November 25th
Open in Telegram
گاهی از وبلاگ بیست و پنجم نوامبر و گاهي بيشتر. Blog: https://november25th.blogspot.com Email: november25blog@gmail.com Instagram: @seraa_mo
Show more1 850
Subscribers
-224 hours
-137 days
+5030 days
Posts Archive
1 850
کیفیت عکس خوب نیست.
اینجا چادر سیرک است. دلقک داشت با بچه ها میرقصید. من، بیحوصله دورتر ایستاده بودم. گرمم بود و خسته بودم. بچه کوچکتر همراهمان گریه میکرد. چند نفر بزرگسال، از صبح در پارک، دم غروب دیگر لشکر شکست خورده بودیم.
یکهو شنیدم دلقک گفت: هر بچه ای رو کند به بزرگتر همراهش و این شکلک را دربیاورد و بعد تعظیم کند.
سریع فهمیدم جریان چیست. به سرعت دویدم و خودم را رساندم همینجا. خیلی به موقع رسیدم چون تازه بچه داشت با نگاه نگران دنبال من میگشت و توی چشمش سوال که من همه شاهکارها را دیده ام یا نه. دست تکان دادم. مرا دید خیالش راحت شد. لبخند پهنی زد و شروع کرد شکلک در آوردن. خیلی خوب اجرا کرد. بعد طبق راهنمایی دلقک همه به هم تعظیم کردیم و نمایش تمام شد.
بچه پرسید همه اش را دیدی؟ و من را؟ گفتم بله دیدی که من آنجا بودم. خیلی مغرور بود
...
کوچک که بودم، وقتی راهرو خانه تاریک بود و میترسیدم، مادربزرگم میگفت: برو، من دارم از پشتسر نگاهت میکنم. و همین که میدانستم نگاهم میکند، ترسم میریخت و هیولاها محو میشدند.
گاهی ترسهای دنیا، حتی با خیال اینکه یکی جایی حواسش هست و نگاهمان میکند، محو میشوند.
@November25th
1 850
تمرین مرزگذاری. قسمت آخر.
روزی که مصاحبه حضوری داشتم، بین اعضا، این مدیر هم بود چون پروژه های مشترک در آینده داشتیم.
عاقلهمردی کوچک اندام، خوشپوش و آرام و خنده رو بود و از من پرسید اگر آدمهای مشکل بداخلاق و سخت، همکار یا مراجعم باشند چه میکنم؟ عجب...
آن روز جواب داده بودم تلاشم را میکنم باهاشان دوست بشوم و تا الان جواب داده.
(تا آن روز جواب داده بود)
متاسف شدم که این نامه به او هم رونوشت شد. بهش نوشتم آیا چند دقیقه برای من وقت دارد؟
بلافاصله بهم تلفن کرد.
جلوی خودم را گرفتم که صدایم نلرزد. گلویم می سوخت.
گفتم یادت هست از من چه پرسیدی چند ماه پیش در مصاحبه؟ یادش بود.
ادامه دادم امروز از من بپرسی، دیگر اینجور نمیگویم. چون همه قابلیت شناختن و درک شدن را ندارند و من تازه الان دارم سر کار تمرینش میکنم.
پرسید برای من چه کاری از دستش بر میآید چون خیلی خیلی متاسف است که من چنین برخوردی را شاهدم و برایش کاملا واضح است که اینجور لحن، هیچ ربطی به صحت و سقم یک پروژه ندارد، این ابراز نفرت است و خشم. این خشم از کجا می آید؟
گفتم واقعا مطمئن نیستم. احتمالا که حقوقم به مراتب از این آدم بیشتر است یا چون موقعیتم را پایین تر نمیبینم یا چون اجازه نداده ام که به من دستور بدهد. گفت می فهمد. و واقعا ناراحت است نه برای این نامه، که کلا تا الان بارها دیده جو دپارتمان متشنج است ولی سوالش این است که واقعا چرا؟
من هم مثل او.
در جلسه ارزیابی و ممیزی بود طفلک. بخاطر من از جلسه آمده بود بیرون. همین بسیار آرامم کرد. بهش گفتم فردا با هم حرف میزنیم و الان برود جلسه.
لپ تاپ را بستم.
صبح زود رفتم دویدم. به زنده بودن در آفتابی که دارد به سوی پاییز میرود فکر کردم. آیا روزی دخترم در وقت سختی، یادش می آید که من به وقت سختی چه کردم؟ آیا کاری میکنم که او فکر کند اگر مادرش توانست، پس او هم می تواند؟
جواب نامه را نوشتم:
من در مورد احتمالات و برداشتهای شخصی و حدس و گمان و... بحث نخواهم کرد. افراد نامرتبطی در این ایمیل وارد شده اند و این مباحث برایم جالب نیستند. تنها مسأله مهم، ددلاین تحویل بوده، که هنوز پنج روز باقی دارد!
و در ادامه
تشکر کردم که علیرغم وقت کم! اینقدر برای من توضیح نوشته. حقیقت این است که لازم به زحمت نبود چون اینها برای من مشخص بودند. فایل مطروحه اشتباهی منتشر شده مثل بسیار اشتباه رایج در این کار. باز هم ممنونم به خاطر این همه دقت. لطفاً همیشه با همین دقت کارهای مرا نگاه کند که به نفع پروژه پیش برویم. چهار چشم بهتر از دو چشم کار میکنند.
با احترام
مدیر عزیزم به من تلفن کرد. گفت نامه ات را خواندم و از لحن و قطعیتت ممنونم.
دقت کردم که ضمن آنکه موضعت را شفاف کردی، به رفتار بدتری دامن نزدی. ولی
بدان که در روزهای آینده باز نامه خواهی گرفت و لطفاً لطفاً اگر لحظه ای حس کردی داری آزار میبینی، به من بگو. و بگذار من ورود کنم و جواب بدهم. فعلا فقط منتظرم تا رئیست از تعطیلات برگردد چون کار تحت این جو، اصلا جایز نیست. فعلا همه بسیار دستخوش عواطفید. تو آزرده ای. او از یک جایی خشم دارد. و من معذبم که مرا وارد چنین فضایی کرده.
گفتم ممنونم که درک میکند.
گفت مدیر فقط قرار نیست پروژه پیش ببرد. باید بتواند فضا را مدیریت کند.
این ماحصل چند هفته گذشته بوده.
من فکر میکنم ریشه ترسم را شناخته ام. حداقل میل به پرهیز از پاسخ محکم دادن به آدم قلدر در محیط کار را بالاخره بهش غلبه کرده ام. برایم دیگر مهم نیست یکی بگوید چه خوب کار کردی یا چه بد کار کردی یا ده تا اسکرین شات بیاید از اشتباهاتی که انجامشان حقم است در دوره آموزشی و حتی بعدش چون انسانم. من نه سرباز ارتشم نه فضاپیما میرانم نه خوشبختانه عمل قلب باز انجام میدهم که اشتباه کردنم جان انسان را به خطر بیندازد.
من برای این فضایی که اشغال کرده ام، بسیار جنگیده ام. بسیار تلاش کرده ام. با صاحبان اصلی یک کشور رقابت کرده ام آنهم وقتی شرایطم اصلا با هیچکدامشان برابر نبود.
کسی اجازه ندارد به من توهین کند چون من شریف و سختکوشم و برای کوچک و بزرگ احترام قائلم.
تمرین میکنم روزانه. ممکن است باز ناخودآگاه از رودرویی پرهیز یا از جواب دادن اجتناب کنم. ولی دائم به خودم میگویم که باید پای خودم بایستم و از خودم مراقبت کنم چون کسی دیگر اینکار را برایم نمیکند.
در مورد فایل اکسل پرسیدید
۰تاریخ آغاز
۰اسم محصول/پروژه/عنوان وظیفه ای که ارجاع شده
۰هدف/ به کجا مربوط است/چه کسی تحویل میگیرد/قرار است در چه جایی مصرف یا ارزیابی شود
۰وضعیت/در حال پیشرفت/ساکن/کجا گیر کرده/منتظر چه کسی هستید/ چه سوالی پرسیده اید و کی جواب میدهد یا هنوز جواب نداده
۰تاریخ پایانی/ تحویل/واگذاری/ملغی شدن
جمع اینها یک خروجی منظم و مرتب است که بدانید از روز اول چه کرده اید و چطور پیش رفته /چرا نرفته. همین اطلاعات دست شما را در روز مبادا میگیرد.
@November25th
1 850
تمرین مرزگذاری. ۵.
صبح سهشنبه یکم سپتامبر، حدود ساعت شش در تاریک روشن از پارکینگ آمدم بیرون. در طول راه به انگیزه و شوق اتومبیلهایی که با سرعت جت و چراغزنان می راندند، و از جمله به خودم که فکر میکردم آن ساعت صبح عمرا ترافیک نیست، پوزخند زدم. تنها حسن آن ساعت، فراوانی امکان پارک کردن بود.
منهای قوطی شیر گیاهی که در کیفم با لپتاپ و کلید و اسپری، دوش گرفته بود و ملتمسانه دست به دامن آی تی شدم، اتفاق بدی نیفتاد تا ساعت نه و جلسه صبح. ما چند نفر در آفیس بودیم و همکار مشکل ساز، آنلاین.
تا آن ساعت من فکرش را نمیکردم که قرار است در مورد ددلاین هفته بعد حرف بزنیم. در حقیقت فقط فکر میکردم امروز، شنونده ام.
که ناگهان شنیدم همکار جوانم مثل آن شاگرد لوس مقابل معلم بداخم، چهچه میزند که همه دیتای مربوط به خودش را از الان آماده کرده. گویا از قبل گرا داشت که چه بگوید. بعد خانم همکار از آن طرف دوربین صدایش را انداخت توی حلقش و بدون فاعل جمله پرسید: اینکه عالی بود. تکلیف حوزه × چیست؟ که من فهمیدم منظورش منم. گفتم چه تکلیفی؟
گفت آماده کردن دیتا، که در ایمیل به تاریخ فلان گفته.
پرسیدم کدام ایمیل؟ ما در آن روز چندین ایمیل از ایشان گرفتیم. صدایش را بلندتر کرد و ایمیل را خواند.
گفتم من این را هنوز نرسیدم و انجام ندادم. پرسید چرا؟
گفتم چون کارهای مهم دیگری داشتم (از جمله رسیدگی به یک کیس عجیب حقوقی که وقتی پیگیر شدم دیدم همه اش بخاطر نامه بی معنی ای است که او دو سال پیش فرستاده و الان چرخیده آمده روی سر من) و این پروژه هم هنوز وقت کافی دارد.
گفت ولی پس اگر انجام نشود تا روز هفتم، به رییس نامه میدهد.
گفتم حتما اینکار را بکند.
تا اینجا چندان اذیت نبودم. البته ناراحت شدم که بعدتر دیدم که اتفاقا برای ساعت ده همان روز برای خودم یادآوری گذاشته ام در تقویم که در مورد همین ددلاین و وظایف حوزه خودم چند سوال از افراد توی آفیس بپرسم که قبل موعد تمامش کنم. بدون توسل به عذر و بهانه، صرفا بعنوان توصیف حالم، تمام هفته پیش با همین آدم و همکار دیگرم به تنش گذشته بود و من واقعا از همان شروع هفته خسته بودم.
آن روز، بعد پرسیدن سوالهایم حدود ده ساعت کار کردم و تمام دیتا را هم آماده کردم. وسط کار دیدم نامه آمد! به رییس در تعطیلاتش، نوشته بود من قصد تحویل کار تا ددلاین را ندارم!! و ما به مشکل ممیزی بخواهیم خورد و آسمان قرار است بریزد روی سرمان و بمیریم.
همزمان من داشتم آخرین اسناد را چک میکردم. حتی به خودش زحمت نداده بود برود فایل را باز کند و ببیند تا کجای کار انجام شده!
خسته تر برگشتم. توی راه به خودم گفتم فقط حواست باشد تصادف نکنی.
تا فردا صبر کردم بعد جواب دادم که ددلاین برای من معنا دارد. وقتی کسی میگوید تا هفتم ماه وقت دارم، من تا پنجم و وقتی بگوید تا دوم وقت دارم من تا روز آخر ماه قبل، با فضای اضافه برای تغییر و رفع اشکال، کار را تحویل میدهم.
و منباب اطلاع، که انجام شده و کافی بوده آدم قبل شکایت برود حداقل یک نگاه سرسری کند و در ضمن که خیلی متاسفم رییس باید در تعطیلات چنین نامه های بی معنی ای دریافت کند...
فکر کنم ایگوی این زن را دیگر زخمی نکرده بودم که گرفته بودم روی آتش....
چون واقعا نشست و وقت گذاشت لابد چند ساعت. که در بیاورد ببیند کجا غلط پیدا میکند؟ بین صدوپنجاه فایل ضربدر چهار زبان مختلف.
فردا یک نامه دیگر نوشت با مطلع حتما حق با توست و همه ما بد فهمیدیم که تو یادت رفته بوده وظیفه به این مهمی را!!! چون فلانی گزارش به چه قشنگی داد ولی تو گفتی کارهای دیگری داشتی و نتوانستی در مورد این پروژه حرفی بزنی!
در ادامه یک اسکرین شات از یک عدد فایل!!! گذاشت که بین صدها فایل درست دیگر به اشتباه منتشر شده (کافی بود که فقط عدد جلوی فایل را صفر کند. ولی ترجیح داد که نامه بنویسد و اسکرین شات بگیرد و یک مدیر دیگر را که اتفاقا بسیار با من روابط انسانی خوبی دارد بگذارد توی لیست) و در توضیح نوشت که چطور من چنین فایلهایی!! منتشر میکنم؟ اینها اشتباهات علمی و حقوقی دارند و بعد بخاطر اینکه نشان بدهد من بسیار احمقم، توضیحات ابتدایی کار با دیتا را نوشته بود. در آخر گفته بود اگر باز! نفهمیدم او علیرغم وقت اندکش حاضر است به سوالات من پاسخ بدهد.
نامه را که دیدم اول گفتم فردا میروم استعفا میدهم. کاملا مطمئن بودم.
همزمان دو همکار دیگرم در جلسه ای منتظرم بودند.
بعد دو نامه درخواست گرفتم که کاری که گیر داشت به من ارجاع کرده بودند. و هم یک همکار دیگری در جواب یک سوالم، مطلب خیلی جالب و مفصلی فرستاده بود که مرا برد به دوران درس و دانشگاه.
فکر کردم بین یک سری آدم عادی، یکی دو تا موجود عوضی، آیا باید بتوانند روی سلولهای مغز من رژه بروند؟ و حتی مرا وادار به تصمیمگیری های مهمی کنند که در سرنوشتم اثر دارد؟
راستش نه.
ادامه دارد.
@November25th
1 850
تمرین مرزگذاری.۴.
از روز اولی که آمدم سر این کار، یک فایل اکسل درست کردم (که پیشنهاد میکنم هر که در یک تیم و روی پروژه کار میکند، برای اینکه بداند در روز و ماه چه کرده و ورودی وظایف و خروجی تحویل کارها کجا گیر کرده یا چه جور پیش رفته، صرفا جهت ثبت برای روز مبادا داشته باشد). بنابراین طبق این فایل می شد دید که من از روز اول چقدر کار تحویل داده ام. برای چه چیزهایی منتظرم. کجاها باید تصحیح میکردم و کجاها خوب پیش رفته ام و کجاها تردید داشته ام.
جمعه ساعت نه و نیم، رییسم و همکار جوان دستپاچه ام سر وقت توی جلسه بودند. اشاره کردم که در این سی دقیقه، بیست و پنج دقیقه با هر دو نفرشان و پنج دقیقه آخر تنها با رییسم حرف خواهم زد.
من لیست ایمیلهایی که در طول روزهای قبل نوشته بودم، جوابهایی که گرفته بودم یا هنوز منتظرشان بودم، حتی اسکرین شات تماسهایی که در هر روز برای سوال پرسیدن و رفع اشکال داشتم، همه را با تاریخ نشانشان دادم.
تمام فیدبکها، کامنت ها، مباحث را با هایلایت های مختلف تفکیک کرده بودم و خلاصه ارائه کردم.
و پرسیدم اگر اینها نشاندهنده تلاش من برای یاد گرفتن این بیزنس، شناختن آدمها، کاربری سیستم و همزمان جوابگویی به درخواستهای مختلف نیست، کمک دیگری از من برای اثباتش بر نمی آید. من وظیفهشناسانه دارم دوره آزمایشی را طی میکنم. انتظار دارم اگر کسی حرفی دارد، دقیقا توی رویم بگوید. نه که جلوی چشمم بگوید اوه چقدر عالی ولی در خفا بگوید وای چقدر بد!
آیا شفاف بودن چه بدی دارد؟ خیلی هم ساده است. همینجور که الان دارم شفاف توی رویشان میگویم چقدر متاسفم از رفتارهایی که میبینم. و اینکه خیلی برایم عجیب است وقتی یک فایل اکسل را تنها در همین چند هفته ای که اینجا هستم، باید چندین بار اسکرول کنم تا برسم به آخرش، چون حجم شماره به شماره نامه های جواب داده شده و اطلاعات وارد شده و... را نشان میدهد. این معنای بازدهی ندارد؟ از این خروجی، چقدرش حقیقتا غلط داشته که صدای هیچ دریافت کننده ای درنیامده؟ پنج درصد؟ ده درصد؟ سی درصد؟
کسی در مورد هفتاد درصد بقیه اش هیچ حرف خاصی ندارد به من بگوید؟
هیچ جوابی نداشتند.
بعد هم یک بمب انداختم وسط. گفتم قبل من سه نفر پشت هم از این گروه رفته اند. کسی پشت سر این افراد هیچ یاد و حرف خوبی نگفته. و من الان ترجیحم این است که روایت آنها را هم بشنوم. چون خیلی حس همدلی باهاشان دارم!
در سکوتی که شد، از همکارم تشکر کردم و گفتم الان دیگر با رییس تنها حرف میزنم. پس خداحافظی کرد.
تنها که شدیم بهش گفتم بعنوان یک مدیر از او توقع داشتم که اگر کسی میگوید این فلانی کلی اشتباه کرده جای اینکه بدون فیلتر و راستی آزمایی این حرف را بیاید به من بگوید و درخواست کند بیشتر دقت کنم! زحمت بکشد و سوال دومی از طرف بپرسد که آیا با من هم حرفی زده شده؟ آیا این اشتباهات الان جایی وجود دارند که بشود دید؟ آیا میشود وقت نظر دادن راجع به من در حضور او، خودم هم باشم؟
رییس در دفاع خودش گفت حرف طرف را همینجوری پذیرفته چون خودش این سیستم بانک اطلاعات را بلد نیست!
گفتم نباید هم بلد باشد. وظیفه من است که بلد باشم. وظیفه او این است که اگر کسی با من بحثش میشود بعد می آید پشت سرم میگوید فلانی خیلی کارش بد است، او بخواهد این بد را با جزییات توضیح بدهد. و بعد جلوی خودم بیاید به من نشانش بدهد. همین.
هیچ نگفت.
همانجا قرار گذاشتم هر آخر هفته، هر کاری که در طول هفته کرده ام برای خودش و همکارم بفرستم. موظفند بخوانند و بازخورد بدهند.
تشکر کردم و او هم گفت ممنون است و رفت دو هفته تعطیلات.
و من فکر کردم آشوب در همین جا تمام شد. پس آخر هفته را رفتم تولد یک بچه چاق و گرد و کلی بغلش کردم و گل چیدم و سرم باد خورد. نمی دانستم که جنگ تازه شروع شده و اینبار رییس هم تعطیلات است و الان ارتش مخفی تشکیل شده از یک مرد جوان کودکمانند و زنی بسیار تشنه قدرت که الان ایگویی دارد که از سمت من گویا خیلی زخم خورده. چون ناخواسته مرعوب رییسمآبی و توهم اهمیتش نشدم. چرا؟ چون بسیار بلاهای بزرگتر و بحرانهای جدی و مشکلات لاینحلتری در زندگی ام داشتم در مقابل یک شغل! که
آنجا که عقاب در بریزد
از پششه لاغری چه خیزد؟
عزیز، من در دهه شصت ایران بزرگ شدم و جنگ و تحریم را دیدم و همه نوجوانی ام به کنکور و گشت ارشاد گذشت و بعد هم که جوان شدم دیگر دوری و دوری و فقدان در پس فقدان در دوری... تو با ما مجموعه شغل و عنوان و تلاش و زورت، هر آنچه در سرت بسیار پراهمیت است، در لابیرنت دغدغه های من، یک نقطه ای.
منتها که کلنجار باهاش وقتم را خیلی گرفت. و یک روز خیلی عصبانی و روز بعد حتی غمگینم کرد. از دوشنبه تا همین صبح امروز که بالاخره راه جدیدی را برای مدیریت این موقعیت و ضعفم در مرزگذاری امتحان کردم و با اینکه هنوز تمرین میکنم، خوشحالم.
ادامه دارد.
@November25th
1 850
تمرین مرزگذاری. ۳.
دو سال اول در کار قبلی، که شروعش مصادف بود با کرونا، بسیار محتاط بودم. هر وقت اشتباهی گزارش میشد منتظر بودم مسببش من باشم. خودم را کنج دیوار چقدر خنگم چقدر بلد نیستم و... گذاشته بودم و کتک میزدم.
بعدتر هم که واقعا رو کار سوار شدم، هنوز عادت نداشتم صدایم را برای کسی که صدایش بلند است ببرم بالا. واقعا از رودررو شدن با همکارها وقت سخت شدن پروژه و بروز عقاید مختلف و بحثهای تند، پرهیز میکردم چون معتقد بودم کار من باید به نفع پروژه و تیم باشد نه با روحیه جنگ تن به تن کار کنیم.
برای همین، همان دو نفر که تعریف کردم، دیگر جایی رسیده بودند که هر وقت حوصله شان سر می رفت یا حس میکردند توجه لازم دارند مرا مخاطب قرار میدادند که در ضمن چرا فلان ایمیل را نوشتی؟ چرا فلان سوال را از فلان گروه پرسیدی میتوانستی از بسارها بپرسی؟ اصلا چرا سوال داشتی چون تا الان دیگر می بایست مسأله برایت روشن می بوده؟
و من یک کلمه جواب نمیدادم چون به شما چه؟ چون کار من است و روش من و سرتان توی @ خودتان باشد؟!
و بعدتر هم که روزی بالاخره واکنش نشان دادم، که طبعا از تحمل جهان و جهانیان خارج بود.
بنابراین سر کار جدید، از روز اول، به خودم گفتم حواست را جمع کن. داستان بانک اطلاعات به همان شکل سابق برقرار است فقط جا و آدمها عوض شده اند. این شغل تو، مسئولیت تو، اشتباه تو و بازدهی توست. باید زیر نظر خودت باشد.
و دقیقا دیدم که اینجا هم یکی هست (بختم)، که چون سابقه طولانی در شرکت دارد بسیار دلش میخواسته رییس بشود که بخاطر اخلاق گندش نشده، بنابراین کمبود آنجا را میریزد سر کوتاهی دیوار من.
همان اول تحت عنوان آشنایی با من، یک فصل مصاحبه شغلی گرفت اصلا که چون نمی شناختمش، باهاش راه آمدم. بعد دیدم روال قبل الگوی غلط دارد تکرار میشود: ساعات حضور جلساتم را به بهانه موارد اضطراری تغییر میدهد و کارهایم را نگاه میکند که بلکه اشتباهی پیدا کند تا زیرش خط بکشد و به بهانه تصحیح به همه گروه و مخصوصا رییس رونوشت بدهد و کلا همه جا هست بدون اینکه کسی ازش خواسته باشد.
اینجور شد که من در ماه سوم دوره آزمایشی، یک نامه بلند نوشتم به خودش و به رییس و واضح خواستار شدم: سرت توی کار خودت باشد چون من نه قراری گذاشته ام که فعلا اشتباهی نکنم، نه تو رییس منی که بخواهی مسئول اشتباه من باشی، نه کسی برای دوره آزمون و خطای من در ماههای اول از تو یکی گزارش میخواهد. از این به بعد، جلسه هات را آزاد بودم و توانستم حتما می آیم، آزاد نبودم، یعنی نتوانستم و نمی آیم، خیلی برایت مهم است، ضبط کن بفرست!
مسلما که نامه هایی این وسط رد و بدل شد. و به همین یک متن که بسنده نکرد و تند نوشت. ولی من هم تک تک را جواب تندتر دادم و هر بار تاکید کردم اینجا مرز است. حد اینجاست و نگه دارد.
برای خودم بسیار جدید و عجیب بود برخوردم. مخصوصا که یکهو، از تو به من گفت شما! که در این فرهنگ خیلی چیز عجیبی است چون برعکسش معمولا صادق است. ولی فکر کردم اصلا شاید همین فاصله هم لازم باشد! ها؟ و چرا که نه؟
حتی آخرش یک معذرتی هم خواست (بسیار متعجب شدم) . بعد ولی؟ زیبا بود که فهمیدم پشت سرم با یک همکار بسیار جوان و بی نهایت بی وجود داغانی تیم تشکیل داده و در خفا رفته پشت سر من حرف زده و طرف را شاهد آورده. چرا به آن یکی می گویم بی وجود؟ چون در روی خودم در این مدت بارها گفته بود که از وقتی آمدم اوضاع دپارتمان آرامتر و به سامان شده، ولی یکهو در پشت سرم چون ازش خواسته اند برود بگوید شت، اینهمم رفته گفته شت. بی هیچ مدرک و سندی. خب آدمیزاد دیگر نباید اینقدر عوضی باشد. جدی! و این رییس هم که حزب باد. همه را باور کرده و همین هفته قبل در واکنش به کل ماجرا، از من خواسته که فعلا تعداد روزهای کار در خانه را کم کنم و بیشتر بروم آفیس و در ضمن نتایج را بدهم برای مقایسه!! برای پیشگیری از اشتباهات احتمالی!
انتظار این را نداشتم. اصلا.
شوکه بودم و انگار بیهوا، چند مشت خورده باشم.
با مرد حرف زدم.
با صدای مادر و پدرم با خودم حرف زدم. با صدای استادانی که مرا میشناختند و طی سالیان، بخاطر مسئولیت پذیری و یادگیری سریع و قدرت تحلیلم، بهم توصیه نامه های عالی داده بودند.
تا صبح نخوابیدم. صبح زود مدارکی را فهرست کردم و رییس و همکار بی وجود را به جلسه فوری دعوت کردم. آن یکی در مرخصی بود که خب، اگر هم نبود کاری بهش نداشتم.
ادامه دارد.
@November25th
1 850
تمرین مرزگذاری. ۲.
از وقت استخدام در کار اولم به موقع و واضح نگفته بودم که دورکاری حق من است. محل کارم بسیار تا خانه فاصله داشت یعنی هشت ساعت کار بعلاوه چهار ساعت رفت و آمد. دورکاری حقم بود؟ بله.
چند ماه حدود سیزده ساعت روزانه خانه نبودم و وقتی با خجالت تقاضای لااقل یک روز دورکاری در هفته کردم، رد شد بچه فقط دو سال داشت و از دوری من زیاد گریه میکرد. اتحادیه گفت بیا و شکایت کن و حقت را بگیر. من گفتم حق با آنهاست که کارمند تمام وقت حاضر در محل کار داشته باشند و درگیر مشکل شخصی من نشوند!
استعفا دادم با اشک. چون بعد از سه سال خانه داری تمام وقت و بی معاشر بودن و به هیچ جایی جز خانه متعلق نبودن، با دو فوق لیسانس و یک دکترا در جیب، دوباره بازگشته بودم به سر خط. چه هفته هایی به من گذشت...
حالا شانس آوردم یا چی که دوباره (در شغل قبلی ام) استخدام شدم.
اوائل در پوزیشنی پایین تر از سطح تحصیلاتم. گفتم پول فدای سرم. هیچ چانه نزدم. حقوقش برای شرایط من، قابل دفاع بود. زمان کووید، همه جا ناامن بود و مرگ و میر روزانه.
و من طی زمان، داشتم در کار می آمدم بالا. زود یاد میگرفتم. رییسم مرا میفرستاد دوره های فشرده آموزشی. بعدتر، با وجود اینکه در جای بسیار بدی از سلامت تن و روان و سوگ بودم، در عرض سه سال توانستم مدیر پروژه شوم. رتبه ام تغییر کرد و وظایفم تخصصی شد. ولی دو همکار مسن تیم، همچنان با من مثل یک دستیار رفتار میکردند. مثلا کارهای ابتدایی با داده های بانک اطلاعات را به من ارجاع میدادند. ته دلم میدانستم اینها واقعا بانک اطلاعات را بلد نیستند، پس به رویشان نمی آوردم. نه نمی گفتم و صرفا انجام میدادم. اینها در عوض، در جلسات با مدیران ارشد می نشستند و اگر پروژه ها خوب و بی غلط پیش میرفت، تشویق ها را به خودشان میگرفتند. اگر غلطی در کار پیدا میشد می آمدند در جمع به من می نوشتند: چرا در دوازدهم جولای دوهزار و بیست و دو، این دیتا را وارد کرده بودی؟
تا دو سال اول من حقیقتا میرفتم دنبال پاسخشان میگشتم که فرضا در چهارصد و هفت روز پیش، دم ظهر دلیل خاصی داشته که من چنین خبطی کرده ام؟ واقعا میگشتم دنبال جواب.
بعد تازه یک جا و خیلی اتفاقی از روی تقویم تعطیلات فهمیدم که اصلا نمیشده تمام این اشتباهها کار من باشد. توی بانک اطلاعات که چندین نفر دسترسی همزمان بهش دارند، گاهی مشخص نیست چه کسی همان دیتا را وارد کرده. گاهی راهبر فقط اطلاعات دیگری را وارد یا سیستم را به روز میکند و کاربری که در جای دیگر به مشکل برمیخورد فقط اسم او را میبیند! در چند تا مورد، من اصلا آن روز سر کار نبودم! و دیر فهمیدم.
آمدم برای کل گروه یک پرزنتیشن درست کردم. توضیح دادم که چطور گاهی آخرین اسامی که روی داده ها ثبت میشود، اصلا دلیل بر تولید اطلاعات نیست. و چرا از این به بعد بهتر است هر کسی مسئولیت پروژه خودش را تقبل کند و کار با بانک اطلاعات را یاد بگیرد تا صاحب دیتای خودش باشد و چنین مشکلاتی پیش نیاید...
ولی؟ نه!
همچنان رویکرد سینیور به جونیور، و کار ما مدیریت های خفن و کار تو اجراهای ابتدایی است، ادامه داشت. و علیرغم سعی و حمایت رییسم و حتی دعوای لفظی که در یکی از جلسات سر همین برخوردها با اینها داشت، همچنان کارهایی عملا به من واگذار میشد که مرا از وظایف پیشرفته تر دور نگه میداشت چون بیشتر وقتم به رفع و رجوع کردن تدارکات اینها می گذشت. چون از روز اول نگفته بودم نه و فکر میکردم همکار خوب کسی است که صرفا «هر» کار و کمکی بهش ارجاع میشود انجام میدهد و در ضمن خطای همکارش را می پوشاند و سکوت میکند و در خفا تذکر میدهد. برای همین وقتی خودم در جمع مورد سوال و تذکر قرار میگرفتم بسیار متعجب و برآشفته میشدم. وقتی کار به شکل اتوماتیک تلنبار میشد روی میزم، دیگر راه برون رفتی نبود چون همگی را همان جور عادت داده بودم. و وقتی کسی با اپروچ از بالا به پایین، در کارم دخالت بی جا میکرد جوری که انگار تازه استخدام شده ام، رویم نمیشد دماغش را در همان جمع بسوزانم و هم اگر اگر غلطی به قرآن میشد و چنین میکردم، دیگر آنقدر برای همه جدید و تازه و شگفت آور بود که فکر میکردند اینهمه Overreact برای چیست و من چه ام شده و لابد هورمونها و لابد مسایل شخصی و شاید که مریضم؟!
سنگ بنای اول را نباید کج می گذاشتم
و یا به محض آنکه دیده بودم کج است، باید اول برمیگشتم و درستش میکردم به جای ادامه دادنش تا ثریا...
و خب روزی که دیگر به یقه ام رسیده بود و زنجیر پاره کردم و خواستم احقاق حق کنم، یاروها فکر کردند این بابا این نیرو انگار از اول با ما مشکل داشت.
اینجور بود که در صدر لیست تعدیلی های پاییز سال دوهزار و بیست و پنج بودم.
ادامه دارد.
@November25th
1 850
سنگ بنای اول را نباید کج می گذاشتم
و یا به محض آنکه دیده بودم کج است، باید اول برمیگشتم و درستش میکردم به جای ادامه دادنش تا ثریا...
و خب روزی که دیگر به یقه ام رسیده بود و زنجیر پاره کردم و خواستم احقاق حق کنم، یاروها فکر کردند این بابا این نیرو انگار از اول با ما مشکل داشت.
اینجور بود که در صدر لیست تعدیلی های پاییز سال دوهزار و بیست و پنج بودم.
ادامه دارد.
@November25th
1 850
تمرین مرزگذاری. ۲.
از کار قبلیتر استعفا داده بودم چون به موقعش، درست و واضح نگفته بودم که دورکاری حق من است. محل کار شرکت بسیار تا خانه فاصله داشت و سر ساعت در دسترس بودن یعنی هشت بعلاوه چهار ساعت بیرون از خانه. این را ملاحظه کرده بودم و همان اول نگفتم. چند ماه در عمل بالای سیزده ساعت روزانه خانه نبودم و وقتی با خجالت تقاضای لااقل یک روز دورکاری در هفته کردم، رد شد بچه ام فقط دو سال داشت و از دوری من زیاد گریه میکرد. کنسول شرکت گفت بیا و شکایت کن و حقت را بگیر. من گفتم حق با آنهاست که کارمند تمام وقت حاضر در محل کار داشته باشند و درگیر مشکل شخصی من نشوند!
استعفا دادم با اشک. چون بعد از سه سال خانه داری تمام وقت و بی معاشر بودن و به هیچ جایی جز خانه متعلق نبودن، با دو فوق لیسانس و یک دکترا در جیب، دوباره بازگشته بودم به سر خط. چه هفته هایی به من گذشت...
حالا شانس آوردم یا چی که دوباره (در شغل قبلی ام) استخدام شدم.
اوائل در پوزیشنی پایین تر از سطح تحصیلاتم. گفتم پول فدای سرم. هیچ چانه نزدم. حقوقش برای شرایط من، قابل دفاع بود. کرونا هم شروع شده بود. همه جا ناامن بود و مرگ و میر روزانه و صدا به صدا نمیرسید.
و من طی زمان، داشتم در کار می آمدم بالا. زود یاد میگرفتم. شوق داشتم. رییسم مرا میفرستاد دوره های فشرده آموزشی که مدارکش را بگیرم. بعدتر، با وجود اینکه در جای بسیار بدی از سلامت تن و روان و سوگ بودم، در عرض سه سال توانستم مدیر پروژه شوم. رتبه ام تغییر کرد و وظایفم تخصصی شد. ولی دو همکار مسن که از قبل در تیم بودند، همچنان با من مثل یک دستیار رفتار میکردند. مثلا کارهای ابتدایی با داده های بانک اطلاعات را به من ارجاع میدادند و من چون ته دلم میدانستم اینها واقعا بانک اطلاعات را بلد نیستند، به رویشان نمی آوردم. نه نمی گفتم و صرفا انجام میدادم. اینها در عوض، در جلسات با مدیران ارشد می نشستند و اگر پروژه خوب و بی غلط پیش می رفت (خوب و بی غلط پیش میبردم) تشویق مدیران ارشد را دریافت میکردند و به خودشان میگرفتند. اگر غلطی در کار پیدا میشد می آمدند در جمع به من می نوشتند: چرا در دوازدهم جولای دوهزار و بیست و دو، این دیتا را وارد کرده بودی؟
تا دو سال اول من حقیقتا دنبال پاسخشان میگشتم که فرضا در چهارصد و هفت روز پیش، دم ظهر دلیل خاصی داشته که من چنین خبطی کرده ام؟ چرا اصلا پروژه آنها را من انجام داده ام؟ چرا وقتی از من کار و کمک میخواستند خصوصی بوده ولی تنبان یک اشتباه بین صدها داده درست، الان روی بند است؟
واقعا میگشتم دنبال جواب.
بعد تازه یک جا و خیلی اتفاقی از روی تقدیم تعطیلاتم فهمیدم که اصلا نمیشده تمام این اشتباهها کار من باشد. چون توی بانک اطلاعات که چندین نفر دسترسی همزمان بهش دارند، دقیق مشخص نیست چه کسی همان دیتا را وارد کرده. گاهی راهبر فقط اطلاعات دیگری را وارد یا سیستم را به روز میکند و کاربری که در جای دیگر به مشکل برمیخورد فقط اسم او را میبیند.... در چند تا مورد، من اصلا آن روز سر کار نبودم! دیر فهمیدم.
برای کل گروه یک پرزنتیشن درست کردم. توضیح دادم که چطور گاهی آخرین اسامی که روی داده ها ثبت میشود، اصلا دلیل بر تولید اطلاعات نیست. و چرا از این به بعد بهتر است هر کسی مسئولیت پروژه خودش را تقبل کند و کار با بانک اطلاعات را یاد بگیرد تا صاحب دیتای خودش باشد و چنین مشکلاتی پیش نیاید...
ولی؟
نه.
همچنان رویکرد سینیور به جونیور، و کار ما مدیریت های خفن و کار تو اجراهای ابتدایی است، ادامه داشت. و علیرغم سعی و حمایت رییسم و حتی دعوای لفظی که در یکی از جلسات سر همین برخوردها با اینها داشت، همچنان کارهایی عملا به من واگذار میشد که مرا از وظایف پیشرفته تر دور نگه میداشت چون بیشتر وقتم به رفع و رجوع کردن تدارکات اینها می گذشت. چون از روز اول نگفته بودم نه و فکر میکردم همکار خوب کسی است که صرفا «هر» کار و کمکی بهش ارجاع میشود انجام میدهد و در ضمن خطای همکارش را می پوشاند و سکوت میکند و در خفا تذکر میدهد. برای همین وقتی خودم در جمع مورد سوال و تذکر قرار میگرفتم بسیار متعجب و برآشفته میشدم. وقتی کار به شکل اتوماتیک تلنبار میشد روی میزم، دیگر راه برون رفتی نبود چون همگی را همان جور عادت داده بودم. و وقتی کسی با اپروچ از بالا به پایین، در کارم دخالت بی جا میکرد جوری که انگار تازه استخدام شده ام، رویم نمیشد دماغش را در همان جمع بسوزانم و هم اگر اگر غلطی به قرآن میشد و چنین میکردم، دیگر آنقدر برای همه جدید و تازه و شگفت آور بود که فکر میکردند اینهمه Overreact برای چیست و من چه ام شده و لابد هورمونها و لابد مسایل شخصی و شاید که مریضم؟!
1 850
نتیجه این ضعف، در رزومه ام این بوده که یک بار استعفا دادم
یک بار اصلا جرات نکردم طرف ارتقا شغلی بروم
و بار آخر، دیگر ریشه مشکل را فهمیده بودم ولی آنقدر دیر به رفعش کوشیدم که فرصت از دست رفته بود...
پارسال، یک جایی، دقیقا در دل خانواده، باز ماجرا تکرار شد. و باز دیدم آنقدر تحمل کرده ام که طرف دیگر با قدمهای فیلی آمده توی شکم من و باز طلبکار است و نه تنها، که بقیه هم انتظار همان صبر و مدارا و فلان را از من دارند.
در کنارش، شغلم را هم از دست داده بودم
زمستان بود.
دیدم نه دیگر. هر عضوی از خانواده و هر مراتبی از کار، اگر قرار باشد که اینجور در ظاهر مرا مواخذه و در باطن، تحقیرم کنند، و اگر خدای نکرده به من بربخورد و آزردگی ام را نشان بدهم، بدتر آنها خشم بگیرند که اصلا چطور جرات به اعتراض کردی تویی که صرفا به موافقت و ملایمت و مدارا و تحمل شهره ای؟
خیر. که حتی بهشت به منتش نمی ارزد.
و اینجا بود در یک سال گذشته تا الان، جوری پوست انداختم که خودم متعجبم. زیباست که آن چه برای خودم و احترام و کرامت خودم با مصرف چه نیرو و وقتی انجام دادم، بچه نه ساله ام طبیعی و لدنی بهتر از من بلد است...شاید چون به عمد و یهو، این سالها یادش داده بودم مثل من نباشد...ولی در حق خودم چه؟ برای خودم؟ این را باید با تمرین و دقت و زحمت اجرا میکردم.
پوست جدید یک ساله است. تازه دور من تنیده و هنوز جاهای زیادی برای جوش خوردن و تحکیم دارد. آنچه برای یک کودک نه ساله طبیعی ترین رفتار در نه گفتن و مرزگذاری و متوقف کردن طرف مقابل است، برای من تمرین جدید و مهم و حتی ترسناکی است که آگاهانه و با دقت انجام میدهم. اصلا عادی و عادت نشده ولی در این پوست جدید بسیار رضایتمندترم. میشود بگویم به خودم افتخار میکنم.
ادامه دارد...
@November25th
1 850
تمرین مرزگذاری. ۱.
تا جایی که یادم می آید، یک مشکل بزرگم گفتن شفاف «نه» بود. یعنی از کودکی. تا جایی که خاطرات یاری میکنند، از نه گفتن حتی برای خوراکی که دوست نداشتم می ترسیدم. یکی از نتایج به یاد ماندنی اش وقتی بود که پدرم اصرار میکرد برای سرماخوردگی ام چای بنوشم و بالای سرم ایستاده بود. اشتباهی جای شکر داخل چای نمک ریخته بود. و من با پنج یا شش سال سن، فقط میترسیدم که اگر بفهمد داخل چای نمک ریخته چقدر ناراحت می شود!!
بار بعد هم باز به اذن خدا سرماخورده بودم. یادم هست مادربزرگ و خاله ام هم منزل ما بود و همگی به من اصرار میکردند شیر توی لیوانم را سر بکشم که حالم زودتر خوب شود. من از نوزادی آلرژی شیر داشتم که خب برایشان قبل درک بود ولی لب نزدن به شیر را در کلاس اول، دیگر لوسبازی می دانستند.
نتیجه در هر دو بار، بالا آمدن معده و روده ام مقابل چشمان متعجبشان بود. خوب یادم مانده.
نه نگفتن به مادربزرگم وقتی به من اصرار میکرد بعد ناهار ظهر بخوابم
نه نگفتن به والدینم وقتی اصرار میکردند رشته تجربی بروم.
نه نگفتن به دوستم وقتی اصرار کرد به اردوی یک هفته ای مدرسه بروم درحالیکه من هنوز در جمع و جور کردن خودم وقت خونریزی ماهانه بسیار دردناک و عذابآورم مشکل داشتم و تمام مدت اردو در اضطراب و عذاب بودم و جوری شد که اضطراری تماس گرفتند خانه تا من را چند روز زودتر برگردانند. در همان چهار روز اول سه کیلو وزن کم کرده بودم.
نه نگفتن به دوست دیگری که مدرسه اش را عوض کرده بود و از روی رودربایستی شرکت در جشن تولدم در سال قبلش، من را هم دعوت کرده بود و مطمئن بودم اگر بروم به من بد خواهد گذشت ولی به اصرار مادرم، رفتم و هنوز که هنوز، خاطره ساعتها تنها و ساکت نشستن بین چندین دختر غریبه که با هم دوست صمیمی بودند و با من کلامی حرف نمیزدند، از بدترین خاطرات ده سالگی من است.
نه نگفتن به دوستی که از من پول قرض میخواست درحالیکه خودم در مشکل بودم.
نه نگفتن به پسری که اصرار میکرد اگر به پایش صبر کنم، وضع مالی اش از زیر صفر می آید بالای صفر و تازه آخرش بعد چند سال، خودش به من گفت فعلا برایش زود است چون میخواهد ادامه تحصیل بدهد!!!
زود پیچیدن توی کوچه همانا و تصادف کردن همان، از ترس آنکه ماشینهای منتظر پشت سرم بخاطر من چند ثانیه دیرشان بشود...خودم ولی وقت حساب کردن پول پشت صندوق مغازه هر چه لازم بود صبر میکردم که مشتری مسن جلویی کارش تمام شود.
نه گفتن محکم، وقت گرفتن تا جایی که لازم است، اعلام موضع قاطع و شفاف، آن چیزی بود که همیشه من را می ترساند. از این میترسیدم که طرف مقابل برنجد بی آنکه فکر کنم خودم چه میخواهم و چقدر می توانم و چطور میخواهم و وقتی کاری میکنم یا تحملی میکنم که به میل خودم نیست، آخر کار نتیجه هر چه هست باب میل هیچ کدام نخواهد بود.
بعد از مهاجرت، و حتی مهاجرت در مهاجرت، همچنان این مشکل با من ماند. مثلا شده با دوستی رفته ام خرید، و او با ذوق یک لباس بیریختی را از بین بقیه می کشد بیرون که من امتحانش کنم. و من بخاطر اینکه توی ذوقش نخورد آن را خریده ام! جدی.
یا مسأله ای را توضیح داده ام. و مخاطب از ظن خود یار من شده و تصور کرده کاملا ماجرا را فهمیده. و به مطلب من، نکاتی اضافه کرده که هیچ ربطی به ماجرای من ندارد چون از اصل درست متوجه من نشده. ولی من ساکت مانده ام که مبادا ناراحت شود.
و بعدتر در زندگی حرفه ای و شغلی، دیدم جوری شده که من انگار همیشه در حال آماده باشم که بقیه ایرادات مرا بگیرند و به من بگویند چقدر اشتباه کرده ام. و چجوری؟ با نیشخند. با متلک. حتی با لحن تند. حتی با عصبانیت... و من آنقدر هوشمند بوده ام که در جا منظور لحن طرف را دریابم و آنقدر خویشتندار که هیچ به روی خودم نیاورم چون اشتباه از طرف خویش را عملی نابخشودنی و غیرطبیعی میدانستم و خودم را مستحق سرزنش شدن دیده ام. و در مقابل؟ مسلما که اگر طرف مقابلم مسأله را نفهمیده بود یا بد فهمیده یا اشتباه و فراموش و... کرده بود، من اول که در خفا، و دوم که در کمال آرامش و تازه از موضع برابر بهش توضیح داده ام مبادا که به چینی نازک تنهایی اش بر بخورد و همواره پافشاری کرده ام که دنیا مگر بر مدار کار می چرخد و روابط سالم بیناانسانی همیشه ارجح بر وظایف شغلی است و....
و اینجوری شد که تا همین پیش پای خودم در شغل قبلی، عادت داشتهام که اشتباهات شغلی من چون زیرشلواری سرخی بر بالای پشت بام وسط شهر، جلب توجه کند و همه در موردش نظر بدهند و من رخزردی انسان بودن و طبعا خطای دید یا محاسبه یا فراموشی یا.... را بکشم ولی در مقابل جوری رفتار کنم که بقیه که حسی اتفاق بسیار در موقعیت مشابه قرار میگرفتند، با اعتماد به نفس عجیب یک روبات با صد درصد بازدهی در دقیقه، خود را بی نقص و خدا پنداشته و اولین سنگ را بزنند.
1 850
دیروز صبح زود، برای اولین بار قبل کار و بخاطر جوگیر شدن از باران صبحگاهی تابستانی، رفتم دویدم و چون تا حدود ظهر از بالا بودن سطح هورمونهای شادی، هیچ فشار کاری را حس نکردم، تصمیم گرفتم هر صبح بدوم. بعدتر که با بچه رفتیم دو تایی واکسن کنه آنسفالیت زدیم، پرستار بهم یادآوری کرد که تا سه روز حق فعالیت بدنی ندارم.
و از آنجایی که معمولا عادات جدید، حداقل سه روز پیاپی وقت و پافشاری می خواهند تا جاگیر شوند، به تقریب خوبی این تصمیمم در ناخودآگاه ملغی شده و خودم خبر ندارم.
برای بچه، به دلیل پیشگیری از تب و نگه داشتن ایمنی بدن، به مرد گفتم هندوانه بخرد. علیرغم توصیه هام در انتخاب هندوانه «به اندازه» رسیده، عصر یک حجم ده کیلویی را آورد که نه تنها در یخچال دو در، که در هیچ سینی هم جا نمیشد. و طبعا وقتی قاچ کردم منظره مهوع شرابی رنگ و مشکوکی جلویم بود، مناسب دور ریختن.
به بچه ناامید بالای سر میوه محبوبش گفتم ببخشید. گفت ببخشید مرا قبول کرده ولی از ناراحتی اش کم نشده!
صبح امروز مسلما که تب داشت و سر و روی پف کرده و باید در خانه می ماند. و بنابراین من؟ بعد از روشن کردن لپ تاپ، تصمیم گرفتم سریع بروم خرید جو برای سوپ و مرغ محلی (که هر دو را قدرت خدا داشتم بی آنکه یادم باشد). باران خوبی باریده بود پس بیست دقیقه راه را پیاده رفتم و آنجا بود که دیدم هم هندوانه دارند هم جعفری تازه هم پرتقال نوبر و هم چای سرماخوردگی ...
پیاده برای دو قلم کالا رفتم و با دو کیسه برگشتم در حالیکه دست خودم از واکسن متورم و دردناک بود و اوه که وسط راه یادم افتاد به منع فعالیت بدنی و پوزخند زیبایی زدم.
چهار سال پیش، دقیقا روزی که دوز اول همین واکسن را زدم بچه مهدکودکی بود. از سر کار رفته بودم دنبالش. یکهو تگرگ گرفت وسط راه جوری که انگار ابابیل حمله کرده اند. بچه ترسیده بود و راه نمی آمد. بغلش کردم با چتر و کیف لپ تاپ روی یک دوش، بچه گریان روی دوش دیگر، تا لباسهای زیرم خیس و آبکشان، با دستی که بسیار متورم و دردناک بود. رسیدیم خانه و فقط از مرد پرسیدم آیا این هوا را ندید که بیاید دنبال ما؟! و ندیده بود! چونکه وقتی یک مرد دارد مشغول انجام یک عدد کار است، فقط دارد همان یک عدد را کار را میکند به نحو احسن. فرداش، تب و لرز کرده بودم.
بگذریم...
خاطرات و خطرات را گذاشتم پشت در و تازه یادم افتاد جلسه ساعت نه را از دست داده ام و سه درخواست جدید دارم که تا ظهر بهشان برسم و همزمان تخم مرغ که برای بچه دوباره گرم کردم در مایکروفر ترکید چون یادم رفته بود درپوش را بگذارم و اینجا بود که وقتی مرد برایم قهوه ریخت و خواست همزمان لکچر بدهد در باب استفاده درپوش وقت گرم کردن مرغ، او را به سر کارش هدایت کردم!!
به همکاریها نوشتم باید مرا ببخشند چون امروز هم هستم و هم نیستم و بچه ام مریض است.
سن او که بودم، یادم نیست وقت مریضی پدرم جز دستور دادن مدام به نوشیدن آب میوه کار خاصی برایم کرده باشد. مادرم ولی در خانه می ماند و عتاب و خطاب روسا و پروژه و... را هم به جان میخرید. سوپ و دمپختک و چای عسل درست میکرد و تختم را میآورد توی هال جلوی تلویزیون و دائم به من سر میزد... یک جور خوبی که اصلا دردناکی گوش وگلویم را استقبال میکردم چون باعث میشد در خانه بمانم و ناز و نوازش مضاعف بشوم.
الان دم ظهر است و وقت معمول استراحت همکارانم. همه چراغهای آنلاین زرد است. دو کار از سه تا را انجام رساندم. سوپ جو، حسابی جا افتاده و صبحانه و چای و آب پرتقال بچه را داده ام.
چند روز پیش یک دختر جوان زیبایی، رو به دوربین تعریف میکرد که وقتی در یازده سالگی بالغ شده، مادرش حسابی کتکش زده که تو کثیفی. حتما هرزگی کردی که الان در این سن بالغ شدی، وگرنه چه معنی دارد بلوغ در این سن؟ گفت اصلا هر چه از مادرش خاطره دارد همین جوری است...
و من اصلا نتوانستم درک کنم.... آخر چطور ممکن است؟ واقعا چطور ممکن است؟
@November25th
1 850
به گذشته که نگاه میکنم، اینکه چه آدمهایی را بسیار صمیمی و امن می پنداشتم، عاشقشان می شدم، تحسینشان میکردم، چه آدمهایی را دوست نداشتنی و گیر و ملالآور برچسب میزدم، به چه کسانی اعتماد تام داشتم و هر چه در زندگی ام میرفت، خیلی داوطلبانه بعنوان اولین خبر روزانه بهشان اطلاع میدادم، از چه کسانی فاصله میگرفتم و بی دلیل و بادلیل ازشان خوشم نمی آمد، دوری از کدامها قلبم را به درد می آورد و نزدیک شدن به کدامها آرزویم بود،.... و الان که جایگاه بسیاری طی این سالها تغییر کرده، اصلا جایشان با هم عوض شده، اهمیتشان بسیار کم یا اتفاقا زیاد شده، دوریشان حقیقتا نعمت شده یا بیخبری طولانی ازشان آزاردهنده است درحالیکه قبلا اصلا اینطور نبوده و حتی برعکس بوده،... به من نشان میدهد که خودم، امیالم، ظرفیتم و نیازهایم طی سالیان چقدر زیاد تغییر کرده ایم.
آدم معمولا به دلیل کارکرد آشناسازی مغز و میل شدیدش به عادت پذیری و عادتسازی، تغییرات روزمره و پیوسته خودش را متوجه نیست. درست مثل وقتی که عکس دوستی را بعد بیست سال ببینی و فکر کنی اوه چقدر تغییر کرده در حالیکه خودت هم همانطوری بی آنکه از دانستش شوکه شوی.
درست وقتی عکس هنرپیشه محبوب نوجوانی ات را ببینی و زیرنویس نامحبوب «پیر نشو لعنتی»، غافل از آنکه خودت نیز رد گذر زمان به چهره و بدن داری، فقط چون بیهوا باهاش مواجه نیستی روند زندگی روزمره به تو این توهم را داده که خودت همان آدمی، بی تغییر خاصی، و بقیه اند که یکهو بزرگتر و پیرتر و .... شده اند.
فکر میکنم مبحث ثابت ماندن ارزشها/باورها و تغییر بنیان شخصیت طی گذار عمر، اصلا مغایر هم نیستند. ولی این به معنی توازی و همپوشانی هم نیست. یعنی اصلا پیشفرض نیست سالخوردگی آدم، اثر بگذارد روی یک سری باور بنیادی: معنای صداقت، معنای شرافت، معنای خیانت، معنای رذالت... آدم احتمالا همان تعریف کلی را که در پانزده سالگی از خیانت دارد، در پنجاه سالگی هم خواهد داشت (صرف نظر از اینکه طی این سالها خیانت کرده یا نکرده) ولی نظرش در مورد دسته بندی آدم های درستکار و خیانتکار، به احتمال زیاد تغییر خواهد کرد. برچسبها را تغییر خواهد داد یا برای بعضی تبصره هایی خواهد گذاشت که قبلاً نبود.
سالخوردگی یک موانعی را از سر راه درک آدم برمیدارد، یعنی فضای دید آدم را خلوت تر میکند و با حذف حواشی، تشخیص این طرف از آن طرف را راحت تر.
بعد طی کرد مسیر هم راحت تر است. یک جایی که دیگر فرعی ها تو را به خود مشغول نکند: کدامها درباره ام چه فکری میکنند، چقدر دوستم دارند، مفهوم شرم، مفهوم آبرو، اهمیت نظرات حلقه معاشران، اهمیت وقایع،....
اینجوری است که سن آدم بالا میرود، حلقه معاشران تغییر میکند، بسیار کوچک میشود، آدم مزخرفی در گذشته میشود دوست آدم، آدمهای صمیمی قبلی میشوند آشناهای دور، و تایید و تکذیب ونتچ نتچ و تحسین بسیاری، صرفا حواله میشود. هشتگ میخورد: فاقد اهمیت.
@November25th
1 850
موفقیت های امروزم این بود که رفتم شوینده و پنیر خریدم.
به بچه یاد دادم چطور به خجالتش غلبه کند و برود نان سفارش بدهد. این خیلی طول کشید.
بدخلقی های بی انتهایش را بخاطر ملال روز تعطیل گرم بدون برنامه خاصی، تاب آوردم و صدایم بلند نشد و وقتی هم آخرش پشیمان شد و عذرخواهی کرد، فوری بخشیدمش.
درس فارسی اش را باهاش کار کردم و روخوانی کردم و غلطهاش را تصحیح کردم.
با مرد رفتم زیرزمین و علیرغم اینکه خاک نشسته بود همه جا و ریه های من طاقت گرما و خاک ندارند ولی به ایده هایش در باب تغییر فضا با صبوری گوش کردم.
چه خوب که وقت خرید، تخمه آفتاب گردان با طعم لیمو را فراموش نکردم چون فکر کرده بودم کسی که دارد در روز تعطیلی زیر زمین را سامان میدهد، دیرتر دلش شبچره بخواهد.
همبرگر خانگی درست کردم.
دو بار میز خوراک را چیدم و جمع کردم و ظرفهای خشک را جابجا کردم.
همه ملافه ها و روتختی ها را کندم و تازه کردم و شستم و خشک کردم و تا کردم.
گلدانهای پشت پنجره جنوبی را تک تک، حمام دادم و هرس کردم و کود مایع خوراندم.
و لحظه ای نگذاشتم بفهمند که امروز چقدر دلتنگ بوده ام.
فردا به خودم جایزه میدهم...شاید یک گلدان نو. یا یک بستنی...
@November25th
1 850
دو هفته گذشته سراسر به جنگ روانی و بازی قدرت (بیقدرتان) بین من و همکاری گذشته که حتی مرا تا مرز استعفا برده بود. چون من یک اصلی برای خودم دارم که شغل، اصلا هر چه باشد و اصلا هر چه مهم یا پولساز یا پرنسیپ درست؛ اول از همه نباید بتواند اعصاب و روانم را در آخر هفته مشغول خودش کند.
خب اگر این اصل اولش نباشد، هر چه دیگر که باشد را نمیخواهم. من دقیقا در زندگی دو بار از دو شغل بدون آنکه بکآپ دیگری داشته باشم، به همین دلیل استعفا دادم.
دو هفته گذشته علیرغم عادت مألوفم به مراقبت از احساسات طرف مقابل و رویکرد قربانی کردن خواسته شخصی ام به نفع تیم و رواداری و پذیرندگی در کار گروهی، مجبور شدم که اژدهای کهن سالها خفته ام را که از سمت خانواده مادری به من رسیده ولی تا اینجای عمرم حداقل در محیط عمومی و کار، کسی شرری از آن ندیده بود، بی افسار رها کردم و خودم به ترس این تجربه غلبه کردم و نگاه کردم که چه اتفاقی می افتد. اتفاقات غیرقابل پیشبینی و جالبی افتاد که تجربه اش برای من تازه بود و دقیقا برای همین بارها با مرد مشورت کردم. کاری که اغلب نمیکنم... به من کمک میکرد که از پوسته خودم بیایم بیرون و اصلا بروز خشم را مثل یک بازی تئاتر تجربه کنم. دقیقا همین را با من تمرین کرد... دو هفته گذشته از آنچه از بخشهای پنهان خودم دیدم، تعجب کردم و یاد گرفتم...
این ها را در یادداشتی جدا سر فرصت خوبی خواهم نوشت.
اینها ولی فقط مقدمه ای بود تا برسم به پریشب و از آن سنجاقک نقرهای تعریف کنم که لابد به فریب نور لامپ ته سالن، آمده بود داخل و بعد توی خانه گیر کرده بود. در این دو شب، این موجود ظریف زیبا هی گم و پیدا میشد و تلاش میکرد از شیشه های پنجره، سقف، بین برگهای گلدانها، راهی به بیرون باز کند و تا می آمدیم به رفتنش کمک کنیم، پر میزد و دوباره مخفی میشد.
امروز صبح، خواستم گیاه مرداب را آب بدهم که دیدم افتاده روی سنگ کنار گلدان. صبح زود بود و صدای قهوه جوش نمی گذاشت مرد بشنود من از چه نوع سوسک یا مگسی دارم شکایت میکنم، برای همین با حشرهکش معروفش آمد بالای سر من و سنجاقک. تا دیدش او هم مثل من دنبال یک کاغذ گشت. دو تایی، حیوانک را بردیم روی سطح صاف در سطل آشغال بیرون بالکن. من که فکر کردم مرده. دیگر داشتم میرفتم و با حرص میگفتم چقدر حیف که نشد دیشب به موقع نجاتش بدهیم که مرد داد زد: تکان خورد. زنده است...
پرسید: کجا بگذارمش که آب داشته باشد؟
من ولی مطمئن بودم اگر دوباره بهش دست بزنیم، حتما آسیب میبیند. گفتم نه. باید خودمان بهش یک جوری آب بدهیم.
آب را اول ریختم کنارش. تکان نمیخورد. مرد با چوب کبریت یک قطره ریخت رو دم کشیده و ظریفش. من با سرانگشت، لکه آب را کشاندم سمت شاخکهایش.
انگار همین یک قطره، اتمام معجزه بود چون پرها را به هم زد و ناگهان برگشت و از روی در زردرنگ سطل، پر زد و رفت...
دوتایی یک جوری ذوق کردیم که قلبم اصلا به درد آمد... میدانی؟ ما آدمهای دلخوش به ترمیم بال سنجاقکیم. اینکه پیاله ای بگیریم جلوی دهان تشنه یک حشره که اصلا خودش چند روز بیشتر عمر ندارد، به ما این حس را میدهد که وجودمان به درد جایی و وجودی میخورد. ما کجا و شرکت در جنگ روانی بخاطر قلمرو و حس برتری و...کجا.
چرا گاهی آدمها اینقدر سخت و ناجورند؟
که دیگر آنقدر صبر چون مایی را آزمایش کنند و در موقعیتی قرارمان بدهند که شمشیر کلام را بدهیم دست اژدهای خشم؟
من آدم گشت زدن توی دشتهام. تا سالها هنوز قاصدک میدیدم، در مشت میگرفتم می بوسیدم و با آرزویی دوباره رهایش میکردم.
هرگز آرزویم نبوده که چند نفر زیر دست من کار کنند یا رییس باشم و دستور بدهم و بقیه ببینند وای چقدر این آدم مهم و گنده و خفن و شامخ و ترسناک است. اصلا.
برای همین گاهی واقعا آرزو میکنم کاش اینجا نبودم.
کاش ساکن یک جزیره کوچک آبی بودم. با آهوها و سنجاقکها و درختها... ماهی ها و قمری ها و بچه های کوچک...همین. خلوت و دور.
@November25th
1 850
مرغها را شستم.
با پیاز و زردچوبه و کم آب و آرام، گذاشتم بپزد.
پیاز داغ درست کردم. تا جایی که یادم میآید در خانه زنانی که باهاشان بزرگ میشدم هرگز پدیده ای به اسم پیاز داغ آماده وجود نداشته. این است که من در یک قاره دیگر همچنان برای هر خوراک، پیازداغ تازه درست میکنم. الان آدمهای خیلی سرشلوغ با وظایف مهم و اولویتهای خطیر، به من میخندند.
آلوها و کشمشهای خیسانده را ریختم و تفت دادم با دارچین و یک ادویه ای که بهم هدیه داده اند؛ یک جور فلفل معطر، عطر محوی بین کاری و فلفل قرمز و گوجه خشک که وقتی تفت میخورد خودش را باز میکند. چیز جالبی است.
همه را برگرداندم در آب مرغ، مرغها را بیرون آوردم و تفت دادم تا مرز برشتگی. خورشت غلیظ شده بود. یک قاشق دمکرده زعفران و یک لیموی تازه چکاندم و تمام. سرجمع شد دو ساعت. برنج آن کنار دم کشیده بود.
بچه آمد پای دیگ: واااای این چیه؟
گفتم دستور غذای محبوب مانوی من در تابستانهای داغ. که اگر روزی کسی به تو گفت حیف که هرگز دستپختش را نخوردی بگویی نه، اتفاقا خوردم! که کپی از دستورش را مامانم به چه قشنگی درست میکرده!
«پس میشه امروز با شما غذا نخورم؟» نگاه متعجب مرا که دید توضیح داد: چون این غذا خیلی خیلی بوی خوب میده. وقتی بوی خوب میده یعنی خیلی خوشمزه است. من دوست دارم غذای خوشمزه رو با کارتون بخورم. قول که فردا با شما بشینم سر میز؟
سر کوچکش زیر حوله بزرگ حمام گم بود. فکر کردم آیا ساختن یک لذت کوتاه الان برایش مهمتر است یا خاطرات پشت میز نشستنهای دستجمعی ما در روزهای تعطیل تابستان؟ مثلا وقتی دیگر ما نیستیم و او هست و میخواهد یاد بیاورد؟
سینی گرفتم. برای هسته آلو ها ظرف کوچک جدا گذاشتم. خیار و کلم شور. برق شادی زیر حوله کج شده حمام و موهای نمدار...
ریچارد براتیگان، در «رویای بابِل» فرار دائم ما از واقعیتی ناخوشایند که دائم انکارش میکنیم و پناهمان به رویاهایی که کاش واقعی میبودند، را به زیبایی تمام توصیف میکند. هر لحظه که دنیا هجوم میآورند، دری به بابِل باز میشود که پر از خورشید و عشق و صلح و خواسته شدن و دوست داشتنی بودن است.
باغ، گل و ادویه و عطرها، لمس پارچه های قدیمی و عکسهای رنگ باخته پولاروید مرا میبرند به بابِل خودم. جایی که آنچه میخواهم و دیگر نمی بینم فراهم و عادی و روزمره است؛ هنوز.
بچه سینی خالی را برایم آورد: خیلی دوست داشتم. باز یه کم میگیرم؟ (فعل گرفتن را جای افعالی که بلد نیست می آورد).
پریشب که برای خودش و دوستش در حیاط چادر زده بودیم (به جبران نقشه شام برای کمپ تابستانی در هوای آزاد که بخاطر ترس از امنیتشان جرات نداشتم جایی جز حیاط خانه خودمان برپا کنیم) با صدای جیغ و شادیشان رفتم بیرون و در زیر درختچه انار، خارپشت کوچکی دیدم. از نور چراغ قوه بچه ها ترسیده بود و نمیدانست با بدن کوچک و تپلش چه کند. آرامشان کردم و راضیشان کردم حیوان مضطرب را به حال خود رها کنند و بروند توی کیسه خوابها و بخوابند.
صبح زود یک ظرف بزرگ آب کردم و بردم وسط حیاط. خارپشتی که از گرما و بی آبی به حیاط من پناه بیاورد، یادآور حقیقت تلخی است که این زمین و هوا را ما به خشکسالی کشاندیم. در بابِل، هنوز بوی سبزه و خزه و بابونه می آید. در بابِل، باران سوزنی می آید و مه صبحگاهی به ردیف درختان زبانگنجشک سلام میکند و جوانان شاد و کهنسالان در آرامشند... حال خزر، آبی و زلال و خوب است و خلیج فارس مال خود خود ایران است.
وسط متن که مینوشتم تا اینجا، ناتالی دو بار سعی کرده با من تماس بگیرد. لابد بپرسد که چرا فلان فرمول، در بسار محصول، بهمان است...
حیف که نمیشود همواره در بابِل ماند. حیف که عمر رویا، مثل بخار روی آلو و عطر خاک باران خورده کوتاه است... که آنچه میخواهم نمیبینم
آنچه میبینم نمیخواهم
@November25th
1 850
در همین هفته ای که رو به پایان است، دو نفر که میشناختم از جهان رفته اند.
اولی، دوست صمیمی و همدم این سالهای پدرم بود. من هرگز ندیدمش. یک بار صدایش را شنیدم و یک بار هم بهش یکی دو عکس بچه را فرستادم که فقط به آدمهای معدودی در زندگی ام می فرستم.
از تصور اینکه پیرمردی که عاشق بازی کودکان و گربه و کیک بوده، دیگر نیست دلم خیلی گرفت.
دومی از اقوام نزدیک بود. یعنی یک وقتی خیلی نزدیک. در حد معاشرت های هفته ای. دقیقا برایم شفاف نیست که کودکی ام در خانه شان می گذشت یا آنها همیشه خانه ما بودند. در هر حال بسیار خاطره دارم از بستنی های سه رنگ و ماست های چکیده که از لبنیاتی محبوبش در خیابان گیشا مخصوص من میخرید. از رقصهایش وقت تولدهایم. از بازی هایش وقتی حوصله ام سر میرفت ولی او خدای حوصله بود و دور میز با من گرگ و بره بازی میکرد و همیشه من می بردم. شوخ بود و عاشق مهمانی و دورهمی به هر بهانه ای. دانشگاه که قبول شدم، یک مهمانی داد در یک رستوران ساز و ضربی جایی در میرداماد. چه سالی؟ وقتی خوراک ده نفر مهمان در رستوران شده بود نود و هشت هزار تومان و او یک چک پول سبز صد هزار تومنی گذاشته بود روی میز و من واقعا شرمنده شدم.
همه اینها یادم هست.
بعد مهاجرت کردند ولی از آن مهاجرتها که پیوندها را قطع نمیکند. برای همین است که خاطرات من با اینها ادامه داشته.
تا که من از همه خانوادهشان بریدم به یک دلیلی که هنوز که هنوز بعد اینهمه برایم موجه و درست است. ولی خوبی ها، تک تک دقایق مهمان نوازی و توجه ها و دیدارها ها هم یادم مانده. دوست داشتم صفات خوبش به چند صفت بدش می چربید و مرا از کل آن طایفه نمی تاراند و اینهمه فاصله به وجود نمی آمد
خلاصه که دلم گرفت.
پدرم گفت انگار دنیا با این مرگهای پیاپی یک پیامی را دارد هی در گوش من می خواند ... . من برایش فقط کمی از معجزه صبر در مصیبت گفتم. چون حرفی نداشتم که جایز گفتن باشد.
بعد رفتم با بی جانی و کم توانی، در حدی که فقط آرام پیاده روی کنم. به خودم گفتم ولی دیدی که بالاخره از خانه کندی بیرون و راه افتادی. یاد واژه زهیروک افتادم.
در زبان بلوچها نام یکی از کهنترین فرمهای موسیقی آوایی است.حرکات موزون آرامی دارد وقت سوگ. وقت دلتنگی برای کسی که دور است یا کسی که دور مانده. عین رقصهای عجیب دیماه...
زهیروک انگار هر وقتی از زندگی است که داریم ادامه میدهیم ولی میدانیم هم که چقدر سختمان شده. میرویم پیاده روی و میوه میخریم و روبالشی نو میکنیم. می رقصیم. آب سرد میزنیم به صورتمان. وقتی میزنیم زیر آواز بسکه حالمان زهیروک است...
@November25th
1 850
تو که با اسم شب من آشنا بودی...
آیا می دانستید که بین ما مردم (نه آنها؛ چون آنها مردم نیستند. مردم، ماییم)؛ بین ما مردم، بلندترین فریادها، برآمده ترین رگ های بنفش در گردن، فرساینده ترین و بی نتیجه ترین و درعین حال پرتنش ترین بحث ها: تو مزدوری/ خودفروخته و بی وطنی/ تو نمی دانی/ هرگز نمی فهمی ها، اگر عرضه داری خودت بیا، اگر انتخابت این بود پس آنطور...، التماس تفکر، کاش کمی کتاب میخواندی، کاش مطالعه داشتی، من سالهاست مطالعه دارم ...، حرف داری برو آنجا بگو، بیا اینجا بگو، خودت بیفت زندان ببین چه مزه ای میدهد، برو سر فلانی ها داد بزن، اینجا جایش نیست، آنجا جایش هست...، خفه باش، نباش... خلاصه در تمام اینها،
اگر فقط یکی به سمت دیگری خیر برمیداشت و محکم در آغوشش می کشید، جوری که سالهای خشم و قهر و سکوت و فریاد؛ سالهای مشترک برباد، سالهای خواستن ها و ناکامی ها، رسیدن های نیمه و نصفه، سینه خیز ها....
همه می آمد جایی در گلو و به ثانیه ای اشک میشد؟ سکوت میشد؟ یحتمل هر دو سو می گریستند و حتی هر دو اسم رمز را به یاد می آوردند؟
رسم دیرین در آغوش گرفتن، از کی اینقدر کمرنگ شد؟
@November25th
1 850
دوستان
من یک توضیحی را لازم دیدم که اینجا عمومی مطرح کنم. شما این توضیح من را با لحن آرام گفت و گوی یک دوست با دوست دیگر، پشت دو لیوان چای بخوانید.
مهاجر ایرانی، (غیر وصل به جایی و غیر آقازاده و غیر کلاه بردار و کلاهگذار) با هر تخصصی که مهاجرت کرده باشد، یک آدم عادی در جامعه مقصد است با مسئولیتهای عادی و توانمندی های معمول. اگر در کشور خودش هم می ماند، همین آدم عادی بود با امکاناتی و مشکلاتی. الان هم که مهاجر است با موفقیتهایی و شکست هایی.
خاطره بگویم که من تازه دانشجو بودم، یک آگهی کمک دیدم در صفحه ای به اسم بامبوک. خانه ای بود در پامنار، که تعدادی داوطلب برای کودکان کار و بدسرپرست، فضای امنی درست کرده بودند برای کتاب خواندن و بازی. وسایل دست دومی میخواستند مثل موکت و صندلی و اسباب بازی که بچه ها لیست آرزوهایشان را روی تخته سیاه نوشته بودند. بین اینها یکی نوشته بود چند تا بالش و کوسن.
من تلفن کردم خانه مان ایران. گفتم آیا امکانش هست برای این بچه ها چند تا بالش رنگی از طرف من بخریم؟
دو هفته بعد، بچه های بامبوک، کنار کوسنهای نارنجی که مادرم انتخاب کرده و خریده و بهشان فرستاده بود عکس گرفته بودند و من فکر میکردم خوشحال کردن آدمها گاهی چقدر ساده است و فقط کمی همت میخواهد... این اولین باری بود که من مستقیم ولی البته که نه با دسترنج خودم، آرزویی را برآورده کردم.
بعدتر، به همت عالی مدیران و دولتمردان خادم کشورم، انواع بلا از سیل و زلزله و قحطی و کارگر شهرداری کتک خورده و کودکان توانیاب در خیابان مانده، تا چشمان تیر خورده و ساچمه های در استخوان گیرکرده و داروهایی که هرگز تحریم نبودند ولی به دست بیماران نمیرسیدند و این آخر که بازار سوخته شهر اجدادی ام به عکس آن روز کودکان بامبوک اضافه شد.
سوال:
آیا من، اگر حتی یک زن عادی مهاجر با توانی مشخص ساکن در جایی دور از وطن نمی بودم، و اصلا آنگلا مرکل یا کیت میدلتون میبودم، می توانستم تمام مشکلات مالی جامعه مبدا را حل کنم؟ صرفنظر از اینکه معتقدم بسیار غلط است که جامعه را با رویکرد خیریه و کمک مردمی چرخاند، اگر من رییس یک کارخانه بزرگ تولید خودرو هم میبودم آیا می توانستم تک تک عملهای چشم و کلیه های تیرخورده و مغازه های فروریخته و خانه های سیل برده را عمل و تعمیر و جایگزین کنم؟
من در هفته، روی کاغذ سی و هفت ساعت و در واقع چهل و چند ساعت کار میکنم. به لطف سیاستهای آمریکا و اروپا و جنگهای پیرمردان گرفتار پروستات و آلزایمر، تقریبا تا شصت و هفت سالگی با همین فرمان باید کار کنم و همزمان چشمم به روزگار پیری و کوری ام باشد چون بله و خیلی جالب که دورنمای حقوق بازنشستگی یک دکتر متخصص در این مملکت از فرط احمقانه بودن خنده دار است. پس مجبورم برایش آنقدر کار کنم که اگر عمرم اصلا تا آنجا قد داد، دستم جلوی دولت یا زبانم لال، فرزند و فامیل دراز نباشد.
از سوی دیگر روبات نیستم و سر سفره شرف بزرگ شده ام که فقط کلاه خودم را نچسبم و سر سگ حواله ندهم به دیگی که برایم نمی جوشد.
پس چه میکنم؟ این وسطها گاهی خون میخرم برای طحال گلوله خورده ( اصلا خبر داشتید که در بیمارستانها تازگی خون مجانی نمیدهند و کیسه ای می فروشند؟) یا بشود که داروی ضروری برسانم به کسی با بیماری مهلک. یا چه میدانم یک تکه سهم خودم را بچسبانم به تکه های دیگر از آدمهایی مثل خودم که شاید بشود یک گلی به سرمان بگیریم و چشم ترکیده یک بچه را روبراه کنیم.
چنین چیزهایی در همین حد محدود ناچیز و سازمان نیافته.
برای هر سنت این ماجرا، باید اول کار کنم. بعد که از جیک جیک مستان پرهیز کردم و به فکر زمستان زندگی ام هم بودم، و بعد از برداشت نصف حقوقم توسط دولت با مالیات چهل درصدی، تازه بیایم ببینم کدام سقف ریخته. و از تمام اینها سهم ناچیز حضور و کمک من چقدر است...
در پرانتز، در این مدت یک بار از بانیان کمپین گلریزان برای خرج درمانی شدم که بعدش همانها چنان بلایی به سر من آوردند و چنان عوضی طلبکار دورویی از آب درآمدند که به غلط خوردن افتادم. آن کاری که آن آدمها بعدش با من و روانم کردند و دوستیهایی که بخاطرش تیره شد و حرفهایی که شنیدم و آزارها، پشت دستم را داغ کردم که دیگر چنین خبطی نکنم.
خلاصه که عزیزان، من از کنار استخری رو به اقیانوس اطلس با لیوان نارگیل در دستم و ساعتها فراغت با شما حرف نمیزنم.
این است که رفع انواع مشکلات مالی و بدهکاری و خرید خانه و قسط ...واقعا در توان من نیست. کاش ولی بود و من شرمنده ناتوانی ام نمیشدم.
لطفاً در نظر داشته باشید که افراد مهاجر بیرون ایران، اغلب همین آدمهای عادی هستند فقط ساکن جغرافیای دیگر.
از اینکه این مطلب را خواندید، ممنونم.
@November25th
1 850
خلاصه که عزیزان، من از کنار استخری رو به اقیانوس اطلس با لیوان نارگیل در دستم و ساعتها فراغت و تعطیلات با شما حرف نمیزنم.
این است که رفع انواع مشکلات مالی و بدهکاری و خرید خانه و قسط ...واقعا در توان من نیست. کاش ولی بود و اگر شما میپرسیدید، من شرمنده ناتوانی ام نمیشدم.
لطفاً در نظر داشته باشید که افراد مهاجر بیرون ایران، اغلب همین آدمهای عادی هستند فقط ساکن جغرافیای دیگر.
از اینکه این مطلب را خواندید، ممنونم.
@November25th
1 850
دوستان
من یک توضیحی را لازم دیدم که اینجا عمومی مطرح کنم. شما این توضیح من را با لحن آرام گفت و گوی یک دوست با دوست دیگر، پشت دو لیوان چای بخوانید.
مهاجر ایرانی، (غیر وصل به جایی و غیر آقازاده و غیر کلاه بردار و کلاهگذار) با هر تخصصی که مهاجرت کرده باشد، یک آدم عادی در جامعه مقصد است با مسئولیتهای عادی و توانمندی های معمول. اگر در کشور خودش هم می ماند، همین آدم عادی بود با امکاناتی و مشکلاتی. الان هم که مهاجر است با امکاناتی و مشکلاتی. موفقیتهایی و شکست هایی.
خاطره بگویم که من تازه دانشجو بودم، یک آگهی کمک دیدم در صفحه ای به اسم بامبوک. خانه ای بود در پامنار، که تعدادی داوطلب برای کودکان کار و بدسرپرست، فضای امنی درست کرده بودند برای کتاب خواندن و بازی. وسایل دست دومی میخواستند مثل موکت و صندلی و اسباب بازی که بچه ها لیست آرزوهایشان را روی تخته سیاه نوشته بودند. بین اینها یکی نوشته بود چند تا بالش و کوسن.
من تلفن کردم خانه مان ایران. گفتم آیا امکانش هست برای این بچه ها چند تا بالش رنگی از طرف من بخریم؟
دو هفته بعد، بچه های بامبوک، کنار کوسنهای نارنجی که مادرم انتخاب کرده و خریده و بهشان فرستاده بود عکس گرفته بودند و من فکر میکردم خوشحال کردن آدمها گاهی چقدر ساده است و فقط کمی همت میخواهد... این اولین باری بود که من مستقیم ولی البته که نه با دسترنج خودم، آرزویی را برآورده کردم.
بعدتر، به همت عالی مدیران و دولتمردان خادم کشورم، انواع بلا از سیل و زلزله و قحطی و کارگر شهرداری کتک خورده و کودکان توانیاب در خیابان مانده، تا چشمان تیر خورده و ساچمه های در استخوان گیرکرده و داروهایی که هرگز تحریم نبودند ولی به دست بیماران نمیرسیدند و این آخر که بازار سوخته شهر اجدادی ام به عکس آن روز کودکان بامبوک اضافه شد.
سوال:
آیا من، اگر حتی یک زن عادی مهاجر با توانی مشخص و مشکلات کوچک و بزرگ یک انسان خاورمیانه ای ساکن در جایی دور از وطنش نمی بودم، و اصلا آنگلا مرکل یا کیت میدلتون میبودم، می توانستم تمام این مشکلات را حل کنم؟ صرفنظر از اینکه معتقدم بسیار غلط است که جامعه را با رویکرد خیریه و کمک مردمی چرخاند، اگر من رییس یک کارخانه بزرگ تولید خودرو هم میبودم آیا می توانستم تک تک عملهای چشم و کلیه های تیرخورده و مغازه های فروریخته و خانه های سیل برده را عمل و تعمیر و جایگزین کنم؟
من در هفته، روی کاغذ سی و هفت ساعت و در واقع چهل و چند ساعت کار میکنم. به لطف سیاستهای آمریکا و اروپا و جنگهای پیرمردان گرفتار پروستات و آلزایمر، تقریبا تا شصت و هفت سالگی با همین فرمان باید کار کنم و همزمان چشمم به روزگار پیری و کوری ام باشد چون بله و خیلی جالب که دورنمای حقوق بازنشستگی یک دکتر متخصص در این مملکت از فرط احمقانه بودن خنده دار است. پس مجبورم برایش آنقدر کار کنم که اگر عمرم اصلا به چروک بودن قد داد، دستم جلوی دولت یا زبانم لال، فرزند و فامیل دراز نباشد.
از سوی دیگر روبات نیستم و سر سفره شرف بزرگ شده ام و یادم نداده اند که فقط کلاه خودم را بچسبم و سر سگ حواله بدهم به دیگی که برایم نمی جوشد.
پس چه میکنم؟ این وسطها گاهی خون میخرم برای طحال گلوله خورده ( اصلا خبر داشتید که در بیمارستانها بسیار پیش آمده تازگی که خود مجانی نمیدهند و کیسه ای می فروشند؟) یا بشود که داروی ضروری برسانم به کسی با بیماری مهلک. یا چه میدانم یک تکه سهم خودم را بچسبانم به تکه های دیگر از آدمهایی مثل خودم و با موازین شبیه خودم، که شاید بشود یک گلی به سرمان بگیریم و چشم ترکیده یک بچه را روبراه کنیم.
چنین چیزهایی در همین حد محدود ناچیز و سازمان نیافته و خودجوش. برای منی که برای هر سنت این ماجرا، باید اول کار کنم. بعد که از جیک جیک مستان پرهیز کردم و به فکر زمستان زندگی ام هم بودم، و بعد از برداشت نصف حقوقم توسط دولت که مالیات چهل درصدی از من میگیرد، تازه بیایم ببینم کدام زخم کجا عفونت کرده یا کدام آدم نسخه در دست مانده و کدام سقف روی سر بچه ها ریخته. و از تمام اینها سهم حضور و کمک من بعنوان یک آدم چقدر است...
در پرانتز بگویم که در این مدت یک بار هم پرس و جوی عمل و درمان بیماری یک کودک را کردم و از بانیان کمپین گلریزان برای خرج درمانی شدم که بعدش همانها چنان بلایی به سر من آوردند و چنان عوضی طلبکار دورویی از آب درآمدند که به غلط خوردن افتادم. آن کاری که آن آدمها بعدش با من و اعصاب و روانم کردند و چه دوستیهایی که بخاطرش تیره شد و چه حرفهایی که شنیدم و چقدر آزار دیدم. پشت دستم را داغ کردم که دیگر چنین خبطی نکنم.
