کولی
Open in Telegram
قصّه یه هودی سفید که سفر میره. اینجا میتونیم معاشرت کنیم؛ (پلک بسته) http://t.me/HidenChat_Bot?start=51268195
Show more770
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
770
و نمیدونم از کی، ولی با وجود این شرایط، یعنی قابل پیشبینی بودن بخش زیادی از مراودات و اتفاقات، همچنان از سادهترینها لذت میبرم و زندگی، لحظه به لحظهاش جذابه واسم.
امروز صبح که داعی بزرگه بیدار شده بود، خواهرم میگفت، کوچولوتره با وجود اینکه کلی خوابش میومده، تا فهمیده اینا بیدارن، به زحمت خودش رو بیدار و روزش رو شروع کرده. این نگاه، نگاه دلخواه من به زندگیه؛ که از شوق، از چالهی خواب خودت رو به زحمت بکشی بیرون.
خیلی به این مسئله همیشه فکر کردم که شکل صحیح زندگی و جدی گرفتنش، چقدر با سن ارتباط عکسی داره. اینطور که هرچی سن بیشتر میشه، درست و دقیق زندگی کردن پیچیدهتر. به نظرم، کودکی و دنیاش، درستترین و به جا ترین شکله و واقعا سعی میکنم هرچی سنم بیشتر میشه، کودکتر و کوچکتر بشم. زندگی مهمه، ولی واقعا جدی نیست.
770
در مواجهه با هر شرایطی، ناخودآگاه تمام حالتها، گفتوگوها، اتفاقات ممکنی که احتمال بروز داره رو در نظر میگیرم و از پیش واسش آماده میشم. نمیدونم، ولی شاید دلیل اینکه غالب اتفاقات، اندازهای که حقشونه، ریاکشن و بروزی ازم نمیگیرن، همینه. انگار اون لحظه، جمله و اتفاق رو تفکر و زندگی کردم. انگار یکی از چندین احتمال ممکن متصورم بوده و خب.
770
از مصاحبت با آدمها و حرف زدن باهاشون غالبا لذت بردم، ولی هیچوقت انتخاب اولم نبوده. همیشه ترجیح دادم تا وقتی دیگریای هست که اون مقصود تو سر من رو، هرچند متفاوت و گاها ناقص، ولی با همون تاثیر مدنظرم رو، منتقل کنه، ساکت باشم و چیزی نگم.
این بین، از خودم گفتن، دورترین گفتن بوده واسم و تعریف کردن از خودم، هرچند به حق و درست، اصلا ممکن نبوده واسم.
فردا ولی دیگریای نیست و هیچکس نمیتونه مقصود تو سر و دلم رو، حتی نزدیک به همون تاثیر منتقل کنه. فردا به گمان خودم، اولین مرتبه است که میخوام حرف بزنم و از خودم، با تمام جزئیات بگم.
770
اولین موزیکی که بعد ۳۸۰ قسمت رسیدم بهش. همینقدر بگم که لحظات پیش از مرگ یه گروه دزد دریاییه بابت جنگ و زخمی شدن با سلاحهای سمی و پیش خودشون میگن که کاری نمیشه کرد؛ پس بخونیم.
@terriblemess
770
از اول این هفته، صبح ۷:۳۰ داعی رو میبرم مهد و ظهر ۱۱:۳۰ میرم دنبالش. فاصلهی ۴ ساعته این بین، کم نیست، ولی یکی از تاثیراتی که هنوز از خدمت در من رفع نشده، همین تایمهای این شکلیه که برام نه اونقدر کمه که انتظار سادهای داشته باشه و نه اونقدر طولانی که به فعالیت جدی دیگهای بپردازم و من همهی اون دو سال، ترجیحم به استراحت کردن این تایمها بودو نتیجه این میشه که زمان رو، خودگذر، میگذرونم.
دلیل شروع این روند، بیشتر احساسیه که تو خودم نسبت به اعضای خونواده دارم. اینکه پسر و برادر کافیای نبودم و زمانهای کمی خونواده واسم اولویت بودن و بهشون فکر، انرژی و لحظه اختصاص دادم. انگار اینطوری دارم جبران همهی سالهایی که بابت درس، کار و خودم نبودم رو میکنم.
آوردههای این چند روز تا اینجا، هر روز دیدن خواهرزادههام، صبحونه خوردن با خواهرم و مشخص کردن یک روز به عنوان «روز داعیای» با امیرحسین بود. از این به بعد قراره جمعهها یه تایم مشخص و با کیفیتتری رو با هم بگذرونیم.
و در نهایت اینکه، انگار استرس خواب موندن و دیر بیدار شدن خدمت، هنوز رهام نکرده و ترجیح به سحرخیزتر بودن دارم همچنان.
همه چی بعد خدمت، هرچی جلوتر میرم، واضحتر و واقعیتر و خودمتر میشه.
770
لحظاتی تو این انیمه پیش میاد که مرزهای فکری و احساسی رو هل میده عقبتر؛ و با این وجود تو میدونی که مرزبندی جدید، مدت زیادی ثابت نمیمونه. با لذت تماشاش میکنم.
