en
Feedback
درهایِ باز

درهایِ باز

Open in Telegram

سلام به خانه‌ی روایت‌‌های کوچکم از زندگی (شعر، کوه، تجربه، قانون، فکرهایم و ...) خوش آمدید. باز می‌کنم پنجره را می‌روم به خانه و با هشت میلیارد انسان در اتاق کوچکم زندگی می‌کنم 😍بخشی است از شعر نسبتا بلندم😍 حساب کاربری من @mahdiehrashidi

Show more
349
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
پاییز است فصل قدم زدن میان برگ‌هایی که از خاطرات ریخته‌اند عکس‌ها یادی را تازه نمی‌کنند می‌رود و برنمی‌گردد لبخندهای سی سالگی
پاییز است فصل قدم زدن میان برگ‌هایی که از خاطرات ریخته‌اند عکس‌ها یادی را تازه نمی‌کنند می‌رود و برنمی‌گردد لبخندهای سی سالگی‌ات که در آلبوم خشکید طرحی تازه #مهدیه_رشیدی

مربی گفت: این‌جا هم گفت‌وگو رفتاری سازنده است. کودک را سوار ماشینت می‌کنی تا با او صحبت کنی. و اگر قانع نشد همان‌جا پیش کودک به پلیس زنگ می‌زنی. این نشست آن‌قدر شیرین و پر از آموزه‌های بدیع بود که در این نوشتار کوتاه نمی‌شود. مثلا آیا تا به‌حال به این فکر کرده بودید آگاه کردن کودکان به این‌که بخشی از درآمدشان را به تهیه‌ی خوراک اختصاص دهند یا شریک کردنشان در غذایی که برای خود تهیه کرده‌ایم و نه لزوما خرید غذا برای آن‌ها، گزینه‌های خوبی برای برخورد عزتمندانه با آن‌ها هستند؟ یا تا به‌حال به این فکر کرده بودید که وقتی به شما می‌گویند: پدرمان بیمار است، می‌توانید شماره‌ی تلفنشان را بخواهید تا پیگیری و در صورت ضرورت به آن‌ها کمک کنید؟ این نشست با صحبت‌های پایانی روان‌شناس دبستان پسرانه‌ی صبح رویش به پایان رسید. شرکت‌کنندگانی از پیر و جوان گرفته تا زن و مرد و دانشجو و تاجر تا یک ساعت پس از اتمام کارگاه در جلسه ماندند و با یاران صبح‌رویشی گفت‌وگو کردند و از راه‌های ارتباط و همیاری بیشتر با مدرسه پرسیدند.

مهدیه: کودکانی که کار می‌کنند، خریدار مهر و لبخند‌های گرم رهگذران‌اند کارگاه نحوه‌ی رفتار با کودکانی که کار می‌کنند در صبح‌رویش پاییزی که داشت از راه می‌رسید با چند گلدان و گیاه پتوس، کارگاهی با چاشنی طنز و آگاهی، دو سه میز گرد کتاب، نوشیدنی گرم، سرد و شیرینی، روز بیست‌وهشتم شهریور مرا در صبح‌رویش ساخت. رفته بودم مدرسه‌ی متوسطه‌ی پسرانه‌ در باغ آذری تا کارگاه آموزشی نحوه‌ی مواجهه‌ با کودکانی که کار می‌کنند را تماشا کنم. حرف از تماشا کردن می‌زنم؛ چون مهمان‌های کارگاه کسانی بودند که پیش از آن به صبح‌رویش چراغ‌سبز همیاری نشان داده بودند. این‌طور که دستگیرم شد، صبح‌رویش می‌خواهد افراد دغدغه‌مند در نشست‌ها شرکت کنند؛ در این گردهمایی این خواسته را از یاران صبح‌رویشی شنیدم که مباحثی را که در کارگاه ارائه می‌شود به دیگران هم برسانیم. از خوش‌شانسی‌ام بود که دوستی مرا به این کارگاه فراخواند. آب‌نطلبیده و نیکی و پرسش؟ وقتی شنیدم، گفتم: بله با اشتیاق می‌آیم. کتاب طرد اجتماعی و نحوه‌ی مواجهه با کودکان کار در موقعیت واقعی خرید کالا و خدمات روی آن میزهای گرد بود با افزودنی مجاز لبخند و مهربانی میزبانان. راستش از پیش بخش‌هایی از کتاب را دیده بودم. داستان‌ها و روایت‌های غیرمنتظره‌ای هم از یاران مدرسه دربار‌ه‌ی چگونگی رفتار با چنین کودکانی را خوانده یا شنیده بودم.  نوشته‌ها و گفته‌هایی که جنس متفاوتی از برخی از باورهایم درباره‌ی رفتار درست با این کودکان داشت. با این همه ولی فکر نمی‌کردم شیوه‌‌ی ارائه تا آن اندازه که دیدم صمیمی و کارگاهی باشد. جلسه‌ای شنیدنی را تماشا کردم که اگر بخواهم به بخش‌های کارگاهی‌اش اشاره کنم، باید بگویم در قسمتی از همایش، یکی از مدرسان، شرکت‌کنند‌ه‌ای را که تجربه‌ی فروشندگی داشت، فی‌المجلس دعوت کرد بیاید روی سن. با هم دو شیوه‌ی فروش محصول را بازی کردند. در نمایش اول، شرکت‌کننده‌ی کارگاه در نقش کسی حاضر شد که با اصول فروشندگی آشنا بود، مثلا کالایش را ضمانت می‌کرد یا در فرآیند چانه‌زنی انعطاف‌پذیری به خرج می‌داد. در این وضعیت با آن که بهای کالا برای خریدار مهم بود، ترغیب شد محصول را با همان نرخ پیشنهادی فروشنده بخرد. در بازی دوم مدرس در نقش کودکی که با التماس محصولی را می‌فروشد ظاهر شد و افتاد به دست و پای آن فرد. او هم خوشش نیامد و نخرید.  شاید ما بدون تجربه‌ی احساساتی چون شادی یا حیرت، سخت مطلبی را به خاطر سپرده و زیست می‌کنیم. طنزآمیز بودن کارگاه هم آموزه‌ها را خاطره‌انگیز کرد. از این بخش از کارگاه این دستگیرم شد که در کنار رفتار دوستانه با کودکان کار بهتر است گاهی نقش یک معلم مهربان را که بیشتر دوستشان است برای آن‌ها ایفا کنیم. نقشی که به آن‌‌ها یاد بدهد چه‌طور محصولشان را بفروشند. بله هیچ‌یک از ما دوست نداریم کودکان به جای بازی و تفریح کار کنند اما حالا که کار می‌کنند تکلیف ما چیست؟ این همه‌ی دغدغه‌ی مجریان برنامه‌ بود. مدرس دیگر کارگاه هم داستان وضعیتی واقعی را برای ما تعریف کرد؛ در روزی پر از تنش و خستگی، درمانده از محل کارت فقط می‌خواهی با سرعت نور برگردی خانه اما آن بیرون راهبندان است. کودکی آویزان شیشه‌ی ماشینت می‌شود و دست از سرت برنمی‌دارد. روبه‌رویت چراغ سبز، پشت سرت بوق ماشین و کناره‌ها تا چند لاین ماشین صف بسته. نه راه پس داری نه راه پیش و نه راه‌دررویی در کناره‌ها اما می‌دانی در داشبردت پول داری. کودک از تو در برابر هیچ، درخواست پول می‌کند. اغلب فکر می‌کنیم مهربانی در حق این کودکان یعنی صدقه دادن به آن‌ها، تهیه‌ی یک وعده غذای گرم برای این فرشته‌ها یا گرفتن ژستی ترحم‌آمیز. آن‌چه در ارتباط با کودکان کار اولویت دارد، رفتاری است که عزت نفسشان را تقویت کند. کوتاه این که در مواجهه با این کودکان، گفت‌وگو، کنش چشمی و داشتن رفتاری احترم‌آمیز از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این کودکان روزی بزرگ می‌شوند، روزی که دیگر کسی خریدار عادات تکدی‌گرانه‌ی‌شان نیست، روزی که کسی با ترحم به آن‌ها نگاه نمی‌کند، روزی که حنای من بدبخت و بیچاره‌ام‌شان، رنگی برای کسی ندارد. اگر از سر ناآگاهی عزت نفسشان را نادیده بگیریم، فردا دیگر چیزی از شخصیتشان باقی نمی‌ماند. محبت در حق این بچه‌ها، اجابت مطلقشان نیست. در این تمرین کارگاهی هر کسی جوابی داد. یکی گفت: پول را از داشبورد در می‌آورم ( این رفتار به تقویت تکدی‌گری می‌انجامد).  دیگری گفت: می‌زنم کنار ( جایی برای کنار زدن نبود).‌ کسی هم گفت: حرکت می‌کنم (طبیعی است که در این شرایط امکان مصدومیت کودک هست).

امروز رفتم سر وقت شعرهای قدیمی‌ام. من هم زمانی شعر موزون می‌نوشتم. حالا دو دفتر شعر منتشرنشده دارم و دو ناشر که اعلام آمادگی کرده‌اند برای چاپ شعرها اما خبری از من نیست و کمال‌گرایی‌ام سال‌هاست که شعرها را در پستو نهان کرده است. دنبال انقلاب دلم نیستم ولی در جست و جویِ پنجره ای تا رهایی ام دستم به ابرهای دلم می رسد رفیق قدری هلم بده! که پی روشنایی ام   من می دهم کلید دلم را به تو، که گاه آبی دهی به تشنگی  "هایْ هایِ" من هم ناز و هم نیارِ منی نوبهارِ من رخصت بده ! که سبز شود ریشه هایِ من اسفند ۹۰

امروز در صبح‌رویش، جلسه‌ای شنیدنی درباره‌ی شیوه‌ی رویارویی با کودکانی که کار می‌کنند، برگزار شد. ما اغلب فکر می‌کنیم مهربانی
امروز در صبح‌رویش، جلسه‌ای شنیدنی درباره‌ی شیوه‌ی رویارویی با کودکانی که کار می‌کنند، برگزار شد. ما اغلب فکر می‌کنیم مهربانی در حق این کودکان یعنی صدقه دادن به آن‌ها، تهیه‌ی یک وعده غذای گرم برای این فرشته‌ها یا داشتن رفتاری ترحم‌آمیز یا مادرانه در برایرشان‌ آن‌چه در ارتباط با کودکان کار اولویت دارد، رفتاری است که عزت نفسشان را تقویت کند. کوتاه اگر بگویم گفت‌وگو با این کودکان و کنش چشمی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این کودکان روزی بزرگ می‌شوند، روزی که دیگر کسی خریدار عادات تکدی‌گرانه‌ی‌شان نیست، روزی که دیگر کسی با ترحم به آن‌ها نگاه نمی‌کند و جنس نمی‌خرد، روزی که حنای من بدبخت و بیچاره‌ام گرفتنشان رنگی برای عابران ندارد، اگر عزت نفس این بچه‌ها را نادیده بگیریم، چیزی برای آن‌ها باقی نمی‌گذاریم. اگر عمر و حوصله‌ای باشد در مجال دیگری بیشتر از این گردهمایی خواهم نوشت.

گریه کنیم بر سر قبری که مرده ندارد. از مراسم ختم زن‌عموی هشتادو‌اندی‌ساله‌اش در بهشت زهرا برگشته و صاف آمده پیش ما.  _از شوهرش (عموم)  بعد ۴۳ سال فقط دو تکه استخون پا، دست با جمجمه مونده. زن عمو رو توی همون قبره دفن کردند. استخوون‌ها را پایین پاهاش گذاشتن. حساب کردن گفتن باید چهل میلیون به دولت مالیات بده. _ چل میلیون؟! می‌رفتن قبر ویلایی می‌خریدند به‌صرفه‌تر نبود؟! لازم بود بعد مرگم با هم باشن؟ این‌جوری تازه خونه‌ی هم مهمونی هم می‌رفتن _ چرا جای دیگه با بیست میلیون سروتهش هم می‌اومد. منتها دورافتاده بود. البته کمی که بگذره، مرده‌ها که زیاد بشن اون‌جا هم آباد می‌شه. _ پس به‌صرفه نیست قبر پیش‌خرید کنی. ولی اینا که قبلا یک‌بار پولشو داده بودن؟ _بابت دومیه پول گرفتن، یعنی زن‌عموم چون قبره دونفره بوده. _آهان، یعنی بابت سال‌هایی که زن‌عموی خدابیامرزتون نمی‌مرد، پول ستوندن😳 (ناراحتیم، شگفت‌زده‌ایم، خشمگینیم اما می‌خندیم). _ آره این که چیزی نیست. تازه مرده‌هام پایین‌شهر، بالای شهر دارن. _این مورد که شما مثال زدی، مثل یه‌عده از این بالاشهری‌هان که بیابون خریدن ولی به‌لطف تقسیمات شهری شدن بالانشین. حق آب و گل دار می‌شن این جماعت اهل خاکم. _ آره خلاصه که خرج مردن از عروسی بیشتره. عروسی یک شب و شامه ولی مرگ هم پول زمینه هم چند تا مراسم شام و پذیرایی‌. _ تو دهه‌ی چهل پنجاهم قبر این‌قدر گرون بود؟ _قیمت قبر خیلی کمتر بود. فشاری نمی‌اومد چندان. _اگه کسی پولی نداشته باشه چی؟ _ از پیش خیرها قبر می‌خرن و هدیه می‌کنن به اون‌هایی که وسعت مالی ندارن. _یعنی به متولی می‌سپرن که تو وضعیت‌های خاص قبر پیشکشی‌شون به داد مردم برسه؟ _آره نیت نيازمند می‌کنن. با خودم فکر می‌کنم گرانی تا چه‌اندازه می‌تواند مصادیق نیکوکاری را بزرگتر کند. برای بار هزارم، از زندگی زیر چتر حکمرانی این کشور غمگین و خشمگینم به همان اندازه که از فرهنگ و ادبیات و جغرافیای این خاک دلشادم. فکر می‌کنم باید دست بجنبانم و هنرمندی چیزی بشوم. به‌خدا زورم می‌آید اگر قبر بخرم از کیسه‌ی من یا ورثه مالیات بر نمردن برود به جیب دولت ( خودشان می‌گویند نامش بهای خدمات است) و این پول‌ها برای آرامستان‌های خانوادگی است. واقعیت این است به ازای سال‌های سخت‌جانی‌ات باید به دولت پول بدهی، واعجبا. به قول خودشان بهای خدمات ( بر نمردن). واعجبا و اسفا!

از مراسم ختم زن‌عموی هشتادو‌اندی‌ساله‌اش در بهشت زهرا برگشته و صاف آمده پیش ما.  _از شوهرش (عموم)  بعد ۴۳ سال فقط دو تکه استخون پا و دست و جمجمه مونده. زن عمو رو توی همون قبره دفن کردند و بعد این همه‌سال  که از مرگ آقاش می‌گذشت، چهل میلیون به دولت مالیات دادند. _ چل میلیون؟! می‌رفتن قبر ویلایی می‌خریدند به‌صرفه‌تر نبود؟! لازم بود با هم باشن. _ چرا اون‌طوری با بیست میلیون سروتهش جمع می‌شد. منتها تو زمینای پرت‌تر. البته کمی که بگذره، مرده‌ها که زیاد بشن اون‌جا هم آباد می‌شه. _ پس به‌صرفه نیست پیش‌خرید کنی. ولی اینا که قبلا یک‌بار پولشو دادن؟ _بابت دومیه پول گرفتن یعنی زن‌عموم چون قبره دونفره بوده. _آهان، یعنی بابت سال‌هایی که زن‌عموی خدابیامرزتون نمی‌مرد، پول ستوندن😳 (ناراحتیم، شگفت‌زده‌ایم، خشمگینیم اما می‌خندیم). _تازه مرده‌هام پایین‌شهر، بالای شهر دارن. _این مورد که شما مثال زدی، مثل یه‌عده از این بالاشهری‌هان که بیابون خریدن ولی به‌لطف تقسیمات شهری شدن بالانشین. حق آب و گل دارن _ آره تازه خرج مردن از عروسی بیشتره. عروسی یک شب و شامه ولی مرگ هم پول زمینه هم چند تا مراسم شام و پذیرایی‌ _ پیش از انقلابم از مرده‌ها بابت سالای مرگشون مالیات می‌گرفتن؟ _قیمت قبر خیلی کمتر بود. فشاری نمی‌اومد چندان. دوستم پرسید: اگه کسی پولی نداشته باشه چی؟ _ از پیش خیرها قبر می‌خرن و هدیه می‌کنن به اون‌هایی که وسعت مالی ندارن. _یعنی به متولی می‌سپرن که تو وضعیت‌های خاص قبر پیشکشی‌شون به داد مردم برسه؟ _آره نیت نيازمند می‌کنن. با خودم فکر می‌کنم گرانی تا چه‌اندازه می‌تواند مصادیق نیکوکاری را بزرگتر کند. برای بار هزارم، از زندگی زیر چتر حکمرانی این کشور غمگین و خشمگینم به همان اندازه که از فرهنگ و ادبیات و جغرافیای این خاک دلشادم. فکر می‌کنم باید دست بجنبانم و هنرمندی چیزی بشوم. به‌خدا زورم می‌آید اگر قبر بخرم از کیسه‌ی من یا ورثه مالیات بر نمردن برود به جیب دولت ( خودشان می‌گویند نامش بهای خدمات است) و این پول‌ها برای آرامستان‌های خانوادگی است. واقعیت این است به ازای سال‌های سخت‌جانی‌ات باید به دولت پول بدهی، واعجبا.

چند سال پیش که در کمال ناباوری‌ام همه‌ی شماره‌های تلفن همراهم پاک شد، به خودم گفتم: "نگران نباش. آن‌هایی که باید به این فهرست اضافه شوند، کم‌کم با خبر گرفتن از تو سروکله‌ی‌شان پیدا می‌شود و بر این جریده نشانشان ثبت می شود" خیلی از آن‌ها بعد از چند سال پیدایشان شد، زمانی که دورم را دایره‌ی کوچک دوستان وفادارتری گرفته بودند و مشغله‌های خواستنی‌تری برای خودم ساخته بودم. زمانی که باید پیش‌بینی می‌کردم پشت خط کیست. مثلا کدام هدیه یا میتراست و حالا دقیقا با من چه‌کار دارد. امروز هم که هفتاد تا شماره از فهرست کوتاه دفترچه‌ی تلفنم خط زدم، به این فکر کردم که من مدت‌هاست مهری را که از دوستان نزدیک‌ترم گرفتم به دوستان دورتر و آشناهای کم‌تر دوست بخشیده‌ام. شاید وقت آن است که معادله را تغییر دهم و به دوستان مهرپرورم دوستی بیشتری ببخشم. دوستانی که چندتای عزیزشان را سال‌هاست جغرافیا از من دور کرده اما از راه دور هم اگر بفهمند بیمارم، غمگینم یا خسته‌ام، شانه بالا نمی‌اندازند. دوستانی که مرا برای خودم می‌خواهند و نه فایده‌ای که برایشان دارم. دوستانی که با دیدن و شنیدن خبر موفقیت‌های من ته دلشان خالی نمی‌شود که ناچار شوم بگویم همه‌چیز خوب است وقتی همه‌چیز از نظر من عالی است. حالا غیر از شماره‌ی چند تا فامیل، خانواده، همکار، استاد و چند تا دوست خیلی نزدیک شماره‌ی دیگری از همه‌ی آدم‌هایی که روزی فکر می‌کردم دوست نزدیک من‌اند، در گوشی‌ام نیست. این روزها دارم به این فکر می‌کنم دوستان نزدیک من چه کسانی‌‌اند و چرا. پیشاپیش اعتراف می‌کنم که پاک کردن نام بعضی از دوستان از این فهرست کار دشواری بود. به هر طریق این کار را کردم چون دوستی بزرگتر است از ازدواج، طلاق و مشغله‌ی کاری. دوستی نزدیک‌تر است از مهاجرت، سفر دور و دلخوری. دوستی چابک‌تر و سبک‌بارتر است از بهانه‌جویی و سرشلوغی شاید مثل گذشته به بقیه احترام بگذارم و محبت کنم اما آن‌ها تنها یک آشنای دوراند و نه بیشتر و سعی می‌کنم کمتر شروع‌کننده‌ی ارتباط باشم.

همین چند وقت پیش بود که کتاب فقط روزهایی که می‌نویسم و البته که عصبانی هستم را پیش از آن که بخوانم هدیه دادم به دیگران. سه‌شن
همین چند وقت پیش بود که کتاب فقط روزهایی که می‌نویسم و البته که عصبانی هستم را پیش از آن که بخوانم هدیه دادم به دیگران. سه‌شنبه وقتی دوست و همکارم گفت: توی قفسه کتاب‌های نشر اطراف رو داریم، نزدیک بود ذوق‌مرگ بشوم. حالا با خواندن فقط سه‌جستار از همان دو کتاب که اسمشان را آورده‌ام، خیلی نظرم را جلب نکردند. نمی‌دانم شاید زیادی به زبان نویسنده اهمیت می‌دهم. طبیعی است که قلم مترجم‌ها به پای قلم جستارنویس‌هایی چون اسلامی ندوشن یا مسکوب نمی‌رسد. مقایسه‌ی ناروایی است زبان یک کتاب ترجمه با یک کتاب به زبان اصلی خودمان.

شاعرها در ایران _منظور من از شاعرها، شاعرهای خوب‌اند_ پس از مرگشان عزیز می‌شوند. فحش‌ها و کنایه‌های زشت، فلانی شوریده است، فلانی شر‌و‌ور می‌گه، ببین نویسندگی بهت بیشتر میاد، ببین نویسنده‌ها باشخصیت‌تر‌اند، آخی شاعر لطیف فک نکنم دووم بیاره، ببین منم گاهی تو خلوتم شعر می‌گم، یه پولی دادم ناشر کتاب شعرم رو چاپ کرد ( نویسنده و شاعر باید آن‌قدر خوب‌نویس باشند که ناشر با آن‌ها قرارداد ببندد و حق التحریر خوبی هم به آن‌ها بدهد از بابت نوشتن )جملاتی است که می‌شنوم، لبخند می‌زنم و از کنارشان عبور می‌کنم. شعر عزیز و محترم است و هر کسی توانایی شعر گفتن یا شعر خوب گفتن ندارد. چون شاعری یعنی به‌شیوه‌ی خاصی که آموختنی نیست، درد یا رنج را دیدن و از آن نوشتن. یک‌بار هم در یک جلسه‌ی شعر، استادی شاعر برای ما شعرِ "دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم" را خواند که یعنی شاعرهای جوان ببینید قیصر عزیزِ چه خوب شاعرها و دردهایشان را وصف کرده است. این دردها، درد شاعری‌ست. در همان جلسات شعر و تکریم شاعر، کارمندی بود که رفتار ناشایستی با همه داشت. شاعر و نویسنده‌جماعت جوان را که می‌دید فکر می‌کرد دانش‌آموز چموشی دیده و تا رو ترش نکند، این شوریدگانِ شیرین‌عقل به صراط مستقیم هدایت نمی‌شوند‌. من هم با گروه نویسنده‌ها رفتار آن زن را سنجیدم و هم با گروه شاعرها. فرقی نمی‌کرد با همه یک‌طور مثل ناظم‌های سختگیری که کودکی سختی داشتند و حالا می‌خواهند آن را سر یک دیگری بی‌گناه خالی کنند، رفتار می‌کرد. از آن ناظم‌ها که تا چند تا نگاه عاقل‌اندرسفیه به بچه‌مچه‌ها نندازند، روزشان شب نمی‌شود. یک روز عصر دیدم چند تا جوان و نوجوان شاعر نشستند یک گوشه و گفتند ما یک قصیده‌ی بلند مطایبه‌آمیز در وصف خانم فلانی نوشتیم و می‌خواهیم آن را برایش بفرستیم که دست از سر ما بردارد و شیوه‌ی درست رفتار کردن با آدم‌ها را یاد بگیرد. گرد هم نشستیم، به قصیده و شوخی‌های کوچک و درشتش با خانم فلانی خندیدیم و قرار شد شعر را با حذف چند بیت منشوری به دستش برسانند. فردای آن روز آن خانم کارمند از این رو‌به‌آن‌رو شد و ما را که می‌دید انگار وزیر ارشاد ( مافوقش) را دیده. این اولین بار بود که اعجاز شعر را بیرون از دنیای کتاب‌ها و آدم‌هایی که صرفا از بیتی چشم‌هایشان تر می‌شد دیدم. از آن روز به بعد به هویت شاعر بودنم بیشتر افتخار می‌کنم که شعر هم مرهم است و هم روشنی. این روزها دنیای آرمانی احترام به شاعر را در دانشکده‌ی حقوق می‌بینم. همان دانشگاه که یک زمان از سر کلاس‌های استادها فرار می‌کردم تا بنشینم سر جلسات شعر زنده‌یاد راهب، استاد بهمنی یا محمد سلمانی حالا همان‌جایی است که چند استاد ادب‌دوستش تمام قد به شاعری‌ام احترام می‌گذارند. نمی‌دانم شاید دانشگاه نسبت به شش سال پیش که از آن درآمدم ساکت‌تر و زخمی‌تر شده. شاید هر زخمی به کمی مرهم شعر نیاز دارد. شاعری که شعر همه‌ی ثروت او از زندگی ‌ست برای هر شعری که می‌گوید زخمی از خود یا دیگری را می‌بیند و با تمام دردی که می‌کشد یا درد‌به‌دوش دیگری می‌شود، مرهم می‌بندد.

امرو کتاب‌هایی محبوب را که می‌خواستم یک روز خلوت دنج ذهنم را پر کنند به آدم‌هایی هدیه دادم که سال‌ها از مواجه شدن با آن‌ها می‌ترسیدم. قسم به التیام زخم‌ها و روزی که شانه‌هایمان از ترس خالی است.

خیلی چیزها را نمی‌شود نوشت. با وجود این، محتمل است همان‌هایی را ‌هم که می‌نویسم، یک‌طور دیگر خوانده شوند.

زیبایی و شاید ابرماه.
+1
زیبایی و شاید ابرماه.

هنوز پرونده‌ی شخصیت‌های رمان را ننوشته‌ام. طرح روشنی هم ندارم. هر کس هم بخواهد از مسائل زنان بگوید مثل یک دانش‌آموز گریزپا، بحث را عوض می‌کنم که همه‌ی این‌ها را قرار است بنویسم پس این‌ حرف‌ها را ول کنیم (که حوصله‌ی شنیدن تکرار مکررات ندارم). بعد هم محض خنده ادامه می‌دهم به همه‌ی این مسائل در آثارم اشاره کردم. آثار هم که غالبا نوشته یا نهایی نشده‌اند هنوز.

با آن که در روزهای اخیر در جواب معلمی گفته بودم در این برهه از زمان مردم باید با مردم مدارا کنند و با همه‌ی تفاوت‌هایشان پشت هم دربیایند اما تحمل تصورات دوزن در اتوبوس که حامی شیوه‌های مدیریتی و حکمرانی دولت بودند برایم سخت بود. نتوانستم درست و باتانی تماشایشان کنم. می‌گفتند هیچ اختلالی در حمل‌ونقل این‌روزهای شهر پیش نیامده. دولت هزار دستگاه اتوبوس خریده برای پیاده‌روی اربعین و هیچ مشکلی وجود ندارد. می‌گفتند دولت اتوبوس‌های درون‌شهری را نبرده تا مرز مهران. مردم دیگر بحث را کش ندادند. آن زن حامی سیاست‌های این روزهای دولت با تعجب زیرلب ذکر می‌گفت؛ یعنی شاید فکر می‌کرد این اعتراض‌ها توهین به مقامی داخلی و شاید هم امام حسین است. نتوانستم درست تماشایشان کنم. حرف درشتی نزدم، توهینی نکردم ولی حالا فکر می‌کنم مدارای مردم با مردم نمی‌دانم دقیقا یعنی چه.

اگه یه کتاب بودی چه کتابی بودی؟ فال کتابت رو بگیر تا بدونی: https://taaghche.com/faleKetab?utm_source=share&utm_medium=social
اگه یه کتاب بودی چه کتابی بودی؟ فال کتابت رو بگیر تا بدونی: https://taaghche.com/faleKetab?utm_source=share&utm_medium=social&utm_campaign=faleketab

دنبال یک شعر قدیمی کوچک می‌گشتم. این داستانک را پیدا کردم. سفر کوتاه‌تر از آن بود که همه جای شهر را ببیند. رفت میدان نقش جهان. روی نیمکتی نشست. با زنی سال‌خورده دوست شد و از تمام شهر شنید. #مهدیه_رشیدی

کم‌کم دارم از بیماری و خواب‌های طولانی‌اش، رهایی پیدا می‌کنم. حالا همه‌چیز حتی یک پیاده‌روی ساده برای من خواستنی شده. در این حال توانایی شستن یک بشقاب و یک لیوان هم باشکوه است. تندرستی خوشبختی بزرگی‌است. شما چه‌طور در روزگار سلامتی، عافیت را احساس می‌کنید؟

شعری از محمد قهرمان، شاعری که به سبک هندی شعر می‌سرود. هر کس به یاد ما بود از یاد برد ما را از خاطرِ عزیزان، گردون سترد ما را هر کس به یاد ما بود، از یاد برد ما را خوبان گنه ندارند گر یاد ما نکردند چون شعر بد به خاطر نتوان سپرد ما را با اصل کهنه خویش دلبستگی نداریم آسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما را ما برگ‌های زردیم، افتاده بر سر هم در قتلگاهِ پاییز، نتوان شمرد ما را سرجوشِ عمر خود را، چون گل به باد دادیم در جام زندگانی، مانده است دُرد ما را کودک مزاجی ما، کمتر نشد ز پیری بازیچه می‌فریبد، چون طفلِ خرد ما را گردون چو دایه پیر بی‌مهر بود و بی‌شیر شد زهر خردسالی، زین سالخورد ما را باقی نماند از ما، جز مشتِ استخوانی از بس که رنج پیری، در هم فشرد ما را چون شاخه‌های سر سبز، از سرد مهری دهر آبی که خورده‌بودیم در رگ فسرد ما را خون شهیدِ عشقیم بر خاک ره چکیده پامال اگر توان کرد، نتوان سترد ما را ما قطره‌های اشکیم بر چهره یتیمان چون دانه‌های باران، نتوان شمرد ما را با این دغل حریفان، بازی به دستخون است وز نقش کم نمانده ست، امیدِ بُرد ما را گو جان خسته ما، با یک نفس برآید اکنون که آتش عشق در سینه مرد ما را چون سایه در سفرها پابند دیگرانیم هر کس به راه افتاد، با خویش برد ما را امروز، روز شاعر است. لطفا شعر و شاعر محبوبتان را پای نظرات این نوشتار بنویسید. روزنامه جام جم | «قهرمان» شعر خراسان https://www.jamejamdaily.ir/Newspaper/item/146297

رولت روسی و هشت داستان دیگر، مجموعه داستانی ۸۸ صفحه‌ای از کامران محمدی است که به همت نشر چشمه روانه‌ی بازار کتاب شده است. نویسنده در این اثر به تنهایی آدم‌ها تکیه می‌کند و درباره‌ی آن می‌نویسد. درون‌مایه‌ی هر نه داستانش را عوض شدن آدم‌ها در طول زمان می‌دانم. جایی در میان یکی از داستان‌هایش می‌نویسد: زمان همه‌چیز آدم را عوض می‌کند؛ اعتقادات، احساسات، باورها و برداشت‌هایش از مسائل. نسخه‌ی الکترونیک این مجموعه داستان در برنامه‌های فیدیبو و طاقچه موجود است.