کولی
Open in Telegram
قصّه یه هودی سفید که سفر میره. اینجا میتونیم معاشرت کنیم؛ (پلک بسته) http://t.me/HidenChat_Bot?start=51268195
Show more770
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
770
و من غصهی فرانک و زوال عقلیش رو میخورم. غصهی جین و سوشیمای از دست رفته رو. غصه خوردنِ خیالها رو به غصههای واقعی ترجیح میدم.
@terriblemess
770
روزهای فعلی من، ترکیبی شده از:
• دیدار با دلْدار و سپری کردن ساعاتی به خوشی، که شاید بتونم بگم مفیدترین قسمت روز میشه واسم.
• خواب به اندازه کافی
• سریال (اواخر شیملسم و اواسط وانپیس)
• گیم (بعد لست، گوست او سوشیما رو شروع کردم.)
• بازی با داعیها و عامو
• کارم
• گاهی دوستان
همین.
770
میدونی، از زمانی که سفر رو خودم و به دور از خونواده تجربه کردم، هر سفر برام آوردهای داشت. محیط و آدمهای جدید طبیعتاً جذاب بود واسم. اتفاقاتی که در مسیر رخ میداد و بی برنامه بودنی که نهایت تجربه رو باعث میشد. حتی چندتا سفر رو صرفا برای دیدن نوازندهی دوتار مورد علاقهام رفتم و لحظه به لحظه، برام لذت بود.
در حال حاضر و همین لحظه، اون احساسات وجود ندارن و برام جذابیتی معاشرت و محیطها ندارن و چون فاصلهی معناداری با موسیقی گرفتم، حتی از این جهت هم، بستم خودم رو، ولی با این وجود، هنوز موسیقی بلوچستان به وجد میاردتم و بعضی شبها بعد کار، تو مسیر برگشت، دوتا کار بلوچی که پلی میشه، یهو دلم میخواد همون لحظه برم جنوب.
و احساس میکنم، با این احوالات، سفر رفتن، حروم کردن و اسرافه. اگه یکم صبر کنم و بعد برم، شاید هنوز آوردهای برام داشت.
این روزا احساس میکنم به موندن احتیاج دارم و حضر، سفر منه.
770
از خودت بگو
از حس و حالی که داری چه خوب چه بد
ولی خوبهاشو طولانی تر بگو.
موسیقی هم بیشتر بذار که انتخابات خوبن خیلی
770
این علایق، اهداف، درد و دلهای مشترکه که آدمهارو کنار هم نگه میداره، اگه کسی تو کانالت مونده یا دنبالت میکنه منتظر نیست تا ازش بپرسی "چی میخوای؟" و بعد تو برآورده کنی.
تو محتوایی که دوست داری، روزمرگیهایی که دلت میخواد، حرفایی که میخوای بزنی رو به اشتراک بذار؛ اونایی که بخوان میمونن و میخونن.
770
به طور میانگین، کسایی که کانال رو دنبال میکنن، میشه گفت حدود ۲۰۰ نفرن. به نظر شماهایی که هستین هنوز، از چی بگیم اینجا بیشتر، بهتره؟
770
من عاشق قصه و داستان و روایتم.
دورههای مختلف زندگیم، این جستوجو شکلهای متفاوتی به خودش گرفته. شروع واضحی نمیتونم واسش قائل بشم، ولی قصه چه تو قالب قصه شب یا رمان و یکم گستردهتر کتاب و یا موسیقی اولین تلاش من برای پیدا کردن روایتها بوده. چند سالی سفر بوده و بعد به پیدا کردن دوستهای جدید تغییر کرده. حتی تمایل و علاقهی بیشترم نسبت به سریال در برابر فیلم، از قصهدوست بودنم ناشی میشه.
این بین، سربازی سفر و دوستی رو سخت کرد و سریال بیشتر از قبل، من رو مشغول خودش میکرد. حتی از یه جایی قصههای سریال هم کافی نبود، دنیای انیمهها راضیم میکرد و هنوز هم میکنه. #وان_پیس نهایت قصهگویی تو اون فضاست برای من.
مدتیه که این موضوع رو سعی کردم بیشتر بررسی کنم و این علاقه رو عقبتر ببرم. به شاید اوایل شش یا هفت سالگیم میرسم که با دنیای ویدئوگیم آشنا شدم و اون زمان، درس برای خودم و خونواده، اهمیت خیلی زیادی داشت و همین مسئله، تجربهی دنیای تازه کشف کردهام رو ازم گرفت تا همین پارسال، اوایل سی سالگی.
با خریدن کنسول بازی برای خودم، انگار آخرین تلاشهام رو برای وصل موندن به دنیای کودکی داشتم و بعد گذشتن این یک سال، شادمان این تصمیم هستم. داستانی که هفت سالگی متوقف شده بود و یا خیلی کند شده بود رو دوباره ادامه دادم و این روزها، خوشترین لحظاتی که با تنهایی خودم سپری میکنم، غرق شدنم تو دنیای بازیها و روایتهاست.
«شاید یه زندگی برامون کم باشه و قصهها با هر شکلی، تشدیدی برای زندگیان.»
