en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

کانال رسمی شهر کارچان

کانال رسمی شهر کارچان

Open in Telegram

از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔

Show more
2 086
Subscribers
+124 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
وحید حاجی علی بیگی ۱: ✅🔻 برگزاری آئین معارفه معاونین سیاسی ،امنیتی ،اجتماعی ،وامور عمرانی فرمانداری شهرستان اراک به ریاست فر
وحید حاجی علی بیگی ۱: ✅🔻 برگزاری آئین معارفه معاونین سیاسی ،امنیتی ،اجتماعی ،وامور عمرانی فرمانداری شهرستان اراک به ریاست فرماندار اراک ✍ صبح روز سه شنبه مورخ ۲۳ خرداد ۱۴۰۲، آئین معارفه معاونین فرمانداری شهرستان اراک به ریاست هادی فرماندار شهرستان اراک و با حضور معاونین فرماندار، بخشداران تابعه، وهمکاران فرمانداری و بخشداریها در محل سالن جلسات فرمانداری اراک برگزار گردید در این آئین آقای حجت الله نصیری به عنوان معاون سیاسی، امنیتی و اجتماعی فرمانداری اراک منصوب شد همچنین آقای محمد محمدی نیز به عنوان معاون اول عمرانی فرمانداری اراک منصوب گردید

💢مهندس محمدی بخشدار معصومیه معاون امور عمرانی فرمانداری شهرستان اراک شد
💢مهندس محمدی بخشدار معصومیه معاون امور عمرانی فرمانداری شهرستان اراک شد

#صدای_شهروند سلام وقت بخیر یک انتقاد داشتم از مسئولین شهرکارچان که به فکر یک محیط تفریحی و ورزشی برای شهر نیستن یه پارک مناسب که مکانی باشه برای ورزش های صبحگاهی یا دوچرخه سواری دیده شده خانمای شهر مثلا برای پیاده روی تو کوچه ها قدم میزنن یا خانواده ها برای یه پارک رفتن و دورهمی میرن اراک یا هیچ مکانی برا دوچرخه سواری یا اسکیت سواری نیست بهتر یه برنامه برای یه پارک مناسب و بزرگ با مکان درست چیده بشه، باید تفریح و ورزش و نشاط هم برای مردم شهرکارچان فراهم بشه . البته یه تشکرم کنم بابت اقداماتی که مثل حمل و نقل و جمع کردن سگ ها و... صورت گرفته 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.15 KB

#تلنگر 10 فرد خطرناکی که باید از آنها دوری کنید! حتی اگر از نزدیکان شما باشند ۱- افراد خودپرست ۲- افراد حسود ۳- افراد متظاهر ۴- افراد پس‌رونده و احمق ۵- افراد قضاوت‌گر ۶- افراد کنترل کننده ۷- افراد دروغگو ۸- افراد شایعه‌پرداز ۹- افراد مزاحم ۱۰- افرادی که خود را قربانی جلوه می دهند 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

࿐༅🤍"🤍༅࿐    🌸سلام    🍃الـــهــي    🌸امروزتــون    🍃پرازبهترينــها    🌸وغرق خوشبختی    🍃و مهر و صفا باشـــد    🌸الهی بی دلیل دلتون شاد     🍃تنتون سالم و عاقبتتون بخیر    🌸و روزگارتون بخیرو خـوشی باشه ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

AnimatedSticker.tgs0.47 KB

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ #داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥 رستم و سهراب ۵ ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ #داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥 رستم و سهراب ۴ ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

ادامه... شاه گفت : بهتر است امروز را جشن بگیریم و فردا آماده نبرد شویم . وقتی خورشید سر زد کاووس دستور داد که حرکت کنند تا اینکه به دژ سپید رسیدند . سهراب سپاه ایران را دید . سپاهی که انتها نداشت . هومان از ترس آه کشید . سهراب گفت: نباید ترسید چون در این میان کسی که همتای من باشد نیست و من فرد نامداری نمی‌بینم . صبحگاه تهمتن نزد کاووس رفت و اجازه خواست تا ببیند که این پهلوان کیست . رستم جامه ترکان پوشید و نزدیک دژ شد و صدای ترکان را می‌شنید پس داخل شد . زمانی که سهراب می‌خواست به رزم برود تهمینه برادرش ژنده رزم را با او فرستاد تا پدرش را به او بشناساند . پس رستم سهراب را دید که در یک‌طرفش ژنده رزم و طرف دیگر هومان و بارمان بودند ژنده رزم برای کاری بیرون رفت و در تاریکی رستم را دید و به او گفت کیستی ؟ در روشنی بیا تا ببینمت . رستم مشتی بر گردن او زد و او در دم جان داد . سهراب که منتظر ژنده رزم بود به دنبالش فرستاد . خبر آوردند که او مرده است . سهراب ناراحت شد و به بزرگان گفت :معلوم است که دشمن در میان ماست . سهراب قسم خورد که انتقام ژنده رزم را از ایرانیان بگیرد . وقتی رستم به سپاه ایران رسید درراه گیو را دید که پاسداری می‌دهد . گیو خروشید : کیستی؟ رستم خندید . گیو گفت کجا رفته بودی؟ پس رستم موضوع را تعریف کرد . روز بعد که خورشید سر زد سهراب خفتان پوشید و با مغفر و تیغ هندی به راه افتاد و در بلندی ایستاد تا سپاه ایران را ببیند پس هجیر را به نزد خود طلبید و از او خواست تا باصداقت پاسخش را بدهد و هجیر هم پذیرفت .سهراب از شاه و گیو و طوس و گودرز و گستهم و بهرام و رستم نشانی خواست و گفت :آن‌ها را به من نشان بده . بعد پرسید آنکه در قلب سپاه است کیست ؟ هجیر گفت : او کاووس شاه است. بعد از راست سپاه پرسید . هجیر پاسخ داد: او طوس نوذر است . سهراب گفت : او که در سراپرده سرخ است کیست ؟ هجیر گفت: او گودرز است . سهراب پرسید آنکه در سراپرده سبز است کیست؟ هجیر با خود فکر کرد اگر رستم را به او بشناسانم ممکن است ناگاه به‌طرف او رود و دمار از روزگارش درآورد پس هجیر گفت : او نیک‌خواهی از چین است که به‌تازگی نزد شاه آمده است . سهراب نامش را پرسید و او گفت: چون من مدت‌هاست که در این دژ هستم و او بعد از رفتن من نزد شاه آمده است نامش را نمی‌دانم. سهراب از هجیر خواست تا رستم را به او نشان بدهد ولی او گفت که او اینجا نیست اگر بود تو از هیکل و یال و کوپالش او را می‌شناختی و می‌فهمیدی نمی‌توانی از پس او برآیی. سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت و به شاه گفت : چرا نام خود را کاووس کی نهادی؟ تو که قدرت جنگ با شیران را نداری. من در شبی که ژنده رزم کشته شد قسم خوردم که از ایرانیان کسی را باقی نگذارم و کاووس را به دار بزنم . از سپاه ایران کسی یارای پاسخ دادن نداشت . کاووس طوس را نزد رستم فرستاد و گفت که من همتای او کسی را ندارم و تو باید به کمکمان بشتابی رستم پس از دریافت پیام به طوس گفت : هر وقت شاه مرا خواسته به خاطر جنگ‌هایش بوده است و من از کاووس جز رنج ندیده‌ام . رستم ببر بیان پوشید و بر رخش نشست و زواره را به‌جای خود در سپاه قرارداد. وقتی رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: ازاینجا به‌سوی دیگر رویم و بجنگیم. سهراب پذیرفت و تقاضای جنگ تن‌به‌تن کرد و گفت : تو فرسوده‌ای و توان جنگ با مرا نداری . رستم گفت: آرام باش . بسی دیوان که به دست من تباه شدند پس صبر کن تا مرا در جنگ ببینی.دلم به حالت می‌سوزد و نمی‌خواهم تو را بکشم . ناگاه سهراب پرسید : تو کیستی و از چه نژادی هستی؟ من فکر کنم تو رستم باشی . رستم گفت : نه من رستم نیستم . ❌ادامه دارد....

#داستانهای_شاهنامه سهراب گفت : امروز گذشت ما فردا جنگ را از سر می‌گیریم و بالاخره من تو را به چنگ می‌آورم . وقتی سهراب برگشت گژدهم نامه‌ای برای کاووس نوشت که سپاه زیادی برای جنگ نزد ما آمده است با پهلوانی که سنش بیش از چهارده سال نیست و من تاکنون کسی مثل او راندیدم نامش سهراب است و درست مثل رستم است . او هجیر را شکست داد و الآن هجیر اسیر اوست . گژدهم نامه را به پیکی داد و گفت از راه زیر دژ برو تا کسی تو را نبیند و سپس خود گژدهم و دودمانش هم از همان راه فرار کردند . وقتی خورشید سر زد توران آماده جنگ شدند و سهراب نیزه به دست بر اسب نشست و در فکر آن بود که گردان لشکر را بگیرد و به بند بکشد اما وقتی قصد دژ کرد کسی را ندید و فهمید شبانه فرار کرده‌اند .سهراب در بدر به دنبال گردآفرید بود و افسوس می‌خورد که چنین تیکه زیبایی را از دست دادم . عجب آهویی از چنگم رها شد . ناگهانی آمد و دلم را ربود و رفت .سهراب همین‌طور خودش را می‌خورد و نمی‌خواست کسی به رازش پی ببرد ولی عشق پنهان نمی‌ماند چون از عشق دختر رنگ به چهره سهراب نمانده بود . هومان باتجربه فهمید که او عاشق شده است پس در فرصتی به او گفت : نباید بیهوده به کسی دل ببندی . پهلوان نباید فریب بخورد .الآن تمام یلان ایران به جنگ ما می‌آیند و تو اول این کار را تمام کن بعد سوی کار دیگر برو . تو وقتی جهان را گرفتی همه پریچهرگان از آن تو هستند . از این سخنان سهراب بیدار شد . هومان افراسیاب را از فتح دژ سپید باخبر کرد و او شاد شد . اما وقتی کاووس باخبر شد با ناراحتی گیو را نزد رستم فرستاد و خواست تا رستم سریع نزد آن‌ها بیاید و کمکشان کند . وقتی گیو نزد رستم رسید و ماجرا را گفت : رستم تعجب کرد و گفت : چگونه ممکن است در میان ترکان چنین پهلوانی به وجود آید . من از دختر شاه سمنگان پسری دارم که هنوز کوچک است و چهارده سال بیش ندارد . رستم به گیو گفت : بیا تا به کاخ برویم و دمی بیاساییم پس به آنجا رفتند . دوباره گیو به او گفت کاووس به من گفته است در زابل نمانیم و فوراً به ایران برویم . رستم گفت امروز باشیم و فردا حرکت می‌کنیم اما روز بعد هم حرکت نکردند و روز سوم هم به رامش و مستی گذشت روز چهارم گیو گفت :اگر کاووس خشمناک شود کسی را نمی‌شناسد . رستم گفت : ناراحت مباش او به ما نمی¬شورد. پس رخش را زین کردند و سپاهی آراستند که پهلوان سپاه زواره بود .وقتی رستم به ایران رسید بزرگانی چون طوس و گودرز به استقبالش آمدند و وقتی نزد شاه رسیدند او عصبانی بود و بر سر گیو بانگ زد و بعد به رستم پرخاش کرد و سپس به طوس گفت :برو هردو را دار بزن . طوس دست تهمتن را گرفت پس رستم آشفته شد و به شاه گفت: همه کارهایت از دیگری بدتر است و شهریاری شایسته تو نیست . مصر و شام و هاماوران و روم و سگسار و مازندران خسته از شمشیر من هستند و همه بنده رخش منند پس دست طوس را پس زد و رفت و بر رخش نشست و کفت : اگر من خشمگین شوم کاووس و طوس کیستند که مرا به بندآورند ؟ من بنده شاه نیستم بلکه بنده خدا هستم . همه می‌خواستند مرا پادشاه کنند اما من قبول نکردم . اگر من تاج‌وتخت را می‌پذیرفتم تو به این بزرگی نمی‌رسیدی . من بودم که کیقباد را به تخت نشاندم و اگر او را به ایران نمی‌آوردم تو به این بزرگی نمی‌رسیدی. اگر من به مازندران نمی‌آمدم و دیو سپید را نمی‌کشتم تو الآن در اینجا نبودی . سپس به بزرگان گفت : دیگر مرا در ایران نخواهید دید پس به فکر جانتان باشید که زورتان به سهراب نمی‌رسد . این را گفت و رفت . بزرگان ناراحت شدند و به گودرز گفتند این گره به دست تو باز می‌شود . پس نزد شاه دیوانه برو و او را به راه بیاور . گودرز نزد شاه رفت و گفت :چرا با رستم چنین رفتاری کردی؟ حالا بدون او ما از بین می‌رویم. شاه پشیمان شد پس گفت : تو نزد او برو و به نرمی او را بیاور. گودرز با سران سپاه به دنبال رستم رفتند و گفتند : تو می‌دانی که کاووس مغز ندارد . او می‌گوید و پشیمان می‌شود اگر تو از شاه ناراحت هستی ایرانیان که گناهی ندارند . رستم گفت: من از کاووس بی‌نیازم و دیگر با او کاری ندارم . گودرز بازهم با او صحبت کرد و نرمش کرد و گفت: ننگ است که توران به ما غلبه کنند . رستم گفت:می‌دانی که من از جنگ فرار نمی‌کنم و بااینکه شاه قدر مرا نمی‌داند بازمی‌گردم. وقتی رستم برگشت شاه از او پوزش خواست و گفت: که تندی سرشت من شده است . من از این دشمن جدید ناراحت بودم و چون دیرکردی ناراحت شدم وگرنه پشت‌گرمی من به توست و من پشیمان هستم از اینکه تو را آزردم. رستم پاسخ داد : ما همه بنده شاه و گوش‌به‌فرمانت هستیم . ادامه👇👇

#داستانهای_شاهنامه رستم و سهراب 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾•
#داستانهای_شاهنامه رستم و سهراب 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.77 KB

Repost from N/a
مادر به محض دیدن مهتاب از جا بلند شد ، زل زد توی چشمهای خسته ی مهتاب ، با چشمهایش سعی کرد به دخترک بفهماند که باید از مهلکه بگریزد ، اما مهتاب شرایط را درک نمی کرد ، یکی از پیرزن های فامیل  با خودش چیزی زمزمه کرد ،  مهتاب متوجه حرفهای او شد ، پیر زن خطاب به مهتاب می گفت  دختره ی چشم سفید بی آبرو کم کم دخترک داشت از میزان فشاری که بر خانواده و مخصوصا پدرش در اثر خروج بی خبر او از منزل وارد شده آگاه می شد ، سعی کرد در مورد علت نیامدنش به خانه توضیح بدهد، گفت ماجرا اصلا اینجوری که شما فکر می کنید نیست ، من خانه ی دوستم بودم ، عمو و دایی هم تایید می کردند و سعی می کردند فضا را آرام کنند ، پدر ساکت و تا حدی آرام به نظر می رسید اما چشم از مهتاب بر نمی داشت ، شکسته و درهم بود ،مرد از جا بلند شد ، رو کرد به جمع و گفت مهتاب باید به مدرسه برود ، بعدا در مورد اینکه دیشب کجا بوده و چه کرده مفصل حرف می زنیم ، دستش راستش را محکم به مچ دست چپ مهتاب حلقه کرد و راه افتاد به سمت حیاط ، مهتاب سرش را به سمت مادرش چرخاند ، مادر با چشمهایش مهتاب را از رفتن بر حذر می داشت ، عمو و دایی قاسم هم مثل مادر، نگرانی در چشمهای دختر موج می زد. مهتاب جلوی درب خروجی دوباره چشمش به لباس نظامی پدرش افتاد ، تپانچه  داخل غلاف نبود ، همه ی آنچه در این چند روز بر خودش و خانواده اش گذشته بود مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشمش می گذشت در همین خیالات بود که خودش را جلوی درب ماشین پدر دید ،  کوله اش را از روی شانه برداشت و گذاشت روی صندلی عقب و نشست صندلی جلو درست کنار پدر چشمش به چهره تکیده و خرد شده پدر بود ، مرد یک شبه به اندازه ده سال پیر و شکسته شده بود، مهتاب دلش به پدرش سوخت ، می خواست دستش را روی صورت پدر بگذارد ، دلش می خواست با دستش چین و چروک صورت پدرش را صاف کند، می خواست مرهم باشد بر روی زخمی که خودش با ندانم کاری بچگانه بر روی آن نمک پاشیده بود پدر اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد ، مرد به مهتاب نگاهی انداخت ، در نگاهش اثری از خشم نبود ،چیزی نمی گفت ، گاهی قطره اشکی از چشم های سرخ اش  بر روی ریش های بلندش می غلطید و سر می خورد پایین ، چند دقیقه ای بود که پدر و دختر از خانه خارج شده بودند ، پدر رو کرد به مهتاب گفت چرا؟ مهتاب گفت بابا من کاری نکردم ، به خدا نمی خواستم شما را ناراحت کنم، مرد گفت تمام شب را دنبال آبرویم در کوچه پس کوچه های شهر و خانه های دوست و دشمن دنبالت می گشتم ، مهتاب گفت من فقط به خاطر دعواهای شما و مامان دیشب رفتم پیش دوستم ، مرد ماشین را به سمت راست خیابان کشید پایش را روی ترمز گذاشت ،نگاهی به دخترک انداخت، دستش را روی چشم های خیس مهتاب کشید ، پیشانی مهتاب را بوسید و بعد دست راستش را از روی دنده به سمت چپ کمرش برد ، دختر زل زده بود به چشمهای پدر ، مرد اسلحه را از سر کمرش کشید ، لوله ی تپانچه را به سمت پیشانی دخترک نشانه رفت ، مهتاب نگاهش را به چهره خسته پدر دوخته بود و لبخندی بر چهره معصومش داشت ، مرد چشمانش را بست ، انگشتش روی ماشه می لرزید ، انگشتش بر روی ماشه لغزید ، تیر از لوله اسلحه خارج شد ، لبخند بر لبان سرخ مهتاب خشکید ، قطره های سرخ خون از روی شیشه ماشین به سمت پایین سر می خورد. عبدالرضا حاج علی بیگی

Repost from N/a
صدای شکستن شیشه از داخل حیاط شنیده شد، از پنجره بیرون را نگاه کرد ، آتش دعوای پدر و مادر دوباره شعله ور شده بود، خودش را به حیاط رساند ، بین مادر و پدر ایستاد ، شروع کرد به التماس ، مادر رو کرد به مهتاب ،گفت تو دخالت نکن به تو مربوط نیست ، برگشت به سمت پدر و با همان لحن شروع کرد به التماس به پدر ، تو را خدا دعوا نکنید ، همسایه ها صداتون را می شنوند ، پدر دست دختر را گرفت و دخترک را هل داد وسط حیاط ، شروع کرد با فریاد به دخترک بد و بیراه گفتن ، چند نفر از همسایه ها از بالای پشت بام این صحنه را تماشا می کردند، مهتاب داشت زیر بار نگاه های همسایه ها از خجالت آب می شد ، بلند شد و با گریه به سمت داخل منزل دوید ، مادر و پدر موقتا آرام شدند ، مادر چادرش را سر کرد و درب حیاط را محکم کوبید و رفت، مهتاب دل و دماغ درس خواندن نداشت ، با خودش می گفت کاش می شد همین امروز از این خانه می رفتم ، مهم نیست که چه آینده ای در انتظارم باشد ، هر چه باشد از این وضع بدتر نخواهد شد. ساعت یک بعد از ظهر بود با حال و روز خراب و چشم اشکین خودش را به مدرسه رساند ، با خودش فکر می کرد شب به خانه برگردد یا نه ، امتحانش را خراب کرد ، دلش می خواست بمیرد ، عصر وقتی از مدرسه خارج می شد مجید و خواهرش مریم جلوی مدرسه منتظرش بودند ،حالش خراب تر از این بود که با مریم حرف بزند ، راهش را کشید و رفت ، مریم تعجب کرد به سمتش آمد مجید هم بود، مریم پرسید چی شده ، دخترک بغضش ترکید زد زیر گریه، ماجرا را برای مریم تعریف کرد ، مجید هم با اینکه از پشت سرشان با فاصله راه می آمد داستان را شنید ، مریم گفت حالا می خواهی چکار کنی ، مهتاب گفت دلم می خواهد بمیرم، بعد ادامه داد دیگر نمی توانم این شرایط را تحمل کنم ، مریم گفت می خواهی امشب به منزل ما بیایی،  مهتاب تا حالا  حتی یک شب  را خارج از خانه نگذرانده بود، حساست های پدر را می شناخت ،با اصرار مریم راهشان را به سمت منزل ربابه خانم کج کرد ، در بین راه چند بار از تصمیمش پشیمان شد اما دوباره با خودش فکر کرد شاید اگر یک شب را بیرون از خانه سر کند تنبیه خوبی برای پدر و مادر باشد حالا جلوی خانه ربابه خانم بودند ، مریم  زنگ را زد ، بعد بدون اینکه منتظر شود کلید را داخل قفل درب حیاط چرخاند ، درب باز شد. ربابه خانم داخل حیاط بود ، از دیدن مهتاب تعجب کرد ولی خوشحال شد ،مجید زیر چشمکی قد و بالای مهتاب را برانداز می کرد ، جوانک از اینکه دختر مورد علاقه اش را از نزدیک می دید قند توی دلش آب می شد کریم آقا شوهر ربابه خانم شب کار بود ، نگهبان یک کارخانه بود. پذیرایی ربابه خانم و مریم و نگاه ها و رفتار پر مهر مجید باعث شد مهتاب یادش برود چه خبطی کرده ، در رویای خودش غرق بود ، گمان می کرد که در حال انجام رسالت بزرگی است ، با خودش می گفت دوری امشب پدر و مادر را سر عقل می آورد. ربابه خانم خبر نداشت که مهتاب بی خبر و بدون اجازه پدر و مادرش به منزل آنها آمده، شب مهتاب کنار مریم و در اتاق او خوابید تا پاسی از شب با او درد و دل کرد ، با امید فردایی آرام به خواب رفتند ، فردا تا ظهر به همین منوال گذشت ، ظهر طبق روال به سمت مدرسه راه افتاد ، جلوی دبیرستان رسید  عمو و دایی بزرگش را در ورودی حیاط مدرسه دید ، از دیدن آنها تعجب کرد ، دایی با دیدن مهتاب به سمتش آمد ، دست هایش را مثل گاز انبر بر شانه های دخترک قلاب کرد ، با عصبانیت زیاد از مهتاب پرسید دیشب کجا بودی ، چرا نرفتی خانه ، مهتاب از برخورد دایی که تا پیش از این همیشه آرام و مهربان بود و از نگاه های سنگین عمو وحشت سراسر وجودش را گرفت ، با این همه می خواست به داخل مدرسه برود ، فکرش را هم نمی کرد تا این حد ماجرا اسباب نگرانی  همه شده باشد ، رو کرد به عمو و دایی و گفت چرا اینجوری می کنید ، چی شده من جایی نبودم ، دیشب خانه ی دوستم بودم ، خواستم دعوای بابا و مامان را تمام کنم این استدلال مهتاب خشم دایی و عمویش را تشدید کرد دایی دست مهتاب را گرفت و گفت بیا با هم برویم خانه ، نگرانی پدر و مادرت که رفع شد خودم دوباره برت می گردانم به مدرسه ، عمو هم با فشردن چشمهایش حرف قاسم آقا را تایید کرد. در راه عمو برایش تعریف کرد که پدر و مادرش و فامیل با گمان اینکه او از خانه فرار کرده تمام شهر را تا صبح زیر پا گذاشته اند بلکه او را پیدا کنند ، دایی قاسم هم برایش از خشم و غضب شدید پدرش گفت حالا سه نفری سوار ببر ماشین دایی قاسم  به سمت منزل در حرکت بودند ،  منزلشان از مدرسه زیاد دور نبود ، دایی سر ماشین را کج کرد داخل کوچه ، جلوی درب خانه ترمز کرد ، درب حیاط باز بود ، جلوی درب ساختمان پر از کفش های جور واجور بود ، اول عمو وارد شد ، بعد مهتاب و دایی قاسم هم دنبال او ، داخل پذیرایی کیپ تا کیپ آدم نشسته بود

Repost from N/a
صدای خانم محسنی رشته افکار و خیالاتش را پاره شد ، خانم معلم منتظر پاسخ بود ، مهتاب سوال را نشنیده بود ، خانم محسنی فهمیده بود که مهتاب در جریان گفت و شنودهای کلاس نیست ، سؤالش را تکرار کرد ، مهتاب جواب را می دانست ، شروع کرد به پاسخ دادن که صدای زنگ تفریح به صدا درآمد مریم موقع خداحافظی از مهتاب شماره تلفن منزلشان را به او داده بود ، مهتاب دستش را داخل جیب کوله اش کرد، کاغذ کوچکی که شماره تماس منزل مریم روی آن نوشته بود را نگاهی انداخت و بعد از چند بار مرور وقتی از حفظ شدن شماره مطمئن شد  کاغذ یادداشت  را دور انداخت غروب از مدرسه به سمت منزلشان راه افتاد ، احساس می کرد کسی مثل سایه دنبالش راه می رود ، اما هر وقت پشت سرش را نگاه می کرد  کسی را نمی دید ، شاید هم خیالاتی  شده بود  ،وقتی جلوی خانه رسید صدای فریاد و جیغ مادر را از داخل خانه می شنید ، صدایی که  برایش آشنا بود ، پدر از ماموریت برگشته بود و مثل همیشه آتش اختلاف مادر و پدر شعله ور شده بود . وارد خانه شد لباس های نظامی پدر روی چوب لباسی ورودی منزل بود ، حدسش درست بود ، دعوای همیشگی پدر و مادر دوباره و به محض برگشتن پدر از ماموریت شروع شده بود ، چشمش به فانسقه کمر لباس نظامی پدر افتاد مثل همیشه اسلحه کمری در غلافش بود. همیشه دلش می خواست موقع دعوای پدر و مادر اسلحه را از سر کمر پدر بردارد و یک تیر هوایی شلیک کند ، شاید اندکی از شعله ی  آتش اختلاف کاسته شود. در همین افکار بود که پدر  وسط سالن پذیرایی با چشم های سرخ از عصبانیت جلوی چشمش ظاهر شد ، ترسید ، بارها اتفاق افتاده بود که  خشم پدر دامن او و برادرهایش را هم گرفته بود ، اما این بار به خیر گذشت محمد و علی از او کوچکتر بودند ، آنها هم از دعوای پر سر و صدای پدر و مادر وحشت کرده بودند و گوشه ی اتاق خودشان پناه گرفته بودند ، به محض دیدن مهتاب به سمت او دویدند ، از ترس به خواهر بزرگشان چسبیدند، مهتاب در روزهای سخت پناه برادران شلوغ کارش بود با دیدن صحنه بحث و جدل پدر و مادر به کل ماجرای خواستگاری دیروز را از یاد برد ، مادر خودش را در اتاق حبس کرده بود ، پدر در حیاط روی چهارپایه کنار حوض نشسته بود ، بچه ها گرسنه بودند ، وقت شام بود ، دخترک ناچار ، پاورچین پاورچین به سمت آشپزخانه رفت ، داخل یخچال را نگاهی انداخت ،مقداری غذا از ناهار مانده بود قابلمه روی شعله گذاشت، برادرانش را سیر کرد و بعد یک بشقاب هم برای پدر کشید ، پدر مثل مجسمه روی نیمکت داخل حیاط نشسته بود ، بشقاب غذا را روی لبه ی حوض گذاشت ، لیوان را از شیر آب پر کرد و گذاشت کنار بشقاب و برگشت داخل آشپزخانه ، یک بشقاب هم برای مادر کشید و رفت پشت درب اتاق مادر ، در زد ، جوابی نشنید، مادر  را صدا زد ، در باز شد ، زیر چشم مادر کبود شده بود، معلوم بود کتک مفصلی خورده ، مادر پرسید پدرت کجاست؟ مهتاب توضیح داد، دخترک حال و روز مادر را که دید بغضش ترکید ، زد زیرگریه،  مادر از بس جیغ زده بود صدایش در نمی آمد، مهتاب سر حرف را باز کرد ، مادر دلش نمی خواست چیزی بگوید ، دختر به مادر گفت تا کی این وضع ادامه دارد، تا کی باید تحمل کنیم، چرا راهی برای پایان این بگو مگو ها پیدا نمی کنید، مادر از پاسخ عاجز بود ، مهتاب مادر و پدر را در این مناقشه به یک اندازه مقصر می دانست ، دختر بلند شد تا به اتاق خودش برود ، مادرگفت تو راهت را جدا کن، پسر ربابه خانم جوان خوبی است ، حداقل خیالم از تو یک نفر راحت می شود، آن وقتها  پانزده ،شانزده سال برای ازدواج دخترها سن کمی نبود ، مهتاب از این حرف مادر هوری دلش ریخت یاد چهره ی مجید افتاد ، شروع کرد به خیال بافی ، خودش را کنار مجید در لباس عروسی می دید ، بعد پسر جوان را در حال کار و تلاش و ربابه خانم را  در حال غر زدن و مادر شوهر بازی می دید ، دوتا بچه قد و نیم قد هم در خیال مهتاب ورجه وورجه می کردند ، مریم هم بود ، پدر و مادر هم بودند ، انگار با دیدن بچه های مهتاب آرام شده بودند ، صدای به هم خوردن درب حیاط رشته افکارش را پاره کرد ، به خودش آمد خبری از آن رویای شیرین نبود. چند قاشقی از غذای مانده ناهار خورد و رفت به سمت اتاق، دلش به حال پدر و مادرش می سوخت ، به حال برادرهای کوچکش و به حال خودش همه ی طول شب فکر آنچه در دو روز گذشته بر او و خانواده اش گذشته بود رهایش نمی کرد ، کلافه بود. فردا امتحان داشت باید صبح زود شروع به درس خواندن می کرد ، دم دم های صبح خوابش برد ، نزدیکی های ساعت ۹ از خواب پرید ، نور آفتاب از پنجره به داخل اتاق می تابید ، بیرون را نگاه کرد ، پدر و مادر نزدیک هم نشسته بودند ، داشتند با هم حرف می زدند، دخترک از دیدن این صحنه خوشحال شد ، با خودش گفت لابد آشتی کرده اند ، کتاب هایش را از داخل کوله اش بیرون آورد و شروع کرد به مرور درسها ، هنوز گرم درس خواندن نشده بود که

Repost from N/a
یک شب،یک مهتاب پانزده سالش تمام شده بود ، زیبا و پر از  شور زندگی ، در رشته ی  علوم تجربی همان رشته مورد علاقه اش در بهترین دبیرستان شهر درس می خواند ،  دو برادر کوچکتر از خودش داشت ، پدرش نظامی بود ، سخت گیر و کمی خشن ، مادر خانه دار و متعلق به یک خانواده مذهبی، سالها بود که به علت ماموریت های پی در پی پدر سردی و اختلاف نظر میان پدر و  مادر به وجود آمده بود ، غم دوری پدر برایش کلافه کننده بود اما حضور او در منزل هم با دعواهای مداوم با مادر زندگی را برایشان  تلخ و غیر قابل تحمل می کرد چند وقتی بود که در راه مدرسه متوجه نگاه های مرد جوان خوش قیافه ای شده بود، جدی نمی گرفت،  انگار پسرک را جایی دیده بود اما هر چقدر به ذهنش فشار می آورد یادش نمی آمد کی و کجا پسر جوان دست بردار نبود ، چیزی نمی گفت اما  مهتاب را زیر نظر داشت ، دخترک نگاه های پر تمنا و  معصومانه پسر جوان را درک نمی کرد ، دلشوره و تشویش داشت ، هنوز یادش نمی آمد او را کجا دیده اما اطمینان داشت او را می شناسد یک روز بعد از ظهر که از مدرسه به خانه بر گشته بود ربابه خانم همسایه قدیمیشان را در حال خارج شدن از منزل در حال خداحافظی از مادرش  دید ، سلام کرد ، ربابه خانم نگاه عجیب و پر مهری به مهتاب انداخت ، قد و بالای او را براندازی کرد و رفت ، وقتی وارد اتاق شد مادر لبخند معنا داری به او  زد ، این رفتار مادر و آن برانداز ربابه خانم برایش سوال برانگیز بود، اما چیزی نپرسید ، یک راست رفت داخل اتاق خودش موقع شام مادر سر صحبت را باز کرد، گفت ربابه خانم همسایه قدیممان را یادت هست؟ امروز آمده بود منزل ما ، مهتاب گفت آره دیدمش، مادر گفت می دونی برای چه کاری آمده بود، مهتاب گفت نه چکار داشت مادر با مکس و تته پته گفت برای خواستگاری، مهتاب گفت خواستگاری از کی؟ مادر جواب داد مگه بجز تو در منزل ما دختر دیگری هم هست ، از تو برای پسرش خواستگاری کرد ، برای مجید ، مجید را که یادته ، مهتاب زبانش بند آمد، سرخ شد ، انگار اتاق دور سرش می چرخید ،تا حالا به این جور چیزها فکر نکرده بود ، مادر گفت چیه چرا پس افتادی؟ مهتاب سرش پایین بود ،خجالت می کشید، بی اختیار احساس گناه می کرد، مادر ادامه نداد و رفت داخل آشپزخانه مهتاب چهره پسر جوانی که چند وقتی بود سر راهش قرار می گرفت را در ذهنش مرور می کرد حالا یادش آمد پسرک را کجا دیده و او کیست ، بله او همان مجید پسر ربابه خانم همسایه قدیمیشان بود ، قلبش شروع کرد به تند تند زدن ، خاطرات محله قدیمیشان و مریم دختر ربابه خانم جلوی چشمش زنده شد ، شیطنت های مجید یادش آمد ، خاطرات آشنای قدیمی خون را به زیر پوستش پمپ می کرد از جایش بلند شد ، تلو تلو خوران خودش را به اتاق رساند ، صداهای گنگی از مادر می شنید اما نمی توانست صداها را تفکیک کند ، روی تخت دراز کشید و سعی میکرد بخوابد اما خوابش نمی برد تا صبح از این شانه به آن شانه چرخید اما دریغ از یک چشم بر هم گذاشتن شیفت مدرسه اش بعد از ظهری بود ، تا قبل از ظهر تکالیفش را دست و پا شکسته انجام داد ،ظهر راهی مدرسه شد ، هر چند قدمی که می رفت نگاهی به دور و برش می انداخت ، گیج بود خودش هم نمی دانست دنبال چه چیز یا چه کسی  می گردد ، در همین حال بود که پسرک مثل درخت سر راهش سبز شد ، این بار تنها نبود یک دختر هم سن و سال مهتاب هم همراهش بود، دختر به مهتاب سلام کرد ، مهتاب با شرم و خجالت سرش را بلند کرد ، مریم بود ، دوست و هم بازی دوران بچگی اش ، مجید سرش پایین بود ، مریم آغوشش را به سمت مهتاب باز کرده بود ، دو رفیق و دو همبازی بعد از سالها همدیگر را می دیدند ، همدیگر را بغل کردند ، دو رفیق قدیمی اشک شوق می ریختند، مجید از دخترها فاصله گرفته بود ، مهتاب با چشم هایش مجید را تعقیب می کرد ، مجید برگشت تا پشت سرش را نگاه کند ، نگاهش به نگاه مهتاب گره خورد ، دخترک نگاهش را دزدید. تا جلوی مدرسه مریم و مهتاب دست در دست هم از گذشته و  سال‌های دوری با هم حرف می زدند، حالا درست جلوی مدرسه مهتاب بودند، مریم با چشمهایش به مجید اشاره ای کرد ، مهتاب سرش را پایین انداخت ، مریم گفت چی بهش بگم ، مهتاب با سکوتی از سر رضایت سوال مریم را بی پاسخ گذاشت و دوید به داخل حیاط مدرسه ، زنگ خورده بود و بچه ها رفته بودند داخل کلاس ، مهتاب خودش را به کلاس رساند خانم محسنی درس را شروع کرده بود، مهتاب اجازه خواست تا سرکلاس بنشیند ، خانم محسنی با نگاه غضب آلود ی به مهتاب انداخت اما اجازه داد تا او سرجایش بنشیند دخترک از پنجره داخل حیاط را نگاه می کرد ، با خودش خیال بافی می کرد ، مجید را داخل حیاط می دید ، مجید زیر درخت منتظر بود تا زنگ تفریح مهتاب را ببیند.

#کارچان 💢 جمع آوری و انتقال سگ های ولگرد (بلاصاحب)از سطح معابر شهرکارچان توسط شهرداری خدا قوت و خسته نباشید خدمت این عزیزان
#کارچان 💢 جمع آوری و انتقال سگ های ولگرد (بلاصاحب)از سطح معابر شهرکارچان توسط شهرداری خدا قوت و خسته نباشید خدمت این عزیزان 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

🎥 دانلود سریال «نیوکمپ» 🎞  قسمت ششم 💠 نسخه اورجینال 🎞 کیفیت 720p 🔰 ژانر: کمدی | خانوادگی 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•