en
Feedback
درهایِ باز

درهایِ باز

Open in Telegram

سلام به خانه‌ی روایت‌‌های کوچکم از زندگی (شعر، کوه، تجربه، قانون، فکرهایم و ...) خوش آمدید. باز می‌کنم پنجره را می‌روم به خانه و با هشت میلیارد انسان در اتاق کوچکم زندگی می‌کنم 😍بخشی است از شعر نسبتا بلندم😍 حساب کاربری من @mahdiehrashidi

Show more
349
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+4
in 0 channels
November '24
+4
in 0 channels
Get PRO
October '24
+4
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 1 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '240
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 1 channels
Get PRO
November '23
+5
in 0 channels
Get PRO
October '23
+5
in 0 channels
Get PRO
September '23
+3
in 0 channels
Get PRO
August '23
+6
in 0 channels
Get PRO
July '23
+8
in 0 channels
Get PRO
June '23
+10
in 0 channels
Get PRO
May '23
+42
in 0 channels
Get PRO
April '23
+9
in 0 channels
Get PRO
March '23
+6
in 0 channels
Get PRO
February '23
+11
in 0 channels
Get PRO
January '23
+9
in 0 channels
Get PRO
December '22
+143
in 0 channels
Get PRO
November '22
+11
in 0 channels
Get PRO
October '22
+6
in 0 channels
Get PRO
September '22
+7
in 0 channels
Get PRO
August '22
+21
in 0 channels
Get PRO
July '22
+24
in 0 channels
Get PRO
June '22
+9
in 0 channels
Get PRO
May '22
+7
in 0 channels
Get PRO
April '22
+30
in 0 channels
Get PRO
March '22
+5
in 0 channels
Get PRO
February '22
+8
in 0 channels
Get PRO
January '22
+13
in 0 channels
Get PRO
December '21
+5
in 0 channels
Get PRO
November '21
+6
in 0 channels
Get PRO
October '21
+25
in 0 channels
Get PRO
September '21
+76
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '21
+158
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 December+1
20 December0
19 December0
18 December0
17 December+1
16 December0
15 December0
14 December0
13 December0
12 December0
11 December+1
10 December0
09 December0
08 December0
07 December0
06 December0
05 December0
04 December0
03 December0
02 December+1
01 December0
Channel Posts
یک علامت پرسشی بزرگ پس ذهنم بود که شاید برای شما یک جمله خبری روشن باشد. چرا بعضی از تهرانی‌ها ترجیح می‌دهند همدیگر را در کافه ببینند؟ دیروز فهمیدم چون فرانسه زمین گران است و مردم خانه‌های کوچکی دارند (مثلا هفده متر)، ناچاراند بیشتر قرار مدارهایشان را کافه بگذارند یا آن‌جا بنویسند، مثلا همینگوی به‌خاطر بی‌جایی می‌رفت کافه تا این که اتاقی کرایه کرد و مرحوم در همان جانوشتنی خودش را کشت. فکر می‌کنم بخشی از فرهنگ کافه‌نویسی و کافه مهمانی‌های ما تقلید کورکورانه از فرهنگ اروپایی است والا خانه‌های بزرگ یا متوسط با جمعیت کم را چه به مهمان نداشتن.

2
توی کارگاه داستان به این‌ها که خانه‌های بزرگی دارند اما برای نوشتن کافه را انتخاب می‌کنند، می‌خندیم، نوشته یکدیگر را که می‌شنویم با تعجب به هم نگاه می‌کنیم و می‌خندیم، به نوشته‌های خودمان می‌خندیم، به ماژیکی که خط نمی‌دهد می‌خندیم. آن‌قدر می‌خندیم که محو می‌شویم. گاهی تراژدی را کمدی نجات می‌دهد. شما هم بخندید.
100
3
«اگر کلیشه‌ها در زمان خود بشکنند، دیگر نیازی به بت‌شکنی نیست.» از کتاب نکته‌های ویرایش از علی صلح‌جو برداشتمش. قشنگ بود برای همین خواستم این‌جا باشه.
126
4
از خواب شبانه‌ات گذشته باشی برای گسترش وبازبینی فصل دوم رمان، فقط یک ساعت پیش از شروع کلاس از نوشتن فارغ شده باشی و در طول مس
از خواب شبانه‌ات گذشته باشی برای گسترش وبازبینی فصل دوم رمان، فقط یک ساعت پیش از شروع کلاس از نوشتن فارغ شده باشی و در طول مسیر رفتن بفهمی دقایقی دیر می‌رسی به کلاس و آن آدم عهدشکن مدرسه می‌شوی تو. ناراحت باشی اما زنی خوش‌رو کنار دستت در قطار برای عزیزی بلوزی سبز ببافد و بهار و پاییز را در هم بیامیزد. حالا که فکر می‌کنم می بینم کسی که از خواب شبانه، سفر، مهمانی و کوه می‌زند که مثل یک لاک‌‌پشت کم‌رمق داستانش را بنویسد، سزاوار این رنگ، بافتن و مهر بافنده در فصل سوم سال است. تکمله: از اقبال بلندم استاد چند ثانیه بعد از من رسید و عهدشکنی با دوطرفه شدن تاخیر منتفی شد هر چند خودش زیر بار نرفت که موضوع من منتفی است.
113
5
کمال‌گرایی ویروس دارد. لطفاً ماسک چند لایه بزنید. در یکی از جلسه‌های روایت‌خوانی بعد از شنیدن چند روایت خوب و قوی از جمله روایت خنده‌دار یکی از هم‌جلسه‌ای‌ها از دوره‌ی الدرم‌بلدرم نوجوانی‌اش و روایت غم‌انگیز مادر نویسنده‌ای از کنار آمدن با تولد فرزند توان‌یابش، داوطلب شدم روایت کوتاهم را بخوانم. از قضا یکی از کوتاه‌ترین و کم‌پرداخت‌ترین روایت‌هایم را انتخاب کردم. از پیش هم قصد داشتم نوشته را ادامه دهم که چند دقیقه قبل از رسیدن به کلاس پشیمان شدم و با خودم گفتم همان توی کلاس سر نقد بچه‌ها دستی به سرورویش می‌کشم و تمام. ادامه بی ادامه. چه قدر همه‌چیز را ادامه می‌دهی یا برمی‌گردی که باز از اول ادامه‌اش بدهی؟ زندگی مثل نوشته هایت نیست که هر چند ماه و چند سال می‌روی سر وقتشان که ترکیبشان را به هم بریزی. گاهی به تو مجالی برای اصلاح نمی‌دهد. می‌روی که شعر سال نود و یک را در سال صفر دو، گودبرداری کنی و از نو بسازی، داستان سال نود و هشت را بخواهی بلندتر کنی. بس است. هر چه از قدیم نوشته‌ای بس است. زورت که نمی‌رسد دست از سر قدیمی‌ها برنداری، دست از سر کچل نوشته‌های تازه بردار. بلندگو را روشن کردم و گفتم: می‌خواهم کمال‌طلبی را بگذارم کنار و یک روایت بی‌مزه بخوانم. ( کمال‌گرایی باز میکروفون را در دست گرفته بود و نطق غرا سر داده بود که یعنی فکر نکنید ظرفیت نویسنده تا همین اندازه است). جمع و از جمله استاد گفتند: »اختیار دارید. این چه حرفی است که می‌زنید.» مثل شیری که خیز برمی‌دارد برود شکار آهو خیر برداشتم به سمت گوشی همراهم و خواندم: «دارم از مدرسه برمی‌گردم خانه که یک موش چاق‌‌وچله از همان‌ها که در مدرسه‌ی موش‌ها _نسخه‌های کمتر چاقش_ کم نبودند، تیز می‌آید سمتم. یک جوری هم آغوش وا می‌کند که انگار یار دیرین غایب از نظرش را دیده باشد.  چند سال پیش هم که به یک مهمانی شلوغ دعوت شده بودم که جز زن و شوهر صاحبخانه هیچ‌کس را در آن‌جا نمی‌شناختم، تا گوسفندشان مرا دید با شتاب دوید طرفم؛ تا جایی که برای قایم کردن فوبیایم به پستانداران، پشت سر یکی از پستانداران دوپای جمع قایم شدم. شوربختانه متلک را از آن پستاندار ناطق شنیدم: « شاید شما شبیه خانواده‌اش هستی و با دیدن شما یاد مثلا مادرش افتاده.» جیغ کوتاهی می‌کشم. موش بیچاره مسیری را که با قلبش آمده بود، با عقلش برمی‌گردد و می‌رود توی همان سوراخ موشی که بود. راهم را کج می‌کنم سمت ایستگاه اتوبوس که تا رفع شدن خطر از محدوده‌ی جنایت فاصله بگیرم و از نزدیکی سواره رو بروم. پیرمردی روی صندلی نشسته‌. از لبخندش ناگفته پیداست که مرا دیده و ماجرا را از سیر تا پیاز پردازش و داوری کرده. دلم می‌خواهد از او هم فرار کنم. اگر می‌شد به‌جای سواره‌رو مثل موش مخفی‌گاه دیگری پیدا کنم می‌خزیدم همان‌جا. چشم‌‌درچشم که می‌شویم به هم لبخند می‌زنیم. من از سر دستپاچگی‌ام، او از روی طنازی آذری‌اش. همان‌طور که چشم‌ها و تمام عضله‌های صورتش می‌خندند و آرزوی باز شدن سوراخ موشی را بر من درازتر می‌کند، ترد و شیرین با لهجه‌ی ملیحش می‌گوید: «دیگه گربه‌هام از این موش‌ها می‌ترسند.» با اعتماد به نفسی که به من می‌دهد، برمی‌گردم پیاده‌رو و از روی سقف همان لانه‌ موش رد می‌شوم. گاهی شش تا واژه‌ی همدلانه که از دهان آدمیزادی بیرون می‌آید، زور این را دارد که موش‌های ناطقی را که هر عصر دست از پا درازتر از مدرسه برمی‌گردند خانه، شیر کند. آدم به آدم زنده است، به این که کسی در کنارش بایستد و بگوید: حق داشتی بیشتر غمگین شوی، قیافه عصبانی‌تری به خود بگیری یا به‌جای ترسیدن، زهره‌ترک شوی.» این نوشته را می‌خواستم به ماجرای همدلی‌ام با زن اجازه نشینی که نمی‌توانست خانه‌ای برای خانواده‌ی کوچکش دست‌وپا کند و درست در شب همان عصری که موش می‌خواست مرا بزند زار زار بیرون بنگاه املاک کنار پسر نوجوانش گریه می‌کرد پیوند بزنم. می‌ترسید لانه‌موشی برای ادامه قایم باشک زندگی با او و خانواده‌اش پیدا نکند. ماجرای دوم را ننوشتم و نخواندم. گفت: کپشن خیلی خوبی است اما ادامه‌اش بده. منتظر ادامه‌اش بودم. برای تا این قدرش نقدی ندارم. گفتم: درست حدس زدید. ادامه داشت. به این ترتیب ادامه دادن این قصه یا ندادنش سنگ محک خوبی است برای اندازه گرفتن کمال‌گرایی‌ام. به تجربه فهمیده‌ام دور‌وبر آدم‌های قربانی کمال‌گرایی پر است از استادها و دوستان کمال‌گرا. گاهی باید ماسک زد و رفت دیدار عزیزان. کمال‌گرایی ویروس دارد. لطفاً ماسک چند لایه بزنید. تکمله: همین حالا طاقت نیاوردم و چند تا جمله به جستارم اضافه کردم. چیزک‌هایی را هم تغییر بدهیم. شما لطفاً شما ماسک را درنیاورید. @mahdierashidi
109
6
یک فرصت خوب برای علاقه‌مندان به روایت‌نویسی
یک فرصت خوب برای علاقه‌مندان به روایت‌نویسی
139
7
به یاد کودکان شهید جنگ کودکیت را گرفته‌اند تنها برای این که چشمانت مزرعه‌ی زیتون است   شب‌ها عمیق و آسوده به خواب می‌روی؛  عمیق‌تر بخواب  عمیق  عمیق‌تر  باران گلوله،   لالایی خواب ابدی توست    تو هم مثل من، مریم، محمد  و همبازی‌های دیگرم لی لی می‌کردی  با مشت پنهانت در زیر سنگ و پاهایی همیشه‌آماده‌ی ‌فرار    عروسک‌های لاغر  و کوچه‌ی بن‌بست خانه‌ات  وتو شده بود  و دیگر چه سود اگر اخبار می‌گفت: قلب خیابان‌های جهان  و خانه‌ای سنگی در نیویورک  از آن توست.   سنگ در دستانت گرفته بودی  بی آن که بدانی  کودکی‌ات،  کفه‌‌ی ترازویی است  که کفه‌ی دیگر آن را   با انبار باروت سنگین‌ترکرده‌اند    چشمانت را نبند  حقوق بشر  به چشمان تو بستگی دارد #مهدیه_رشیدی
135
8
کودکیت را گرفته‌اند تنها برای این که چشمانت مزرعه‌ی زیتون است   شب‌ها عمیق و آسوده به خواب می‌روی؛  عمیق‌تر بخواب  عمیق  عمیق‌تر  باران گلوله،   لالایی خواب ابدی توست    تو هم مثل من، مریم، محمد  و همبازی‌های دیگرم لی لی می‌کردی  با مشت پنهانت در زیر سنگ و پاهایی همیشه‌آماده‌ی ‌فرار    عروسک‌های لاغر  و کوچه‌ی بن‌بست خانه‌ات  وتو شده بود  و دیگر چه سود اگر اخبار می‌گفت: قلب خیابان‌های جهان  و خانه‌ای سنگی در نیویورک  از آن توست.   سنگ در دستانت گرفته بودی  بی آن که بدانی  کودکی‌ات،  کفه‌‌ی ترازویی است  که کفه‌ی دیگر آن را   با انبار باروت سنگین‌ترکرده‌اند    چشمانت را نبند  حقوق بشر  به چشمان تو بستگی دارد #مهدیه_رشیدی از شعری قدیمی
1
9
No text...
128
10
برای یک عمر خیره شدن به زندگی چند سال است که می‌دانم خط‌های برجسته‌ی زردرنگ پیاده‌رو یعنی محل عبور عابرانی که نمی‌بینند. راه رفتن روی آن خط‌ها کار ساده‌ای نیست. خیلی وقت‌ها که می‌خواهم از  آن برآمده‌ی رنگ‌پاییزی عبور کنم، از زور سختی، پا پس می‌کشم. هیچ وقت گرامی‌داشت نابینایان و کم‌بینایان را بلد نبودم، مثلاً یادم نمی‌آید به خودم زحمت داده و یک روز تمام را با چشم بسته سر کرده باشم که ببینم زندگی در تاریکی چه رنگی دارد. تمرین‌هایی مثل همین تمرین کوچک را در نظام‌های درست آموزشی و تربیتی جهان پیش پای بچه‌ها می‌گذرانند تا همدلی کردن را یاد بگیرند. **** به بهانه‌ی ۱۵ اکتبر روز جهانی عصای سپید، چند شعر از موسی عصمتی، شاعر و معلم روشندل خراسانی، را به یادگار در این صفحه ثبت‌ می‌کنم. غم را که به پای ِ دلمان بگذاریم شب را به هوای ِ دلمان بگذاریم باشد ، ولی اندوه ندیدن ها را ای عشق ! کجای ِ دلمان بگذاریم *** این بغض گلوگیر صدا خواهد شد آغاز تمام ماجرا خواهد شد یک‌روز همین عصا که در دست من است در ساحل نیل اژدها خواهد شد *** در کوچه دوباره خسته‌تر شد با من در غربت خویش بسته‌تر شد با من در زیر قدم‌های عجول مردم هر روز عصا شکسته‌تر شد با من *** از کوچه بهارِ کوچکی رد شده است آواز سه‌تارِ کوچکی رد شده است در خط بریلِ زیر ِ انگشتانش هر روز قطار کوچکی رد شده است *** تا دورترین پنجره ها خواهد برد تا موج خروشان  صدا خواهد برد انگار چراغ قوه ای خاموش است این کهنه عصایی که مرا خواهد برد *** در رودکی‌ِ نگاه من گم نشوید در خلوت کوره راه من گم نشوید تاریکی ِ محض غار مزدورانم در عمق دلِ سیاه من گم نشوید غار مزدوران غاری است در ۹۰ کیلومتری شهر سرخس *** چون نقطه ای از نگاه من می گذرد از جاده ی راه راه من می گذرد من خط بریلم که قطاری خاموش هرروز از ایستگاه من می گذرد موسی عصمتی لینک کانال اشعار #موسی_عصمتی 👇 https://t.me/braillehayenagozir
129
11
برای یک عمر خیره شدن به زندگی هیچ وقت گرامی‌داشت نابینایان و کم‌بینایان را بلد نبودم، مثلاً یادم نمی‌آید به خودم زحمت داده باشم و یک روز تمام را با چشم بسته سر کنم که ببینم زندگی در تاریکی چه رنگی دارد. تمرین‌هایی مثل همین تمرین کوچک را در نظام‌های درست آموزشی و تربیتی جهان پیش پای بچه‌ها می‌گذرانند تا همدلی کردن را یاد بگیرند. **** به بهانه‌ی ۱۵ اکتبر روز جهانی عصای سپید، چند شعر از موسی عصمتی، شاعر و معلم روشندل خراسانی، را به یادگار در این صفحه ثبت‌ می‌کنم. غم را که به پای ِ دلمان بگذاریم شب را به هوای ِ دلمان بگذاریم باشد ، ولی اندوه ندیدن ها را ای عشق ! کجای ِ دلمان بگذاریم *** این بغض گلوگیر صدا خواهد شد آغاز تمام ماجرا خواهد شد یک‌روز همین عصا که در دست من است در ساحل نیل اژدها خواهد شد *** در کوچه دوباره خسته‌تر شد با من در غربت خویش بسته‌تر شد با من در زیر قدم‌های عجول مردم هر روز عصا شکسته‌تر شد با من *** از کوچه بهارِ کوچکی رد شده است آواز سه‌تارِ کوچکی رد شده است در خط بریلِ زیر ِ انگشتانش هر روز قطار کوچکی رد شده است *** تا دورترین پنجره ها خواهد برد تا موج خروشان  صدا خواهد برد انگار چراغ قوه ای خاموش است این کهنه عصایی که مرا خواهد برد *** در رودکی‌ِ نگاه من گم نشوید در خلوت کوره راه من گم نشوید تاریکی ِ محض غار مزدورانم در عمق دلِ سیاه من گم نشوید غار مزدوران غاری است در ۹۰ کیلومتری شهر سرخس *** چون نقطه ای از نگاه من می گذرد از جاده ی راه راه من می گذرد من خط بریلم که قطاری خاموش هرروز از ایستگاه من می گذرد موسی عصمتی لینک کانال اشعار #موسی_عصمتی 👇 https://t.me/braillehayenagozir
5
12
نگارخانه‌ی عکس‌های گوشی‌ام به من یادآور می‌شود که دو سال پیش در چنین روزهایی ترشی مخلوط درست کرده بودم، با مرضیه تا نزدیکی ایستگاه هفت توچال رفتم و در یک شب دل‌انگیز با کلی عکس در بلندی و یاد گرفتن مطالب جدید از کوهنوردها( چون با خودمان هدلامپ نبرده بودیم، دو کوهنورد تیزرو سرعت کم کرده بودند تا با نور روی سر آن‌ها به سلامت از کوه برگردیم) قل خوردیم آمدیم پایین. یکی از همان روزهای مهر و آبان هم با آزمون و خطا می‌خواستیم از مسیر درکه برویم قله‌ی پلنگچال. چنین مسیری، مسیر ساده‌ای نیست‌. ما بعد از سقوط هزارمتری از مسیری صعب‌العبور فهمیده بودیم که راه اصلی صعود به قله‌ی پلنگچال از امامزاده داوود می‌گذرد و این برگ ریزان ورزشی اتفاق شرم‌آوری به حساب نمی‌آید. این روزها چه می‌کنیم؟ مرضیه به وقت کلاس زبان انگلیسی دونفره به من یادآور شد که اگر بروم خارج از پس خودم برمی‌آیم ( که یعنی دست از سرزنشگری خودم برای نداشتن مدرک زبان بردارم) و این که زندگی ما با هر مختصاتی زیباست. پاییز با غمگینی‌اش گاهی دچار خزانت می‌کند. منتظرم تا کفی کفش‌های مرضیه از راه برسند. شاید کوه‌ها از این ریزش نجاتمان بدهند.
244
13
دوستان سلام این اولین باره که دارم در مدت فعالیت هفت‌سالهٔ کانال، چنین فراخوانی منتشر می‌کنم: از صبح دنبال راه‌های مختلفی برای ارسال کمک به هرات و روستای زنده‌جان بودم. از نوا جمشیدی پرسیدم، با چنددوست در کابل و دوستان میزبان هراتی‌م صحبت کردم تا راهی برای کمک نقدی پیدا کنیم که بالاخره موفق شدم. این شماره‌کارت برای یکی از دوستان امین، دغدغه‌مند و مطمئن من در هرات هستش که به‌سبب رفت‌وآمد مداوم به ایران شماره‌کارتی برای واریز وجه دارند. جز این، وسیله نقلیه شخصی مناسب هم دارند که کمک‌ها رو برسونند. دوستانِ من (خانم‌ها) با محارم خودشون به‌سبب محدودیت رفت‌وآمد، به محل حادثه میرن. برای زنان باید پد بهداشتی و برای کودکان هم خوراکی برده بشه. توی این شرایط همیشه نیازهایی وجود داره که ممکن به‌سبب کوچکی، خیلی مهم تلقی نشه اما خیلی اهمیت دارن. ناگفته نمونه که نیروی امدادی هلال احمر ایران با تعداد چشمگیری نیروی متخصص عازم هرات شدند اما خب من فکر کردم داوطلبان محلی و بومی بیشتر از هر کسی به نیازهای مردم زنده‌جان واقف‌اند و می‌تونن خیلی زود، کم‌وکسری‌ها رو بهشون برسونن؛ مثل چیزهای کوچیکی چون پد بهداشتی، خوراکی و شیر و... . شماره کارت: 6221-0612-3128-5257 ملک محمدعلی بسم‌الله... هر سوالی هم بود، ازم بپرسید. به‌حوصله جواب میدم. اگر هم این پیغام رو دست‌به‌دست کنید، قدردان‌تون خواهم بود. #برای_زنده‌جان #برای_ساحه
79
14
مردی که پاییز  او را می‌پوشید آن‌قدر آبان را از کوچه‌‌ جارو زد که صبح‌ می‌توانست برگ برگ برهنگی بهمن را  بر تن کند و به خانه برگردد #مهدیه_رشیدی از شعرها @mahdierashidi
114
15
بیست و سومین جلسه هفتگی داستان‌خوانی «سه‌شنبه‌های داستان» با هدایت #خسرو_باباخانی میهمان این‌هفته: #رضا_امیرخانی سه‌شنبه ۱۸ م
بیست و سومین جلسه هفتگی داستان‌خوانی «سه‌شنبه‌های داستان» با هدایت #خسرو_باباخانی میهمان این‌هفته: #رضا_امیرخانی سه‌شنبه ۱۸ مهرماه ۱۴۰۲ ساعت ۱۶ میدان ونک، بزرگراه شهید حقانی، خروجی کتابخانه ملی، بلوار دکتر حسن حبیبی، بلوار شهدای بانک مرکزی حضور در این جلسات و داستان‌خوانی آزاد است. دیگر سه‌شنبه‌ها قراری نگذارید، قرار داستانی ما؛ خانه شعر و ادبیات … #خانه_شعر_و_ادبیات ‏@khanehadabiat 📄
98
16
مردی که پاییز او را می‌پوشید آن‌قدر آبان را از کوچه‌‌ جارو زد که صبح‌ می‌توانست برگ برگ برهنگی بهمن را بر تن کند و به خانه برگردد #مهدیه_رشیدی از شعرها
1
17
یک آدم خوشحال کم‌نصیب یا غمگین پیروز؟ حالا که دارم این متن را می‌نویسم، به چند هدف مهم زندگی‌ام رسیده‌ام. خیلی از اتفاقاتی که می‌خواستم برایم پیش بیاید، پیش آمده. فکر می‌کنید حالا روی ابرها هستم؟ نه. نیستم. ناشکر هم نیستم. لابد می‌گویید آنچه برای من روی‌داده، پیشامدهایی نبوده که خواسته‌ی قلبی خودم بوده باشد، مثلا دنبال مهر تایید جامعه بوده‌ام و برای همین با پیدا شدنشان در زندگی ام چندان خوشحال نیستم. راستش از قضا بعضی از این اتفاقات خواسته‌ی قلبی خودم هم بوده‌اند و اتفاقا برعکس، فکر می‌کنم زیادی دنبال چیزهایی رفتم که خوشایند جامعه نبوده. خلاصه که خواستم بگویم رسیدن به خواسته‌ها یک هنر است و لذت بردن و شکرگزاری از آن‌چه روزی‌ آدمیزاد می‌شود یک هنر دیگر. برای همین هنرورزی‌هاست که بعضی‌ها را که نگاه می‌کنی می‌بینی هیچ ندارند ولی خوشحال‌اند. ما در فرهنگمان به آن‌ها می‌گوییم الکی‌خوش. غمگینی ماجرا این‌جاست که جماعتی الکی‌ناخوش به آن جماعت می‌گویند الکی‌خوش. برچسب به‌جای آن که روی غمگین‌های همه‌چی دار باشد روی آن‌هاست که خوش‌زیستی را بلدند. مدتی است غمگینم. چه‌قدر دوست دارم الکی‌خوشی را بلد باشم. امروز به بایگانی نقاشی‌های کودکانی غمگین دسترسی پیدا کردم. یکی‌شان هم دیگر در میان ما نیست. حق ندارم ناراحت باشم؟
103
18
بارداری، بارداری است. چه در اقصی‌نقاط ایران اتفاق افتاده باشد چه آن سر دنیا. اصلا همه‌ی زن‌ها از کودکی آرام‌آرام برای پذیرش ا
بارداری، بارداری است. چه در اقصی‌نقاط ایران اتفاق افتاده باشد چه آن سر دنیا. اصلا همه‌ی زن‌ها از کودکی آرام‌آرام برای پذیرش این درد مهیا می‌شوند. دوجان، بیست‌ روایت از حالات بارداری و شرایط زندگی زنان پابه‌ماهی است که غنی یا فقیر، پیر یا جوان، بی‌فرزند یا فرزنددار، چشم‌به‌راه یا غافلگیر، حامل جنینی مشکوک به بیماری یا سلامتی درنهایت تصمیم می‌گیرند بچه را به دنیا بیاورند. با این همه، کتاب پیش رو، کتابی نیست که پر از فکت‌های تجربی یا علمی باشد، داستان، داستان زندگی میل و بی‌میلی زنان و مردانی به فرزند داشتن و رفتارهای آنان در مواجهه با این اتفاق است. نویسنده در خلال تحقیق، مصاحبه و نوشتن این کتاب مستند باردار بوده و این به زنده بودن کتاب کمک شایانی کرده است. خواندن این کتاب را به زنانی که می‌خواهند مادر شوند، همه‌ی کسانی که می خواهند با مادران خود همدلی کنند و حتی مردان پیر و جوان توصیه می‌کنم.
112
19
دارم با قطار می‌روم مدرسه‌ی رمان تا گراگیری‌ام را برای استاد و هم کلاسی‌ها بخوانم و چیزهای تازه یاد بگیرم. نمی‌دانم زندگی چه‌+1
دارم با قطار می‌روم مدرسه‌ی رمان تا گراگیری‌ام را برای استاد و هم کلاسی‌ها بخوانم و چیزهای تازه یاد بگیرم. نمی‌دانم زندگی چه‌قدر به من فرصت می‌دهد برای این‌کارها ولی بعضی‌وقت‌ها مطالبی در کانال منتشر می‌کنم که دوست دارم آدم‌های زیادی آن را بخوانند اما این اتفاق نمی‌افتد. گاهی هم غرنامه‌هایی مثل این عکس‌نوشته که برآیند یک بیماری کشدار بود که از بدنم به‌درنمی‌شد و صرفا یک احساس موقت را نشان می‌داد، دست‌به‌دست می‌چرخند. دوست دارم مطالبی از من که بوی زندگی و آگاهی می‌دهند بازنشر شوند نه این نوشته. چه می‌شود کرد آدم‌ها به چیزهایی که دوست دارند ببینند و بشنوند بیشتر توجه می‌کنند.
114
20
به آدم‌هایی با هوش معمولی یا کارمندهایی که می‌توانند سی سال تمام در یک اداره سر کنند، همان‌ها که نقض قوانین کار و استخدامی در محل کار بر روانشان ترک نمی‌اندازد، غبطه می‌خورم، اصلا به آن‌ها که هیچ از قوانین ریز، درشت، حق و تکلیف سرشان نمی‌شود و از سر این ندانستن زندگی آسوده دارند، رشک می‌برم. حسرت زندگی زن‌هایی را می‌خورم که در همه‌چیز به‌طرزی باورنکردنی معمولی‌اند و یک زندگی یکنواخت و ساده دارند. زندگی هر کسی از دور، آرام به نظر می‌رسد. این را می‌دانم اما گاهی وقت‌ها جسارت این را ندارم که به یکی از همان زندگی‌های دور برگردم.
118