en
Feedback
تناقض‌های دل

تناقض‌های دل

Open in Telegram

نوشتن برای من همواره در حکم راه و التیام است. در حین نوشتن احساس می‌‌کنم در حال احیای چیزی هستم. کریستیان بوبن ارتباط با ادمین: @eslaminasab

Show more
Iran97 181The category is not specified
1 154
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
سلام بر عزیزان ایران‌زمین❤️ دست دراز اهریمنان از سر شما کوتاه باد بریده باد دستانی که بر شما اینترنت و آب و دارو بسته‌اند بریده‌باد نفس آنان که شما را گروگان گرفته‌اند زیر خاک بپوسند آنان که شما را آزاد نتوانند دید…

و‌ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند! دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به‌ که ماند؟ به که
و‌ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند! دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به‌ که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ …. هله نومید نباشی….❤️

photo content

photo content

عزیزان دلم❤️❤️❤️❤️ آنچه ایران‌زمین را در گذر از سده‌ها، تهاجم‌ها ، خشکسالی‌ها، اهریمنان نگاه داشته، یک باور مرکزی بوده که در جان ایران و ایرانی نهادینه گشته: نور بر تاریکی پیروز است! نوروز پیروز!

سرانجام از میان ما کسانی زنده خواهند ماند و نسل ایرانی را ادامه خواهند داد و در گوش و فرزندان و نوه‌هایشان قصه‌هایی خواهند گفت که همه آن‌ها، همه آن‌ها این‌گونه آغاز می‌شود: یکی بود، یکی نبود یک «ایران» بود ، دستکم برای دوهزاروپانصد سال یک ایران بود تا اینکه جمهوری نکبت اسلامی از راه رسید…. و …….

گویند در جریان قیام کاوه آهنگر علیه ضحاک، کاوه پیش‌بند چرمی آهنگری‌اش را بر نیزه‌‌ای استوار کرد و مردم را گرد خود جمع کرد تا در برابر ضحاک بشورند. از آن چرم کآهنگران ‌پشت پای بپوشند هنگام زخم درای همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همان گه ز بازار برخاست گرد خروشان همی رفت نیزه به دست که‌ای نامداران یزدان‌پرست کسی کو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند… گویند سال‌ها بعد فریدون بر درفش کاویان گوهر افزود و این درفش سال‌ها پرچم اسطوره‌ای و حقیقی ایران ماند. بیاراست آن‌ را به دیبای روم ز گوهر بر و پیکر از زر بوم فروهشت از او سرخ و زرد و بنفش همی خواندش کاویانی درفش… ظاهرا چرم آهنگری هیچ معنای خاصی ندارد، هیچ معنایی جز کردار آن‌که چرم را بر تن خود می‌بسته. کردار آن‌که زندگی و آزادی را پاس داشته و مغز سر هجدهمین پسر خود را در کاسه خورش آز بی‌پایان ضحاک نخواسته. سده‌ها بعد و بعدتر… وقتی ایرانیان فجیع‌ترین کشتار تاریخ خود را در زمان صلح تجربه کردند، آن‌گاه که اهریمنی‌‌ترین تباهی جهان،به زور اسلحه کمر به نابودی ایران و ایرانی بست، ایرانیان یک ترانه ساده را در دست گرفتند، همان ترانه‌ای که عزیزانشان پیش از هجدهم دی بارها با آن رقصیده‌بودند، آن ترانه را بر سر گذاشتند و بر این مزار و آن مزار با چشمانی گریان، با فریاد دادخواهی، با آن آهنگ ساده مازندرانی رقصیدند! ما …ما… ما…اگر ملت هم نبودیم، در برابر وقاحت شما، با مازندران و کردستان و بلوچستان، با مرودشت و ممسنی و روستای چنار، با نجف‌آباد و آبدانان و مشهد و هشتگرد و لردگان و تهران و ملک‌شاهی و رامهرمز و شازند و دزفول و کرمانشاه و زنجان و …وجب‌به‌وجب این خاک، ملت می‌ساختیم؛ چه برسد به حالا که ملتی هستیم، که جخ امروز از مادر زاده نشدیم ودر اساطیرمان خوانده‌ایم، پیش‌ از سپردن ایرانشهر به ایرج، پیش از آغاز جنگ‌های ایران، آهنگری بود که با یک چرم بر سر نیزه، حکومتی هزارساله را برانداخت! ما اگر ملت هم نبودیم، در برابر تلاش تباه شما در نابودی‌ ایران طی چهل‌وهفت سال ملت می‌شدیم! چه‌ برسد حالا که شما تنها چهل‌وهفت سال از عمر نحوستتان می‌گذرد، حال آنکه ما شگفت‌ترین ملت جهانیم؛ نه فقط برای آنکه در انبان معنایمان، از سنج‌ودمام تا دف داریم، نه فقط برای آنکه زنانمان بلدند سر مزار کل بکشند، پدرانمان بلدند با قامتی استوارتر از فردوسی، بر مزار پسرشان از دادخواهی برای ایرانشهر بگویند تا شگفت‌ترین سوگ دادخواهانه را برپا کنیم، نه فقط برای آن درازپایی در تاریخ و‌ معنا، بلکه برای آنکه جوان‌ترینمان نیز…آنان که پشت نیمکت‌های آموزش و پرورش سیاه شما درس خواندند، حالا در ونکور و تورنتو و ملبورن، درفش بنفش کاویانی بر دوش با ترانه جاوید «دل دیگه، تنگ بونه» می‌رقصند! برای آنکه‌ جوان‌ترین‌هایمان هم خوب بلدند ، چه بسا بهتر از ما، از ساده‌ترین ترانه‌ها، درفش کاویانی بسازند و بر چشم شما فروکنند! ما اگر ملت هم‌ نبودیم، در دشمنی با شما، ملت می‌شدیم؛ چه‌برسد به حالا که شما فقط چهل وهفت سال دارید و ما ملتی چنان دیرپا که برای زدودن نام شما از ایران، دستمان پر است و دلمان استوار…. بله! ما ملتی هستیم استوار، اگرچه دلی تنگ داریم… دله دیگه…تنگ بونه!

چهارم: از آن‌ اولین‌ روزهای دی‌ماه که اندام برومندتان را در برابر دوربین پیچ وتاب می‌دادید و با طعنه می‌گفتید در این هوای سرد، باید صورت را پوشاند و به خیابان رفت، از آن‌ روزگار همه بند کفش بستن با سمفونی خرمشهر، و قفنوس پراکندن در اینستاگرام تا امروز که مادرانتان بر مزارتان می‌رقصند و پدرانتان در عروسی‌تان با «ایران» کف می‌زنند، من دوزانو نشسته‌ام و تماشایتان کردم. شما مردم ایران! انبان معنایتان چه پر است که برای رویارویی با چنین رنجی، کم نیاورده‌اید. شما که حماسه و غزلتان را درهم آمیخته! شما که هستید آخر؟ آدورنو خیال می‌کرد بعد از آشوتیس شعر سرودن ممکن نیست. شما مردم ایران که هستید که در آستانه آشویتس شعر می‌سرایید، در میانه دی ماه حماسه می‌سازید و هنوز آشویتس به‌پایان نرسیده، ایستاده می‌رقصید؟! چندسالی است که سیروسلوک برای یافتن معنا، مرا کشانده به غوطه‌خوردن در فرهنگ و اسطوره و تاریخ و هنر ایران. شروین می‌گفت ایران خلاصه جهان است، مرکز صدور معنا، زادگاه مفاهیم مینوی، اخلاق و هرآنچه به کار زندگی می‌آید. راست می‌گفت. در این دوماه که چشم‌هایم کفاف تماشاگری و گریستن نمی‌دهد، دریافتم که همه آنچه روزی می‌پنداشتم، اغراق است در باب ایران، حالا دارد در رئال‌ترین صحنه‌های ممکن، پیش چشمانم جان می‌گیرد. ما در بزنگاهی تاریخی هستیم. تا هزارسال دیگر از این روزها خواهند گفت و درباره‌اش شعرها خواهند سرود. آن‌که این هنگامه را «سیاسی» می‌بیند، آن‌که از موضع کبر و تنزه‌طلبی به این رستاخیز می‌نگرد، بسا چیزها…بسا چیزها که از دست می‌دهد! آخر: آقای مراد ویسی! مرا هنوز زود است برپاایستادن! باید دوزانو بنشینم در پیشگاه ملت ایران، ببینم، بشنوم، حیرت کنم و بیاموزم! #راضیه_اسلامی‌نسب

یکم: مراد ویسی می‌گوید: وقتی نام جاویدنامان انقلاب ملی شیروخورشید را می‌خوانم، اگر برایتان مقدور است، به احترامشان بایستید. نمی‌دانم چند روز است دارم این جمله را می‌شنوم و چندبار تلاش کردم که ایستاده به‌ بلندترین نام‌های جهان گوش دهم، اما نتوانستم. هربار که گفت «فرزند ایران و جان‌فدای میهن» من در خودم لرزیدم، مچاله شدم، کز کردم و اشک ریختم. حس کردم هنوز پای استواری ندارم که بایستم و نام‌هایشان را بشنوم. طبیعی‌ترین واکنش بدن من به این ذکر که می‌شود تا ابد آن را زمزمه کرد:«فرزند ایران و جان‌فدای میهن»…بله! طبیعی‌ترین واکنش من ، پیشانی بر زمین گذاشتن است و نه ایستادن. من دوزانو می‌نشینم و به چهره‌ها خیره می‌شوم. چه حجمی از زیبایی، ملاحت، شرافت، اخلاق، فراروی از مرزهای خود و چه حجمی از زندگی… در این گربه ‌زخم‌خورده پنهان بود و حالا هویدا شده. دوزانو در برابر نام‌ها می‌نشینم و تلاش می‌کنم خود را بسپارم به حسی که از ورای چشم‌های درخشانشان به من می‌رسد. دوم: در طول عمرم، پای سخنرانی‌های زیادی نشسته‌ام. در جستجوی حقیقتی برای زندگی، به این سو و آن سو سرک کشیده‌ام. گوشم پر است از همه آنچه فیلسوفان و معناپردازان جهان گفته‌اند. اما بی‌تردید، همه آنچه در این سال‌ها شنیده‌ام، در برابر سخن‌سرایی بازماندگان کشته‌شدگان دی ماه چهارصدوچهار، هیچ است! دوزانو نشسته‌ام و به تصاویر سوگوار‌ی‌ها خیره شده‌ام. به سخنان پدران بر مزار فرزندان گوش می‌دهم. به کل کشیدن مادران و به دست‌افشانی خواهران نگاه می‌کنم. زیر بار حرارت بوسه‌های عاشقانه در خود ذوب می‌شوم‌. شما مردم ایران، شما مردم ایران، شما مردم ایران! که هستید؟ در آن‌ دی‌ماه به غایت سیاه، وقتی اینترنت ایران قطع بود و تصاویری بریده از کشتار بیرون می‌آمد، من خیال می‌کردم تا سال‌های سال با جامعه‌ای ساکت، مواجه خواهیم بود. از خود می‌پرسیدم اگر ایرانیان از پس حمله اعراب، دو قرن سکوت کردند( که ظاهرا بسیار زودتر از این‌ها به روایت درآمدند)، از پس فجیع‌ترین کشتار تاریخشان به دست جمهوری ننگین اسلامی، چند قرن سکوت خواهند کرد؟ کی برپا خواهند ایستاد؟ وقتی پیکرها آرام‌آرام تحویل خانواده‌ها شد، وقتی رقص همسر حسین اکرمی را با «دل دیگه تنگ بونه،بی‌هوا دیوانه بونه، جنگ بونه» تماشا کردم، وقتی کف‌زدن‌ها را دیدم، حجله بردن‌ها، دف‌زدن‌ها…سخنرانی‌های پدران و دست‌افشانی مادران و استواری سوگواران را دیدم، دانستم همه آنچه در این سال‌ها پای منبر این و آن آموخته‌ام، به اندازه یک سخنرانی حقیقی ایستاده بر مزار در دی‌ماه و بهمن ماه چهارصدوچهار ژرفا ندارد. شما که هستید مردم ایران؟ شما که هستید مردم ایران؟ که پسرانتان با بازوی ستبر در اینستا عکس می‌گذارند، صدایشان را ضبط می‌کنند که «اگر برنگشتم، بر مزارم شادی کنید و د‌ر روز آزادی، مرا یاد آرید» و دختران پری‌رویتان وصیتنامه می‌نویسند و به نبرد تاریک‌ترین شر جهان می‌روند؟ شما که هستید؟ چند شاعر بین شماست که برنج‌پاشان برپا می‌کنید؟ چند آرش اسطوره‌ای میان شما زنده‌است که تا آخرین نفس در به روی دشمن نگاه می‌دارید و زخمی‌هایتان را بر دوش حمل می‌کنید؟ چند فردوسی در میان شماست که ایستاده بر مزار فرزندتان، حماسه می‌سرایید؟ چند مولانا در میان شماست که فرزندانتان چنان مرزهای مرگ‌آگاهی را گسترش می‌دهند و شما، از دل سوگواری‌هایتان چنان معنای عظیمی از زندگی می‌آفرینید؟! شما که هستید مردم ایران؟ در تمام روزهای فلج‌شدگی و درخودماندگی، کلام هیچ روانشناسی و معناپردازی نتوانست ما را به اندازه تماشای زندگی و مرگ و سوگ شما سرپا نگاه دارد. شما که هستید؟ سوم: آدورنو باور داشت بعد از آشوتیس دیگر شعر نمی‌توان سرود. این گزاره در روزهایی که خبرهای قطره‌چکانی از ایران، نشان از وقوع جنایت علیه بشریت داشت، بارها و بارها در ذهنم پیچید. خیال می‌کردم سال‌ها ساکت خواهیم شد. اما زهی خیال باطل! شما مردم ایران، این سکوت نکردن، این روایتگری ،این رقص سوگ را شما از که آموخته‌اید؟ این دف زدن بر مزار عرفان بزرگی‌ و نام‌جاوید وطن خواندن را از کجا آورده‌اید؟ به کدام نیروی غیبی پیوند دارید که چنین از پیکرهای پاره‌پاره‌ عزیزانتان معنا می‌آفرینید؟ گام‌های استواری که از پس تابوت‌ها، راه می‌روند و شعار می‌دهند را بر کدام خودآگاهی شگرف برپا داشته‌اید؟ شما مردم ایران که هستید که این روزها، ورای خشم و سوگ‌ و بیم و امید، قامتتان را به آفرینش معنا استوار داشته‌اید؟ شما که هستید مردم ایران؟

احساس می‌کنم یکی از هزاران درد این روزهام اینه که هیچ شعری، هیچ‌ موسیقی‌ای، هیچ اسطوره‌ای به تمامی در پیوند با این روزها پیدا نمی‌کنم. آشکاره که ایرانیان در حافظه جمعی خود چنین سطحی از خشونت، تحقیر، درد، خشم و انگیزه برای بازپس گیری وطنشون، بدنشون، کرامتشون و زندگی‌شون رو تجربه نکردند و برای همین در جعبه‌ابزار «معنا» شون، چیزی که متناسب ژرفای این درد جمعی باشه، نیست. هرگز تصور نمی‌کردم روزگاری رو به چشم ببینم که حتی همه اونچه فردوسی گفته، برای تاب‌آوری کم بیاد. تردیدی ندارم که حماسه‌ها ، اسطوره‌ها، اشعار، نمایشنامه‌ها و روایات تازه‌ای آفریده خواهد شد و در این دوماه هم شده. چشم‌هام رو می‌بندم و تصویر مردمی رو در نظر میارم که در آبدانان برنج‌ها رو به هوا می‌پاشند. چشمام رو می‌بندم و تصویر مردمانی رو در خیال میارم که در خیابونی تاریک، نور موبایل‌هاشون رو به آسمون می‌فرستند، این‌ها از تباری میان که هزاران سال در نبرد بین نور و تاریکی ریشه دارند. چشمام رو می‌‌‌‌بندم و پهلوانی استوارتر از آرش رو در نظر میارم که تموم جونش رو گذاشته که در ورودی رو در برابر هجوم اهریمن نگه داره.چشمام رو می‌‌بندم و آنش‌نشانی رو می‌‌بینم که ملتی رو بر دوش گرفته و می‌دوه. چشمام رو می‌بندم و مادری رو تصور می‌کنم که بر پیکر پسر رعناش کیل می‌کشه، چشمام رو می‌بندم و تصویر پیرمردی بختیاری رو می‌بینم که پیشاپیش پیکر عزیزش، دست‌افشان بدن نحیفش رو پیچ‌وتاب می‌ده. به خودم می‌گم نه! حتی به اسطوره‌های تاریخی نیاز نیست. همین مردم زنده امروز می‌شه پناه برد، در آغوش امن و گرم «ملت بزرگ ایران» می‌شه پناه برد و اشک ریخت و خشم رو بدل به انگیزه کرد. اونچه در پیش چشمم رخ می‌ده، زنده‌تر از هر اسطوره‌ای، زندگی رو در سخت‌ترین روزگار تاریخ پیش می‌بره. چشمام رو باز می‌کنم. ایستگاه قطار لینکلن ونکور پره از جمعیتی خسته، خشمگین، مهربان و مصمم که پرچم‌های شیر و‌ خورشید و تصاویر جاویدنام‌های عزیز و اسامی بازداشتی‌های در نوبت اعدام و پرچم‌های شیر و‌خورشید رو بر دوش گرفته‌اند. بله! یکشنبه است و سرتاسر جهان پر شده آینه ایران‌زمین!

عزیزانم در داخل ایران عزیز اگه از قتل‌عام و کشتار سیستماتیک اخیر روایتی دارید که لازم می‌دونید ثبت بشه؛ با نام یا بی‌نام؛ می‌تونید روایتتون رو برای من بفرستید.

این دو هفته عجیب درگیر مساله «شهود»، درک درونی غیرقابل بیان و غیرقابل مستندکردن و درک بی‌واسطه اینجا، اکنون و آینده بودم. معمولا بیشتر در عرفان و ساحت معنویت از «شهود» حرف زده می‌شه. اما یک شهود دیگه هم داریم که می‌شه درک مستقیم و بی‌واسطه و بی‌نیاز از استدلال درباره دنیای پیرامون و اونچه در اون رخ می‌ده. احتمالا همه ما خاطرات زیادی داریم از راننده‌ تاکسی‌های سطح شهر تهران، به ویژه در خط ونک-آرژانتین که تموم بدبختی‌های خرد و کلان ما رو توی یک عبارت ساده خلاصه می‌کردند: «کار خودشونه»! این راننده تاکسی‌ها همون کسانی بودند که وقتی در اولین ساعات خبر هواپیمای اوکراینی گفتند«خودشون با موشک زدند»، روشنفکران حوزه تفکر انتقادی ما، سر تاسفی برای کم‌سوادی و ساده‌لوحی‌شون تکون دادند و سیگارشون رو دود کردند که«ملتی که تفکر نقاد ندارد، در توهم توطئه بماند!» . فقط چند روز زمان لازم بود تا معلوم بشه اونچه راننده‌های تاکسی به ویژه در خط ونک_آرژانتین می‌فهمیدند، چیزی بود از جنس درک بی‌واسطه شرایط امروز و فردا. همچنان که قضاوتشان درباره ایران پیش‌ از پنجاه‌وهفت نیز از دل تجربه زیسته‌شون می‌اومد و نیازی نداشت پای آمار و ارقام روشفکران چپ و راست بنشینند تا بفهمند وضعشون با اون انقلاب بهتر شد یا بدتر. اگه بخوام یکم راه دورتری برم، می‌رسم به سال شصت و یک شمسی. وقتی هایده و ویگن ترانه «همخونه» رو به اصیل‌ترین شکل ممکن خوندند. پرسش اینه که چه‌کسانی از روشنفکران ما در سال شصت‌ویک به چنین درک شفافی از وضعیت ما رسیده‌بودند که هایده می‌خوند؟ یک ضرب‌المثلی داریم که شاید این روزهای بهت و‌ درد، خیلی به کارمون بیاد. «آنچه جوان در آینه می‌بیند، پیر در خشت خام می‌بیند.» به‌گمانم این ترانه که از معدود ترانه‌هاییه که می‌شه این روزها شنیدش، مصداق همین درک شهودی امروز و آینده است نزد عزیزانی مثل هایده…که نیستند که امروز ما رو ببینند، اما سال‌ها پیش می‌دونستند: کسی دیگه تو اون دریار رخت عروسی ندوخت….

گابریل ازم می‌پرسه آیا خانواده‌م در امان هستند؟ براش توضیح می‌دم که خانواده‌ام هنوز زنده‌اند اما در امان نیستند . بهم می‌گه آیا می‌تونم بیارمشون اینجا تا خیالم راحت بشه. براش توضیح می‌دم خیال من وقتی راحت می‌شه که ایران از این اشغال خونین دربیاد و نود میلیون نفر بتونن هوا برای زندگی داشته‌باشند. وارد جزییات می‌شه و‌ می‌پرسه برای چی دارند این همه آدم می‌کشند؟ براش توضیح می‌دم و توضیح می‌دم سعی می‌کنم از چیزهایی که براش شناخته‌شده‌است، استفاده کنم. می‌گم چیزهای وحشتناک‌تر از کوره‌های آدم‌سوزی هیتلر در ایران در جریانه. چیزی بسیار وسیع‌تر از هرچه آلمان نازی کرد، چیزی که وحشتناک‌تر از وحشتناک‌ترین چیزهایی که شنیده‌ای . چشماش گرد می‌شه. صورتش سرخ می‌شه و آخرش می‌گه امیدوارم خانواده‌ت در امان باشند. و در نهایت به خودم می‌گم دو چیز ترجمه‌ناپذیره: یکی وضعیت وجودی ایرانی زاده شدن و آنچه در این پنجاه سال بر ما رفته و دوم مهری که هویت جمعی ما رو می‌سازه…مهری که همه ساکنین ایران‌زمین رو خانواده قلب ما می‌کنه.

ماه‌ها پیش در یکی از زیباترین روزهای بهار، در پیاده‌روی در یکی از زیباترین مسیرهای جنگلی دنیا، این جمله رو از داروین صبوری شنیدم: «این شوخیه که فکر کنیم ملت‌ها به وقت آشوب‌های جدی، وقتی موجودیتشون درخطر قرار گرفته، می‌نشینند و درباره فلسفه و‌نظریات سیاسی فکر می‌کنند که کدوم یک رهایی‌بخش ‌تره و به کارشون میاد! خیر مردم در بزنگاه‌ها پناه می‌برند به حافظه جمعی، به گذشته تجربه شده در تاریخ و در اسطوره و به روایت. ملتی می‌تونه زنده بمونه که اسطوره و روایتی برای روزگاری که موجودیتش در خطره داشته باشه، و اگه این رو در ذخیره قرن‌ها و‌تاریخش نداشته‌باشه، یا نتونه فورا روایتی بسازه، هیچ فلسفه سیاسی و هیچ گزاره روشنفکرانه دل‌ربایی نجاتش نخواهد داد.» وقتی این جملات رو شنیدم، ایستادم، فایل درسگفتار رو به عقب برگردوندم و‌چندبار گوش دادم و یادداشت کردم. از جنبش مهسا که جامعه ایران وارد مرحله‌ای از خودآگاهی هویتی شد و به سر وقت آخرین و راهگشاترین گزینه برای نجات ایران رفت، یعنی هویت ملی، از روزهایی که اسامی اساطیری ایران جون گرفتند، از آرش و سیاوش و ضدقهرمانی چون ضحاک،تا این روزها که شیر و‌خورشید روی پرچم و ققنوس توی ویدیوها به حرکت دراومدند، مدام یاد این جملات داروین صبوری می‌افتم. ملتی که موجودیتش به خطر بیفته، به گذشته و به حافظه تاریخی خودش پناه می‌بره و این از سر هوشیاری و نبرد برای بقا میاد. اون‌ها که از سر تحقیر به مردم نگاه می‌کنند، هیچ‌وقت اهمیت این پناه بردن به گذشته رو نخواهند فهمید. اما انگار این روزها بلایی که از سر می‌گذرونیم چنان هولناکه که تمام اساطیر ملی و مذهبی حتی در برابر بزرگی این شر کم می‌آورند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک شر ممکنه اونقدر بزرگ بشه که در اساطیر پیش‌بینی نشده‌باشه. ضحاک و تمام شخصیت‌های اهریمنی داستان‌های ما در برابر قدرتی که امروز بر سر ایران ما مسلطه، همه نحیف و پاکند! در همین روزها که ایرانیان تلاش می‌کنند نگذارند خشم به غم تبدیل شود و برای ثبت و مشاهده اونچه می‌گذره، چشم‌هاشون رو باز نگه دارند، چراکه هر قطره اشکی، باعث می‌شه گوشه‌ای از این جنایت زیر پلک ما گم بشه…در این روزها ایرانیان کار دیگری نیز می‌کنند. اسطوره‌ای می‌سازند، که توان مقابله با چنین شری رو هم داشته‌باشه. ایرانیان در این روزها، می‌گریند، می‌جنگند، مبهوتند، نفس کم می‌آورند و همزمان دارند دست‌به‌دست هم شاهنامه جدیدی می‌نویسند. شاهنامه‌ای که ضحاکش در دو روز، نه چهار جوان، بلکه سی‌وپنج‌هزار جوان کشته‌است و می‌کشد. ایرانیان از پس این روزها هم برمی‌آیند، از پس خشم و دادخواهی و اشک و سوگواری و هزار پرسش و حسرت و …همزمان دارند قصه این روزها رو آماده می‌کنند تا در گوش بچه‌های فردا بخوانند…اگر هفتاد است برای هولوکاست فیلم می‌سازند، ما باید تا هفتصد سال قصه این روزهای ایران رو بگیم… از الان تا هفتصد سال دیگه باید روایت‌گر باشیم….مبادا بار دیگری کلید ایران را در دست شر بگذاریم… تماشا کردن این روزها و آنچه بر ما می‌گذره، به همین دلیل بسیار مهمه: برای اینکه تا قرن‌ها باید از این روزهای تاریک حرف بزنیم….ماندن ایران در گرو روایت مستمر این شر مطلق و فزاینده است: خاطره جنایات ج‌ا تا همیشه در حافظه تاریخی مخواهد ماند….چون ما بر «ماندن» اراده کرده‌ایم! #راضیه

در این زیبایی و سکوت دردآور زانو زده‌ام و برای نجیب‌ترین مردمان دنیا که به دست نانجیب‌ترین‌های تاریخ اسیرند، دعا می‌کنم. خشم،
در این زیبایی و سکوت دردآور زانو زده‌ام و برای نجیب‌ترین مردمان دنیا که به دست نانجیب‌ترین‌های تاریخ اسیرند، دعا می‌کنم. خشم، نفرت، تلاش، فریاد…همه را تجربه کرده‌ام و همچنان تجربه می‌کنم، اما در این لحظه خاص، دلم می‌خواهد تمام وجودم را به خورشید ‌پیش‌رویم ببخشم و دعا کنم روزی ایزد مهر دوباره بر سر ایران بتابد!

خشم و سوگواری و غم و انگیزه برای جنگیدن یک طرف، دلتنگی برای صداهای عزیزی که در این سال‌ها بهشون انس گرفتم یک طرف دیگه…دوستانی
خشم و سوگواری و غم و انگیزه برای جنگیدن یک طرف، دلتنگی برای صداهای عزیزی که در این سال‌ها بهشون انس گرفتم یک طرف دیگه…دوستانی که در تموم این سال‌ها ما رو به تفکر واداشتند و روایت‌های تازه‌ای خلاف روایت‌های جاافتاده در رسانه و ذهن ما، برامون تعریف کردند..تازه در این روزهای خاموشی ایران می‌فهمم که چقدر زندگی روزانه‌م به شنیدن و یادگرفتن از این دوستان وابسته بوده…به امید ایران آزاد….پاینده ایران❤️

از ایران زنگ می‌زنه. شنیدن صداشون غنیمته و محتوای گفتگو، سراسر دروغ: خوبیم شما خوبید؟ برف اومده، همه‌چی خوبه، حالا بعدا باهاتون حرف می‌زنیم. پول می‌دهند، بسته می‌خرند تا به ما زنگ بزنن و در سکوتی سنگین، حرف‌هایی بزنیم که می‌دونیم سرتاسر دروغه. ای ننگ ابدی بر شما! چند سال قراره از هولوکاست ایران و از این نسل‌کشی و از این جنایت فیلم ساخته بشه؟ چند سال باید قصه گفته بشه؟ چند سال باید این درد رو روایت کنیم؟ امروز ساعت چهار بعدازظهر ناگهان متوجه شدم که دارم به طور طبیعی نفس می‌کشم و حالم کمی بهتره. این فقط یک ساعت طول کشید. یک چیزی رو درباره این روزهای خودم خوب یاد گرفتم، به‌محض اینکه احساس خشم و جنگندگی‌ در من فروکش کنه، غم و یاسی نفس‌گیر بر من حاکم‌می‌شه. چیزی که می‌تونه من رو تا فروپاشی کامل ببره. می‌نویسم تا خوب یادم بمونه: این خشمه که من رو زنده نگه می‌داره این خشمه که باعث می‌شه من بتونم سرپا بمونم.

یکشنبه شب آن‌قدر فریاد زده‌ام که قفسه سینه‌ام درد می‌کند. به هرکه می‌شد ایمیل زدم، هر هشتگی که لازم بود، هر استوری، هر پست…هر آنچه که از دست‌خالی من برمی‌آمد، نوشتم و فرستادم. برای من بیگانه از این فضا که به سختی بلد بودم در اینستا استوری بگذارم، همه‌چیز نسبتا تند پیش می‌رود. روایت چندتا از بچه‌های ایران را شنیدم و برای هرجا که می‌شد، فرستادم.‌ حالا افتاده‌ام روی تخت و دارم نفس‌های عمیق می‌کشم تا بر درد قفسه سینه مسلط شوم. راهپیمایی ونکور بی‌نظیر بود. هزاران نفر…ده‌ها هزارنفر آمدند و فریاد زدند و کمک طلبیدند. حالا در استانه بیهوشی…به بلایی که سرمان می‌آید فکر می‌کنم: صبح با گریه‌آغاز شد و‌ شب با بغض به پایان رسید و در میانه روز، خشم بود که مرا پیش راند…

روز …م روز nام…چه فرقی می‌کنه روز چندم باشه وقتی زمان بر ما متوقف شده؟ امروز به خودم گفتم که هرطور شده سرپا می‌شم و دوسه تا کار مفید انجام می‌دم. آسمون قشنگ بود، به‌طرز بی‌رحمانه‌ای قشنگ بود، بعد از روزها بارون بی‌وقفه، خورشید بیرون اومده‌بود. طبق معمول صورت‌نشسته دست‌به‌گوشی بردم. حالا بیشتر از هر وقت‌ دیگه‌ای می‌فهمم زندگی بدون ایران، چقدر کند می‌گذره. دلم برای تموم صداهای ایران که روزم رو می‌ساختن، تنگ‌شده. دلم برای تموم پادکسترها، تمام بچه‌های جوان خوش‌ذوقی که با بیشترین فشارها و کمترین امکانات تولید محتوا می‌کردند، تنگ شده. از خودم این سوال هولناک رو می‌پرسم که یعنی ممکنه دیگه هیچ‌وقت صداشون رو نشنوم؟؟ دلم نمی‌خواد به این سوال فکر کنم. دلم نمی‌خواد روایت‌گر ترس باشم، حتی دلم نمی‌خواد روایت‌گر غم باشم. دلم می‌خواد فعلا فقط در برابر دنیای آ‌روم و بی‌تفاوت، صدای ایران رو بلند کنم. از این روزها که بگذریم، سال‌ها وقت خواهیم داشت درباره این درد، بگیم و بنویسیم و بگرییم. اگه هفتادسال درباره آلمان نازی فیلم ساختند و رمان‌ها نوشتند، ما هم صد‌وچهل سالی وقت لازم داریم تا درباره تاریک‌ترین پنجاه سال ایران بنویسیم… برای گریه، برای اشک ریختن، برای له شدن زیر بار این درد، سال‌ها وقت خواهیم داشت. ولی نقدا حق با اوناییه که می‌گن فعلا باید خشم و مبارزه رو زنده نگه داشت. احساس می‌کنم اگه کفه خشمم به نفع کفه غم و سوگواری سبک بشه، رمقم برای زندگی از این هم کمتر می‌شه. پس به هر نحوی باید این خشم رو زنده نگه دارم. باید خودم رو زنده نگه‌دارم. ما باید زنده بمونیم…ما زنده می‌مونیم. چهل‌وهفت ساله کمر به محو ما بستید، اما ما زنده می‌مونیم! زنده می‌مونیم و همچنان زندگی می‌کنیم!

تناقض‌های دل - Statistics & analytics of Telegram channel @tanagh