SOROUSHMOD
Open in Telegram
ادمین : @soroush_hasanzadeh64 میزنم دست به خودکار دلم گهگاهی...🖋 اینستاگرام : @soroush_hasanzadeh64
Show more704
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
704
صبح كه چشمامو باز كردم. آرزو هنوز خواب بود، از اتاق زدم بيرون، باز اون بغض لعنتى داشت خفه ام میکرد ،انگار نمى خواد ولم كنه.
رفتم صبحونه رو آماده كردم، برگشتم اتاق صداش كردم: "خانومی، پاشو ديگه، صبح شده!" كمی بعد اومد تو چارچوب در وايساد. نگاش كردم ،دلم ضعف رفت ،
بعد صبحونه بهش گفتم: "امروز نمیزارم دست به سياه و سفيد بزنى!"
لبخند زد،لبخندی که دلمو برد، ولى لعنت به اين
بغض كه نذاشت بيشتر لذت ببرم. گفتم: "ناهار چی دوست دارى؟" بعد خودم خنديدم، گفتم: "اين چه سواليه، معلومه قرمه سبزى!"
شروع كردم به آماده كردن ناهار. همه چى رو گذاشتم رو گاز، برگشتم پيشش. دستمو انداختم دور گردنش. گفتم: "امروز مى خوام برات سنگ تموم بذارم”
باهم نشستيم سريالمونو ديديم. فيلم كه تموم شد، يهو يادم افتاد ناهار ! دويدم آشپزخونه، ولى دير شده بود، همه چى سوخته بود.با خنده گفتم: "مثل اينكه امروز قراره غذاى فرنگى بخوريم!"
دوتا پيتزا سفارش دادم. بعد كه خورديم گفتم:
"مى خوام ببرمت بيرون، همون پارك جنگلى كه اولين بار همو ديديم." باز اون لبخند، باز اون بغض لعنتی...
عصر شد، گفتم: "آماده شو بريم."
خودمم لباس عوض كنم.صداى رعد و برق اومد. رفتم كنار پنجره ديدم بارونه، برگشتم به آرزو گفتم:
"انگار امروز روز ما نيست، ولى نمى ذارم خراب شه."
مى دونستم عاشق بارونه، باهم رفتيم تو حياط، زير بارون قدم زديم، خيس خيس برگشتيم خونه.
لباس عوض كرديم نشستيم رو مبل، بهش گفتم: "چقد منو دوست دارى؟" باز لبخند، باز بغض!
داشتیم حرف مى زدیم كه زنگ در خورد.
درو باز كردم مامانم بود، نگران،غمگين. اومد تو، نشست. هيچی نگفت!
بعد يه نفس عميق كشيد و گفت:
"على ... مادر ... من مى دونم هنوز سخته واست. مى دونم هيج كس نمى تونه جاى آرزو رو بگيره، ولى ..."
تو دلم كفتم: باز شروع شد... ولى چيزى نگفتم. فقط نگاهش كردم.
از مهتاب دختر همسایه گفت، دختر خوبيه، باوقار، مهربون، نمى گم الان، نمى گم زود، فقط يه روز، شايد خواستى از اين تنهايى بياى بيرون. فقط گفتم بدونى همچين آدمى هست."
نتونستم تحمل كنم، داد زدم: "بس كن مادر! ولم كن، بذار با دردم بسوزم.تورو خدا دست از سرم بردار!"
اشك تو جشماش جمع شد، گفت: "چرا نمى خواى قبول كنى آرزو مرده؟ ديگه برنمى گرده، يك ساله رفته ...!
آره، حق باهاش بود، آرزو يه سال پيش تو تصادف براى هميشه از پيشم رفته بود. ولى تو قلب من هنوزم زنده است . نمى خوام باور كنم كه ديگه نيست.
بازم بغض لعنتى داشت خفهم مى كرد .
«بعضى نبودنا، تا ابد ادامه دارن،نه تموم مى شن، نه مى گذرن.»
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
برگه هاى طلاق را امضا كرديم. از دفترخانه بيرون اومدیم، نسرين يهو گفت : مهرداد، منو ببوس.
باورم نمى شد، نه كه ازش بعيد باشه، ولى ما ديگه طلاق گرفته بوديم، حس كردم كه شايد داره امتحانم مى كنه ،
گفتم : نسرين اين كار چه معنی داره؟
لبخند زد و گفت:
- شب اول ازدواجمون، يادته؟
پيشونى منو بوسيدى و گفتى: "اين بوسه تا ابد اينجاست، يادگار من و تو."
دلم ريخت. نفس عميقى كشيدم. یادم اومد ، درست میگفت ،
- و من پرسيدم، اگه نشد چى؟
- وتو گفتى "بوسه ام و پس مى گيرم."
الان وقتشه كه بوسه ات و پس بگيرى مهرداد.
چيزى نداشتم توجیه کنم به سمتش قدم برداشتم. پيشونيش رو بوسيدم.
وقتى سرم رو بلند كردم، ديدم چشماش خيسه. اما لبخند زد. آروم گفت:
- خب، حالا ديگه همه چى تموم شد.
چرخيد و رفت.
اون شب خوابم نبرد.
روزهاى بعد، چند بار زنگ زدم و پيام دادم.
اصلا جواب نمیداد ، آخرش يه روز رفتم جلوى خونه اش. وقتى چشمش بهم افتاد اخم كرد. اما چيزى نگفت.
- فقط پنج دقيقه، نسرين. بعدش اگه خواستى، ديگه هيچ وقت نميام.
رفت كنار، وگذاشت بيام تو.
آشپزخونه كوچيكش مثل قبل بود. اما يه چيزى فرق داشت. انگار جاى من ديگه اونجا نبود.
- چی مى خواى، مهرداد؟
چند لحظه فقط نكَاهش كردم. بعد آروم گفتم:
- اشتباه كردم.
نسرين خنديد. اما تلخ.
- تومى دونى آدماى مريض جند بار اين جمله رو از بقيه
مى شنون؟
ساكت شدم
- تاوقتى كه سالم بودم، دوستم داشتى. وقتى مريض شدم، رفتى.
حالا چى عوض شده؟
گلوم خشك شد ، نمى دونستم چی بگم ! فقط مى دونستم كه نمى خوام ازش دور باشم.
- من احمق بودم. ازت فرار كردم چون مى ترسيدم. چون نمى خواستم ببينم كسى كه دوستش دارم، داره از بين میره
من هنوز دوستت دارم نسرين، میخام کنارت باشم
سكوت كرد اونقدر طولانى كه حس كردم جوابش "نه" خواهد بود.
اما بعد، آهسته گفت:
يه شرط داره.
هرچى باشه.
- اگه يه روز من نبودم، تو نبايد خودتو ببازى. بايد ادامه بدى.
سر تكون دادم(میدونست من خيلى ضعيفم)
همون شب نسرين برگشت خونه ،
روزهاى بعد سخت بود خيلى سخت. هنوز بحث بود، هنوز ناراحتى بود، هنوز گاهی حس مى كردم كه ازم فاصله داره. اما ی چيز فرق كرده بود. حالا توى جنگ با مریضیش تنها نبود.
ماهها گذشت. روزها و شبهایی كه باهاش توى بيمارستان مى موندم، سرم داد مى زد كه "نمى خوام كسى رواذيت كنم" ومن در جوابش هر روز صبح كه از خواب بيدار مى شديم دستشو توى دستم مى گرفتم و مى گفتم:
- هنوزم پيشونيت جاى يه بوسه كم داره.
ونسرين، مثل همون روزهاى اول، لبخند مى زد ...
«بعضى بوسه ها، قول هايى هستن كه هيج وقت پس گرفتت نمى شن.»
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
حالم خوب نبود ، سرم داشت می ترکید
براى اولين بار گفت:
بيا لباس بيوش، ببرمت دكتر.
هميشه مى گفت "يه چيزى بخور، بخواب، خوب میشى"، ولى اون روز فرق داشت. حتى گفت:
باموتور مى برمت ،
نه اين كه آدم بدى باشه ، اتفاقاً زحمت كش بود، كار مى كرد، نون مى آورد. ولى از اون مرداست كه فكر مى كنه اگه سقف خونه رونگه داشته، ديگه لازم نيست بگه
"دوستت دارم"، يا يه بار تو چشات زل بزنه بگه "خسته نباشى".
وقتی گفت با موتور ببرمت ، جا خوردم ،
من تا اون موقع هيج وقت سوار موتورش نشده بودم.
هميشه مى گفت موتور براى كاره، نه مسافر كشى.
مونده بودم چطورى سوار شم. با هزار تا خجالت و دست پاچگى نشستم ترك موتور. نمى دونستم دستامو كجا بذارم. يه جور حس غريبگى با مردى كه سالها كنارش زندگى كرده بودم. متوجه شد كه نميدونستم دستامو كجا بذارم ...
يهو گفت:
- منو بغل كن.
صدام در نيومد. مغزم هنگ كرد.
- چى گفتى؟
- گفتم بغلم كن ، دستتو بنداز دور كمرم، نترس.
يه چيزى توى دلم تكون خورد. يه چيزى كه سال ها زير خاك مونده بود. با خجالت، لرزون، دستامو دور كمرش حلقه كردم، همين كه بغلش كردم، اشكام ريخت. بى اختيار.باد توى صورتم مى خورد، ولى انگار با همه سرماش، دلم داشت گرم مى شد.
چقدر ساده بود اون جمله. چقدر برام بزرگ بود.
وسط راه، همون طور كه دستام هنوز دورش بود، گفتم:
- نگه دار ...
موتور رو كنار زد. برگشت و با نگرانى گفت:
_ چى شده؟ حالت بدتر شد؟
نمى دونستم از کجا بگم. فقط نگاش كردم.
- نه ...اتفاقاً، حالم خيلى بهتره. يه جورى خوبم كه خودمم باورم نمى شه.
گیج نگاهم كرد.
الان ديگه نمى خوایی بريم دكتر؟
- نه ... مى دونى، همون لحظه اى كه گفتى
"منو بغل كن"، يه چيزى توى وجودم زنده شد.
انگار منو كشيدى بيرون از يه چاه تاريك.
اون جمله ات،برام حكم دوا رو داشت.
سکوت کرد، نگاهم نكرد.
آروم تر گفتم: برگرديم خونه چون الان فقط دلم مى خواد اين مسير، با همين بوى خاكى لباست، با همين دستاى لرزون خودم، تموم نشه. چون من ديگه چيزى نمى خوام ...
الان میتونم بگم "خوشبختم".
هيچى نگفت. موتور رو روشن كرد. برگشتيم.
وقتى رسيديم خونه، كمكم كرد پیاده شم.
بعد خيلى آروم، گفت: اگه بدونى اين حرفى كه زدى...
با من چى كار كرد!!
اون شب خيلى تو فكر بود، بعد از چند ساعت تو چشام نگاه كرد در حالى كه داشت گريه ميكرد. با صداى لرزون گفت: «دوستت دارم»
اون شب فهميديم ...
عشق هميشه لازم نيست يه كار عجيب باشه،
گاهى فقط توى يه جمله است : "بغلم كن".
كه اگه ازته دل باشه، مى تونه يه زن رو از درد، از دل مردگى، از خاموشى نجات بده.
«يه وقتايى فقط يه ،بغل كن كافيه تا زنى دوباره زنده شه»
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
غم واقعی اونی نیست که بخاطرش جلوی بقیه گریه میکنی، غم واقعی ساکتت میکنه، گوشه گیرت میکنه.
@SOROUSHMOD
704
آدم که حتما نباید بره دریا تا غرق شه....
حتما که نباید وسط حجم عمیقی از آب دریا باشه که احساس خفگی کنه.
گاهی وقتا آدم وسط موزاییک نیم متری هم غرق میشه.
توو برگ های یه کتاب چند صفحه ای حس خفگی بهش دست میده.
میونِ چند تا عکس رنگی توی گالری.
میونِ آهنگ خوش اون روزها.
توی گردنبند طرحِ عقرب.
حتی وسط پاستای خوشرنگ کافهی میدون شهرداری.
میدونی که چی میگم؟
گاهی وقتا خاطرهها خیلی عمیقتر از آبهایِ توی دریان.
راحت تر خفه ت میکنن....
من میخوام به جای تموم شبایی
که کسی بهت شب بخیر نگفته، شباتو بخیر کنم.
میخوام به اندازهی تموم دوستت دارم هایی که نشنیدی،
دوستت داشته باشم.
میخوام به اندازهی همهی اون لحظههایی که تنها بودی و دوست داشتی یکی کنارت باشه، پیشت باشم.
میخوام به اندازهی هر ثانیهای که دلت میخواسته یکی بغلت کنه، تو بغلم باشی.
میخوام به اندازهی همهی گریههات، بخندونمت، به اندازهی همهی دلتنگیات خوشحالت کنم.
می خوام به اندازه تموم روزای بدت برات خاطره خوب بسازم.
می خوام همه ی تنهاییاتو جبران کنم،
می خوام زندگیتو قشنگ کنم.
ببین…
من انقدر دوستت دارم، که هرچی دارم مال تو، همهی خندهها مال تو، همه چیزای خوب مال تو، همه قشنگیا، همه بهترینا مال تو؛
از بین همهی دوست داشتنیهای توی این دنیا فقط یه تو واسه من…
#سروش_حسن_زاده✍️
@soroush_hasanzadeh64
@SOROUSHMOD
704
بعضی فیلم ها را فقط یک بار میشود دید،
بعضی ترانه ها هم فقط بار اول قشنگند،
سیگار نخ اولش لذت بخش است،
چای یکی باشد میچسبد،
حتی وسایل شهربازی هم فقط بار اول ترسناکند،
خیلی از کتاب ها را هم فقط یکبار میشود خواند،
اما میدانی؟
آغوش تو
امان از آغوش تو،
هربار مثل مرفین، بیشتر مرا به تو وادار میکند!
تو تمامِ منی!
#قشنگترین_بن_بست_زندگی_من_بغل_تو
#جواد_داوری
#سروش_حسن_زاده🖋️
@SOROUSHMOD
704
@SOROUSHMOD
ماجرا خیلی ساده بود
من فقط رفتم تا عطر بخرم
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.
هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت :
این عطر خیلی به شما می آید!
بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.
گفتم نه
اشتباه میکنید
این عطر اصلا به من نمی آید!
لطفا عوضش کنید.
شیرین باشد و خنک!
با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.
موقع رفتن گفت ببخشید:
اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.
خندیدم و زدم بیرون.
درست میگفت بنده ی خدا...
اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.
به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
اصلا ولش کن
من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.
مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.
شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
نمیدانم
اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!
کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..
تو چرا نمیروی از من!؟
هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد این حرف ها را بزند.
هر چند میدانستم اما رفتم
میدانی.... .
خودزنی فقط این نیست که
چاقو برداری و بیفتی به جانت
یا خودت را به در دیوار بزنی
یا چه میدانم
با سر بروی توی شیشه!
گاهی گوش دادن یک آهنگ
پیاده روی در یک خیابان
یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر
از خودزنی هم خود زنی تر است... .
تو چرا نمیروی از من؟! .
#عشق
#سروش_حسن_زاده🖋️
#علی_سلطانی
@SOROUSHMOD
704
@SOROUSHMOD
اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ،
خانم معلم مان میگفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟
آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی ،
فرض ؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟
چطور فرض بگیرم ؟ فرض را از کجا باید بگیرم ؟
یکبار از خانوم معلم مان پرسیدم ، خانوم ما نمیدانیم چطور و از کجا فرض بگیریم
خانوم معلم مان خیلی خوشگل بود ، چهره ای دقیق از او در ذهن ندارم اما یادم می آید چشمانی روشن داشت ، سفید و بور بود و مهربان ، جوری مقنعه میگذاشت که همیشه چند تار مویش بیرون میریخت ،انگار که میدانست آن چند تار مو چقدر به چهره اش مزه میدهد
خندید و گفت پسرم فرض را از جایی نمیگیرند ، فرض گرفتن یعنی خیال کردن ،
یعنی فکر کنی که چیزی را داری در حالی که واقعن نداری اش ، مثل همین سیب
فرض یعنی این ، یعنی خیال کنی که سیب داری ، هرچند که سیبی اینجا نیست
حالا بیست سال گذشته است و من این روزها تنها کاری که بلدم به خوبی انجامش دهم فرض کردن است
وقتی میخواهم بروم خرید فرض میکنم تو کنار من نشسته ای و با کنترل ضبط طبق معمول درگیری برای پیدا کردن آهنگ مورد علاقه ات
وقتی دارم فیلم میبینم فرض میکنم تو همینجایی و مثل همیشه با همان عجول بودن شیرینت ، دلت میخواهد زودتر بدانی که بالاخره ته فیلم چه میشود
فرض میکنم وقتی که بنزین زدم طبق معمول تو پول را از کیف پول به من بدهی و مثل همیشه عشق حساب و کتاب داشته باشی
فرض میکنم که قبل اینکه بخواهم از ماشین پیاده شوم برگردم سمت تو و دستی به عادت لای موهایم بکشی و یقه ام را صاف و شق و رق کنی و بعد اجازه ی رفتن صادر کنی
فرض میکنم هستی و موقعی که پشت ترافیک اعصابم بهم میریزد مثل همان موقع ها برایم شعر میخوانی و کم کم مجاب میشوم که باباجان ترافیک آنقدر ها هم بد نیست
خانم معلم نمیدانم کجایی ، اما این روزها که میگذرد آنچنان فرض گرفتن را یاد گرفته ام که شما هم باورتان نمیشود
اما میدانی
فرض گرفتن دو عدد سیب کجا و فرض گرفتن تو را داشتن کجا
فرض گرفتن یعنی ،
..
فرض گرفتن یعنی که تو را داشته باشم ، در حالی که به شدت هر چه تمام تر ندارم ات عزیز جانم
همین..
#کجایی_ببینی_که_دنیام_رو_آبه
#سروش_حسن_زاده🖋️
#پويان_اوحدی
@SOROUSHMOD
