415
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-630 days
Posts Archive
415
تو زیباترین خطای منی
که هرگز از ارتکابش پشیمان نخواهم شد
به تاریکیها پناه خواهم برد
جایی که خاطرهات سنگینی نمیکند،
بلکه زندهتر میشود
تو آن گناهِ مقدسی
که در معبدِ تنهاییام برایش نماز میخوانم
و میدانم این اعترافِ خاموش،
هرگز به گوشِ جهان نخواهد رسید.
تو غمناکترین شعرِ منی
که هیچ شاعری شهامتِ سرودنش را ندارد.
هر شب، نامت را
در تاریکترین گوشهی اتاقم پنهان میکنم
پشتِ کتابها
زیرِ بالش
در عمیقترین هقهقهای بیصدا
تا مبادا خورشیدِ فردا
سایهای از تو را در چشمهایم پیدا کند
تو رازِ مگوترینِ منی
و من، آخرین بازماندهی این رهِ نافرجام.
بگذار پنجرهها را گل بگیرند
و خیابانها، ردِ پای ما را انکار کنند
آنجا که تمامِ جهان دست به یکی کرده تا تو نباشی
تنها یک واژه کافیست
تا تو را از نو بیافرینم
تو عمیقترین زخمِ شعرهای منی
زخمی که هر بار مینویسمش
دهان باز میکند...
و این
یعنی تپیدنِ یک قلبِ ممنوعه .
415
میانِ خنده و بغضم، مِهی غلیظ پدیدار است
کسی که در دلِ من هست، همیشه پشتِ دیوار است
چنان به شیشه میکوبد نَفَس در تنگنایِ جان
که انگار آتشی سرکش درونِ سینه بیدار است
نگاهم میسُرَد آرام، به رویِ نقشِ چشمانت
همان چشمی که در عالم، برایِ من شاهکار است
ولی ای ماهِ دور از دست! تماشایِ تو کافی نیست
تمنایِ تو در جانم، شبیه چوبهیِ دار است
عجب سنگین شده سینه، از این آوارِ دلتنگی
تماشا کردنت از دور، گناهی لذتبار است
نه آغوشی، نه لبخندی، نه حتی لمسِ کوتاهی
سزایِ من از این هستی، فقط چشمِ شببیدار است
تو را در شعر میبوسم، تو را در واژهها میبویم
که سهمِ من از این دنیا، همین قابِ بر دیوار است
415
و من میدانم
در آن سویِ دیوارهایِ این تقویم،
دَستانی دیگر
انارِ سرخِ تو را دانه میکنند
و لبخندی که حقِ من بود
اکنون در فنجانِ بیگانهای دم میکشد.
#اعتماد
415
دلم
یک سکانسِ ممنوع میخواهد
از همانهایی که در حافظهٔ هیچ دوربینی ثبت نمیشود
میخواهم چشمهایت،
آن دو فانوسِ ناآرام،
در هجومِ غبار و شب
مرزِ تنهاییام را فرو بریزند
و لبهایت، تنها فاتحِ بوسههایی باشند
که سالهاست در سردخانهٔ گلویم به امانت ماندهاند
دلم
پناه گرفتن
زیر بویِ گرمِ پیراهنت را میخواهد
درست وقتی که باران
ردِ پایِ ما را
از حافظهٔ خاک پاک میکند.
جایی که عطرِ تنت
راهِ فرار را بر تمامِ خاطرههای دور میبندد
میخواهم در آغوشت
دویدنهای اجباریام را زمین بگذارم
و خستگیهایم را
مثل باران
از شانههایت بتکانم.
بگذار میان هرم نفسهایمان
رازی که نامش را نمیبرند
بیصدا قد بکشد...
آنجا که ما
دور از چشمِ جهان
در جزیرهٔ آغوشت
مرزِ پناه و اسارت را گم کنیم
جایی که هیچ فانوسی
راهِ رسیدن به ما را بلد نباشد
و زمان، پشتِ درهای بستهٔ تنمان
بیصدا پیر شود
#اعتماد
415
عهد کردی که فقط عاشق من خواهی بود
عهد کردم که تو هم عهدشکن خواهی بود
شاید امروز نفهمی که چه کردی اما
یک زمان گریهکنان در پی من خواهی بود
اگر این مُرده به دنبال کفن گشت نخند
تو شبی زنده به دنبال کفن خواهی بود!
ما تو را ساده شمردیم و نمیدانستیم
که زرنگی و حریف همه فن خواهی بود!
باز شاید تو به این برکه بیایی اما
باخبر باش که اینبار لجن خواهی بود
گفتی آزارگرت کیست که او را بزنم؟
گر بگویم که تو هستی، تو بزن خواهی بود؟
#سجاد_نجاری
415
همه چيز تويی
هر آنچه كه هست؛
از عشق
از عُصيان
از دلتنگیهای من
برای جايی در دوردستها...
جمال ثریا
415
هیچ وقت عشق، محبت، رفاقت و هیچ چیز با ارزش دیگری را از کسی گدایی نکن،
چون معمولاً چیز با ارزش را به گدا نمیدهند.
#کریستین_بوبن
415
اگر کاسهی خود را بیش از اندازه پر کنید، لبریز میشود. چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید، کند میشود.در پیِ پول و راحتی باشید، دلتان هرگز آرام نمیگیرد.دنبال تأیید دیگران باشید، بردهی آنها خواهید بودکار خود را انجام دهید، سپس رها کنیداین تنها راه آرامش یافتن است
#لائوتسه
415
دستهاي خدا باش
براي برآوردن روياي انسان ديگري
بي تفاوت نباش
اگر ديدي كسي گرهاي دارد و تو
راهش را مي داني سكوت نكن؛
دريغ نكن؛
صبح بخیر.
415
لبخندت
پُلِ است
از بلور های شکستنی
که هرگز نباید از آن عبور کرد
تو زیباترین گناهِ نخستینی
و من
مؤمنی
که میانِ رکعتهای شکسته
نامت را
چون اذانِ بازگشت نجوا میکند
بمان…
حتی آنسوی دیوارها
که من با تو
به زبانِ سخن میگویم
که فرشتگان
در گوشِ
گلهای آفتابپرست
به وقتِ طلوع زمزمه میکنند
#اعتماد
415
تو
نخستین واژه بودی
در کتابِ خاموشِ من.
با خندهات
زبان
به دنیا آمد
و آسمانم
دوباره نام گرفت.
تو آمدی
و زمان
شروع شد.
اکنون
پس از سالها
که زمان
میان ما
قد کشیده است،
گاهی
بویی
یا نوری
مرا
به همان آغاز
برمیگرداند.
جایی که
همهچیز
از تو شروع میشد
و جهان
تنها
شرحِ طولانی
همان لبخندِ تو بود
#اعتماد
415
تو را
باید با احتیاط دوست داشت
مثلِ آخرین گلِ سرخ
در مرزِ جنگزده
تو نوری هستی
که از لبهی صبح میتابد
و چشمانت تنها حکومتیست که آرزوی پناهندهشدن در آن را دارم نامت ستونیست که سقفِ تنهاییام را برافراشته و حضورت پنجرهایست که خدا از آن به ویرانیام سر میزند میانِ ما دیوارها بلندند اما من این فاصله را میپرستم چرا که ماه در دوری، ماه است و تو… در این نرسیدن تمامِ منی. لبخندت پلیست از بلورِ شکستنی که هرگز نباید از آن عبور کرد تو زیباترین گناهِ نخستینی و من مؤمنی که میانِ رکعتهای شکسته نامت را چون اذانِ بازگشت نجوا میکنم. بمان… حتی آنسوی دیوارها که من با تو به زبانی سخن میگویم که فرشتگان در گوشِ گلهای آفتابپرست به وقتِ طلوع زمزمه میکنند#اعتماد
415
من هیچگاه ناتوان نیستم
مگر آنجا که
دلتنگِ تو میشوم
آنجا که زمان
چون آوارِ تاریخ بر شانهام میلغزد و فاصله حتی از مدارِ ستارهها میگذرد دلم تنگ میشود برای همان چایِ ساده که میان سکوتِ ما لحظهها را گرم میکرد. من گم نمیشوم مگر وقتی نامت را صدا میزنم، آنجا که برفها راهِ بازگشت را میپوشانند و جهانِ بیتو تبدیل به جغرافیایی میشود که قلههایش فریادهای به دهان نرسیدهاند و درههایش انباشتِ خفهشدهی بغضها … من نمیشکنم مگر وقتی باد خندهات را از گلوی شاخههای خشکِ زمستان عبور میدهد و من میان آنهمه دوری و سردی در جستوجوی گرمای دستهای توام ... #اعتماد
415
کسی که بیشتر میفهمه، زودتر کنار گذاشته میشه در هر خانوادهای یک نفر هست که بار بقیه را کشیده …
اما آخرش زیر فشار نگاهها قرار میگیره نه چون کار اشتباهی کرده، بلکه چون حقیقت را دیده.
گاهی آگاهی، بزرگترین بهای یک آدمه.
