en
Feedback
❖࿇᳀᭄࿐𝙱𝚁𝙸𝙲𝙴࿐᭄᳀࿇❖

❖࿇᳀᭄࿐𝙱𝚁𝙸𝙲𝙴࿐᭄᳀࿇❖

Open in Telegram

#text #music #profile #video . ارتباط با ما(تبادل،نظر،پیشنهاد) https://t.me/Re_za203 چنل ❖࿇᳀᭄࿐ @brice_31 ࿐᭄᳀࿇❖ 🪶🪶

Show more
327
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
April '24
April '240
in 0 channels
March '24
+1
in 0 channels
Get PRO
February '24
+3
in 0 channels
Get PRO
January '24
+2
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '23
+3 225
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '23
+2
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '22
+1
in 0 channels
Get PRO
November '22
+1
in 0 channels
Get PRO
October '220
in 0 channels
Get PRO
September '22
+1
in 0 channels
Get PRO
August '22
+1
in 0 channels
Get PRO
July '22
+1
in 0 channels
Get PRO
June '22
+1
in 0 channels
Get PRO
May '22
+1
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '22
+1
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '21
+3
in 0 channels
Get PRO
November '21
+1
in 0 channels
Get PRO
October '21
+1
in 0 channels
Get PRO
September '21
+1 024
in 0 channels
Get PRO
August '21
+3
in 0 channels
Get PRO
July '21
+2 928
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
30 April0
29 April0
28 April0
27 April0
26 April0
25 April0
24 April0
23 April0
22 April0
21 April0
20 April0
19 April0
18 April0
17 April0
16 April0
15 April0
14 April0
13 April0
12 April0
11 April0
10 April0
09 April0
08 April0
07 April0
06 April0
05 April0
04 April0
03 April0
02 April0
01 April0
Channel Posts
در اندرون من خسته ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست!😅

2
در اندرون من خسته ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست!😅
1
3
‏از بهار و فصل جفتگیری فقط آلرژی و خوابش به ما رسید.
16
4
از سیگار کشیدن کسی مرد نشد اما از نامردی خیلیا سیگاری شدن🚶🏻‍♂
22
5
من ٫ تنهاترین آدم این سیاره خاکی💔🚶🏻‍♂
21
6
بودش آخرای سالو...🚶🏻‍♂
19
7
یادت میاد میگفتی تک پرم می مونی!؟ چقد سختی کشیدم سر تو توام نمیدونی....😪🚶🏻‍♂ #تراولف #بزودی
32
8
می‌دونی حالم چجوریه؟ انگار بزنی تو گوش یه بچه‌ی سه ساله و بگی: «خاله بازیات دروغه، کسی خونه‌ی تو مهمون نمیاد، تو اصلاً خونه نداری، عروسکت اصلاً جون نداره که بخواد تو رو دوست داشته باشه، پلاستیکیه... نگا این پاشه، کنده می‌شه، این دستشه، اینم کنده می‌شه، چشماش نقاشیه، تو اصلاً چطور با این حرف می‌زنی؟ و اون فقط زُل بزنه تو چشمات و با صورت سرخ از سیلی هیچی نگه... فقط اشک بریزه‌؛ فقط اشک بریزه...
28
9
کسی چه می‌داند؟ شاید این جهان،جهنمِ جهانی دیگر باشد... فرانتس کافکا✨
24
10
از پیرمردی پرسیدن: چرا ناراحتی؟ گفت: جا سیگاریم شکست گفتن: مگر چقدر قیمتش بود؟ گفت: به قیمتش نیست ، تموم جوونیم رو داخل اون سوزونده بودم...😄 ❖࿇᳀᭄࿐ @brice_31 ࿐᭄᳀࿇❖
51
11
#پارت_100 ساعت شش صبح بود.توی پذیرایی خوابیده بودیم چون از همه جا دل باز تر بود.توی خواب و بیدار احساس کردم یه نفر داره با انگشت ، تق تق به دیوار می زنه.دو سه بار تکرار شد اما همین که دقت کردم صدا قطع شد و بعد چند دقیقه خوابم برد. **** نزدیک ظهر بود.طاق باز خوابیده بودم.یه لحظه حس کردم یه نفر سمت راستم نشسته و به طرف چپم خم شده.سریع چشمامو باز کردم دیدم سورن با یه چاقو روم خم شده. - میشه بگی داری چه غلطی می کنی؟ سورن – آخ ببخشید! بیدارت کردم...داشتم با چاقو دورت خط می کشیدم. - که چی بشه؟! سورن – اون یارو گفت،امیرمحمد.گفت وقتی خواب بودی دورت با چاقو خط بکشم که جن ها توی خواب اذیتت نکن. - فکر کردم جنه اومده دخلمو بیاره! حالا برو کنار بذار پاشم...تو که منو بیدار کردی،دیگه نمی خواد خط بکشی. سورن – به نظرت جن ها چه شکلی اند؟! - چه می دونم! مثه اینکه مطالعه ی جنابعالی در این زمینه بیشتره. سورن – مثلا مردم میگن جن ها سُم دارن. - فکر نکنم! مگه خر و گاون که سم داشته باشن. سورن – اوووو توهین نکن! یهو دیدی سم داشتن و حالتو گرفتن. - باشه این دفه که یارو جنه خفتم کرد دقت می کنم ببینم سم داره یا نه.خوبه؟ سورن – اگه بعدش زنده موندی حتما نتیجه ش رو بهم بگو. - راستی نمیشه این عروسیه رو بی خیال شیم؟! اصن مگه اونا من و تو رو دعوت کردن که می خوایم بریم؟! نکنه بریم و خیط مون کنن؟!"
25
12
#پارت_99 سورن – گفتم که آره...مگه تو کتاب نمی خونی؟ من یه جا خوندم قوه ی تقلید جن ها خیلی بالاست.به هر شکلی می تونن دربیان.دیگه یه تقلید صدا که این حرفا رو نداره.ولی نمی دونم چرا منو صدا زد؟! - لابد می دونسته اگه منو صدا بزنه سکته می زنم! کسی چه می دونه؟! ببین من میرم دستشویی،اگه صدات زدم بدون که جنی ،آلی...چیزی داره منو می بره.سریع بیا کمک...! سورن – باشه برو. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود.یه جورایی خیالم راحت بود از اینکه سورن پیشمه.کمتر می ترسیدم...اما از این هم می ترسیدم که اوضاع همینجوری بمونه و من بخوام تنها توی این خونه زندگی کنم. رفتم دستشویی و برگشتنی گفتم برم و نعل رو از کنار حیاط بردارم.رفتم اون جایی که آتیش روشن کرده بودیم و زغال ها رو کنار زدم.نعل سر جاش نبود.فکر کردم شاید سورن،دیشب که برای قلیون زغال برداشته،نعل رو هم با خودش برده باشه.برگشتم خونه... - نعله کو؟! سورن – توی حیاطه ...برو بیارش. - نبود! تو دیشب نیوردیش؟ سورن – نه بابا ، اون موقع که من رفتم زغال بردارم خیلی داغ بود.دست نزدم! - پس کی برده؟ فقط به یک چیز میشد فکر کرد.مطمئنا دزد برای بردن یه نعل خونه ی کسی نمیومد! سورن – شاید کلا اون نعل برای این بود که اونا ببرنش! مثلا به عنوان هدیه...رشوه... - آخه چه ارزشی داشت؟! سورن – نمی دونم وا... ترجیح میدم الان به جای فکر کردن،بخوابم.دیگه مغزم نمی کشه.اگه توی خواب توسط اجنه کشته شدم حلالم کن. - باشه. تو هم همینطور. با اینکه به شوخی این حرفا رو می زدیم اما هر دومون واقعا می ترسیدیم.سورن بیچاره که به خاطر من گیر افتاده بود وگرنه عمرا اگه حاضر میشد توی این خونه بخوابه."
14
13
#پارت_98 ساعت نزدیک یک و نیم شب بود که رفتم یه دوش بگیرم.وقتی توی حموم بودم هر چند دقیقه یه بار سورن چند تا تق به در می زد و می پرسید :"بهراد هستی؟" و من جواب می دادم تا خیالش راحت بشه. بعد از حموم سورن بساط قلیون رو عَلَم کرد.گرچه تمایلی نداشتم.بعد از کلی حرف زدن هنوز حس می کردیم خواب مون نمیاد.برای اینکه عیش اون شب مون تکمیل بشه م*ش*ر*و*ب اوردیم و تا خرخره م*س*ت کردیم.بعد از کلی قلیون کشیدن و م*ش*ر*و*ب خوردن هر دو مون سر درد گرفتیم و دیگه اصلا خواب مون نمی برد.نزدیک ساعت چهار و نیم صبح بود که سورن پیشنهاد داد بریم بیرون و قدم بزنیم...تا سر درد مون هم بپره... هوا گرگ و میش بود.داشتیم توی کوچه باغ های اطراف خونه قدم می زدیم.هوا یه خورده سرد بود اما زیاد اهمیتی نداشت.چند دقیقه بدون اینکه هیچکدوم حرفی بزنیم راه رفتیم.به یه جاده خاکی رسیدیم که یه طرفش سنگ و صخره بود و یه طرف دیگه ش هم دره ی عمیق که توی دره کلی درخت بود. سورن – یه سوال! به نظرت نسترن از اینکه به تو جواب رد داده پشیمون نشده؟! - خیلی بعیده...چون من تا الان توی زندگی م به هیچی نرسیدم. سورن – ای بابا...مگه بقیه چی کار کردن؟! تازه همه چیز که پول نیست.اگه من دختر بودم حتما از تو خواستگاری می کردم. فکر کنم این م*ش*ر*و*به حسابی روی سورن اثر کرده بود! داشت پرت و پلا می گفت... همینطور مشغول حرف زدن بودیم که یه نفر اسم سورن رو صدا زد.سورن حدس زد پسر همسایه شون ،مهدی باشه.چون با همدیگه سلام و علیک دارن. سورن هم با صدای بلند گفت : مهدی،تویی؟! اما جوابی نیومد.حرف هامون رو قطع کردیم و فقط راه می رفتیم.به جز صدای پاهامون توی اون تاریکی صدای دیگه نمی شنیدیم.همینطور راه می رفتیم که همون صدا رو شنیدیم که سورن رو صدا می زد.دوباره سورن جوابش رو داد و گفت : مهدی تویی؟چرا جواب نمیدی؟! بازم جواب نیومد تا اینکه چند بار سورن رو صدا زدن.اما وقتی که سورن جواب می داد اون صاحب صدا سکوت می کرد سورن یه لحظه فکر کرد چون م*س*ته،توهم زده.برای اینکه خیالش راحت بشه از من پرسید "تو هم صدا رو می شنوی؟" و من تایید کردم.،بلاخره بعد از چند بار صدا شنیدن و جواب نشنیدن ،دوباره سورن رو صدا زدن.اما این بار سورن منو صدا زد و گفت : بهراد! یه چیزی بگم نمی ترسی؟ من تا این جمله رو شنیدم از ترس موهای بدنم سیخ شد،قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن،اما گفتم : نه. سورن – این صداهایی که می شنویم صدای اجنه ست...چون این طرف که دره ست و خیلی عمیقه... هر چقدر هم که جلوتر میریم اون صدا از بین صخره ها شنیده میشه و هیچ صدای پایی هم نمیاد! تا حرف سورن تموم شد توی اون تاریکی شروع کردیم به دویدن...انقدر تند دویدیم که نفهمیدیم کِی به خونه رسیدیم! - ینی به نظرت واقعا یه جن داشت تو رو صدا میزد؟!"
9
14
#پارت_97 - دوازده و بیست دقیقه.بذارش زیر زغال ها. سورن- بیا تو بذارش...شاید اگه من بذارم اثر نکنه. - باشه. نعل رو گذاشتم توی آتیش و با یه چوب زغال ها رو هُل دادم روش.بعد از چند ثانیه از دور صدای جیغ شنیدیم.حدس زدم یکی از همسایه ها بوده باشه.صدا خیلی خفیف بود. - نعل رو بذاریم همین جا باشه یا وقتی سرد شد ببریمش؟! سورن – اون یارو امیرمحمد که چیزی نگفت.لابد فرقی نداره...فعلا بذار همین جا باشه.بیا بریم خونه،با موهات کار دارم. هیچ رقمه نمی شد از دست سورن فرار کرد.منم زیاد برام اهمیتی نداشت...اجازه دادم این دفه هم موهامو کوتاه کنه.حداقل بهتر از آرایشگاه محل مونه...همیشه موهامو کج و کوله می زنه! این بار سورن جلو و وسط موهام رو یه خورده کوتاه کرد و همه ش رو بالا زد.اطرافش هم خورد زد...یه تیکه ی جلوی موهام رو هم مِش سورمه ای زد.فکر می کنم این دفه خیلی بهتر شده... - آره...اینو بیشتر دوس دارم.سورمه ای قشنگ تره. سورن – می خوای کُل موهاتو سرمه ای بزنم؟! - نه دیگه.باز تو روت خندیدم؟! همین کافیه. سورن – ولی عجب هلویی شدی! اصن فک نمی کردم حرفشو سریع قطع کردم : فکر نمی کردی قیافه ی گُهم انقد خوشگل باشه...اون دفه هم همینو گفتی...کلا همیشه همینو می گی که به گندی که به موهام زدی ایراد نگیرم. سورن – خیلی بی لیاقتی.همین مدل رو بیرون کمتر از سی تومن ازت نمی گیرن. - ینی الان باید پول بدم؟! سورن – نه.دستت درد نکنه.تو پول بده نیستی.فقط پاشو برو حموم چون حواسم پرت شد و کلی مو خورده ریخت توی لباست...اگه نری اذیت میشی."
12
15
#پارت_96 سورن – بهراد تو خوابت میاد؟! - نه. سورن – عجیبه! الان نزدیک دوازده شبه و منم خوابم نمیاد! - چی ش عجیبه؟! بعد از ظهر پنج ساعت خوابیدی ها! مسخره کردی؟ سورن – شوخی کردم چرا عصبی میشه؟ یه پیشنهاد دارم.اول بریم این یارو نعله رو بذاریم توی آتیش...چون خواب مون هم نمیاد بعدش من روی موهای تو کار می کنم. - تو خوابت نمیاد چرا از من مایه می ذاری؟ سورن – ببین من این حرفا حالیم نیست... - کاملا مشخصه! سورن خندید و گفت :پاشو بریم آتیش روشن کنیم، تا چوب هاش زغال بشه ساعت از دوازده هم گذشته. قبول کردم و با همدیگه رفتیم توی حیاط تا آتیش روشن کنیم...خوشبختانه توی حیاط چوب داشتیم.یه آتیش نسبتا کوچیک روشن کردیم و نشستیم کنارش و منتظر شدیم تا چوب ها زغال بشن. سورن – فرصت خوبیه امشب با این زغال ها یه کم قلیون هم بکشیم. - من که نمی کشم،به ریه هام فشار میاد. سورن – تو که یکسره داری سیگار می کشی،حالا چی شده یهو؟ - سیگار فرق داره.دود قلیون سنگین تره.اون دفه نزدیک بود توی خواب سکته کنم.اصن تو با من چی کار داری؟! تو بکش... سورن – هر جور راحتی...ساعت چنده؟!"
10
16
📌از نظر روانشناسی حرف نزدن در مورد این‌ موارد بهتر از حرف زدنه... نگفتن اهداف و برنامه ها و میزان درآمدت... چون بسیار دیدم بعدش آدما از گفتن و بیان اینها به جای حمایت چه آسیب ها که ندیدن + تعداد کمی از موفقیت تو‌خوشحال میشن یادت باشه از جزییات و مشکلات خونوادگیت به همه نگو هرچقدر هم بهت سخت بگذره اما بیرون بردن حرف های درون خونواده‌ پیش هرکسی قشنگ نیست خود رابطه عاطفیت رو پنهون نکن اما جزییاتش رو‌ چرا حرفات در مورد بقیه رو پیش هرکسی نگو چون چندبار چیزی که گفتی رو معمولا روش می‌ذارن و تحویل همون شخص میدن و‌ در نهایت؛ اگه بخوام بگم بزرگ ترین خودمراقبتی چیه قطعا کم حرف زدن و سنجیده حرف زدنه
55
17
فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم. فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او. می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود. پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد. فقط یک راه داشتم، اینکه به سراغ قلکم بروم. قلکی که چند ماه تمام امانت دار پول تو جیبی هایم شده بود تا بتوانم اسکیت بخرم. اما من می خواستم دوستم را به آرزویش برسانم. قلکم را بالا بردم و به زمین کوبیدم... آرزوی خودم را شکاندم. می دانستم وقتی هدیه ی من را باز کند خوشحال ترین آدم دنیا می شود ولی... ولی آنقدر هدیه ی خوب برایش آورده بودند که اصلا هدیه ی من به چشمش نیامد. حتی یک تشکر هم نکرد. من برای خوشحال کردنش از آرزوی خودم گذشته بودم؛ همه ی پس اندازی که مدت ها برایش از خواسته هایم زده بودم را خرج برآورده شدن آرزوی او کرده بودم اما او هرگز نفهمید. من ماندم و یک قلک شکسته ی خالی... حالا بعد از این همه سال به این فکر می کنم که آدم ها هر کدام قلک هایی دارند که در آن چیزهایی مهم تر از پول را پس انداز می کنند. محبت، وفاداری و عشق را ذخیره می کنند تا در زمان مناسب خرجش کنند. اما گاهی قلکشان را برای آدم اشتباهی می شکنند. کسی که چشمهایش به روی محبت و فداکاری و عشق آن ها بسته ست. کاش حواسمان باشد قلکمان را برای چه کسی می شکنیم. قلکی که خالی شود خیلی سخت پر می شود...
31
18
#پارت_95 مسعود ،من و سورن رو جلوی خونه پیدا کرد و سوییچ ماشین رو به سورن داد و پیاده رفت. - به نظرت نعل اسب با نعل خر فرق داره؟! سورن – نمی دونم! واسه چی؟ - می خواستم ببینم این نعلی که امیرمحمد بهم داده مال خره یا اسب؟ سورن مشتاقانه از آشپزخونه اومد بیرون و کنار من نشست. سورن – اَ...ببینم،نعل بود؟! فکر نمی کنم مال اسب یا خر بودنش فرق داشته باشه.به نظرت روش چی نوشته؟ - متوجه نشدم.به نظر نمیاد از سوره های قرآن باشه.یه چیز نامفهومه...فک کنم سر کارمون گذاشته. سورن – بلاخره می ندازیمش توی آتیش... معلوم میشه سر کاریه یا نه! - اینارو ولش کن، ناهار چی گذاشتی؟ سورن – برنج دم کردم...تن ماهی هم داریم.بی خیال...فردا شب عروسیه دخترعمه ته.خوشحال نیستی؟ - نه! من چرا خوشحال باشم؟! مسعود که نگفت فردا شب! سورن – همینجوری یه چیزی گفتم.مسعود به من گفته بود قبلا... .اتفاقا برای فرداشب یه مدل موی خیلی باحال واسه ت در نظر گرفتم. - نه تو رو خدا ! نمی خواد...همون یه بار واسه هفتاد پشتم بسه. سورن – به جون تو این دفه فرق داره.خیلی رسمی تره... - رسمی تر؟!! مگه اون دفه رسمی بود؟ اصلا من چرا دارم با تو بحث می کنم؟! آره بابا...تو درست میگی. بعد از ناهار،من و سورن هر دو مون چپه شدیم و تا غروب خوابیدیم.من که از دیشب هنوز خسته بودم، به هیچ وجه نمی تونستم جلوی خواب رو بگیرم.غروب هم که هوا تقریبا تاریک شده بود تصمیم گرفتیم بریم خونه ی من تا آخر شب مراسم نعل رو با حضور هم برگزار کنیم! گرچه واقعا احمقانه بود..."
29
19
#پارت_94 سورن – راه بیفت بریم. - چی کارت داشت؟ سورن – هیچی...می خواست شماره ی من و تو هم داشته باشه که اگه مسعود نتونست جواب بده به ما زنگ بزنه. - مطمئنی فقط همین بود؟ سورن – آره. - هر چی تو بگی...راستی من اصلا ازش خوشم نیومد.حرفاش هم برام قابل درک نیست! مسعود – بهراد اگه بخوای از منطق دَم بزنی، دندوناتو می ریزم تو حلقت! مگه ندیدی اسمت هم می دونست؟ - شاید یه نفر اتفاقی بهش رسونده باشه.تازه اگه تونست مشکل رو حل کنه حسابه! سورن – منم تو خونه ش حس بدی داشتم.فضاش سنگین بود. - شما حرفشو درباره ی جن های توی اتاق باور می کنید؟! سورن – نمی دونم وا... از اون آدم این چیزا زیاد بعید نیست ! مسعود – به قول سورن فضای خونه ش سنگین بود.آدم توش احساس ناراحتی می کرد.شاید واقعا با اجنه در ارتباطه. - باید ببینم چی کار می تونه واسه من بکنه...تا اون موقع معلوم میشه. سورن – بی خیال... ناهار رو چی کار کنیم؟! مسعود – من که سریع باید برم شرکت وگرنه اخراجم می کنن.وقت ناهار ندارم. سورن – پس ما رو برسون خونه ی خودم."
22
20
#پارت_93 سورن – تا شما دلیلشو پیدا می کنید بهراد چی کار کنه که بتونه شب رو راحت توی خونه ی خودش بگذرونه؟! امیرمحمد – یه چیزی بهش میدم که توی این چند روز بتونه توی خونه ش بمونه. مسعود – ببشخید! چرا انقد به اتاق نگاه می کنید؟! امیرمحمد – راستش دو تا بچه جن دارن روی تخت بازی می کنن.نگران اینم که یهو زمین بخورن. محیط خونه ش داشت اعصابمو خورد می کرد.دوست داشتم زودتر از اونجا بزنم بیرون.با این جمله ی آخرش هم استرسمو بیشتر کرد. از جاش بلند شد و رفت داخل اتاق خواب. سورن آروم به ما گفت : بهتر نیست دیگه بریم؟! می ترسم کارمون به احضار جن بکشه! مسعود – منم موافقم. سه تایی از جامون بلند شدیم.اونم از اتاق بیرون اومد.یه چیزی دستش بود.دادش به من و گفت : این برای توئه. یه چیزی بود که دورش پارچه پیچیده بود.می خواستم پارچه رو کنار بزنم و توش رو ببینم، گفت : الان بازش نکن.امشب ساعت دوازده برو توی حیاط و یه آتیش درست کن.آتیش رو با چوب روشن کن که زغال هم داشته باشی.وقتی آتیشت رو به خاموشی رفت و هنوز زغال ها قرمز رنگ بودن اینو بذار زیر زغال ها. - ممنون. مسعود – چقد تقدیم کنیم؟ امیرمحمد – هنوز براتون کاری نکردم که پول بگیرم.فقط یه شماره تلفن به من بدید که اگه دلیل رو پیدا کردم باهاتون تماس بگیرم. مسعود شماره ی خودش رو داد.باهاش خدافظی کردیم اومدیم دم در آپارتمان و کفش هامونو پوشیدیم.چند تا پله رفتیم پایین که گفت : ببخشید! من یه چند ثانیه با شما کار دارم. منظورش سورن بود.سورن گفت : شما برید توی ماشین من الان میام. من و مسعود رفتیم داخل ماشین و سورن هم بعد دو دقیقه اومد."
15