en
Feedback
صفحه‌ی شعرِ فارسی

صفحه‌ی شعرِ فارسی

Open in Telegram

#صفحه_ی_شعر_فارسی صفحه‌ای برای ادبیات فارسی زبان

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
443
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '22
December '220
in 0 channels
November '22
+1
in 0 channels
Get PRO
October '22
+2
in 0 channels
Get PRO
September '22
+1
in 0 channels
Get PRO
August '22
+3
in 0 channels
Get PRO
July '22
+6
in 0 channels
Get PRO
June '22
+8
in 0 channels
Get PRO
May '22
+6
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '21
+1
in 0 channels
Get PRO
April '21
+5
in 0 channels
Get PRO
March '21
+5
in 0 channels
Get PRO
February '21
+8
in 0 channels
Get PRO
January '21
+5
in 0 channels
Get PRO
December '20
+479
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 December0
09 December0
08 December0
07 December0
06 December0
05 December0
04 December0
03 December0
02 December0
01 December0
Channel Posts
Repost from N/a
نقد مجموعه‌ی باب ابتلا #اسماعیل_مهرانفر منتقدین: #خسرو_بنایی #شاهین_شیرزادی روز پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ماه ساعت ۱۸ تا ۲۰
نقد مجموعه‌ی باب ابتلا #اسماعیل_مهرانفر منتقدین: #خسرو_بنایی #شاهین_شیرزادی روز پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ماه ساعت ۱۸ تا ۲۰ عصر خانه‌ی فرهنگ گیلان @eslmehranfar

2
. گریزانم از هر که بزرگ‌تر است از کوچک‌ترها کوچک‌ترین‌ها از هر که بیشتر خندیده از مُنجیانی خوابیده بر صندلی‌های تاشو در بالکن‌های مشوش رو به شمس والصخی رو به طور و کفش‌های در آورده در صحرایی عتیق شعله‌ها نورها خاطره‌ای به روزم وصل می‌کند خاطره‌ای به شب زنی هست همیشه که نیست هیچ‌وقت و ظهور می‌کند فقط زمان هم‌خوابگی لب‌ها چفت و بارانِ سیلی‌ها بر بدن بر کفل‌ها فریادکشان که بجنب عاشق، بجنب... شعله‌ای در دور می‌درخشد آبِ ‌دهانی که طول بدن را راه می‌رود هیکل‌های گنده‌ای که در راهرو بالا می‌آورند و او فریاد می‌زند تندتر عاشق، تندتر از قبل و عموهایم که صف ایستاده‌اند گریه‌کُنانند و دادخواه که آیا هنوز تمام نشد؟! این در پس کی باز می‌شود؟! عموهایی که هر بار می‌میرند باز تکثیر می‌شوند جوان‌تر از قبل و تکرارکنان که فاجعه نزدیک است، خیلی نزدیک بیلبوردهای مطهر را ببین جنازه‌های منصور را بعد گریه می‌کنند باز و مشت می‌کوبند بر در که ببین چروک را بر پوست و پهلو کسی نمانده این سو غیر ما... ستاره‌ها، چشمک‌های میلیاردساله می‌زنند و من تکذیب می‌کنم صبح را رخ بر نمی‌تابم از همسایه‌های مفقود زنی با موهای ارغوانی به راهرو قدم می‌گذارد و زنانگی می‌کند صندلی‌های تاشو وادار می‌کند به نیم‌خیز رو به بالکن‌های مشوش و آنها لیسندگانی ابدی هستند بر کفش‌ها عموهایی تکثیرپذیر و دوان زوزه‌کشان و لرزان زیر بیلبوردها و نئون‌ها زن، جای زخم‌ها به رخ می‌کشد جای پنجول‌ها، سیلی‌ها و اُردنگی‌ها خون می‌ریزد از لای دو پا زن در جستجوی تکه‌ای پارچه است دنبال شلنگ آب است، نه فواره‌های میدان دنبال توالت عمومی، نه خیابانی شلوغ دنبال هوله‌ای بعد شرمساری است عموها را پس می‌زند مالنا می‌شود در کوچه‌های تنگ خلیج تا خزر و از هر سو نوار بهداشتی تعارفش می‌کنند ولی باز مرا می‌خواند سوی خویش زیر گوشم می‌گوید مرا برسان به اُرگاسم آخرم میخ‌کوبم کن با انیمیشن‌های والت دیزنی با ریش‌تراش و مایکروویو و هم‌زن‌های برقی‌ خانه‌ای بساز و به خانه‌ام ببر چشم‌هایم را بسته بر سینه‌هایش تاریک تاریکم در پناهندگیِ او گریزانم از نور از جهت از هر سو و هر ستاره‌ای دکمه‌هایم را می‌بندم در چهل روز بی‌سرانجام و دوباره باز می‌کنم در چهل شبِ شوم اسمت چی بود؟ هان؟ نام فرزندانم را به من‌ بگو شماره‌ی بیمه‌ام را کارت‌های بانکی‌ام را برگردان و مرا و عموهایم را و تمام تکثیر من و عموهایم را و تکثیرِ تکثیر ما و تمام تکثیرهای ما را در صحراهای عتیق رها کن شاید طور دیگری باشد برای ما شاید نوری و یا شرری این است آغاز رسالت تن. #مازیار_عارفانی #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat
274
3
پری ماه اعوانی.docx
333
4
#پریماه_اعوانی #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat
1
5
#پریماه_اعوانی #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat
#پریماه_اعوانی #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat
302
6
نزد ما مرگ این باشد که هر چه جز معشوق باشد، از آن مُرده شود تا هم از معشوق زندگی یابد #تمهیدات #عین‌القضات زخم بر عصب‌های شاخ
نزد ما مرگ این باشد که هر چه جز معشوق باشد، از آن مُرده شود تا هم از معشوق زندگی یابد #تمهیدات #عین‌القضات زخم بر عصب‌های شاخه بود لب گزیده از درد می‌گریختم از تلفّظی لرزیده‌ می‌گریختم از سر به صورتی از بادِ تابستان وُ بوی عود از رقص قطعات بر پاره‌های فصل و حرکات استخوان به چند تصویر مُنقش از تمهیدات که می‌خواندم وُ عین‌القضات را مدام مویه می‌کردم الغیاث بر حاجت چکیده از رفتار بومی انگشتانی به گریه‌های بعدِ شفا و دوا بر کبودی نخاع در خاک‌های دیگری که بوی خون می‌داد‌‌ وُ نمی‌کشت می‌گریختم از بدویت علف و چَرای یک عصرانه‌ی مفصل در حنجره‌ی اتاق باز خیسِ شاخه که به تازیانه‌ی تنم از حال می‌رفت باز عتاب بر کهربای کُشنده که از روشنِ موهاش هزار نیزه باریدم از زخمی که می‌زد و نمی‌کشت و دست که از طاقچه حلق‌آویز بود به چشم‌های حلاج می‌خواندم وُ نمی‌مرد می‌خواندم وُ نمی‌کشت بوی سوخته‌ی تن‌اش می‌آمد رودی بودم از خاکستر وُ می‌گریختم از هر شاخه‌ای که زبان می‌گشود رامِ چهره‌ی خودم بودم یکی در میان ما به چشم می‌آمد و دیگری عبارتی که بر پوست خنج می‌کشید #‌صوفیا_آهنکوب #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat
512
7
اکفراسیس برای آنکه هرگز ندیدمش او تراشه‌ای از آتش بود از او نسلی سـرازیر به معابدِ بیگانه مـی‌آمد چو مامورانِ عسل در هشت‌گوشه
اکفراسیس برای آنکه هرگز ندیدمش او تراشه‌ای از آتش بود از او نسلی سـرازیر به معابدِ بیگانه مـی‌آمد چو مامورانِ عسل در هشت‌گوشهاشان وِردِ مَلَک: نفس سخت و در قناره که برابرش ایستاده بود؛ نمی‌آمد که نمیآمد شعله‌ای میان او وُ چشمانت اهرمی که ثقلِ جهانم در جا میـ... که بندر کند هر کرانش را: * برج هـا معلق هم چو فانوسـ واره‌های سرگردان از پیِ لَع ... نه! لنگر انداختن در گلوی سرمه کـشیـده کهکشان تا به چشمت می‌افتد در براندازِ عکسی، سُرونِ تابناکِ گوزنی، تاجدارِ موسمی که می‌آمد از دی ماهِ تازه حاصل— ای ماهِ قرن! نورِ خیس‌هنگام را نقاره میزد: آماجش شبکاله رویای بیگانگان طلایه‌دارِ عمری که می‌آمد. #آرسام_شمسی #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat
255
8
ادبیات نه رواج‌یافته‌ی جامعه‌ی پریده‌رنگِ ناتوان از هر سوی رانده‌ی روحانیت است که دعاهاشان را در کلیساهای تهی سر می‌دادند و نیز نه بازیچه‌ایست برای آن برگزیدگان عزلت‌نشین ، گدایانِ شاخ مقواییِ بی‌‌رمق . #جان_اشتاین_بک هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل @eslmehranfar
260
9
دیده ام و چون مسحورشان شده ام، علفی عجیب در ساختمان کلمه هام شدند. مثل آن علف هرز که یکدفعه روی پشت بام درمی آید. و فقط می شود گفت علف هرز است، بی هیچ دلیلی برای وجود داشتن. - این را هم به من بگو، فرنگ با تو چه کرده، به تو چه داده که اینهمه شیفته ی آنی؟ این شیفتگی آیا فقط مربوط به نوع زیستن در آن دیار می شود، تا آنجا که در زمینه های دیگر دیده ام- مثلاً در نمایش- تو پرخاشجوئی خودت را با فرنگی ها و تظاهرات کاذبشان نشان داده ای، اما در شعر تو، با شعر تو و با آن جرثومه هائی که در درون تو حرکت شعری خون تو را متلاشی و متلاطم می کنند اثری نکرده اند؟ و اگر کرده اند چه گونه است؟ ■ «همه اش رفتن» به من گفته است که راضی باشم به آنچه خداوند به من داده است، نه آنچه می توانستم از او خواسته باشم. جلای رفتن، یعنی بسته نشدن فقط به یک امکان، یعنی محدود نشدن فقط به یک خواست. آن وقت، وقتی می روی و همه چیزها به سوی تو می آید و مال تو می شود، اگر خودخواه نباشی درمی یابی که باید چیزهایی نیز از خودت به جا بگذاری. آن وقت است که دیگر پس از چندی فقط پرواز می شود، پر هم که نداشته باشی پس باید با حس بپری. من آرام می شوم، وقتی فقط می گویم در تاریکی چشم هایم آن طرف خودم را می بیند. آن بالاها «او» که نشسته منتظر اولین افتادن ایمان من است. وقتی شهرها از تو می خواهند هر روز در لباسی دیگر باشی من در چمدانم فقط جامه یی را حمل می کنم که او بر تن من برازنده دیده و او بر تن من دوخته است. 1 از آستانه ی چاک رگ خون می پراند تا ته پاره ی دیگرش را نگه می دارد بسته ی خود خون تا رگ دیگر نباشد زندانش در تن 2 در آغوش تن تنی زخم که می پیچد و می رویاند علفی دیگر از شفاهاش این جا که بیمار در آغوش طبیعتی ست پر حادثه 3 از آفتابهاش آن دورتر صدای یک آفتاب دیگر می ایستاد وقتی بلور می شکست هم که درختی که توی آب خم بشود خودش را نگاه کند 4 هر چه گفتن از خمی ست از ستاره ی شکسته تر درماندن آهویی از دویدن در دشت در نگاه به ابری خم روی ستاره یی مظلوم #مجله_تماشا سال دوم- شماره 91- آذر 1351 #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat
304
10
نیکی ها و بدیهای اخلاقی یا دوستی ها... در حالیکه دشمنیها، پرخاش ها، هجوم های تیموری و چنگیزی هنوز معنی نشده اند. تیمور کیست؟ به نظر تو خون ریزی احمق؟ یا چنگیز نیز... و نفرت من به زنم یا دوست پسر یا دخترم کی و در کدام شعر وصف شده... ثانیاً، مگر آدمی موجودی ثابت، بی تحرک و آشتی ناپذیر، با پدیده های دنیاست؟ مگر جان شاعر نمی تواند مثل یک فیزیکدان، مثل جان اینشتین با ذرات جهان، پدیده های جهان و همه چیز جهان که دارد حرکت می کند، تغییر می کند، رخ عوض می کند و جان عوض می کند، سازگاری و همراهی یابد؟ و نهاد نمود تازه تری از خود بیرون بدهد. آیا تو واقعاً هنوز مثل- حتا پنج سال پیش عاشق شعری؟- آیا تو هنوز حقیقت ازلی را بدون در نظر گرفتن نسبیت اینشتین می اندیشی؟.. ■ آدمی هیچ نیست جز در راه خدمت دادن به آن حقیقت برتر که موجب اوست. می دانی، در نسل تو این امید بود که چیزی از تاریکی، جز تاریکی، کشف شود. در ما فقط این هست که چیزهایی را، حتا فقط برای یادگاری هم که شده، حفظ کنیم. از تاریکی هم فقط تاریکی را. حال دیگر «ارتباط» هزار معنی دارد- که گاه همان طور که گفتی دشمنی و پرخاش و گاه نفرت است. من همه ی این تظاهرات را چون به سوی واقعیت های روزانه هستند، که با روز دیگری عوض می شوند، گفتم که دوست ندارم. اما حقیقت، به هر دلیل و به هر گونه ی تظاهر، تکه یی از جان مرا می گیرد، تا تکه یی از جهان را دریافت کنم. خواستن من، در تغییرات شتابناک، معناهای دیگرگون دارند، اما حقیقت هستی من، همان سؤالهای سخت قدیمی طلبه هاست. همان که مرا آن قدر راضی کند تا باور داشته باشم «شاعران» همان «شاعر» است، که انسانها، همان انسان کامل است. یعنی تصویر من، یعنی تو. یعنی تو که می نویسی یعنی من که مسؤول شده ام. آن وقت دیگر همه چیزها به سوی دریافت یک حقیقت ازلی ست که فرسوده می شوند. اما باید مواظب بود، که آن دریچه که باز شده، بر اثر بی حرمتی آنچنان می شود که برای همیشه کور می شویم. - پس معلوم شد که من نتوانسته ام منظورم را درست برسانم، تو با خنجر کلمات من به جان واقعیت افتاده ایی، به این نیت که من واقعیت را چیزی پایا، یا اصلاً چیزی دانسته ام، نه... منظورم از واقعیت حرکتهائی است به سوی حقیقت. مثل صدای نی که می خواهد به نیستان، یعنی به خدا برسد... این هم پوچ است؟ ■ نه. این بیهودگی نیست. اینجاست که می خواهم بیشتر باور کنم، که همه ی شاعران فقط یک شعر را نوشته اند. و این هم دلیل آن می تواند برایم باشد که گاه گاه همراه «اسب سپید» تو متظاهرانه به سوی یک حقیقت مشترک دویده ام. - من گاه، و چه بسیار، در شعرهای تو به وصف ها یا بهتر بگویم به اشاره هائی متجسم برخورده ام که بی تابم کرده است، یعنی نهایت باریک شدنهای یک شاعر را در اشیاء، در روابط اشیاء، به طور کلی، نشان داده است، اما در همان شاعر باز به بیانی رسیده ام که عادی یا فقط غیرعادی بوده است. چرا تو تداوم را در شعر حفظ نمی کنی؟ می دانی چه می گویم؟ فی المثل کنار دریا ایستاده ام مستغرق رنگ بازیهای خورشید در آبهای ناآرام و پر چال و چوله ی دریایم و مستغرق خود خورشیدم که زورقی پای برج نارنجی ملتهب آن می گذرد، یا متحیر آخرین لحظه های فرورفتن باروی نارنجی در آب، یا آخرین غلتش نارنجی بزرگ در خم افق هستم و باید در همان حالت فنا بمانم اما تو ناگهان از تپه ای نزدیک صدایم می کنی و می گوئی: آتشی ببین بچه ها چه خوب توپ می زنند، آی! گل زدند! این تضاد را من باور کن دیده ام و اذیتم کرده، حیفم آمده و سرلجم آورده است، می دانی من می ترسم تو با آن «شعریت» فوق العاده ات- که در خونت است- دچار اسنوبیسمی بی هنگام یا بیخودی شوی. ■ در حاشیه ی فاجعه، دریافت من راضی نشده، من آنقدر به اعماق رفتم که حال دیگر به سختی از آن سطوح بسیار مهربان و پرفریب یادآوری می کنم. تکه هایی از من در ترکیه، تکه هایی از من در ونیز و در سراسر فرانسه همیشه مرا خواسته اند. اما این جا، میان این همه خمی، نشسته ام که ببینم بعد چه می شود. پس من نتوانسته بودم، فقط داشتم کمی تکان می خوردم. درین جایی که ازدواجهای موفق، می توانست حرکتهای بی وقفه ی نامه های عاشقانه را به سوی کنشی حقیقی منعطف کند، درین جایی که می خوانیم، عده یی از جوانها (یعنی من و دوستانم) فقط چون از هر کاری واخورده ایم به شعر رو آورده ایم در حالی که با منطق و دلیل مشابه، روآوری به هر عملی را می شود به پای واخوردگی گذارد، من نمی دانم جادوی آن علف عجیب کجایم را مسحور کرده، جز همه ی هستیم را، همه ی دلهایم را برای عشق و همه ی تصویرهایم را از جهان. حالا می گویی، گاه لغزیده ام، من می گویم باور دارم که هنوز کامل نیستم که اگر بودم، بس شده بودم. اما این را هم بگویم که به دلیل فقط در یک راه مسافر بودن، حقیقتی تر از بسیاری دیگرم، و از همین تجربه های سرگردان است که همه ی آن تکه های دیگر راهم، که به تعریف بعضی دانشها زیبا نیستند 👇
225
11
دیداری با اسلام پور از منوچهر آتشی - اسلام پور، رک و راست بگو، این سروصداهائی که راه انداختی و از شعری که حرف زدی- شعری که پیش از سروصداها، بی هیاهو و بدون واسطه‏ای گفته بودیش و می گفتیش- منظورت چه بود، می خواستی مردم را متوجه جریان بخصوصی در شعر فارسی کنی یا خودت را- که فکر می کردی ناشناخته مانده‏ای معرفی کنی؟ چون یادم می آید تو- سالها پیش، پیش من- که دانشجوئی بودم می آمدی، شعر هم می گفتی خیلی راحت و ساده... و بعد با آن هیاهو، من راستش را بخواهی غافلگیر شدم. ■ تو همیشه می دانستی، و این راز تو بود. شاید هم این سرنوشت تو بود، که هیچ وقت از آن فرار نکردی. دانستن آن که چرا میان این دو راه، باید یکی را انتخاب کنی. که می توانست طبیعتاً بهتر از آن یکی نباشد. در این جا، «بهتری» حتماً «سرراستی» نیست. من اما، از میان دو راه، گاه گاه، هیچ راهی را انتخاب نکرده‏ام. نشستم و به پلها نگاه کردم. و آن قدر هم نگاهم احساساتی بود، که مثل آنکه ازش گذشته باشم، آن طرف آب به گردش پرداختم. بعضی وقتها هم که به باغها رسیدم، نشستم و توی درختها دنبال آن سایه گشتم. من هنوز با یک شبح آن طرف همه‏ی چیزها یک دیدار خیلی ساده خواهم داشت که در آن صورت همه چیزهام گفته می شود. حضور من، به هر حال، حضوری حرفه‏یی ست. حرفه‏یی که همه‏ی مرا جواب می گوید، و در یافتن این جوابهاست که تکه هایی از من همیشه دلتنگ حضور من است و آن قدر که گاه ازین همه درهای بسیار باز نمی‏توانم بگذرم، در بسیاری جاها که گذشته ام، باقی می‏مانند. در ارتباط من و جهان، اما همیشه وضوح مرا ترسانده است. پس طبیعی است اگر همواره نقابهام را بسیار خوب نگهداری کرده ام. از آن هیاهو که می گویی، آن سوی رابطه‏ی روح با طبیعت و جسم با جمع است. مثل پرتاب سنگ روی مرده های باستان، مثل افتادن یک زیبائی در بیهودگی است که صداش درمی آید، و صدای آن طرف یک صدای حقیقی، همیشه هیاهوست. من همیشه باور می کردم که در آن روزهای خوب پر از لحظه، که تو را می دیدم باید چیزهای دیگری را ببینم. و حالا بیشتر دلم می خواهد وقتی کلمه هام همه‏ی لحظه هام می شود، تو باور داشته باشی که همه‏مان صدای یک ساز هستیم، که نواخته که شد دیگر از صدا نمی افتد، حتی هم اگر آن صداهای کناری بخواهند امنیت جسمانی‏اش را به یادش بیاورند- که هیچ وقت نداشته، که اگر داشت دیگر آن صدای ماورایی را آنقدر نمی شنید که همیشه خاموش بماند. - در شعر تو چه عناصری- از شعر- بیشتر با روال کار تو و در خاتمه ی همه آنها با جان تو سروکار دارند؟ و آیا اصلا شعر با جان تو سروکار دارد؟ چه جوری؟ به تعبیر دیگر ساختمان یا معماری کلام که تو گاه به آن تکیه یا اشاره کرده ای حائلی بین تو و شعر تو نمی شوند؟ تو وقتی از معماری کلام حرف می زنی- که مبنائی از پیش دارد چرا که هر گونه رفتار با کلام به پیش زمینه ی عملی بستگی پیدا می کند- چگونه چنین معماری مرئی و مرتبی از شگفتیها و شگفتیهای درون شاعر می تواند نقش یا سایه ای دهد؟ ■ وقتی فقط حقیقت بتواند مرا مفتخر کند، من از واقعیت همیشه به دور می مانم. واقعیت که می تواند همیشه معنی دیگری در آن یکی فرهنگ داشته باشد. حقیقت، اما، همیشه معنی دیگری در آن یکی فرهنگ داشته باشد. حقیقت، اما، همیشه مرا سرگردان خود کرده است. آن بالاها، من در گشت هایم صداش را بسیار شنیدم، که وقتی واقعا مطمئن شدم خودش است، دست که دراز کردم بگیرمش، به رفتاری پرخاشگر همیشه از من دورتر رفت. آیا همه ی فاجعه، گم کردن کلام نبود در پی معنا؟ اگر هم باور کنیم که درین جهان زیر آسمان همیشه تکرار شده، هیچ نویی نیست، آیا همه ی کوشش ها، دردناکتر نمی شود؟ سالها پیش گرسنگی بود و سالها پیش تر، خواستن رفتن پیش او. و حالا هنوز هم همینطور است. هنوز هم اگر به کامپیوترها طرحی از احساسات بدهیم، نمایی که به ما پیشنهاد می کند «عشق» است. پس این که کدام سئوال کهنه تر و کدام جواب دردناکتر است، آیا نباید مرا به شک بیندازد؟ «معماری کلام» پیشنهاد ظرفیتهای بیشتر برای ذهن اوست که شعر مرا می خواند. و گفتن از حقیقت است، آن جا که به نفع یک لحظه ی هوشیاری زیبائی، همه ی معنا فقیر بشود. آن وقت تو آن قدر خودت را گفته یی که اصلا منظوری جز گفتن نداشته یی. و من که همیشه گفته ام «نه»، غمناکی انتخاب را می دانم. پس معنی من، همه ی آنها چیزی می شود که تو می خواهی باشد، یعنی که من به هر چه تو بخواهی، راضی هستم. تو که حتما تکه ی خوبی از «او»ی جهانی هستی. و دراین جاست که اگر کلام را دوباره بیابیم، تن، از تنگی درمی آید چرا که همیشه ما حسی از تنگنا داشته ایم. - پرویز، با این جوابت مخالفم. تو چنان حرف زده ای که اولا انگار تمام مفاهیم و حقایق روح و جان به این بزرگی بشر همان چند حالت و چند تظاهر درونی است، انگار فقط عشق است، درحالیکه نفرت، در خیلی جاها زیباتر ازعشق است و از آن حرفی به میان نیامده، یا 👇 #صفحه_ی_شعر_فارسی
194
12
«لَقلَقه» به قدری بی‌حوصله‌ام که گویی پیرٖ زنی فرتوتم در انبار اداره‌ی ثبت ِ اسناد: تق تق ِ عصا می‌آید، تق تق ِ عصا با لَقلَقه‌ی دهان می‌آید پیوسته عصا را، با دهان اشتباه می‌گیرم؛ زیرا همگان را در اداره‌ی ثبت اسناد وُ املاک خواب می‌برَد، از جمله‌ پیرٖ زنی فرتوت را که مثل جانی خاء را می‌کِشد: خِ! خِ! «او را می‌کُشم: هه! هه!» به قدری بی‌حوصله‌ام که گویی پیرٖزنی فرتوتم در انبار اداره‌ی ثبت ِ اسناد: به نوک انگشتانم فکر کنید! تنها به نوک انگشتانم فکر کنید وُ بس! زیرا در این اداره که اداره‌ی ثبت اسناد وُ املاک باشد تنها باید به نوک انگشتان فکر کرد؛ و اندیشیدن به لاله‌ی گوش پالوده به گُل، جزو منکرات است. راست‌ام را بر چپ، و چپ‌ام را بر راست‌ام دارم، انگشت می‌رقصانم، و رأس ساعت دو و نیم ظهر گوش می‌خارانم و پیوسته "خاراندن" را با "خواراندن" اشتباه می‌گیرم، زیرا همگان را در اداره‌ی ثبت اسناد وُ املاک خواب می‌برَد، از جمله‌ پیر زنی فرتوت را. تق تق ِ دندان می‌آید؛ تق تق دندان با لقلقه‌ی زبان می‌آید، با این‌حال همین‌جا، هنوز روی چارپایه‌های انبار اداره بر صندلی چرخداری که هر چار چرخش مایملک دولت است لای هزاران صفحه اسناد بر صدارت قانون‌ام: «هرگونه تغییر و تحریف یا سوء استفاده جرم است و مجرم تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرد.» هنوز زنده‌اید! نامتان در گرو ِ زنده‌هاست! که در اداره‌ی ثبت اسناد وُ املاک کارکنان گم می‌شوند؛   کاغذها نه مشت‌ها معدوم؛   اثر انگشت‌ها نه هنوز زنده‌اید وَ تحت پیگرد قانون که پدرتان گفته بود: «همه‌ی تبه‌کاران را شخص آقای خامنه‌ای با دست‌های سفید و معنوی‌‌اش در سیاه‌چال می‌اندازد.» آه شما چه بی‌حوصله‌اید، چه ترسناکید زیرا که همیشه از دست‌های معنوی ترسیده‌اید از دست‌های مهربان از دست‌های لطیف و خواهرتان یکبار در لاله‌هاتان رازی را برملا کرد: او گفت که دختر ِ مصطفوی است و شروع کرد به خواراندن صفحات اول همه‌ی کتاب‌ها و شما خواهرتان را در حمام زندانی کردید. همه‌ی شما خواهرهاتان را در حمام زندانی می‌کنید، زیرا پدرتان گفته است که شخص آقای خامنه‌ای همه‌ی حرامزاده‌ها را در سیاه‌چال می‌اندازد. و دست‌های پدرهاتان که شبیه دست‌های پدرهای ملت‌ها بود؛ و سرانگشتانش، که شبیه سرانگشتان پدر ملت بود؛ مدام بر زانو تکان می‌خورد و می‌گفت که تبه‌کاران را، شخص آیت‌الله خامنه‌ای در زندان می‌اندازد. #نسیم_توکلی صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat
78
13
#افسانه_نجم_آبادی ۴ با صورت‌هایمان خواب دشوار می‌شود، زندگی دشوار می‌شود، صورت‌های خودسوزمان؛ بیماران روانی، که در سکوتی منسوخ فروریخته‌اند. کنار تخت‌هامان قرص‌های متوالی، و چشمانی که به دستگیره‌ی نقره‌ای چمدان زل زده است که میان سفیدیِ مشمئزکننده‌ای زیباست، خوش‌تراش و موقر، در جهانی که مدام فرو می‌ریزد از نو برمی‌خیزد، دوباره فرو می‌ریزد. زن‌ها می‌آیند و می‌روند، چه خوب گفته بودی! نویسنده‌ها آدم‌های قابل اعتمادی نیستند و زن‌ها فصل‌به‌فصل دامن‌شان را بالا می‌گیرند و عبور می‌کنند از جهنم‌شان، با تاول‌هایی که روی تن‌شان نشسته است. ما به اندازه‌ی کافی خودخواه نبوده‌ایم. همه‌ی تکه‌های‌مان را در جعبه‌های زیبا میان شما تقسیم کرده‌ایم. بعد، انگار توی آب افتاده باشیم، دست‌وپا زده‌ایم که غرق نشویم. برای همه است این‌ها؛ کسی بی‌نصیب نماند، خانم‌ها، آقایان! خواهش می‌کنم راحت باشید. ما هیچ‌ چیزمان به آدمیزاد نرفته. مثل درخت میان شاخ‌وبرگمان پنهان شده‌ایم. با باد خمیده می‌شویم، با باد راست می‌شویم. و بعد دامن‌های سوخته‌مان را جمع می‌کنیم و به عبور فصل‌ها نگاه می‌کنیم. به درخت انگور خمیده‌ای که منتظر هیچ‌کس نمی‌ماند. چمدان‌تان فراموش نشود! بازی دیگر تمام شده‌ست. #زن‌_های_چهارفصل #انتشارات_نصیرا منتشر شده در بهار ۱۳۹۹ #صفحه_ی_شعر_فارسی #شعر_امروز_ایران #شعر_فارسی#شعر_افغانستان #شعر_معاصر #شعر_تاجیکستان#شعر_امروز @adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی
83
14
#پژمان_قانون از هم پاشیده شدم غریب با شکستن بودم رها از سوی شدیدن شدم @adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی
72
15
یک شعر از #محمد_قائمی از پیاده‌رو شبیه‌ترم به له‌شدگی شبیه‌تر به قهوه‌ی قجری وقتی به حلقوم زمان می‌ریزم من فقط میان پوچی و هذیان چیزی گم کرده‌ام انگشت ، تَر می‌کنم تا مسیر باد را نروم فقط همین @adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی
72
16
یک شعر از #منوچهر_آتشی من اگرچه ديو سنگ فرسوده ام در گذر گردبادهاي ماسه تو اما آن شعبده باز بي رنگ و حجمي که از هفت لايه ي ديوار چين عبور مي کني تا پرتو گرمي از حس بر تاريکي هاي من بتاباني و برزبان سوخته ام شعرهاي شبنمي فراخواني من اگرچه ديو سنگي فرسوده ام در سينه چيزي دارم که از حرارت حضور تو ياقوت شده است اين است که از پشت هفت کوه سياه مي بينمت که به سمت من مي ايي و همچنان عقيق مي سايي در کوره ي نگاه ازجان من و آن تکه ي پنهانم @adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی
75
17
یک شعر از #فیروز_ناجی درختی ست آنجا که شبانه پنهانی انگشتانش را در ماه فرو می برد درختی ست که آسمان را در انگشتانش می فشارد و آسمان تنها بر انگشت های اوست که به خواب می رود آنجا درختی ست که قطره های بنفش شب را از بلندیهای اندام خود فرو می ریزد گویی دروست که می توان آسمان را اینگونه تهی یافت درختی آنجاست که در پنجه های خشکیده اش ماه فرو می رود و شب با قطره های بنفش خود فرو می ریزد آنجا درختی ست درختی ست آنجا @adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی
75
18
مربع مرگ عنوانی‌ست که در مقاله‌ای از رضا براهنی به چهار تن از شاعران سنتی شعر فارسی در دهه‌های اخیر داده شده است . مربع مرگ ، حلقه‌ای چهار نفره‌اند که عبارتند از هوشنگ ابتهاج ( سایه ) ، نادر نادرپور ، سیاوش کسرایی و فریدون مشیری که اگر درست در خاطرم مانده باشد این مقاله در مجله‌ی فردوسی برای اولین بار منتشر شده بود . این چهار نفر که دو تن از ایشان از اعضای حزب توده بوده و گرایشات سیاسی یکسانی نیز داشتند به دعوت از کاخ جوانان که سازمانی تحت حمایت سازمان امنیت و اطلاعات کشور ( ساواک ) در دوره‌ی پهلوی بوده ، جلسات شعرخوانی‌شان را در چندین مرحله برگزار می‌کنند . البته به گفته‌ی ابتهاج در کتاب پیر پرنیان‌اندیش ، ابتهاج و نادر پور ، چندان تمایلی به برگزاری این جلسات نداشتند و مشیری هم که آدم خنثایی بوده در تصمیم‌گیری‌های اینچنینی‌اش ، رأی ممتنع می‌داده به برگزاری جلسات یا عدم برگزاری آن . در هر حال این جلسه به روایت ابتهاج برگزار می‌شود و نادرپور را پشت تریبون می‌فرستند که شرح ماوقع را به حاضرین در جلسه توضیح دهد و تا می‌آید و دهان وا می‌کند با سوالات رگباری رضا براهنی مواجه می‌شود . در نظر داشته باشید که هرگز مشخص نشده چرا در نهایت این چهار تن به برگزاری جلسه در کاخ جوانان تن داده‌اند و چرا اصلا اهمیتی برایشان نداشته که دیگران و تاریخ ادبیات چه قضاوتی درباره‌ی ایشان خواهند داشت ؟ روایت دیگری هم وجود دارد که می‌گویند جلال آل احمد که سرش درد می‌کرده برای چنین مواقعی ، براهنی و تنی چند از دوستانش را مأمور می‌کند که به کاخ جوانان رفته و با شگردهایی که همواره داشته‌اند مانع از برگزاری جلسه در کاخ جوانان شوند . اینکه جریانات رسانه‌ای و مجلات ادبی سعی در نشان دادن این چهار نفر به عنوان ادامه‌دهندگان سنت شعر فارسی داشته‌اند و رضا براهنی در سلسله مقالاتی که بعدها در طلا در مس منتشر شده ، رأی رسانه ها و اذهان عمومی را به سمت نیما ، اخوان ، شاملو و فروغ می‌کشاند را هم در نظر داشته باشید . پرسشی که ذهن بنده و احتمالاً شما را تا اینجا درگیر کرده قطع به یقین این است که چرا مربع مرگ متشکل از سایه ،کسرایی ، مشیری و نادرپور ، تن به برگزاری جلسه در کاخ جوانان داده‌اند ؟ و چرا آنجا را برای برون ریزی تلقی‌‌شان از شعر روزگار‌شان انتخاب کرده‌اند ؟ و چرا نادر پور در ابتدای جلسه خواسته با توضیحاتی ، این رفتار مشکوک از مربع مرگ را طبیعی جلوه دهد ؟ و چرا تاریخ شفاهی ما می‌خواهد رضا براهنی را که معترض شده به محل برگزاری جلسه و شکل برگزاری آن ، متهم جلوه داده و طوری نشان دهند که او به دلیل اینکه دعوت نشده به جلسه‌‌ی مذکور ، خواسته نظم جلسه را بر هم بریزد ؟ به زعم اینجانب آنان که مسیر بحث را عوض می‌کنند در حال سرپوش گذاشتن به گاف تاریخی مربع مرگ‌اند . چرا این حلقه‌ی چهار نفره کاخ جوانان را انتخاب کرده‌اند در صورتی که دو تن از ایشان از قدیمی های حزب توده بوده‌اند ؟ سپانلو از اشخاصی بوده که در این جلسه به همراه رضا براهنی شرکت کرده و روایت او را متاسفانه پیدا نکرده‌ام تا پای حرف های او هم نشسته باشم اما آنچه بدیهی ست و آنچه طرح پرسش می‌کند همان است که در سطور پیشین هم به آن اشاره داشته‌ام . چرا هوشنگ ابتهاج ، نادر پور ، کسرایی و مشیری ، مکانی را برای شعرخوانی‌شان در نظر گرفته‌اند که تحت نظر ساواک بوده ؟ آیا ساواک می‌خواسته با میدان دادن به جریانی از شعر سنتی ، رو در روی جریانهای بدیع شعر فارسی بایستد ؟ در هر حال در این رویداد آنکه گاف تاریخی داده مربع مرگ است و نه رضا براهنی که به زعم نگارنده ، هر گونه واکنش از جانب او نمی‌تواند اتکای مربع مرگ به سازمان امنیت و اطلاعات کشور ( ساواک ) را در کوچه‌های تاریخ ادبیات ایران گم و گور کرده و رضا براهنی را به عنوان متهم ردیف اول به خوانندگان ادبیات معاصر نشان دهد . یقیناً روایت هایی وجود داشته و دارند که می‌تواند از جریان مربع مرگ و دل دادن‌شان یع کاخ جوانان ، حقیقت را بیرون بکشند . @eslmehranfar #اسماعیل_مهرانفر
196
19
کیمیا و خاک فیلمی از زندگی و آثار رضا براهنی کارگردان: ارسلان براهنی
کیمیا و خاک فیلمی از زندگی و آثار رضا براهنی کارگردان: ارسلان براهنی
196
20
یادداشت : تعداد آنان که در یکی دو دهه‌ی اخیر میل به آشنایی‌شان با ادبیات دهه‌ی چهل گل کرده کم نبوده و نیست و البته بسیاری از ایشان با قصد و نیتی که در دل داشته‌اند سر از کج‌راهه و بیراهه‌ در آورده‌اند . قصد ایشان از نزدیکی با ادبیات دهه‌ی چهل به خاطر آشنایی با دو رویکرد و گفتمان مهم آن دوره یعنی هنر متعهد و جریان هنر برای هنر نبوده ، بلکه میل به آشنایی با ادبیات این دهه به قول دوستی تنها به این دلیل بوده تا تسلط در میدان نبرد هنر و ادبیات امروز را بتوانند به بهترین شکل ممکن به نمایش عمومی بگذارند . من می بینم به اشتباه ، نام رضا براهنی را ذیل عنوان اشخاصی می‌برند که هنر را برای هنر می‌خواستند و نه درجرگه‌ی آنان که تعهدشان به جامعه و رسالت‌ اجتماعی‌شان از ارکان تفاوت‌شان با طیف مقابل‌شان بود . هر چند که معتقدم اینگونه نام گذاری‌ها و اصولا پرداختن به آنها توسط هر نونهال ادبی تا حدودی به ایشان کمک خواهد کرد میل معطوف به قدرت‌شان را برآورده کنند و در مراودات ادبی‌شان و در گفتگوهای کتبی و شفاهی‌شان با دست‌درازی به این مفاهیم بتوانند یاوه‌های خود را به شوق تسلط بر طرف یا اطراف بحث بر کرسی بنشانند . تبار شما از دل این مناقشات ، مشخص نخواهد شد عزیزان ! تبار شما را تنها و تنها از دل تولیدات ادبی‌تان رهگیری می‌کنند و نه از بطن افاضات گاه و بیگاهتان . شما تفاوت میان این دو گفتمان را هم نمی‌توانید در چند سطر توضیح دهید و می بینم که هنر متعهد را با توجه به خوانده‌های ناقص‌تان ، شعار گونه می‌پندارید . لابد آن دسته‌ی دیگر را هم تنها در سماع صوفیانه یافته‌اید . آنجا که ادبیات و جایگاه مولف و نویسندگان طراز اول این ممکلت در حال تولید و شکل‌گیری‌ست به قدری کمبود فضا محسوس است که جایی برای شما و جنگ زرگری‌تان نیست . خودتان بسازید و خود ، ویرانش کنید ، بلکه این دو را درست بیاموزید . #اسماعیل_مهرانفر #رضا_براهنی #دهه_چهل #هنر_برای_هنر @eslmehranfar
184