون فکر می کنم بلاهای بدتری سرم میاد.از امشب می خوام همه چیزو فراموش کنم. *** سورن و مسعود خیلی اصرار کردن که شام پیششون بمونم که البته منم موندم.خودم اصلا اعصاب غذا درست کردن نداشتم.بعد از شام حوالی ساعت یازده شب از سورن و مسعود خدافظی کردم.بعد تصمیم گرفتم برم داروخونه ی شبانه روزی سر خیابون که داروهامو بگیرم.توضیحات مصرفش هم از دکتر داروخونه گرفتم.خوبه که داروی خواب آور و آرامبخش هم نوشته.توی این وضعیت واقعا لازمشون دارم! نزدیک ساعت دوازده شب بود که رسیدم خونه.نمی دونم چرا بیش از حد ترسیده بودم برای همین توی حیاط،اطراف ساختمون رو نگاه کردم.می ترسیدم از اینکه کسی توی خونه باشه.بعد از کلی بازرسی وقتی مطمئن شدم وضعیت سفیده رفتم داخل خونه و لباس هامو عوض کردم.زیاد خوابم نمیومد.خواستم قرص ها رو بخورم اما به ذهنم رسید حالا که خوابم نمیاد درس هامو یه مرور کنم.البته مرور که چه عرض کنم!... برای اولین درس هامو بخونم. شب آرومی بود.باد نمیومد و آسمون مهتابی بود.راحت می تونستم به محیط گوش کنم و صداهای جزئی رو هم تشخیص بدم.کتاب رو دست گرفتم و مشغول شدم.تمام حواسم رو داده بودم به کتاب.چند دقیقه ای گذشت و برق قطع شد. چه بد شانسی ای! تا من اومدم درس بخونم برق رفت! یه بار هم که ما خواستیم درس بخونیم اداره برق نذاشت.خونه خیلی تاریک شد.اون طرف اتاق رو هم نمی تونستم ببینم.فقط نور مهتاب از در و پنجره وارد خونه شده بود و یه کم روشنش کرده بود.با خودم گفتم میرم و تا وصل شدن برق روی تراس میشینم...اونجا حداقل نور مهتاب هست! پاکت سیگارمو برداشتم و رفتم روی تراس."

#پارت_86 مسعود – بلاخره یارو چی گفت؟ - یارو کیه؟ مسعود – دکتره دیگه! - آهان.دارو نوشت.گفت خوب میشم. سورن – پس چرا قیافه ت اینجوریه؟ - فکرم مشغول بود...گیر دادی ها! سورن – بی خیال.اینارو چرا برداشتی اوردی؟ - دیگه لازم نیست،دیگه اتفاق خاصی نیفتاده که ازش فیلمبرداری کنم. سورن – باشه،هر جور راحتی.راستی یه چیزی واسه ت دارم. (سورن از روی عسلی کنارش یه جعبه رو برداشت و بهم داد) - این چیه؟ سورن – موبایل. - برای من گرفتی؟ سورن – مال توئه ولی من نگرفتم. - ینی چی؟ سورن- اینو یه نفر به عنوان کادوی تولد بهم داد ولی موبایل من نو بود.گفتم بدمش به تو لااقل از شر اون موبایل زپرتی خلاص شی."

#پارت_85 - نه،ببخشید. دکتر – گفتید چند وقته اینجوری شدید؟! - فکر می کنم چند روز قبل از عید بود... دکتر- من چند تا قرص براتون می نویسم،سریعا تهیه کنید.یک ماه دیگه دوباره بیاید برای چکاب. - خیلی ممنون. همین که از مطب بیرون اومدم سورن اس ام اس داد : "بیا پیش من،مسعود هم اینجاست".اصلا حوصله ی معاشرت نداشتم.می دونستم به خاطر جواب آزمایش ازم خواسته برم اونجا.دوست نداشتم ناراحت بشه.راهی خونه ی خودم شدم...به فکرم رسید دوربین هایی که سورن اورده بود رو جمع کنم و براش ببرم.برای من ،به جز اینکه بترسونم کاربرد دیگه ای نداشت.شاید به درد صاحبش بخوره. *** مسعود – سلام،گرفتی جوابو؟ سورن – چرا این ریختی شدی؟ خیلی توی فکر بودم.مطمئنم قیافه م احمقانه شده بود. - چی؟ آهان ببخشید! سلام آره گرفتم.چیزی نبود. مسعود – مطمئنی؟ - آره.اینم مدرک... جواب آزمایش رو بهش دادم. سورن – همچین ژست گرفته فک کردم چند روز دیگه ریق رحمتو سر می کشه. - اَه...چه اصطلاح حال بهم زنی!"

#پارت_84 وقتی دوباره شروع کرد به راه رفتن خدا رو شکر کردم.منم پشت سرش حرکت کردم اما این دفه احساس می کردم سرعتش رو بیشتر کرده.خیلی سریع تر راه می رفت.بعد از چند متر حرکت، راه رفتنش تبدیل به دویدن شد.به هیچ وجه احتمال نمی دادم که منو دیده باشه اما رفتارش برام جای سوال داشت.انقد سریع می دوید که نزدیک بود ازش جا بمونم! مثل فشنگ وارد یه پست کوچه ی باریک شد.منم سریع دنبالش رفتم.همین که وارد کوچه شدم دیگه ندیدمش.داشتم قبض روح می شدم چون کوچه بن بست بود.خواستم خیلی زود از اونجا فرار کنم.همین که خواستم از پس کوچه خارج بشم دو تا دست خیلی قوی منو از پشت گرفتن.نفسم بالا نمیومد.دست هاش رو دور من گره زده بود.یه دستش نزدیک گردم بود.حتی قدرتش رو نداشتم که فریاد بزنم.نمی تونستم سرمو بچرخونم و صورتش رو ببینم.منو محکم گرفته بود.با یه صدای خشن و عصبانی در گوشم گفت : خیلی از تعقیب و گریز خوشت میاد؟ همون لحظه منو انداخت زمین.چون محکم روی زمین افتادم نتونستم رفتنش رو تماشا کنم.گرچه اصلا نفهمیدم کِی رفت! برگشتم خونه و تمام فکرم مشغول اون مرد بود.نمی دونم چند دقیقه داشتم بهش فکر می کردم! طوری بود که ناهار رو به کلی فراموش کردم...اونم مسئله ای به این مهمی رو! به خودم قول داده بودم اگه اتفاق عجیب دیگه ای افتاد حتما به سورن بگم تا شاید بتونه یه راه حل براش پیدا کنه اما دقیقا نمی دونم میشه اینو جزو یه اتفاق عجیب قلمداد کرد؟! شاید اون لحظه که وارد کوچه ی بن بست شده رفته بالای دیوار؟! اما نه....مگه میمونه؟! البته از اون هیکل این چیزا بعید نیست.مطمئنم یه دلیل منطقی براش وجود داره.باید بیشتر دقت می کردم.احتمالا منو پشت سرش دیده. بعد از کلی فکر کردن و به نتیجه نرسیدن، حاضر شدم تا برم و جواب آزمایش رو بگیرم.بعد از اون هم باید می رفتم جواب رو به دکتره می دادم.توی آزمایشگاه زیاد معطل نشدم.دکتر آزمایشگاه اسمم رو خوند و رفتم که نتیجه رو بگیرم.یه نگاهی به برگه ی جواب انداخت و گذاشتش توی پاکت. - ببخشید! میشه ببینید من بیماری ای دارم یا نه؟ دکتره کاغذ رو از داخل پاکت بیرون اورد و بهش نگاه کرد. دکتر آزمایشگاه : یه لحظه...نه،ندارید. - مرسی. با اینکه جواب منفی بود اما زیاد خوشحال نشدم.همچنان فکرم مشغول اتفاق صبح بود. یکراست راهی مطب دکتره شدم تا نتیجه رو بهش بدم.توی راه عین روانی ها هی اطراف و پشت سرمو نگاه می کردم.همش می ترسیدم یارو دنبالم باشه و بخواد یه جورایی حالمو بگیره. مطب دکتره هم زیاد شلوغ نبود که البته هیچ تعجبی نداره.کی میاد پیش همچین دکتر بداخلاقی؟!البته به جز من...! - ببخشید آقای دکتر! به نظرتون مشکل چیه؟ دکتر – بیماری خاصی که نداری...تشخیص من فشار عصبیه.ببینم، زیاد کار می کنی؟ از این حرفش یه جورایی خنده م گرفت.بس که من زحمت می کشم!! - نه زیاد. دکتر- مسئله ی خنده داری هست؟"

#پارت_83 - اوه...باشه. نمی دونم چرا حالات سورن منو به خنده می نداخت؟! این خون دماغ شدن یه سود واسه من داشت.اینکه سورن از خیر کوتاه کردن موهام گذشت...کلا یادش رفت. *** حوالی ساعت هفت صبح بود که موبایلم زنگ خورد. سورن – تو هنوز خوابی؟ - نه بابا بیدارم. سورن – زحمت کشیدی! اگه زنگ نمی زدم حتما تا لنگ ظهر می خوابیدی.ببین من امروز نمی تونم باهات بیام آزمایشگاه.مطمئن باشم خودت میری؟ - آره.خیالت راحت. سورن – بهراد اگه نری خودم می کشمت! یه وقت چیزی نخوری به این بهونه آزمایشگاه رو بپیچونی...! - نه...حواسم هست. سورن – پس فعلا. - خدافظ کاملا فراموش کرده بودم.اگه سورن زنگ نمیزد حتما خواب می موندم.با بی رغبتی آماده شدم و رفتم.برای اینکه خوابم بپره ماشین رو نبردم.یه کم که پیاده روی کردم خوابم هم پرید.هوا یه خورده سرد بود.اما خوب بود. توی آزمایشگاه کارم زیاد طول نکشید.دکتر آزمایشگاه بهم گفت که بعد از ظهر جوابش حاضر میشه.خیلی زود از آزمایشگاه زدم بیرون.خیابون یه کم شلوغ شده بود.منم چون عجله ای برای خونه رفتن نداشتم آروم حرکت می کردم.برای یه لحظه توی اون جمعیت، نگاهم به یه چهره ی آشنا افتاد.سر جام وایسادم و دقیق نگاه کردم.انگار همون مردی بود که چند وقت پیش جلوی خونه م دیده بودم.هیکلش واقعا درشت بود برای همین راحت تونستم بین جمعیت بشناسمش.دقیقا اونطرف خیابون بود.دوست داشتم برم نزدیک تر چون کلاهش اجازه نمیداد صورتش دیده بشه،برای همین تصمیم گرفتم ازعرض خیابون عبور کنم.تردد زیاد ماشین ها جلوی سرعتم رو می گرفت.وقت نداشتم از خط عابر پیاده رد بشم.با بدبختی از بین ماشین ها رد شدم.وقتی رسیدم اونطرف خیابون دیگه یارو اونجا نبود.هر چی اطراف رو نگاه کردم ندیدمش.اَه...آخه با اون هیکل یهو کجا غیبش زد؟! بدشانسی اوردم.اگه سریع تر به اونطرف خیابون می رسیدم حتما می دیدمش.شاید اگه تعقیبش می کردم به نتیجه ای می رسیدم.حیف شد...دیگه کاری نداشتم که انجام بدم برای همین راهی خونه شدم.تمام راه رو پیاده رفتم.به خیابون اصلی نزدیک کوچه مون که رسیدم سیگارمو روشن کردم.توی اون هوا خیلی می چسبید.داشتم به آزمایش و نتیجه ی احتمالی ش فکر می کردم و به اطراف نگاه می کردم.یک آن از دور نگاهم به کوچه مون افتاد. همونجا وایسادم و این دفه با دقت نگاه کردم.خودش بود...همون مرد هیکلی...چجوری انقدر زود به اینجا رسیده بود؟! اصلا چرا اومده بود؟! توی اون لحظه مطمئن بودم که منو ندیده.با خونسردی تمام شروع کرد به راه رفتن.احتمال دادم که خونه ش همین اطراف باشه.کنجکاو شده بودم دنبالش برم چون یقینا به صورت اتفاقی اطراف خونه ی من پرسه نمی زد! با فاصله ی نسبتا زیادی که متوجه حضور من نشه دنبالش راه افتادم.داشت به سمت قسمت هایی ییلاقی که تپه های بیشتری دارن می رفت.به نسبت توی اون محله ها خونه های کمتری هست.با این حال خیلی سعی می کردم که منو نبینه.چند دقیقه ای بود که دنبالش بودم.سرشو پایین انداخته بود و آروم حرکت می کرد.وارد یه کوچه شد و تا اواسط کوچه پیش رفت.من سر کوچه ،پشت یه دیوار وایسادم که در یک فرصت مناسب حرکت کنم.همینطور که با دقت بهش نگاه می کردم متوجه شدم سرعتش رو به شدت کم کرد و بعد از چند ثانیه وایساد.وسط کوچه وایساده بود و حرکتی نمی کرد.حدس زدم که متوجه حضور من شده باشه اما حتی یه نیم نگاه هم به پشت سرش ننداخت.منتظر بودم اگه به سمت من برگشت فلنگ رو ببندم چون در نبرد با اون حتما جسد کُتلت شده ی منو به خانواده م تحویل می دادن!"

#پارت82 سورن – تو پشت گوش میندازی. - نه به جون خودم میرم.بی خیال.شام بهم چی میدی؟ همیشه سورن در جواب اینجور حرفام کلی بهم تیکه می نداخت و مسخره بازی در می اورد ولی این دفه به راحتی قبول کرد.چقدر پکر بود...نمی دونستم انقد منو دوست داره! به قیافه ش نمی خورد. با همدیگه رفتیم یه رستوران سنتی.البته من مدرن رو ترجیح میدم اما سورن دوست داشت توی فضای باز غذا بخوره.غذا سفارش دادیم و منتظر بودیم.هوا هم عالی بود.بعد از ظهر بارون اومده بود.بوی خوبی توی فضا پیچیده بود. - یه سوال. سورن – بگو... پاکت سیگارو از جیبم در اوردم و بهش تعارف کردم : می کشی؟ سورن – سوالت همین بود؟ - نه.می خواستم بگم اگه جواب آزمایش جوری بود که نشون داد من مُردنی ام،تو چی کار می کنی؟ سورن – دیگه کاری از دست من برنمیاد. - نه ...ینی منظورم اینه که چه حسی بهت دست میده؟! سورن – تو ام سرت درد می کنه واسه مردن ها...خیلی دوس داری بمیری؟ - حالا تو فرض کن! سورن – تو اول برو آزمایش،قبل اینکه بمیری من بهت احساسمو میگم. - مثه اینکه امروز اعصاب معصاب نداری. سورن – یه کلمه دیگه چرت بگی می زنم تو دهنت ها."

#پارت81 سورن – کی می خوای آدم شی؟ همینه دیگه انقدر زرد شدی...از بس که پفک می خوری. - تو اگه خیلی به فکر من بودی اینجا نمی ذاشتیش. سورن – اگه نمی ذاشتم گیر میدادی که خودت بری بخری و وقتمو می گرفتی.بی خیال...حرف زدن با تو فایده نداره. - راستی یه سوال.تو که مایه داری چرا ماشینتو عوض نمی کنی؟ سورن – ینی 206 من از اون پراید مسخره ی تو ضایه تره؟ - من اگه پول هم داشتم 206 نمی خریدم...خیلی کوچیکه.نگا کن! خودت به زور جا شدی. سورن – چه گه خوردنا ! کاری نکن با لگد پرتت کنم بیرون.تو که داری پفک کوفت می کنی نمی گی اگه دکتره بخواد اون دهن وا مونده ت رو نگاه کنه بالا میاره؟! - به نکته ی ظریفی اشاره کردی.اما مشکل من خون دماغه،نه سرماخوردگی! سورن – از ما گفتن بود... به مطب دکتر رسیدیم.زیاد شلوغ نبود.البته سورن قبلا نوبت گرفته بود.اون چند دقیقه انتظار به اندازه ی چند سال برام گذشت.بویی که توی مطب میومد اعصابمو خورد می کرد.از همه بدتر منشیه داشت تلویزیون نگاه می کرد و زده بود برنامه ی عمو پورنگ! ینی مزخرف تر از این نمیشد!! اینا کی می خوان بزرگ شن؟ نوبت مون که شد جلدی رفتیم داخل.طرف دکتر مغز و اعصاب بود اما نمی دونم چرا خودش انقد بی اعصاب بود؟! البته من یه کم شک داشتم که برای مشکل من باید بریم پیش دکتر مغز و اعصاب یا نه! می ترسیدم پول ویزیت حروم بشه و نتیجه ای نگیریم... دکتره معاینه م کرد و خوشبختانه دهنمو نگاه نکرد...لازم هم نبود...فقط برام آزمایش خون نوشت. وقتی از مطب اومدیم بیرون حس کردم از جهنم در رفتم. - دقت کردی مطب ها چه بوی بدی دارن؟! سورن – به چه چیزایی فکر می کنی! فردا میام دنبالت با هم بریم آزمایشگاه. - نه خودم میرم."

#کیمیاگر 📝نویسنده: #پائولو_کوئیلو 🖋مترجم: #آرش_حجازی 🎙گوینده: #محسن_نامجو

کیمیاگر، اثر معروف نویسنده برزیلی پائولو کوئلیو، از پرفروش ترین کتاب های تاریخ ادبیات میباشد. این کتاب در بیش از 150 کشور به چاپ رسیده و به بیش از 67 زبان ترجمه شده است. 📙 کیمیاگر ✍🏽 #پائولو_کوئلیو

#پارت80 وقتی رسیدم به دستشویی کف دستام پر خون شده بود.فکر کنم هر چی خون داشتم از دماغم اومد بیرون! دیگه دارم به خودم مشکوک میشم.نکنه مرضی چیزی گرفتم؟!اصلا دوست ندارم اینجوری از دنیا برم.دو دقیقه صبر کردم تا خون دماغم بند بیاد.کم کم خونش داشت بند می اومد.سورن هم وارد دستشویی شد و چند تا دستمال کاغذی از توی کیفش بیرون اورد.خواستم دستمال ها رو از دستش بگیرم اما بهم نداد. به نظر عصبانی میومد. سورن – بذار خودم دماغتو بگیرم.سرتو بگیر بالا... - آخ...حس نمی کنی داری خفه م می کنی؟! ظرف دو دقیقه نمی دونم چرا انقد خشن شد! دستمال ها رو گرفته بود روی دماغ من و داشت فشار می داد.اگه یه نفر ما رو توی اون حالت می دید حتما فکرای دیگه ای می کرد. - آی... سورن – مرض! امروز باید بریم دکتر.خب؟ - تا حالا کسی بهت گفته خیلی بد دل می سوزونی؟ سورن – خفه شو.با اینکه خون دماغ شدنت امروز نجاتمون داد ولی دیگه خیلی داره میره روی اعصابم. - باشه...فقط یه چیزی... سورن – چی؟ - دماغم داره کنده میشه. سورن – آهان! ببخشید.یه لحظه خیلی عصبانی شدم. *** بعد از ظهر سورن اومد دنبالم که بریم دکتر.هر چی اصرار کردم که خودم میرم زیر بار نرفت.فکر می کرد می پیچونم ولی این دفعه دیگه واقعا می خواستم بدونم چمه! اگه رفتنی ام کارامو ردیف کنم... توی ماشین سورن نشستم و حرکت کردیم.سورن همیشه توی داشبرد ماشینش پفک یا چیپش می ذاره،البته بیشتر برای من...! داشبرد رو باز کردم و شروع کردم به پفک خوردن."

#پارت79 - باور کنید قصد بی ادبی نداشتیم. استاد – اما بی ادبی کردید...من فکر می کنم شما دو تا هنوز توی دوران دبستان موندید. سورن – استاد اتفاقا وقتی داشتید ما رو می اوردید پیش جناب مدیر من همین حس رو داشتم! دوباره استاده خشمگین شد.این دفه حتی به سورن نگاه هم نکرد.رو به من گفت : آقای ماکان! دقت کردید چه دوست گستاخی دارید؟ هر چی می گذشت سورن بیشتر گند می زد.فکر کنم تا ما رو نبره حراست ول کن نباشه. - ببخشید استاد! باور کنید منظور خاصی نداره. شدیدا از دست سورن عصبانی شدم.بدتر اینکه برای یه لحظه احساس کردم دماغم سنگین شده.انگار داشتم خون دماغ می شدم.دستمو گرفتم جلوی دماغمو سرمو یه ذره پایین انداختم تا کسی متوجه نشده.اما از شانس بد من این استاده سورن رو آدم حساب نمی کرد و م*س*تقیما زول زده بود به من. استاد – شما که انقد در خوندن ذهن دیگران تبحر دارید و متوجه میشید که منظور داشت با نداشت،بهتره درس معمولی تون رو بخونید...و وقتی هم که باهاتون حرف می زنم به من نگاه کنید و دستتون هم از جلوی بینی تون بردارید. - اَم... استاد – دستتونو بردارید! خون کاملا کف دستم پخش شده بود.دو سه بار دماغمو لمس کردم و دستمو برداشتم. استاد – چت شد؟ سورن با افسوس سرشو تکون داد و گفت :" فشار روانی استاد!" و برای اینکه خودشو از اون مهلکه نجات بده دست منو گرفت و گفت : با اجازه تون. استاد – چقدر عجله داری آقای یوسفی! شما اینجا بمون من باهات کار دارم.استاد حسینی دوستتون رو همراهی می کنه. من که اصلا دوست نداشتم با اون م*ر*ت*ی*ک*ه ی جلف همراه بشم فورا راه افتادم و گفتم : "ممنون...من با سورن راحت ترم." و خیلی سریع جیم زدیم. سورن که دنبال یه فرصت مناسب برای فرار بود و از قرار معلوم یه دونه خوبش نصیبش شده بود منو از وسط راه ول کرد و رفت کیف هامون رو از کلاس بیاره."

#پارت78 سورن – نه بابا.مگه جرم کردیم؟! استاده همچین برگشت سمت مون که من و سورن سر جامون وایسادیم. استاد – میشه ساکت باشید،لطفا؟! سورن – چشم.چرا عصبی میشی استاد؟! ( این سورن آخر سر منم به باد میده! یه جوری با این استاده حرف می زنه که هر چی می گذره قیافه ش ترسناک تر میشه) توی راهرو از در اتاق حراست رد شدیم.خیالم یه کم راحت شد.استاده ما رو هل داد توی اتاق مدیر اما کسی نبود.درو بست و رفت. سورن – حسابی قاطیه ها...چرا عین بچه دبستانی ها با ما رفتار می کنه؟! - معلومه خیلی به خون مون تشنه ست. سورن – آره...شانس بیاریم فلک مون نکنه. - قیافه ش تابلوئه از این عقده ای هاست... با شنیدن صدای در سریع حرفمو قطع کردم.یه نفر آروم به در زد و وارد اتاق شد.به به...! یه چهره ی آشنا.همون استاده ست که اومده بود پارتی یکی از بچه های دانشگاه.به همدیگه خیلی خشک و خالی سلام کردیم.اون رفت و نشست روی یه صندلی و با کیفش مشغول شد.یه دقیقه بعد استاد قاطیه و مدیر دانشگاه اومدن. سورن – اوه...آجان کشی کرده. - خفه شو! استاده ما رو به مدیر نشون داد و گفت : این دو نفر اصول انضباطی کلاس منو به هیچ وجه رعایت نمی کنن.اگه دلم براشون نمی سوخت حتما به حراست تحویل شون می دادم. مدیر – دقیقا چی کار کردن؟ استاد – از شروع ترم تا الان دومین باریه که می بینمشون،اونم با وجود این همه کلاسی که برای این درس مهم در نظر گرفته شده.در به هم ریختن نظم کلاس . حاضر جوابی هم که به حمد خدا استادن."

#پارت77 استاد – حتما یادتون میاد که این جلسه امتحان تشریحی داشتید؟! همگی همواره سکوت کرده بودن و هیچکس حرف نمی زد.اگه سر کلاس کس دیگه ای نشسته بودیم بچه ها برای کنسل کردن امتحان تلاش می کردن اما نمی دونم چرا به این استاده که می رسه همه لال میشن؟!خودم انقدر ازش می ترسم که اسمش هم فراموش کردم! استاد – خب...!برای اینکه زبون بقیه هم باز بشه بهتره اول بریم سراغ کسایی که می خوان غیبت های بی شمارشون رو جبران کنن.(انگشتش رو به سمت من نشونه گرفت) شما آقای ماکان! - اَم...استاد...من زیاد آمادگی ندارم. (التماس توی چشمام موج می زد اما طرف کوتاه نمیومد) استاد – برامون مجازات ترهیبی و مجازات ترذیلی رو تعریف کنید. چند ثانیه مکث کردم.هیچی به ذهنم نمی رسید.انگار اولین بار بود که همچین اصطلاحی رو می شنیدم.سورن شروع کرد به ورق زدن کتابش و آروم جواب رو زمزمه می کرد.جواب یه کم طولانی بود...سورن هم یه ذره تابلو داشت می گفت.برای یه لحظه قید همه چیز رو زدم.اون که می دونه من هیچی بلد نیستم.چرا این همه فشار روانی رو تحمل کنم؟! - استاد بچه ها میگن "مجازات ترهیبی به عنوان کیفری ترساننده"... با گفتن آخرین کلمه همه ی کلاس زدن زیر خنده! عین جمله ای که سورن می گفت رو تکرار کردم.می خواستم به استاده بفهمونم که چیزی نخوندم.مرگ یه بار شیون هم یه بار. به بچه ها اخم کرد و همه ساکت شدن.به سورن گفت : شما چی آقای یوسفی؟بلدید یا درس خوندتون هم مثه تقلب رسوندتون ضعیفه؟! سورن – استاد،با عرض پوزش من هیچــــی بلد نیستم. استاد – که این طور... یه چند ثانیه به ما نگاه کرد و رفت سمت در کلاس.در رو باز کرد و گفت : دنبالم بیاید. من و سورن هم پشتش راه افتادیم و رفتیم.خیرمون فقط به بچه های دیگه رسید چون با دیدن ما کلا همه رو فراموش کرد.اون جلوتر می رفت و ما هم پشتش بودیم. سورن – ببین آخر عمری کارمون به کجا رسیده؟ داره عین بچه دبستانی ها می برمون پیش مدیر! - همش تقصیر توئه دیگه! چرا انقد سر بالا جواب دادی .(ادای سورن رو دراوردنم) : با عرض پوزش...! حالا تحویل بگیر.با عرض پوزش داره می برمون حراست"

#پارت76 - می دونی الان کجاییم؟ سورن – آره نمکدون.منتها حوصله نداشتم درس هارو مرور کنم،فقط کتابارو برداشتم و اوردم. - خدا کنه شانس بیاریم امتحان نداشته باشیم. با سورن رفتیم و کلاس رو پیدا کردیم.وقتی وارد کلاس شدیم دیدم اکثر بچه ها دارن درس می خونن،به سورن گفتم : مطمئنی امتحان نداریم؟ سورن – باور کن من از تو بی خبر ترم! دو تا صندلی خالی پیدا کردیم و کنار هم نشستیم.درس خوندن بقیه منو عصبی می کرد چون داشتم مطمئن می شدم که امتحان داریم. - میگم از یکی بپرس اگه امتحان داریم جیم بزنیم. سورن – چی چیو جیم بزنیم؟! فقط سه جلسه ی دیگه با این استاد داریم...اگه اینارو هم نیایم می ندازمون! - راستی استادش کی بود؟ سورن – نمی دونم.من انقدر نیومدم قیافه شو فراموش کردم! بلاخره استاده رسید.وقتی دیدمش تازه یادم اومد اول ترم حال ِ من و سورن رو گرفت به خاطر همین کلاس هاشو تعطیل کردیم و قید همه چیزو زدیم.مُسن بود...حدودا چهل و پنج سال ... بعضی از دانشجوها مثه سگ ازش می ترسیدن..چون وقتی می خواد آدمو ضایه کنه چشمش رو به روی همه چیز می بنده...نمره...شخصیت طرف! آروم به سورن گفتم : چه حسی داری؟ سورن – ترس...مرگ... یه ذره خنده م گرفت اما دستمو آروم اوردم جلوی دهنم که لبخندمو نبینه...که متاسفانه دید.دو سه قدم اومد جلو تر.حدودا یه متر با من و سورن فاصله داشت. استاد – چهره های جدید می بینم! اما نه...مثل اینکه قبلا هم توی کلاس من نشستید... آقای ماکان! انقدر غیبت داشتید که داشتم فراموش تون می کردم...ولی خوشبختانه یا متاسفانه من دانشجوهایی رو که زیاد غیبت می کنن، هیچوقت فراموش نمی کنم. (همینطور که داشت منو تهدید می کرد یه نگاه خصمانه هم به سورن انداخت.)"

#پارت75 *** با سورن توی محوطه ی دانشگاه قرار گذاشته بودیم.از بین اون همه دانشجو به راحتی تونستم سورن رو تشخیص بدم.عین گاو پیشونی سفیده با اون سر و وضعش.یه تی شرت سفید پوشیده بود که روش تصویر جمجمه داشت و شلوار جین مشکی و البته یه پوتین مشکی که از صد متری برق میزنه...تابلوئه که این بشر بچه مایه داره!در کمال خونسردی نشسته بود روی یه نیمکت و داشت سیگار می کشید. - سلام. سورن – سلام خوبی؟ - اَم...فکر می کردم توی دانشکاه سیگار کشیدن ممنوعه. سورن – آره. - پس چرا می کشی؟ سورن – حس کردم کسی اهمیت نمیده. و سیگارشو انداخت زمین و خاموشش کرد. سورن – اَی بابا...! - چی شد؟ سورن – چرا نیومدی مِش موهاتو ردیف کنم؟! - یادم رفت.البته زیاد مهم نیست... سورن- راست میگی.دیگه مش به دردش نمی خوره.فردا بیا کلا مدل شو واست عوض می کنم. - میشه موهای منو فراموش کنی؟ بگو ببینم امروز رویه قضایی چی کار می کنه؟! سورن – نمی دونم."