دیالکتیک روشنگری
Open in Telegram
853
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+230 days
Posts Archive
گویا خوابهایی که میدیدم همه اش را خودم درست کرده بودم
و تعبیر حقیقی آن را قبلاً میدانسته ام.
بوفکور
صادق هدایت
@ELDialectico
یکی دو ماه پیش از مرگ شاملو، برادرم کاوه به من خبر داد که قرار است برای تلویزیون سوئد با شاملو مصاحبه کند. سؤالات را به شاملو داده بود و حالا داشت میرفت برای مصاحبه. من هم اظهار علاقه کردم و با او رفتم. رفتیم به خانهاش در فردیس کرج. یک پایش را بریده بودند و روی صندلی چرخدار نشسته بود و پتویی روی پایش انداخته بودند و زار و نزار. از دیدنش خیلی حالم بد شد. شاملو با چشمان بسته و حال نزار به ما خوشامد گفت. کاوه برادرم جا خورد. نمیدانست حالا چگونه شاملو میخواهد به سؤالات جواب دهد. گیج شده بود. با دستیارش دوربین را گذاشتند و نورها را تنظیم کردند و به آیدا گفتند که حاضرند. به یکباره شاملو بیدار شد. موهایش را مرتب کرد و آیدا مقواهای بزرگی را که رویش جوابها را با خط درشت نوشته بود گذاشت جلوی روی او؛ به طوری که در کادر دوربین دیده نشود!
و او شروع کرد با آن صدای سحرکننده؛ زیبا؛ زنده و قبراق جوابها را دادن! من داشتم شاخ درمیآوردم که عجب توانایی و انرژی دارد این آدم؛ عجب آرتیستی است!
زنش آیدا روی زمین نشسته بود و مقواها را دانه دانه میگذاشت و برمیداشت و او از روی مقواها جواب میداد.
فیلمبرداری که تمام شد؛ شاملو با چشمان بسته و خسته به من رو کرد و گفت کدام شعر را برایت بخوانم. من هم گفتم همان که بلدرچین را کباب میکنید! کلی خندید و شروع کرد به خواندن.
به برادرم اشاره کردم دوربین را روشن کند. شاملو شعر میخواند و من آرام اشک میریختم. شب عجیبی بود، یادم میآید از کرج تا تهران در ماشین گریه کردم.
حالا هر دویشان دیگر نیستند؛ نه کاوه و نه شاملو...
▫️لیلی گلستان
▫️تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران
@ELDialectico
بخشی از مقاله طاعونی به نام "عباس نعلبندیان" انوشیروان مسعودی
"این نسل نمیتواند گلستان را بفهمد، در گلشیری درجا میزند، به هدایت نمیرسد."
از نیچه و هولدرلین و آرتو که راهی تیمارستانها شدند تا جنازهی غرقه در خون پازولینی، از خود ویرانگری مفید و هدایت و نعلبندیان تا جنازهی غرقه در خون شهید ثالث تماما نشانگر له شدن روشنفکران رادیکال در فضای میانمایگی زمانهشان است. اختگی لجامگسیخته اما صرفا مایهی انزوا، جنون، خودویرانگری و به قتل رسیدن هنرمند رادیکال نمیشود، گهگاه او را به خنده میاندازد، خندهای عصبی. میانمایگی سالهاست شبحی (رادیکالیسم) که میبایست بر فراز جهان در حال اهتزاز باشد را به احتضار در آورده است. اخلاقِ بندگان فرمانروایی میکند، میل ورزی تبدیل به مصرفگرایی محض شده است، بورژوازی ژستهای خود را به کناری نهاده و با آسودگی خیال مشغول بلعیدن است، دموکراسی نهایت گلهپروری را تصویر میکند، ساختارهای جامعه کنترلی هر رادیکالیسمی را در نطفه هضم میکند و در قالبهای از پیش موجودِ اختهشده پس میدهد. امروزه، وجود هرگونه نیروی ویرانگرِ زیر و زبرکننده ذیل عنوان ِ عدم واقع بینی بایکوت میشود. ایران نیز نه تنها از این قاعده مستثنی نیست، بلکه نخبگان فرهنگیاش با شتابی روزافزون، برای آنکه مباد از جامعهی جهانی عقب بمانند، با سر در میانمایگی شیرجه میزنند. امروز در ایران نسلی پای میگیرد که با تجربیات پیشین ِ خود مطلقا بیگانهست، تجربهی زیسته شدهاش از آپارتماننشینی فراتر نمیرود، دیدگاهش محدود به ترجمههای دست دوم ِ از زیر سانسور درآمده و فیلمهای جایزه گرفتهی زیرنویس شده است. این نسل نمیتواند گلستان را بفهمد، در گلشیری درجا میزند، به هدایت نمیرسد. اوج ِ آرمانش منتشر شدن در فضای مجازی و روزی نامههاست و آن نیز نه برای خود ِ آن امر که در تلاشی مذبوحانه صرفا برای ارضای حداقل نیازهای سرکوب شدهی جنسیاش، لیبیدوی حقیرانهای که در صورت روبهرویی با یک داستان ِ کوتاه ِ ساد (مارکی دو ساد) جا میخورد، وحشت میکند، پس میزند و دقیقا به همین دلیل است که چارلز بوکوفسکی ، که رادیکالیسم ِ قدرتمندش در افشای سویههای ناپیدا، کثیف و دهشتناک ِ نهادینه شدهی جامعه آمریکایی بود، در ایران تبدیل به دلقکی دائمالخمر میشود از صدقه سر ترجمههای پرفروشش. اینکه درجا زدن مشخصهی بارز فضای ترسوی روشنفکری ماست هیچ تعجبی ندارد، پیش رفتن نیازمند جسارتی است که ممکن است هستی هنرمند را یکجا بر باد بدهد، نیازمند کنجکاوی، سرک کشیدن است، نیازمند روبهرو شدن با ناخودآگاه در تاریکترین مغاکهایش است و هنر امروز ما آن قدر محافظهکار است که از خواندن صفحهی حوادث نیز میهراسد، چه رسد به خواندن آثار نعلبندیان. اسم ِ عباس نعلبندیان هم لرزه بر اندامشان میاندازد. نعلبندیان تمام ِجامههای سپیدشان را میدرد، لجن و چرک و تعفنشان را به تصویر میکشد. نعلبندیان در متن روشنفکری امروز ایران، در نقش طاعون آرتو میایستد. آرتو در کتاب تئاتر و همزادش، این ایده را مطرح میکند که، هنگامی که فردی دچار طاعون میشود، یا طاعون به او حمله میبرد، بدنش در روندی عجیب شروع میکند به پس دادن ِ چرک و خونابه و در ادامه میگوید وظیفه تئاتر تخلیهی دردناک همین چرک و خونابهی مخاطب است. نعلبندیان پسمانده بودن ِ ادبیات و تئاتر امروز ایران را به رخ میکشد، نمایان میکند، خوانشهای اخته از بکت و کافکا را به سخره میگیرد. تبدیل شدن دلوز و فوکو به امکانهایی برای زدن مخهای بیشتر را دست میاندازد. نعلبندیان، تنها به اتکای " ناگهان هذا حبیب الله"اش و نه حتی "پوف"، تمام ادا و اصولهای آوانگارد کنونی را یکجا نسخ میکند، ادعای "صدای ادبیات جدید ایران" را به گند میکشد، خجل میکند. نعلبندیان مانند طاعونی است که مخاطبش را " لو " میدهد.
@ELDialectico
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ
ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ
ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻏﻤﮕﯿﻨﻢ...
ﭼﯿﺰﯼ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻗﻔﺲِ ﺧﺎﻟﯽ ﻫﺴﺖ
ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ.
گروس عبدالملکیان
@ELDialectico
در این غربت قریب عطر تو را از کدامین طوفان باید خواست...
اول خرداد،۲۹ سال از مرگ خودخواسته ی عباس نعلبندیان نمایش نامه نویس پیشرو ادبیات ایران گذشت.
@ELDialectico
« خوب » و « بد » « بهترتر» «بدتر»، اصطلاحاتی هستند که ممکن است تعریف لفظی داشته باشد. و ممکن است نداشته باشند در هر صورت مفهوم آنها در وهله ی اول در عمل با توجه به آثار و جلوه های انها روشن می گردد. بنابراین بهتر است که ابتدا سعی کنیم معنای آن هما را توضیح دهیم و تعریف لفظی آنها را به مرحله ی بعد موکول کنیم. چنانچه خوبی را بدان صورتی که مورد نظر است به کار بریم، به چیزی خوب می گوییم که فی نفسه برای ما ارزشی داشته باشد نه صرفا« به اعتبار اثر آن ». ما داروهای تلخ را به امید اثرات مطلوب آنها (شفا) می نوشیم، ولی یک شراب شناس مبتلا به مرض نقرس شراب کهنه را به خاطر خودش علیرغم اثرات احتمالی نامطلوب آن مینوشد. دوا مفید است ولی خوب نیست. شراب خوب است ولی مفید نیست. وقتی وجود یا عدم وضعی را به تصمیم ما واگذار کنند باید البته اثرات مترقبه بر آن وضع را در نظر بگیریم. ولی آن وضع و هر یک از اثرات آن فی حدذاته دارای کیفیتی است که تمایل ما را به رد یا انتخاب آن وضع تعیین می کند. همین کیفیت ذاتی است که من آن را خوب می گویم چنانچه آن را انتخاب کنیم و بد میگویم چنانچه آنرا رد کنیم.
برتراند راسل
اخلاق سیاست در جامعه
@ELDialectico
همانگونه که قدم برداشتنمان را به عنوانِ سقوطی که مداوماً جلویِ آن گرفته میشود میشناسیم، واضح است که حیاتِ جسممان نیز تنها مُردنی است که دائماً جلوی آن گرفته میشود و مرگی است که دائماً به تأخیر افتاده. سرانجام، هوشیاری و فعالیتِ ذهنِ ما نیز کسالتی است که دائما به تعویق میافتد.
هر نفسی که برمیآوریم مرگ را که همواره به سوی ما هجوم میآورد دفع میکند. به این طریق، هر لحظه با آن مبارزه میکنیم، و مجدداً با فواصلِ طولانیتر از طریقِ غذایی که میخوریم، هر خوابی که میکنیم، هرگاه که خود را گرم میکنیم و الی آخر.
نهایتاً این مرگ است که باید فائق آید زیرا پیش از این به خاطرِ تولد قُرعهی ما شده است و پیش از این که شکارِ خود را ببلعد صرفاً مدتی با آن بازی میکند. امّا، «ما با اشتیاق و علاقهی فراوان، درست به همان نحو که یک حُبابِ صابون را تا حد و اندازهی ممکن، هرچند با این یقین که خواهد ترکید، باد میکنیم، تا جای ممکن به زندگیِ خود ادامه میدهیم.»
آرتور شوپنهاور
جهان همچون اراده و تصور
جلد اول-دفتر چهارم
@ELDialectico
بالاخره مشمول مجازات اشدی می گردیم و در نیمروز خفه ای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود گزلیکی به قلبمان فرو می برد و سگ کش می شویم. دژخیم و قربانی هر دو خاموشند.
گروه محکومین
پیام کافکا
صادق هدایت
@ELDialectico
بدتر از دوزخ سارتر همهچیز بیطرفانه میگذرد با جار و جنجال و سر و صدا. ما هم روزی چند چروک بیشتر، چند ناخوشی تازه، چند موی سفید برای فردای خودمان ذخیره میکنیم.
هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورایی
صداق هدایت
@ELDialectico
امروز خم شدم و در گوش کودکی
که مرده به دنیا آمده بود
آهسته گفتم...
چیزی رو از دست ندادی...
آلبر کامو
@ELDialectico
بیشتر ِ مردم در بیست یا سیسالگی میمیرند،
از این حد که بگذرند دیگر چیزی جز سایهی خود نیستند،
باقی زندگیشان صرف ِ آن میشود که ادای خود را درآورند،
و روز به روز بصورتی ماشینیتر و با شکلهای زنندهتر آنچه را که پیش از این، در زمانی که زنده بودهاند ، گفته و کرده و اندیشیدهاند و دوست داشتهاند تکرار کنند…
کتاب: ژان کریستف
رومن رولان
@ELDialectico
آقای مونتاگ شما تا حالا کتاب خوندین؟ میدونین چرا دولت از کتابا میترسه؟
چون با ما حرف میزنن!
عمو میگه قبلا جلوی تموم خونهها ایوون بود
مردم گاهی اونجا با هم حرف میزدن و گاهی هم فقط فکر میکردن
عمو میگه دولت تموم ایوونا رو برداشت چون دلش نمیخواست مردم بشینن و هی حرف بزنن و فکر کنن...
کتابا هم همینن!
برای دولت خیلی خطرناکه که یه آدم که تو هیچوقت ندیدیش و از تو فاصله داره، بیاد باهات حرف بزنه!
اینجوری میفهمی که شاید بشه یه جور دیگه هم زندگی کرد...
فارنهایت ۴۵۱
ری بردبری
@ELDialectico
آنچه می خواهم بگویم این است که من هیچ گونه ایمانی به قوانین اخلاقی قراردادی ندارم؛ و احترامی هم برایشان قایل نیستم. به نظر من، روابط میان زن و مرد فقط به علاقه و عدم علاقه ی شخصی است...
- زیتا، با خنده ی کوتاه و خشکی، حرف او را قطع کرد: و پول.
اتل لیلیان وینیچ
خرمگس
@ELDialectico
زن قادر است با سنگدلی و تمسخر مرد را دیوانه کند و احساس ناراحتی وجدان هم نداشته باشد. چون هر وقت که به تو نگاه کند ، به خودش می گوید : من جان این مرد را به لبش می رسانم ، اما بعد با عشق خودم دوباره زنده اش می کنم .
ابله
فئودور داستایوفسکی
@ELDialectico
بدان که جماد (به هر چیز بی جان گفته میشود) و نبات و حیوان و آدمی در مسیر تکامل چون دَوایری تو دَر توی مانند که بر هر دایره قواعدی حاکم است و عبور از هر دایره نیز قاعدهای دارد که تماماً بر اساس قانون و جبر خداوندی است. این کمانهای بسته، حصار حرکت به سوی کمالند. تکامل، شکستن هر یک از این حصارها و ارتقاء به مرحله بالاتر است. و بر این قرار کمالِ جانِ انسانی نیز آنست که از هستیِ موهوم گذر کند و بمیرد و خود را به انسان کامل برساند. و این مُردنِ آدمی به مرگِ تن نیست که شکستن همان دیوار است.
فیه ما فیه
مولانا
@ELDialectico
گفتم:دنیا مثل آتشگردان است. هر چه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود.
گفت: بله، آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد.
گفتم: پس چه باید کرد؟!
گفت: تحمل و سکوت.
سمفونی مردگان
عباس معروفی
@ELDialectico
پهلوان: اما من دارم چی میگم؟ واسهی کی میگم؟
مرشد: واسهی من، واسهی ما.
پهلوان: کسایی که نگاه میکنن ولی نمیبینن!
مرشد: این منو یاد دردی میندازه که عمر منه. تو اون سال قحطی از پیرزنی شنیدم که گفت: یه زخم بزرگ فقط مرد رو خورد میکنه؛ اما اونچه میکُشه، زخمهای کوچیکه!
نمایشنامهی عروسکها
بهرام بیضایی
@ELDialectico
