en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

Open in Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

Show more
853
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+230 days
Posts Archive
سایه‌ها‌ و ضدنورها: عکاسی خیابانی در برلین اثر: جورج نِیچ(Joerg Nicht) @ELDialectico
سایه‌ها‌ و ضدنورها: عکاسی خیابانی در برلین اثر: جورج نِیچ(Joerg Nicht) @ELDialectico

من حافظ تمامی ایام نیستم اما حتی اگر بمیرم چیزی نمی‌رود از یادم... عمری گذشته است و نخواهد آمد عمرِ همه نه عمرِ منِ تنها ... رضا براهنی @ELDialectico

در روزی بزرگ به تو می‌رسم بر شانه‌ات دست می‌گذارم که به پس بنگری و ببینی که نمی‌خندم... بیژن الهی @ELDialectico

بروز آشفتگی در هیچ خانه‌ای ناگهانی نیست. بین شکاف چوب‌ها، تای ملافه‌ها، درز دریچه‌ها و چین پرده‌ها، غبار نرمی می‌نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده و به خانه راه یابد و اجزای پراکندگی را از کمین‌گاه آزاد کند. خانه ادریسی‌ها غزاله علیزاده @ELDialectico

غزاله علیزاده، رضا براهنی، بیژن الهی و منصور کوشان @ELDialectico
غزاله علیزاده، رضا براهنی، بیژن الهی و منصور کوشان @ELDialectico

تا به حال افتادن شاه توت را ديده اي؟ كه چگونه سرخي اش را باخاك قسمت مي كند هيچ چيز مثل افتادن درد آور نيست من كارگر هاي زيادي
تا به حال افتادن شاه توت را ديده اي؟ كه چگونه سرخي اش را باخاك قسمت مي كند هيچ چيز مثل افتادن درد آور نيست من كارگر هاي زيادي را ديدم از ساختمان كه مي افتادند شاه توت مي شدند سابیر هاکا @ELDialectico

ما واژه‌های مقدس داشتيم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت… اغلب دراز می‌کشيدم روی چمن مرطوب و خيره می‌شدم به آسمان. پاره‌های ابر گذر می‌کردند، اشتياق و حيرت نوجوانی بی‌قرار می‌دميدم به آسمان. در گلخانه می‌نشستم، بی‌وقفه کتاب می‌خواندم، نويسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقديس می‌ستودم. از جهان روزمرگی، تقديس گريخته‌ است و اين بحران جنبه‌ی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقديس و آرمان‌گرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسيت و پول گريزنده، اقيانوس‌های عظيم را در حد حوضچه‌هایی تنگ فروکاسته است غزاله علیزاده-گفتگو با هفته نامه گردون-شماره ۵۱-مهرماه ۱۳۷۴ @ELDialectico

#غزاله_علیزاده در دوره ای همسر #بیژن_الهی بود و حاصل زندگی مشترکشان دختری به نام سلمی است که اکنون در فرانسه زندگی میکند. @EL
#غزاله_علیزاده در دوره ای همسر #بیژن_الهی بود و حاصل زندگی مشترکشان دختری به نام سلمی است که اکنون در فرانسه زندگی میکند. @ELDialectico

کسی که هنوز تلاش می‌کند مقاومت نشان دهد و به عنوان مثال، برای حفظ موجوديت ‌خود حاضر نيست ظاهرسازی کند و عقايد خود را کتمان نمايد، زيرا ترديد دارد که بتوان به بهای بيگانه شدن با خود، شخصيت خويش را حفظ کرد، چنين کسی در نزد اطرافيان بی‌تفاوت، همچون موجودی بيش از پيش عجيب و غريب، عقل‌باخته و دن‌کيشوت‌وار جلوه می‌کند. دست آخر، ضرورتاً، با نوعی اکراه با او روبرو می‌شوند، همچون کسی که رفتارش متفاوت با ديگران است- و امکان دارد با رفتارش به آيينۀ سنجش اطرافيان بدل شود. امکان ديگری هم هست، و آن اينکه جماعت بی‌تفاوت، او را در ظاهر از خود برانند يا همان‌طور که از ايشان خواسته شده، از او فاصله بگيرند، اما در عين حال برای آرامش وجدان‌شان، مخفيانه يا در خلوت با او همدردی کنند؛ چرا که نمی‌توانند رفتاری شايسته، چون رفتار او پيشه کنند. واسلاو هاول نامه سرگشاده به گوستاو هوساک(دبیرحزب کمونیست چکسلواکی) آوریل ۱۹۷۵ @ELDialectico

ـ ما نسلی بودیم آرمان‎خواه، به رستگاری اعتقاد داشتیم، هیچ تاسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارع از کابوس و رویا حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت اگر هم نشانه عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‎هایی مقدسی داشتیم: آزادی، وطن، عدلت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه معنای نهفته‌ای داشت... غزاله علیزاده @ELDialectico

۲۱ اردیبشهت / سالمرگ خودخواسته ی غزاله علیزاده،خالق آثاری همچون خانه ادریسی ها ، چهارراه و .... @ELDialectico
۲۱ اردیبشهت / سالمرگ خودخواسته ی غزاله علیزاده،خالق آثاری همچون خانه ادریسی ها ، چهارراه و .... @ELDialectico

ممنوع شده است تئاتر، جشن‌های محلی، رقص‌های مردمی، بازی و رقص به هر شكلی حتی ورزش ساده‌ سرسره روی يخ. چاپ کتاب بدون اجازه ممنوع است. نوشتنِ نامه به خارج ممنوع است. هنر در تمام صورت‌ها و جلوه‌های آن ممنوع است. شمايل‌ها و تنديس‌ها ممنوع است و موسيقی ممنوع. ممنوع، ممنوع، ممنوع. ...كمابيش هيچ؛ جز نفس كشیدن و مردن، جز كار كردن و فرمان بردن و به كليسا رفتن. و اين آخری بيش از آن كه مجاز باشد، بـه فرمانِ قانون و با سخت‌ترين كيفرها، اجباری است. وجدان بیدار اشتفان تسوایگ @ELDialectico

راستش گاهی فقط می‌شود با رئالیسم جادویی یک داستان را نوشت. مثلا شما موشهای خیابان انقلاب را دیده‌اید؟ بی‌ترس و واهمه داستان می‌خورند. هر جور کتابی را که بخواهید می‌خورند. پارسال هر روز صبح که می‌رفتم میدان انقلاب، آن‌ها را می‌دیدم که در جوی‌های خالی از آب و پراز کاغذ در حال جویدن کاغذند. آنها داستان‌های من و شما را می‌خورند. ارشاد به آنها اجازه جویدن هرجور داستانی را می‌دهد اما به ما اجازه نوشتن و خواندن داستان نمی‌دهد. منیرو روانی پور گفتگو با بی بی سی/۱۳۸۶ @ELDialectico

فروختم. بیست هزار تومان. فورا به خیابان شاه‌آباد رفتم، خیابانی که دارند نامش را عوض می‌کنند و می‌گذارند جمهوری. رفتم و کتاب‌‌های خودم را، آنهایی که مانده بود، به چند برابر قیمت خریدم. حاضر نمی‌شد آنها را پس بدهد، می‌گفت به یک مشتری قول داده. گفتم حاجی بگو چند و خلاصم کن، بعد به خانه آمدم. حالم خوش نبود. کتاب‌ها بوی نعش می‌دادند، بوی نعش خودم.... منیرو روانی پور از کتاب نازلی، داستان رعنا @ELDialectico

بدون عنوان عکس از حمید جانی پور @ELDialectico
بدون عنوان عکس از حمید جانی پور @ELDialectico

هنگامی که داستایفسکی به کار نویسندگی روی آورد، سه جریان ادبی، اعم از داخلی و خارجی، در قالب‌ریزی داستانهای روسی تأثیر اساسی داشتند. رمان احساساتی (عمدتاً فرانسوی)، رمان تخیّلی (عمدتاً آلمانی و انگلیسی)، و رمان ناتورالیستی که گوگول آفریده بود و به تدریج دو نوع رمان یاد شدۀ فوق را تحت‌الشعاع خود قرار می‌داد. موضوع مطلوب رمان احساساتی، که معمولاً بر سه یا چهار جلد بالغ می‌شود، عشقها و ناکامیهای قهرمانان نجیب و زن‌قهرمانان ساده دل است. جوهر رمان احساساتی قرار دادن اشخاص عفیف در موقعیتهای رقت‌انگیز، و سپس فشردن و بیرون کشیدن حس همدردی تا آخرین قطره از این موقعیتهای رقت‌انگیز است. رمان تخیلی، یعنی قصه‌های فرا طبیعی ترجیحاً خوف‌انگیز و رمان ناتورالیستی تا اندازه‌ای حاصل مکتبهای احساساتی و تخیلی بود و تا حدودی در تقابل با آنها پا گرفت. داستایفسکی: جدال شک و ایمان ادوارد هلت‌کار ترجمه: خشایار دیهیمی @ELDialectico

چگونه می‌فهمیم و می‌دانیم؟ تاقبل از کانت بسیاری - اگر نگوییم اغلب - اندیشمندان و دانشمندان، بدیهی می پنداشتند که حد نهایی مشخص دانش بشر، با آنچه وجود دارد تعیین می‌شود و اصولا می‌توانیم بیشتر و بیشتر بفهمیم و بدانیم تا جایی که دیگر چیزی برای فهمیدن و دانش باقی نمانده باشد. کانت با بسط اندیشه‌ای که جان لاک مطرح کرده بود، تأکید داشت که دانش و شناخت ما، علاوه برآن، در معرض محدودیت دیگری هم قرار دارد که از نوع کاملا متفاوتی است. اصلا هر چیزی که ما درک و دریافت می‌کنیم - چه تصویر باشد و چه احساس، خاطره، اندیشه و یا هر چیز دیگری - از طریق دستگاه جسمانی ما یعنی : حواس پنجگانه، مغز، و شبکه اعصاب مرکزی ما دریافت می‌شود. پس چیزی را می‌توانیم تجربه کنیم که این دستگاه بتواند با آن ارتباط برقرار کند، اما چیزی که دستگاه جسمانی نتواند با آن ارتباطی برقرار کند هرگز به تجربۂ ما در نمی‌آید زیرا وسیله‌ای برای درک و دریافت آن نداریم. برایان مگی داستان فلسفه @ELDialectico

یوسف نیِ قلیان را گذاشت زیر لبش و گفت: خودتان هم وضع فعلی را ترجیح می‌دهید. اگر خود شما کمک می‌کردید، شاید کار اسکان به‌جائی می‌رسید. اما عزیزم شما عادت کرده‌اید به‌دوشیدن رعیت‌هایتان. برای شما افرادتان آدم نیستند. با گوسفندهاتان فرقی ندارند. هردو را چکی می‌فروشید. سووشون سیمین دانشور @ELDialectico

قبول نیست ری را بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید پریچه بی جفت آبها را ببوسد ، برود تا پشت بال پروانه هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند قبول نیست ری را ! بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم غصه هامان گوشه گنجه بی کلید مشقهامان نوشته تقویم تمام مدارس در باد و عید یعنی همیشه همین فردا نه دوش و نه امروز ، تنها باریکه راهی است که می رود می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی تا سهم گریه از بغض آه ها … ها ری را ! حالا جامه هایت را تا به هفت آب تمام خواهم شست صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر باد اگر آمد شناسنامه هامان برای او باران اگر آمد چشمهامان برای او تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید من از حدیث دیو و دوری از تو می ترسم … ری را ! سیدعلی صالحی مجموعه شعر :نامه ها @ELDialectico

وظیفه ی او تشخیص بود.کشف،ملاحظه،تحلیل،ثبت و سپس محکوم ساختن!این بود وظیفه ی او. همسران مچ دست او را می گرفتند و زوزه می کشیدن«دکتر او را نجات بده» ولی او برای نجات دادن نیامده بود.آمده بود تا دستور جدا کردن بدهد....روزی به او گفته بودند:«شما قلب ندارید»!چرا!او یک قلب داشت.و با آن قلب بود که می توانست بیست ساعت در روز مردن انسان هایی را ببینید که برای زیستن آفریده شده بودند. طاعون آلبر کامو @ELDialectico