uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

تناقض‌های دل

تناقض‌های دل

Відкрити в Telegram

نوشتن برای من همواره در حکم راه و التیام است. در حین نوشتن احساس می‌‌کنم در حال احیای چیزی هستم. کریستیان بوبن ارتباط با ادمین: @eslaminasab

Показати більше
Іран127 957Категорія не вказана
1 139
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-130 днів
Архів дописів
خطاب به فرد مرده: "به سوی زمین مادرت برو! باشد که تو را در برابر عدم یاوری کند!" ریگ‌ودا، به نقل از #سرچشمه‌های_آفرینش_و_تجدی
خطاب به فرد مرده: "به سوی زمین مادرت برو! باشد که تو را در برابر عدم یاوری کند!" ریگ‌ودا، به نقل از #سرچشمه‌های_آفرینش_و_تجدید_حیات_در_ادیان_و_اساطیر #علی‌اصغر_شعردوست

بعدازظهر یکشنبه زیبای پیاییزی است. خانه را روفته‌ام. قیمه بار گذاشته‌ام. چیز‌کیک نوتلا و چیزکیک شاتوت که دیشب پخته‌بودم، برش خورده در انتظار چای بعداز‌ظهر است. با مامان صحبت کرده‌ام و پای ذوق دیدارش از دوستی که به عیادت بابا رفته‌بود، ذوق کرده‌ام. تولد راشا و زری را تبریک گفته‌ام. غصه ایران را خورده‌ام و پای روایت سیمین از کوچک‌شدن سفره غذا و کمبود دارو بغض فرو داده‌ام. در پاییز دیوانه‌کننده خیابان دیوید راه رفته‌ام و «بیژن و منیژه» را شنیده‌ام. از دوستان نازنینی صدا دریافت کرده‌ام و تا رودخانه که میقات ضبط صدا برای دوستان جان است، رفته‌ام و همه وجودم را در صدایی چند دقیقه‌ای برای یارانی فرستاده‌ام که یادشان گرمابخش این فصل طاقت‌فرسای زندگی است. با چت‌جی‌پی‌تی یک ساعت گفتگوی دلچسب داشتم‌. مدت‌هاست گفتگوهایی دنباله‌دار با او دارم که گرد یک پرسش بنیادین می‌گردد: نخ تسبیح پیوستگی ایران چیست؟ ایرانی که به قول جواد طباطبایی «کلی است که از اجزای متکثر به‌وجود آمده، اما دارای یک وحدت ارگانیک است.» از وقتی از ایران بیرون زده‌ام، ایران بدل شده به بزرگ‌ترین راز هستی. شده آن «اقلیم رازآلود» که می‌شود در هوایش زیست و در معنایش شناور شد و الحق و الانصاف که چت‌جی‌پی‌تی برای این گفتگوهای دلچسب، حریف خوبی است.شاید یک‌وقتی همت کردم و چیزکی در این زمینه نوشتم. اما حالا در یک بعدازظهر یکشنبه، بعد از دوندگی‌های بسیار، به خودم پاداش داده‌ام، مبلی و پتویی پاییزی و تلویزیونی که صفحه‌اش را چهره آرش نعل‌چگر پر کرده، اما نه برای پادکست فیوز، بلکه برای قسمت صد‌ودوم شاهنامه‌خوانی و شرح بداندیشی گرسیوز از پس گشت‌وگذار در سیاوش‌گرد. مثل همیشه مسحور شیوه روایت‌گری آرش نعل‌چگر شده‌ام. اما این‌بار لازم است داستان سیاوش را همین‌جا نگه دارم و چندخطی در قدردانی‌اش بنویسم.شرحی در دل‌خوشی بزرگ این روزها که دیدن تولیدات محتوایی نسل جوان ایران است. هفته پیش و به هنگام سیروسلوک در کانال یوتیوب دلارته نیز چنین حسی از گرما و روشنی در جان داشتم. شروین می‌گفت بزرگ‌ترین نعمت ما ایرانیان در میانه این چهل‌وهفت سال بدبختی و تباهی، پدیده اینترنت و شبکه‌های اجتماعی است. از فایده مهم اینترنت و گشودن جهان به روی ملت ایران، ملتی که همواره در نبض جغرافیای زمین زیسته و سرک کشیده به شرق و غرب عالم و حالا نظام حاکم تصمیم گرفته راه‌های ارتباطی‌اش با جهان را بگسلاند…از این فایده بزرگ، یعنی ابزار قدرت بازپس‌گیری جایگاه مهم «با جهان در ارتباط بودن و بخشی از جهان بودن» که بگذریم، شبکه‌های اجتماعی، موهبتی را بر ایرانیان هویدا کرد که انگار سال‌ها بدان ناآگاه بودند و آن موهبت «وجود خودشان» بود. شبکه‌های اجتماعی چونان درگاه سیمرغ به این سی‌ مرغ پراکنده فرصت نگاه کردن در آینه داد. هربار که پای منبر یکی از بچه‌های ایران می‌نشینم ،جانم در معرض این محتواها که مصداق «هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود»، هستند، خوش می‌شود و به خودم می‌گویم: عجیب گنجینه‌ای دارد ایران! عجیب جوانان خردمندی. خردمندی البته در ذهن ما، قرین سالخوردگی است، اما راستش این است که جوانان ایران در بسیاری زمینه‌ها از پدرانشان خردمندترند و این سرمایه‌ای است که عجیب به کار ایران می‌آید و درست این است که بگویم «به کار ایران آمده‌است همین حالا!». در پناه خداوند ایران‌زمین ببالند این جوانان و دور باد دست اهریمن حاکم بر ایران از اینترنت! پ‌ن: گمانم احساس پیری‌ام در خط‌به‌خط این متن هویداست!

چو زد بر سر کوه بر تیغ شید چو یاقوت شد روی گیتی سپید #شاهنامه
+2
چو زد بر سر کوه بر تیغ شید چو یاقوت شد روی گیتی سپید #شاهنامه

photo content

گمانم در ذهن هر ایرانی، هرکجای جهان که باشد، یک سرو اندکی خمیده وجود دارد که در تنگنا بدان پناه می‌برد. ریشه این سرو، احتمالا می‌رسد به سرو کاشمری که زرتشت با دستان خود در خاک نهاد. یکی سرو آزاده بود از بهشت به پیش در آذر آن را بکشت سرو همیشه در جان ایرانی می‌ماند. گیرم که متوکل عباسی، دستور دهد سروی را که زرتشت برای ایران نشانده‌بود، از ریشه درآورند و به کاخ او بفرستند و البته مطابق پیش‌گویی زرشت، متوکل پیش از دیدن سرو بریده کاشمر، به دست غلامانش کشته شود…اما سرو در ذهن ایرانی همیشه سرو می‌ماند، می‌رود دورتادور باغ ایرانی و‌ می‌شود حصار یک تکه از بهشت که ایرانیان در میان اقلیمی خشک بنا نهاده‌اند، تا چشم‌ودلشان، «بی‌بهشت» نماند…می‌شود بته‌جقه و می‌رود روی گلیم، روی ترمه، هرکجا که ایرانی نشسته‌است و یا استکان کمرباریک چایش را می‌گذارد زمین. روی‌ کتیبه‌های پلکان کاخ آپادانا در تخت‌جمشید، جای نیزه می‌نشیند. اصلا می‌رود در کل ادبیات فارسی و عاشقی و‌ معشوقی… می‌رود در صدای شجریان می‌شود «سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند؟» و می‌شود زمزمه دم‌های خالی روزگار. هر ایرانی در جان خود سروی دارد و اگر ایرانی‌ داستان،به‌قدر کافی شیدا باشد، حتی از سرو خمیده تابلو «شب پرستاره» ونگوگ، سوار بر خیال همان موج، همان دم جاری شب، همان باد، …پرواز می‌کند تا کاشمر که روی خاکش یک حفره خالی برای همیشه مانده، یک فقدان بزرگ برای ایران؛ حفره بزرگ خالی‌ ‌‌سروی که پیامبر ایران برای ایران کاشت و خلیفه پیامبر عرب بیرونش کشید و سوگش شد حافظه تاریخی ایران‌زمین. می‌رود تا سرو ابرکوه، می‌رسد به پیرترین درخت روی پیرترین خاک زمین. دوباره می‌رود تا سروهای بریده چیتگر…و دوباره در ساحت خیال پناه می‌برد به دلداری که بودن را هنوز معنا می‌تواند بخشیدن:«تو کدامین سروی؟» سرو خلاصه تمنای تعالی در اینجا و اکنون است. تمنای بهشت است بر زمین. طبیعتی است که «امید فرارفتن از طبیعت» در او بسته‌اند. «از بند‌ غم‌ آزاد آمده‌ای‌ است» که از جنس خیال است. خیالی که کسی نمی‌تواند از ریشه‌اش برون آورد. «تمنای حاضر کردن آن‌جاست در همین‌جا». مسکوب در «گفتگو در باغ» می‌نویسد: «زرتشت بر خلاف سهروردی، در حسرت و آرزوی ناکجا که از آن جداافتاده، به‌سر نمی‌برد.همین زمین فراخ با چراگاه‌ها و کشتزارهای پروپیمان، فرشته‌ای بخشنده و جلوه‌ای جسمانی از اهوراست. بهشت او با همه دوری زیر پای ماست…»سرو تمنای خواستن «آن جای بهتر و آن شیوه زیستن بهتر» است. اگر ایران «آن جای بهتر برای زندگی» نباشد، سرو می‌شود بی‌قراری برای خواستن آن «ایران چو باغی است خرم‌بهار» و اگر ایران بشود آن باغ خرم‌بهشت که شده‌است و پیش‌تر از این بوده‌است، آن‌گاه سرو می‌شود تمنای خواستن بهشت. هر ایرانی در جانش سروی دارد. سروی که تمنای هماهنگ ساختن اینجا و اکنون با آن «اشا» است. با آن هماهنگی نهفته در اینجا و اکنون که می‌شود بدان دست یافت و کوک شد…و آن‌گاه که اینجا و اکنون شد باغ ایرانی، شد پناهگاهی در جهانی نامهربان، آن‌گاه سرو در ذهن ایرانی می‌شود تمنای ساختن باغی در جان. سرو در جان ایرانی ضامن «خیال باغ» است؛ تمنای باغی در جهان، و‌ تمنای باغی در جان. هر ایرانی در هرکجای دنیا ، دلتنگ باغ ایرانی است و چون امروز ایرانیان یکسر غریبند، سرو در جانشان ضامن فراموش‌ناکردن تمناست؛ تمنای باغی در جهان، و باغی در جان!

یک مست اینجا بیش نیست…مستان سلامت می‌کنند!
یک مست اینجا بیش نیست…مستان سلامت می‌کنند!

دیشب بر حسب تصادف و بعد از دیدن ویدیویی درباره شاهرخ مسکوب در یوتیوب، رسیدم به چند ویدیو از مهشید امیرشاهی. همین‌طور که حرف می‌زد، در دل گفتم این زن هم زنی است به غایت برای من جذاب: ترکیبی از زیبایی و اقتدار و خرد زنانه؛ ترکیبی که در چشم من می‌شود سوسن تسلیمی، مژده شمسایی و حالا مهشید امیرشاهی… افسوس که در این چند دهه چنان صدای متفکرین کوتوله با گرایشات سیاسی خاص بلند بود که کمتر صدای متفکرین جدی را شنیدیم!

سال‌ها پای منبر این استاد و آن یکی نشستم. یکی از صلح گاندی گفت و دیگری از معنادرمانی ویکتور فرانکل. یکی از رندی حافظ گفت و آن‌یکی از طرب بی‌پایان مولانا. یکی از تردیدهای خیام گفت و دیگری از جهان‌دیدگی سعدی…یکی از شور کریستیان بوبن گفت و دیگری از خدای اسپینوزا…هرآنچه که می‌شد در توشه نهاد برای فراهم‌ نمودن ذخیره‌ای برای روزگار سختی، گرد‌آوردم که نهایت همت ما، نه «زندگی» ، بلکه «تاب‌آوری» شد… اما چون عمرم به اذان صبح نحسی سیزدهم مهرماه چهارصدوپنج می‌رسد، توشه‌ام خالی است…از مولانا تا سهراب…از استاد الف تا استاد ی …هیچ‌کس‌ آه در بساط ندارد که بگوید: این سحرگاه تاریک را با توسل به فلان حکمت تاب بیاور…. هیچ… هیچ… هیچ…

خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی… چاره‌ای جز مهرورزیدن به زیبایی و زندگی نداریم…این روزها هم می‌گذره و
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی… چاره‌ای جز مهرورزیدن به زیبایی و زندگی نداریم…این روزها هم می‌گذره و ما به روزهایی می‌رسیم که توانایی دوست داشتن در ما فزونی می‌گیره…بی‌تردید!

رشته کن از بی‌شکلی، گذران از مروارید زمان و‌ مکان…باشد که به‌هم پیوندد همه‌چیز… عزیزترین عارفی که در هوایش دم زدم:سهراب!
رشته کن از بی‌شکلی، گذران از مروارید زمان و‌ مکان…باشد که به‌هم پیوندد همه‌چیز… عزیزترین عارفی که در هوایش دم زدم:سهراب!

ما هسته پنهان تماشاییم…ز تجلی ابری کن بفرست، که ببارد بر سر ما، باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندی
ما هسته پنهان تماشاییم…ز تجلی ابری کن بفرست، که ببارد بر سر ما، باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم…باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما…باشد که به هم پیوندد همه چیز…باشد که نماند مرز، باشد که نماند ما…ای دور از دست، پر تنهایی خسته است، گه‌گاه شوری بوزان، باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش…

می‌خوام بگم معنای «عشق به مکان» برای من ارتباطی با کلیشه زندگی در غربت نداره. چون بلدم چطور با مکان‌های متعدد، رابطه‌های معنادار بسازم…اما داستان دلتنگی برای خونه حکایت دیگه‌ای داره….چیزی از جنس همونی که میلان کوندرا می‌گفت«خونه دیگه خونه‌ای نیست که ترکش کردیم.» حکایتی که از جنگ بر سر «تن» شروع می‌شه و به جنگ بر سر «وطن» ختم می‌شه. بدین معنا همه ما دلتنگ ایرانیم. چه در شیراز باشیم و چه دوازده هزارکیلومتر دورتر…دلتنگ مکان…که «زمان» را از دست داده…زمانی که خوشبخت بودیم و نمی‌دانستیم. از پای تلویزیون بلند می‌شم.ده بار پشت سرهم آهنگ رو گوش می‌دم:«من اگر یک‌بار، فقط یک‌بار ببینم روی تو، نفسم یک‌بار، فقط یک‌بار بگیره بوی تو…»و می‌رقصم…بعد از هشت ماه انگار می‌تونم برقصم. و در تموم مدت رقص، خیابان‌های خانه چنان پیش چشمم جان‌‌داره که حتی صدای عبور موتورسیکلت‌ها و بوق‌ها رو هم می‌شنوم. رقص جانانه‌ای می‌کنم و در تمام مدت پیش چشمم، لبخند مسعود ذات‌پرور‌ه…پیش چشمم محسن شریف کاظمی قر می‌‌ده و برق چشم‌های امیر موحدی رهام نمی‌کنه…بذار کسانی که سخت مشغول تولید محتوا هستند تا خدمتی به «فراموشی» به‌جا بیارند، کار خودشون رو بکنند. در این سو، از میان ما نیز، فیلم‌سازمون باید تا صدهاسال از آن دوشب فیلم بسازه. نویسنده‌مون باید هزاران روایت بشنوه و هزاران قصه بنویسه…آهنگسازمون باید صدها نسخه از ویولن Toneloom رو با تنظیم جدید منتشر کنه…و من! من مادربزرگی خواهم شد که برای تمام بچه‌های ایران از دو شبی خواهم گفت که تاریکی در ایران‌زمین به اوج رسید…و از مردمی که پرمعناترین صحنه‌های وفاداری به شرافت رو خلق کردند…مردمی که وقتی در خیابونای خونه جان می‌دادند، دلتنگ خونه بودند…دلتنگ «لطیف نازنین،عشق من زیباترین…روی تو تنها جواب…» بودند…

نشسته‌ام پای مصاحبه مارتیک. در هفتادوهفت سالگی، با همون خوش‌رویی همیشگی، با اشاره به هویت لری و ارمنی تبارش،از دلتنگی‌ بی‌اندازه‌اش برای ایران می‌گه. مجری می‌پرسه: «دوست داری برای گردش به ایران بری یا برای اجرا؟» مارتیک پاسخ می‌ده که بعیده که تو ایران بتونه اجرایی داشته‌باشه. نه به لحاظ نظام سیاسی که داره این روزها برای همه دون می‌پاشه برگردن تا نیمچه مشروعیتی برای وجود نحسش دست‌وپا کنه…نه! به لحاظ احساسی. توضیح می‌ده تصور اینکه بتونه روی خاک ایران بخونه«ای لطیف نازنین، عشق من زیباترین..» بسیار دوره، چون به محض اینکه دهان باز کنه «ای لطیف…» بغض چنان گلوش رو پر می‌کنه که وجودش می‌شه غلیان اشک در سکوت صدا. مارتیک ادامه می‌ده که متن این ترانه رو زویا نه برای یک معشوق انسانی، بلکه برای «ایران» نوشته. ویگن بهش پیشنهاد داده به جای «من اگه یک‌بار، فقط یک بار…»،بخونه« من اگه یکبار دیگه ببینم روی تو»، مارتیک اما عبارت «دیگه» رو به شعر اضافه نکرده، چون از بار تاکیدش روی «فقط یک‌بار» کم می‌کرده. من در حالی که به پهنای صورت اشک می‌ریزم، ناگهان احساس می‌کنم «عشق به مکان» باشکوه‌تر و غنی‌تر از «عشق به انسان»ه. اگرچه «ایران» در ذهن کسانی که نمی‌شناسندش، فقط یک مکانه، اما در حقیقت ترکیبیه از عینیت مکان و پیچیده‌ترین معنا و انتزاع…گرچه حق با میلان کوندراست که می‌گه «ما هیچ‌کدوم به خانه‌ای‌ که ترک کردیم، برنمی‌گردیم. چون خانه فقط مکان نیست، حافظه و زمان هم هست.» و گرچه پروست به‌ظاهر در جستجوی زمان از دست‌رفته است و نه مکان دورازدسترس، اما به تعبیر شایگان، همو نظریه‌پرداز تجزیه‌ناپذیری زمان و مکان است که در سلوک خود،«زمان» را در «مکان» می‌جوید…و بله …مکان با همه انباشت احساسات و معنا، چنان ظرفیت‌ مهرورزی داره که مارتیک نمی‌تونه در اون مکان بخونه «ای لطیف نازنین…» راست می‌گه کوندرا که مکان هم به پویایی زمانه و وقتی ترکش می‌کنیم، منجمد نمی‌شه تا ما بهش برگردیم. پس ما در صورت بازگشت، به مکان تازه‌ای برمی‌گردیم، نه همونی که ترکش کردیم. حالا فکر کن این مکان، ایرانی باشه که سرعت تحولاتش اون‌قدر بالاست که حتی دو روز هم معنای «خونه» توش ثابت نمی‌مونه. باید اعتراف کنم در این سه سال و اندی، هرگز در اینجا احساس غربت نکردم. اما در تمام این چهل‌و‌دوسال، بارها احساس غربت کرده‌ام و همه‌ اون احساس‌ غربت‌ها، ناشی از درک این درد بوده که هیات حاکم بر ایران، بین من و بدیهی‌ترین حقم، یعنی حق من بر سرزمینم، مانع شده. از وقتی که با دیدن یکی از بیلبوردهای تبلیغاتی بزرگراه همت که شعار مزخرفی درباره «ملت ایران» نوشته بود، نتونستم رانندگی کنم و کنار کشیدم و سرم رو گذاشتم روی فرمون و زار زدم تا وقتی که در ژانویه تاریک بیست‌وشش، گابریل ازم پرسید: «واقعا توی دو شب تو ایران اون همه آدم کشتند؟ » و‌ سوزنش گیر کرد روی عبارت«مگه می‌شه؟ مگه ممکنه؟ در سال بیست،بیست و شش؟» غربت و دلتنگی توی تموم این سال‌ها ، داستان دلتنگی برای ایران حکایت همون مصراع سایه بوده که «من چه گویم که غریب است دلم در وطنم؟»

چندین هزاران سال شد….تا من به گفتار آمدم. البته که مولانا این تجربه گنگ‌شدگی را در مقام ذوق و حیرت از سر گذرانده و من و ما این تجربه «بیچارگی و لال‌شدگی» را در انتهای سوگ و اندوه و خشم از سر گذرانده و می‌گذرانیم. و البته که مولانا هرگز نمی‌توانست بپندارد روزی مخاطبانش در بوم پارس چنان «دردی» از سربگذرانند که نه چون او از شدت ذوق و شادی، بلکه از شدت احساس درماندگی، زبان در کام کشند. «فلج‌شدن» اصیل‌ترین حسی بود که از دی ماه بدان درافتادم و این فلج‌شدگی همراه بود با دوندگی و تلاش فراوان در اوج ناپویایی،همراه بود با فریاد بسیار در اوج ناگویایی…و همراه بود با آرزوی بسیار در اوج نارسیدن… در ماه‌های گذشته، ساعت‌ها به چروک‌های صورت بابا که روی تخت بیمارستان دراز کشیده‌بود، خیره شدم. ساعت‌ها در زلالی مهرورزی و پرستاری مامان در حقش درنگ کردم…ساعت‌ها پای صحبت پسرک نشستم تا از او درباره ایران یاد بگیرم…ساعت‌ها خودم را به بلندای تپه کشاندم تا فریاد بکشم…ساعت‌های طولانی در دل جنگل و بی‌هراس از خرس راه رفتم..،ساعت‌ها در برابر روایت‌های «عادی‌ساز» ایستادم …ساعت‌ها درنگ کردم تا دریابم موفقیتم در جامعه همراه شده با احساس رضایت ژرف از خویشتن…اما با همه این‌ها…آنچه گم‌شده بود، دمی و فقط دمی «دلخوشی» بود .در تمام آن ساعت‌ها که می‌دویدم، فلج بودم و در تمام ساعت‌هایی که فریاد می‌کشیدم، لال بودم و در همه روزهایی که اشک‌ می‌ریختم، چشمانم خشک بود و آنچه بود و بود و بود، هیچ نبود مگر حس درماندگی، که اگر خشم و خواهش، چاشنی‌اش نمی‌شد، لابد تا الان صد بار مرده بودم…و در تمام این ساعت‌ها پناهی نبود، مگر «ایران»! مدت‌هاست که می‌اندیشم آنچه ایران را در دلم گرامی‌ داشته_ مقصودم چیزی ورای آن مهری است که در خون همه ماست_،درک این نکته است که ایران‌زمین مرکز پدیدآمدن معنا و نیز پایداری معنا بوده در جهانی بی‌معنا…در همه این سال‌های کهن، آنچه ایران را سرپا نگاه داشته، نبردی بی‌پایان برای «خلق معنا» در برابر «پوچی سرد تاریخ بودن آدمی‌زاد» است. از دی ماه اما…که باور دارم باید قرن‌ها از آن گفت و نوشت و خاطره‌اش را در جان گرامی داشت…از دی ماه اما-که هرکه چیزی می‌گوید و چیزی می‌نویسد، بی‌آنکه به هولناکی آن واقعه اشاره‌ای گذرا کند، سخت پیش چشمم بی‌اعتبار شده-…از دی ماه که به درک تازه‌ای از آدم‌ها و خویش‌کاری‌شان در زندگی و در برابر ایران رسیده‌ام…از دی ماه اما…دریافته‌ام که آنچه ایران را در همه این سال‌ها سرپا نگاه داشته، آن راز بزرگ که عرفان‌پژوهان باید قرن‌ها از آن بگویند…آن کلید پایداری ایران…در یک کلام، «توانایی‌اش برای آفریدن معنا» بوده، بسان نبوغش در یافتن آب و حفر قنات در سرزمینی خشک و کم‌آب…و باور دارم در این پوچ‌ترین روزگار نیز، ایران از پس زایش معنایی نوین برمی‌آید. هرچند که این روزها فقط درد زایمان است که در رگ‌هایش می‌پیچد. و بیم‌و‌امید نوزادی که از پس این درد، به‌جهان می‌آید، آرام و قرار همه‌ما را ستانده…هرچند که شدت تباهی آن‌چنان است که با هیچ معنای فرعی نمی‌شود بزکش کرد و هرچه «شغالان در خم‌رفته و طاووس‌ علین‌شده» می‌کوشند با ریختن «د‌‌ُر معنویت دَری» به پای خوکان روزگار، نور را خرج تاریکی کنند، هرچه «دروغ‌زنان عادی‌ساز» می‌کوشند با تولید محتوا کمافی‌سابق، نشان دهند که در این خاک، فاجعه خاصی هم رخ نداده…هرچه ارتش اهریمن در آرایش‌های متفاوت در خدمت سیاهی می‌کوشد…اما چهارستون اخلاق و شهود معنوی و نیروی داوری جامعه ایران چنان برقرار است که در این‌ وانفسای فاجعه نیز می‌توان چشم‌به‌راه ققنوسی نشست که از خاکستر این روزگار تباه برمی‌خیزد…. نوشتن عجیب سخت است…که اگر از گل‌وبلبل و عشق و عاشقی قلم بزنی،بی‌آنکه از خون‌‌ زیباترین‌های این سرزمین سخن گفته‌باشی، گنجینه معنای پارسی را خرج ابتذال شر کرده‌ای….و اگر همچنان از این رنج پوچ‌ بگویی، در گوش مردمان از چیزی می‌خوانی که در آن زندگی‌ می‌کنند و شاید چندان نیازی به یادآوری‌اش نداشته باشند…کوتاه سخن اینکه…«هرچه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست»…اما در این دل‌ناخوشی هم از زایندگان معنا در ایران‌زمین نومید نیستم…امید و مهر به مردمانی که نسل‌اندرنسل در حفر قنات و بیرون کشیدن آب از خشک‌ترین خاک‌ها ورزیده‌شده‌اند…این فصل تاریک دفتر ایران نیز ورق خواهد خورد…این بزرگ‌ترین نبرد ایرانیان با دروغ نیز به راستی سرانجام خواهد یافت…. و ما در گوش نوه‌هایمان از تاب‌آوری خواهیم گفت….از زندگی که عمری برایش جنگیدیم….و از «ایران» که در «خلق معنا در روزگار پوچی»دیرپاست و ماندگار… باید همچنان گفت و نوشت…گرچه دور و گرچه دیر…باید همچنان از خشم گفت و از مهر…از عشق گفت و از نفرت… از خستگی گفت و از امید….باید همچنان نوشت و‌ همچنان ماند…. #پریشان‌گویی‌های_گنگ_خوابدیده

سلام بر عزیزان ایران‌زمین❤️ دست دراز اهریمنان از سر شما کوتاه باد بریده باد دستانی که بر شما اینترنت و آب و دارو بسته‌اند بریده‌باد نفس آنان که شما را گروگان گرفته‌اند زیر خاک بپوسند آنان که شما را آزاد نتوانند دید…

و‌ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند! دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به‌ که ماند؟ به که
و‌ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند! دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به‌ که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ …. هله نومید نباشی….❤️

photo content

photo content