SOROUSHMOD
Open in Telegram
ادمین : @soroush_hasanzadeh64 میزنم دست به خودکار دلم گهگاهی...🖋 اینستاگرام : @soroush_hasanzadeh64
Show more704
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
704
میگویم فاصله مهم نیست،
مهم قلب ما دوتاست
که نزدیک هم است،،
در همین بین از چشمانم
ناخواسته اشک سرازیر میشود
و به من میفهماند
فاصله مهم است
که اینطور دمار از
روزگارمان درآورده . . .
و میگویم کاش زودتر
تمام فاصلهها تمام شود ...
#من_هیچکس_را_به_اندازه_تو_از_دور_بغل_نکردم
#سیما_امیرخانی
#سروش_حسن_زاده
@SOROUSHMOD
704
دلم می خواهد دختر داشته باشم.
دختری با موهای بلند مشکی و چشم های درشت خندان. اسمش را بگذارم "گیسو" و هر وقت دلم آشوب بود بنشانمش روی زانوانم و گیسهایش را ببافم تا قلبم آرام بگیرد.
حالا که فکرش را میکنم دلم میخواهد "باران" هم داشته باشم. دختری لاغر و قد بلند که با صدایی مخملی برایم شعر بخواند. یک دختر تپل و مهربان با گونه های سرخ و گرد هم میخواهم. اسمش را بگذارم "آلما" و موهایش را با شامپوی سیب بشویم تا حسودی موهای طلایی خواهرش "گندم" را نکند.
آدم برای دختری با موهای طلایی جز گندم چه اسمی می تواند بگذارد. معلوم است، "خورشید"! اصلا خورشید باید اولین دخترم باشد و هر صبح که چشمهایش را باز می کند ببیند خواهرش "شبنم" زودتر از او سماور را روشن کرده، "شادی" را بیدار کرده و به "مریم" رسیده.
دلم میخواهد در حیاط خانه م "ترانه" بخواند و "بهار" برقصد. "نگار"م خودش را لوس کند و من به هیچ کدام نگویم که روز تولد خواهرشان "الهه" مجذوب چشم هایش شده م.
دلم چقدر دختر می خواهد.
روزهایم بی "سحر"، شبهایم بی "مهتاب"، آسمانم بی "ستاره" و زندگی بدون "افسانه" ممکن نیست.
تازه یک "ساقی" هم میخواهم تا سرم را گرم کند و "همدم" تا درد دل هایم را برایش بگویم و برایم آواز بخواند در دستگاه “ ماهور “ .
"رویا" می خواهم تا انگیزه زندگیم باشد و "آرزو" که دلیل نفس کشیدنم.
دلم میخواهد یک دختر داشته باشم. دختری که خودم را توی چشمهایش و آرزوهایم را روی پیشانیش ببینم.
هیچ اسمی توصیفش نکند.
همه چیز باشد و هیچ نباشد.
از هر قیدی آزاد باشد و در هیچ ظرفی جا نشود.
رهای رها باشد! آری، انگار دلم می خواهد دخترم "رها" باشد..
« البته این معنیش این نیست که هر کی دختر نداره نامهربونه ، ناشکری نکنیم »
☑️خدایا از تو ممنونم بخاطر نعمت داشتن دختر ...
❇️تقدیم به همه پدرهایی که دختر دارن مثل خودم 😍
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
« البته این معنیش این نیست که هر کی دختر نداره نامهربونه ، ناشکری نکنیم »
☑️خدایا از تو ممنونم بخاطر نعمت داشتن دختر ...
❇️تقدیم به همه پدرهایی که دختر دارن مثل خودم 😍
#منیم_قیزیم…❤️
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
میشود بغلم کنی؟؟
محکم،
از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت و حتی هوا هم بینمان نباشد...
میشود بغلم کنی؟؟
دلم تنگ است
برای بوی تنت،
برای دستانت که دورم گره شود
و برای حس امنیتی که آغوشت دارد...
میشود بغلم کنی؟؟
هیچ نگویی،
فقط
بگذاری گریه کنم...
و آرام در گوشم بگویی مگر من نباشم که اینجور گریه کنی
میشود بغلم کنی؟؟
تمام شهر میدانند از تو هم پنهان نیست،
همین روزهاست که دلتنگی کاری دستم دهد
و در حسرت لمس دوباره ی آغوشت
برای همیشه بمانم...
میشود بغلم کنی؟؟
#چرا_بهم_نگفتی_غم_داری_بغل_داشتم#فاطمه_جوادی
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
#زن_ها نمیگویند دوستت دارم
آن ها دوستت دارم هایشان را
هر روز صبح رویِ میز میچینند
تویِ غذایتان میریزند
اگر رویِ مبل خوابتان برد
دوستت دارمِشان را
رویتان می کشند
گاهی هم
یک دوستت دارمِ زرشکیِ خوشرنگَش را
روی لب هاشان میمالند
و یا لای موهای بلندشان میبافند
زن ها
نمیگویند
دوستت دارم
زن ها
ثابت میکنند
زن ها اگر شاد باشند قلب خانه می تپد
زن ها اگر موهایشان را شکل دهند ،
اگر صورتشان را آرایش کنند ،
اگر لباسهای شاد بپوشند زندگی در خانه جریان پیدا می کند
زن ها اگر کودک درونشان هنوز شیطنت کند ، اگر شوخی کنند ، بخندند ،
همه اهل خانه را به زندگی نوید می دهند
اگر روزی زن خانه
چشمهایش رنگ غم بدهد
حرفهایش بوی گلایه و کسالت بدهد
اگر ذره ای بی حوصله و ناامید به نظر برسد
تمام اهل خانه را به غم کشیده است
آری زن بودن دشوار است
زنان ارمغان آور شادی ،
گذشت و خنده اند
یادمان نرود قلب خانه باید بتپد.
#سروش_حسن_زاده✍️
#فاطمه_صابری_نیا
@SOROUSHMOD
704
وقتی با همسرم آشنا شدم، حس میکردم خوششانسترین آدم دنیام. انگار خدا خودش اونو دقیقاً برای من ساخته بود. ولی نمیدونم چی شد…
وقتی نامزد شدیم، کمکم نگاهم تغییر کرد. فهمیدم اونقدری که فکر میکردم خاص نیست و از اون بهتر هم هست ،
بعد از ازدواج این حس بیشتر شد. دنیا پر از زنهایی شد که هیچ ربطی بهم نداشتن ولی برام جذاب بودن،
یه روز توی یه کافه نشسته بودم، یه خانم از مقابلم رد شد، نه خیلی خاص بود و نه حتی شبیه همسرم، ولی نمیدونم چرا تو همون چند ثانیه، دلم براش لرزید،
همون لحظه، یه صدایی تو ذهنم گفت:
«تو مشکل داری رفیق.»
تو ذهنم یه ویترین ساخته بودم واسه آدمها.
این یکی قشنگتره، اون یکی خوشاستایلتره، اون یکی مهربونتر…
اما همسرم همون آدم بود؛ همون که یه روزی فکر میکردم فرشتهست.
رفتم پیش تراپیستم.
بدون سانسور همه چیو گفتم:
«فکر میکنم دیگه دوسش ندارم… هی آدمها رو نگاه میکنم، هی با هم مقایسهش میکنم، گاهی حتی فکر میکنم خیلیا از اون بهترن.»
تراپیستم گفت:
«تو مشکل احساسی نداری، مشکل ادراکی داری.»
گفتم یعنی چی؟
گفت:
«وقتی همسرتو انتخاب کردی، مغزت دنبال تازگی بود ، اون حس «بینظیر» و نتیجه ترشح دوپامین بود، ولی این سیستم موندگار نیست،
و تو به جای اینکه عمق رابطهتو بسازی، دنبال تنوع بیرونی رفتی.»
بعد ادامه داد:
«مغزت ذهنت رو ویترین کرده، هرکسی رد میشه، برات یه مدل فرضی از لذت میسازه، مغز نمیدونه اون آدم چه شخصیتیه، نمیدونه به درد زندگی تو میخوره یا نه، فقط میدونه تازهست و همین کافیه که جذاب باشه.»
حس کردم دارم سقوط میکنم.
گفت:
تو هرچند بارم آدم عوض کنی، بازم یکی دیگه پیدا میشه که جذابتر به نظر برسه.
و در آخر، جملهای گفت که مستقیم نشست روی قلبم:
«وقتی نگاهتو عوض نکنی، هیچ آدمی برات قشنگ نمیمونه.
رابطهی پایدار یعنی:
یاد بگیری عشقو با آگاهی ادامه بدی، نه با غریزه.
وگرنه، حتی بهترین آدم دنیا هم یه روز برات عادی میشه.»
جلسه تموم شد و به حرفهاش فکر میکردم ،
اینکه جذابیت هیجانی تاریخ انقضا داره، چون ریشه تو واقعیت نداره.
میدونستم آخر همهی راهها، باز به یه نفر میرسیدم… به همون آدم. کسی که بیصدا و بیادعا، تمام خودش رو پای این عشق گذاشته —همسرم.
برگشتم به خونه ، در که باز شد، دیدمش.
همون زن… با موهای بهمریخته، لباس ساده و صدایی که از خستگی، لرزش قشنگی گرفته بود.
نگاهش، یه دنیای بیحوصله بود؛ اما برای اولین بار، همون سادگی، قلبمو لرزوند.
انگار تازه فهمیدم، زیبایی یعنی همین حضور بیادعا…
آدم از داشتن خسته نمیشه،
آدم از ندیدن چیزی که عاشقشه، خسته میشه.
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
تراپیستم امروز بعد از تموم حرفام گفت میدونی راه حل تمام مشکلاتت چیه؟!
"لطفا انقدر به بقیه وفادار نباش که یهو به خودت بیای ببینی داری به خودت خیانت میکنی..."
@SOROUSHMOD
704
اگر می خواهید یک نفر را بُکُشید
پیشنهاد می کنم اول به او محبت کنید...
خاطره بسازید... ساعت ها با او وقت بگذرانید... غافلگیرش کنید، به هر بهانه ای شادی اش را باعث شوید... برایش سنگ صبور باشید...
اینگونه زنده اش می کنید، و دقیقا زمانی که جز شما کسی را در زندگی اش ندارد رهایش کنید...
او را در بدترین شرایط زندگی اش
درست وقتی که به شما بیش از هر کس دیگری نیاز دارد...
تنها بگذارید!
ترجیحا این رفتنتان هم بدون دلیل باشد...
بی هیچ حرفی ... بدون خداحافظی!
در آخرین پیامتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید!
شک نکنید او خواهد مُرد... هر روز از نو ..
هر روز از نو می میرد و تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود!
#دیگر_قدم_زدن_کفاف_غمم_را_نمی_دهد
#زیور_شیبانی
#سروش_حسن_زاده🖋️
@SOROUSHMOD
704
خانمم با صداى بلند گفت:
«تاكى مى خواى سرتو توى اين
گوشى فروكنى؟ پاشو بيا،
به اين دخترت بگو غذاشو
بخوره!» گوشى رو كنار گذاشتم و رفتم سمت آوا.
آوا، با چشماى پر از اشك زل زده بود به بشقاب عدس پلو، يه دختر باهوش و زبون دار كه اين بار واقعا كلافه شده بود. گفتم: «بابا جان، چند قاشق بخور، فقط به خاطر من.»
آوا با پشت دست اشكاشو پاك كرد و گفت: «باشه بابا، همه شو مى خورم، ولى يه شرط داره.» گفتم: «چى مى خواى دخترم؟»
گفت: «قول بده هرچى خواستم، نه نيارى!»
دست كوچيكش رو گرفتم، فشار دادم و گفتم: «قول مردونه!»يه لحظه دلشوره گرفتم، گفتم: «اگه چيزى مثل تبلت يا گوشى مى خوایی، بابا فعلا پول ندارهها.»گفت:
«نه بابا، خيالت راحت.»
بعد با سختى تا تهش رو تموم كرد. تو دلم غر مى زدم به خانمم ومامانم كه چرا اين قدر بچه رو به زور وادار مى كنن.
غذاش که تموم شد همه منتظر بودیم ببينیم چى مى خواد. گفت: «بابا، من مى خوام این جمعه سرمو ازته بزنم !
مامانم جيغ كشيد:
«سرتو ازته بزنى؟ موهاى به اين قشنگى رو چرا بايد از ته بزنى؟!» خانمم كه گيج شده بود، گفت:
«اين ديگه چه مدلشه؟ اين چه درخواستيه؟»
منم مونده بودم چى بگم. گفتم: «آوا جان، يه چيز ديگه بخواه. ما ناراحت مى شيم ببينيم موهاى خوشگلتو زدى.
»
دوباره چشماش پر از اشك شد:
«بابا، ديدى كه اون عدس پلو رو باچه بدبختى خوردم. تو قول دادى. مى خواى بزنى زير قولت؟»
يه لحظه مكث كردم، بعد گفتم: «قول، قوله. مرده و قولش.»مامانم وخانمم با هم گفتن: «مگه ديوونه شدى؟»اما من قول داده بودم. جمعه، سر آوا رو از ته زديم. سرش گرد و قشنگ بود، چشماش بيشتر از هميشه به چشم مى اومد.
شنبه صبح جلو مدرسه پياده شد برام دست تكون داد. منم براش دست تكون دادم و لبخند زدم. همون موقع يه پسر از يه ماشين ديگه پياده شد، موهاى اونم از ته زده بود.
كنجكاو شدم، سرمو بردم جلوتر. دیدم يه خانم از ماشين پياده شد و اومد سمت من.
گفت: «شما باباى آوا هستيد؟»
گفتم: «بله، چى شده؟»
گفت: «پسر من، آراد، همون كه الان با آوا رفت تو. سرطان خون داره، شيمى درمانى كرده، موهاش ريخته. يه مدت بود نمى خواست بياد مدرسه، مى ترسيد بچه ها مسخره اش كنن. ولى آوا بهش قول داده بود كارى مى كنه كسى بهش نخنده. فكر نمى كردم خودش سرشو بزنه.
دختر شما واقعاً يه فرشته ست.»
خانمه بغض كرده بود، اما لبخند مى زد. منم بغض کردم ، سرمو انداختم پايين.فرشته كوچولوى من، تو بهم ياد دادى كه عشق واقعى يعنى چى.
«گاهى براى شادى دل يه نفر، بايد از دل خودت بگذرى.»
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
@SOROUSHMOD
آن که باورت دارد ، یک قدم جلوتر از کسی است که دوستت دارد .
#سروش_حسن_زاده🖋️
@SOROUSHMOD
704
سن واقعی ما
حاصل جمع لحظاتی ست
که زندگی را زندگی کرده ایم
بر این اساس برخی به دنیا آمده و سپس مرده اند
اما برخی عمر جاودان دارند
🥰
#دلنوشته #مجتبی_دری
@SOROUSHMOD
