en
Feedback
SOROUSHMOD

SOROUSHMOD

Open in Telegram

ادمین : @soroush_hasanzadeh64 میزنم دست به خودکار دلم گهگاهی...🖋 اینستاگرام : @soroush_hasanzadeh64

Show more
704
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
دور از همیم و گاه فاصله عذابمان داده ولی در خیال هم هنوز مشغولیم من تو را زیاد قدم می زنم تو مرا زیاد می رقصی رنجِ آغوش کشیده ها می فهمند یک جفت کفش و وزن دو نفر را کشیدن یعنی چه. اینجا هیچ پیاده رویی من را بدون تو نمی شناسد کفش هامان دور از هم اما دلشان بند هم است. بی خیال لمس نوازش سیبی که دیروز روی تاب حیاط تان گاز زدی چسبید پالتویی که پوشیده بودی عجیب گرمم کرد. بی خیال دور دست و دست های دور بگو ببینم امروز چرا از کنار هر عابری که می گذشتم لبخند می زد؟ زشت است، مردی بدون لب زن مورد علاقه اش را ببوسد؟ بگو ببینم انار بودن زشت است؟ کار بدی ست، در فکر تو هر روز از خانه تا محل کار از محل کار تا خانه تمام مسیر را قل خوردن؟ #بی_تو_برای_تو #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونه ست. اولش عاشق همه ی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه می ب
دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونه ست. اولش عاشق همه ی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه می بینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی. بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده می شن. چوب ها از بعضی قسمت ها پوسیده می شن و می فهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقص هاشه. تمام سوراخ سنبه هاش رو یاد می گیری. یاد می گیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه. اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن... راستی ، حواستون به بهار هست؟ نه باران می‌خواهد... نه موسيقی و شعر... ذاتش انگيزه‌ی دل‌دادن است... حواستون به ساعتِ روی ديوار چطور؟ اين روزها برای حرف‌های عاشقانه زود هم که بجنبی... باز دير می‌شود...! #بهار_را_دنبال_کردم_به_دست_های_تو_رسیدم #سروش_حسن_زاده🖋️ #شیما_سبحانی @SOROUSHMOD

دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونه ست. اولش عاشق همه ی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه می ب
دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونه ست. اولش عاشق همه ی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه می بینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی. بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده می شن. چوب ها از بعضی قسمت ها پوسیده می شن و می فهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقص هاشه. تمام سوراخ سنبه هاش رو یاد می گیری. یاد می گیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه. اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن... راستی ، حواستون به بهار هست؟ نه باران می‌خواهد... نه موسيقی و شعر... ذاتش انگيزه‌ی دل‌دادن است... حواستون به ساعتِ روی ديوار چطور؟ اين روزها برای حرف‌های عاشقانه زود هم که بجنبی... باز دير می‌شود...! #بهار_را_دنبال_کردم_به_دست_های_تو_رسیدم #سروش_حسن_زاده🖋️ #شیما_سبحانی @SOROUSHMOD

قدرِ اون یکباری که بدجور قلبتون شکست رو بدونید، اگه الان از پس هرچیزی میتونید بربیایید صدقه سر اون اتفاقه. @SOROUSHMOD

یک چیز غیر قابل انکار در زندگی هر کسی یک شماره ی ذخیره شده در تلفن همراه است که فقط تنها کاربردش، اذیت کردن خودمان است. پروفا
یک چیز غیر قابل انکار در زندگی هر کسی یک شماره ی ذخیره شده در تلفن همراه است که فقط تنها کاربردش، اذیت کردن خودمان است. پروفایلش را چک میکنی، آنلاین که میشود دلت به هم میریزد و... لامذهب را هر چه میخواهیم سعی کنیم پاک کنیم نمیشود که نمیشود. مثل ویروسی خطرناک که غیر قابل حذف است افتاده به جان ما... این شماره ی لعنتی در ذهنمان نیز ذخیره است،حالا مگر از یاد می رود...؟ اساساً تنها راه رهایی از ویروس های خطرناک پاک کردن تمام اطلاعات موجود در حافظه است! اما مگر این ذهن لعنتی را میشود پاک کرد؟ فراموشی که به این آسانی نیست... #یادها_رفتند_و_ما_هم_میرویم_از_یادها #سروش_حسن_زاده @SOROUSHMOD

أليس القلب أولى بالزهايمر من العقل أحياناً؟ «آیا گاهی قلب سِزاوارتر از عقل برای آلزایمر نیست؟» @SOROUSHMOD

وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد... پلک نزد، پلک نزدم... هرچی نزدیک تر می شد زیباتر می شد... وقتی بهم رسید یه
وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد... پلک نزد، پلک نزدم... هرچی نزدیک تر می شد زیباتر می شد... وقتی بهم رسید یه لبخند زد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود ، نگاش کردم و گفتم منم همینطور! خوشحال شد. گفت چه دورانی بود! یادش بخیر، خیلی دوس دارم برگردم به اون روزا... سرم رو تکون دادم و گفتم منم همینطور! گفت من از بچه های اون دوران خبر ندارم، تو چی؟ گفتم منم همینطور! تو چشمام نگاه کرد و گفت راستش من خیلی ناراحتم از اتفاقی که بینمون افتاد، من همیشه دوست داشتم... یه لبخند زدم و گفتم منم همینطور! گفت تو اصلا منو شناختی؟! سرم رو دادم بالا و گفتم نه! گفت منم همینطور! وقتی داشت می رفت بهم گفت هنوز می نویسی؟! گفتم آره، توام هنوز نقاشی می کنی؟ گفت آره... بغلم کرد و گفت امیدوارم ده سال دیگه باز همدیگه رو ببینیم... گفتم منم همینطور! رفت... چشمام رو بستم و به این فکر کردم که ما ده سال پیش قول داده بودیم همه چی رو فراموش کنیم... ولی یادش بود... منم همينطور! #نمی_شه_این_همه_فراموش_شد_میشه؟ #سروش_حسن_زاده✍️ #حسين_حائريان @SOROUSHMOD

چیزی مرا کم است شاید امید، شاید فراموشی، شاید دوست شاید خودم... @SOROUSHMOD

مثلا بغلم کنی و کنار گوشم آهسته بگویی: بیخیالِ تقویم ها نازخاتونم! دامن گلدارت را که بپوشی، هوا بهار می شود... روسریِ‌ آبیت ر
مثلا بغلم کنی و کنار گوشم آهسته بگویی: بیخیالِ تقویم ها نازخاتونم! دامن گلدارت را که بپوشی، هوا بهار می شود... روسریِ‌ آبیت را که سر کنی، بهارتر! مثلا سر روی شانه ات بگذارم و با ناز بگویم: فروردین و مهر و اسفندش چه فرقی دارد وقتی غرق آغوش توام . اصلا به رفت و آمدِ این فصل ها اعتباری نیست، بهار و تابستان و پاییز و زمستانش ، خودِ خودِ شمایی حضرت دلبر! مثلا یک عمر بهارم باشی... مثلا چهارفصل بهارت باشم... #پهلوی_چایم_باش_قندها_ی_امروز_طعم_ندارند #سروش_حسن_زاده✍️ #طاهره_اباذری_هریس @SOROUSHMOD

‌تماشایت می‌کردم، با چشمانی که لهجه‌ی بوسه داشتند.... @SOROUSHMOD

وسط‌های کوچه بین همه شلوغیها خودم را رساندم کنارش و زیرلب گفتم دوستت دارم آذر. سرش را چرخاند و نگاهم کرد. نه فقط او که همه کوچه ،حتی باجه زرد تلفن، مشتری‌های سلمانی با ریش‌هایِ کفی نیمه تراشیده و زن های روبنده‌دار و زنبیل قرمزِ صف نان مشهدی عباس . انگار یکی دکمه توقف دنیا را زده بود. صدای خودم توی سرم می‌پیچید که دوستت دارم آذر. یک آن، چادرش سُر خورد روی شانه و چشمم افتاد به موهای خرماییش که گوجه‌ای بسته بود، به خالِ قهوه‌ای کوچک زیر لاله گوش و به کُرک‌های بوری که انگار از کمرش راه گرفته بود و دویده بود توی گردنش. آب دهانم را که قورت دادم، نگاهم چرخید توی چشم‌های سیاهش. که سیاه سیاه هم نبود انگار. قهوه‌ای بود. قهوه‌ای سوخته. لب‌هاش نه بازِ باز بود، نه بسته بسته. انگار می‌خواست چیزی بگوید و نه . چادرش را سر کشید و رفت توی باجه. گوشی را برداشت. سکه انداخت و شماره گرفت. چه باید می‌کردم؟ می‌رفتم؟ می‌ماندم؟ نگاه‌ها داشت بیچاره‌ام می‌کرد. رفتم تا ته کوچه. رسیدم به خیابان. بعد به چهار‌راه. اما آن چشم‌های درشت و کرک‌های بور و قهوه ایِ کوچک زیر لاله گوش از جلوی چشمم نمی رفت. هر چه رفته بودم را برگشتم. دعا می‌کردم هنوز توی باجه باشد. که بود. داشت با کسی حرف می‌زد. ایستادم جلوی در. نگاهش که به من افتاد، به آدم پشت خط گفت «باشه. می‌بینمت.» تلفن را قطع کرد. دوباره سکه انداخت و الکی انگشتش را روی شماره‌ها سُراند. گفت «کجا رفتی پس؟» گفتم «با منی؟» سر تکان داد و دهنیِ سیاهِ گوشی را چسباند به لب‌هاش. پرسید «خونتون ‌تلفن دارین؟» گفتم «نه.» گفت «پس چی‌کار کنیم؟» چه‌کار باید می‌کردیم؟ دلم ریخت. گفت «فردا ساعت سه بیا همینجا.» گوشی را گذاشت و دوید بیرون. من رفتم توی باجه. گوشی را برداشتم والکی سکه انداختم و شماره گرفتم وجای لب‌هاش را بوسیدم. فردا و همه فرداها هم رفتم آنجا. آذر، گوشی را برمی‌داشت و با من حرف می‌زد. منی که ایستاده بودم پشت قاب های مربعی زردِ باجه که شیشه نداشت. دیروز که برگشته بودم به محله قدیمی، دیدم باجه هنوز آنجاست. زنگ زده و رنگ پریده و قراضه. تلفن هم نداشت. رفتم تو. لای فحش‌ها و شماره‌ها ویادگاری‌ها، دنبال دست خطش گشتم. هنوز همانجا بود. با نوکِ کلیدش کنده بود که هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم مرتضا.خوب یادم است که بعدش، چند باری دهنی گوشی را بوسید و لُپ من خیس شد. آخرهای آذر بود و باد پوره‌های برف را می‌ریخت توی یقه‌ام... #در_من_از_من_زیادتری #مرتضی_برزگر #سروش_حسن_زاده🖋️ @SOROUSHMOD

#در_من_از_من_زیادتر #سروش_حسن_زاده @SOROUSHMOD
#در_من_از_من_زیادتر #سروش_حسن_زاده @SOROUSHMOD

‌«دل جای توست گرچه دل از ما گرفته‌ای.» @SOROUSHMOD

بیا قانون "دوستت دارم" را بین خودمان وضع کنیم صبح ها تلفنت را بردار به عکسم خیره شو طوری که انگار قرار است برای همیشه نباشم "
بیا قانون "دوستت دارم" را بین خودمان وضع کنیم صبح ها تلفنت را بردار به عکسم خیره شو طوری که انگار قرار است برای همیشه نباشم "صبحت بخیر" را طوری بگو که "عزیزم" ها و "جانم" هایش آزاد شود و بریزد به رگ هایم بگذار همین اول صبح تنِ من برایت بلرزد و بترسم که مبادا روزی نباشی دو فنجان قهوه ی ساده را بگذارم روی میز و دلم بلرزد برای شنیدن یک " دوستت دارم" و تو نگاهت را بپاشی به فنجان های قهوه و نگاه بی قرار من دلم بخواهد که بگویی " دوستت دارم" و تو به جای هر بار گفتنش، صدبار با نگاهت قربان صدقه م بروی و من از فکر نداشتنت بمیرم و اسپند دود کنم بیا با همین قانون ساده کمی زندگی کنیم #صبح_بخیر_رفیق #سروش_حسن_زاده🖋️ #شیما_سبحانی @SOROUSHMOD

ا«دل جای توست گرچه دل از ما گرفته‌ای.» @SOROUSHMOD

بهم زنگ زدن و گفتن بردنش بيمارستان سراسيمه رفتم بيمارستان توی همه ی مسير داشتم فكر ميكردم كه چندبار خواسته بود برم ببينمش و ن
بهم زنگ زدن و گفتن بردنش بيمارستان سراسيمه رفتم بيمارستان توی همه ی مسير داشتم فكر ميكردم كه چندبار خواسته بود برم ببينمش و نرفتم فكر كردم كه چندبار بهش گفتم نه ... گفتم وقت ندارم گفتم بذار برای يروز ديگه توی همه ی مسير به اين فكر كردم كه چندبار همينجا كنار دستم نشسته بود و نديدمش كه صداشو نشنيدم چشماشو نديدم فكر كردم كه چندبار بهم گفت دوستم داره و من از سر بی حوصلگی فقط گفتم منم همينطور توی همه ی مسير به اين فكر كردم كه چندبار از سر غرور شكستمش و چندبار بدون لحاظ کردن غرورش منو بخشيد ، چندبار اشك ريخت و چندبار من اشكاشو پاك كردم باخودم گفتم اينبار جبران ميكنم گفتم برسم پيشش بغلش ميكنم ميگم كه ديگه نميذارم ذره ای غم بشينه توی دلش، رسيدم بيمارستان و فهميدم بجای بخش مراقبت ويژه بيمارستان توی بخش سردخونه است ، اون لحظه تلخ ترين لحظه زندگيم بود ميگفت: ببين من عادت ندارم به رفتن ولی اگه برم جوری ميرم كه حسرتم بمونه برات، قشنگ رفت، حسرتش بدجوری موند برام... حالا هم وقت دارم، هم حوصله اما ديگه اونو ندارم و ميتونم هر روز غرورمو بغل كنم و باهاش زندگيم رو بگذرونم.... #سروش_حسن_زاده #نيلوفر_رضایی @SOROUSHMOD

‌‌ «جای ما در هر مکان خالی‌ست گویا رفته‌ایم.» @SOROUSHMOD

تولد من تویی! و پیش از تو به یاد نمی آورم که وجود داشتم … #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD
تولد من تویی! و پیش از تو به یاد نمی آورم که وجود داشتم … #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

داشت براى تولدم شعر مى خوند، كه پريدم ميان يكى از مصرعها و گفتم: بوسه داری؟ ابروهاش و گره زد و با لبخند نگاهم كرد! دوباره گفت
داشت براى تولدم شعر مى خوند، كه پريدم ميان يكى از مصرعها و گفتم: بوسه داری؟ ابروهاش و گره زد و با لبخند نگاهم كرد! دوباره گفتم شما بوسه داريد!؟ از اون بوسه ها كه انتها نداره! كه دوستت دارم های منو لابه لاش بچشی و بفهمى! از اون بوسه ها كه دهنمو طورى پر كنه که از گوشه هاى لبهام بچکه رو لباسم؛ گل كنه ، شكوفه بزنه، بهار برسه! از اون بوسه ها كه تا ماهها لبهام و بچشم و با لبخند بگم چقدر شيرينی! خنديد... خنديد و با چشم هاى بسته نگام كرد! خنديد و با لب بسته ديوونه خطابم كرد! بلند گفت: دوستت دارم مجنون جان! و من از خوشی ميان شعرى كه مى خوند قافيه در قافيه، رديف شدم! زندگی انگار اين بود! دو مصرع، كنار هم، يك شاه بيت! با طعم بوسه ... #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

ولی آدمیزاد باید یکی رو داشته باشه که منتظرش باشه، نگرانش باشه. @SOROUSHMOD