SOROUSHMOD
Open in Telegram
ادمین : @soroush_hasanzadeh64 میزنم دست به خودکار دلم گهگاهی...🖋 اینستاگرام : @soroush_hasanzadeh64
Show more704
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
704
آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و بی سلام و علیک پرسید کجایی ؟
گفتم آزادی...
گفت آزادی؟ گفتم دربندم پرسید دربندِ؟
نفسم عمیق شد و آرام گفتم چشمانت...!
وسط میدان آزادی از صدای داد و بیدادش که دلم میخواهَدَت همین الان...
خنده ام گرفته بود و هیچ حرفی نمیزدم تا دلبری اش را ادامه دهد...
داد و بیدادش که تمام شد شروع کرد به خواندن...
در صدایش دو ماهی مشغول لب بوسیدن بودند...
زیر آواز که میزد دلم میرفت و در جغرافیایِ چشمانش گم میشد...
وسط میدان آزادی دلم رفته بود و توان باز کردن چشم هایم را نداشتم...
در صدایش غرق بودم که دزدی نابلد موبایلم را زد و رفت.
و چه سرقت قرار گرفتنِ شیرینی!
دزد موبایل را زد و رفت و من به بیت بعدی فکر میکردم که میخواست بگوید:
"گوش کن با لب خاموش سخن میگویم،
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست..."
ای دزد نامرد بایست! تازه داشت صدایش اوج میگرفت!
تا چند ماه این خاطره بین دوستانمان دست به دست میشد و میخندیدیم.
یک روز در محل کار، وسط هزار مشغله گفتند مردی موتور سوار جلوی درب منتظر شماست
همان دزدِ نابلد بود...
موتورش را خاموش کرد و سیگارش را روشن...دفترچه ای هم زیر بغلش زده بود.
قیافه اش به دزد ها نمیخورد اما به عاشق ها چرا.
بعد از دزدیدن تلفن همراه تمام پیام هایمان را خوانده بود...
تمام پیام هایمان کلمه به کلمه!
دفترچه و گوشی را داد و رفت.
بعد از گرفتن موبایل جرات نزدیک شدن و رفتن به سمت گوشی را نداشتم.
اما شب که تمام جانم طلب صدایت را داشت...
گوشی را برداشتم و تمام پیام هایمان را مو به مو خواندم،تمام عکس هایمان را چهره به چهره زل زدم، صدای آرام شب بخیر گفتن ات را گذاشته بودم روی تکرار اما این شب ، به خیر نمیشد...
تو نبودی و من مانده بودم با خاطرات ثبت شده ای که پیدا شده بود
مانده بودم با دفترچه ی شعرِ دزدی که بعد از خواندن عاشقانه هایمان شاعر شده بود...
#بغلم_کن_که_جهان_کوچک_و_غمگین_نشود
#علی_سلطانی
@SOROUSHMOD
704
آدمها گاهی دوست دارند قدم بزنند
و به هزار فکر نکرده بپردازند!
بعد باران بزند
و اصلا نفهمند کِی خیس شده اند.
آدم ها دوست دارند دیوانه باشند!
آهنگ مورد علاقهشان را روی جدول کنار خیابان بلند بلند بخوانند...
هوا را با تمام جدول مندلیفش نفس بکشند
و از ته دل بخندند.
چند شاخه گل بخرند، ساقه آن را کوتاه نکنند و معتقد باشند همینجوریاش هم خیلی دوست داشتنی تر است...
سیب قرمز را با تمام وجود گاز بزنند که ترکشهایش بپرد اینور و آنور!
آدم ها، خیلی چیزها دوست دارند
اما یادشان میرود که میتوانند آنها را داشته باشند...
#میرود_عمر_ولی_نیست_به_دلخواه_چرا
#سروش_حسن_زاده✍️
#مریم_قهرمانلو
@SOROUSHMOD
704
آدما همیشه فکر میکنن میشه برگشت،
میشه جبران کرد،
میشه معذرت خواست،
میشه توضیح داد،
اما چیزی که آدما بهش فکر نمیکنن
اینه که هر چیزی یه زمانی داره؛
از زمانش که گذشت،
دیگه بود و نبودش فرقی نداره،
وقتی از زمانِ درستِ یه چیزی بگذره،
دیگه هرکاری هم بکنی،
قابل جبران نیست.
"آدما همیشه اشتباه میکنن …"
@SOROUSHMOD
704
شاید یکروز
مادر منم بیدارم کنه
دست بکشه روی صورتم که از اشک خیسِ ،
لیوانی آب به دستم بده
و با لبخند بهم بگه
«خوابِ بد دیده ای عزیز مادر ... !؟»
راستش را بخواهید ،
ديروز به مادرم زنگ زدم،
هنوز با نام #مادر سیو کرده ام این شماره رو ،
بعد از مرگش تلفن ثابت خانهاش را جمع نکرديم، نميخواهم ارتباطمان قطع شود ...!
هروقت دلم هوايش را ميکند، بهش زنگ ميزنم ...!
تلفنش بوق ميزند ...
بوق ميزند ...
بوق ميزند ...
وقتي جواب نميدهد، با خودم فکر ميکنم يا براي خريد رفته بيرون، يا خانه همسايه است ...!
الان چند سال ميشود هر وقت دلم هوايش را ميکند دوباره زنگ ميزنم ...!
شماره "بيرون" را هم ندارم زنگ بزنم بگويم : "به مادرم بگيد بياد خونهاش دلم براش تنگ شده " ...!
دوست من ...
اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته "بيرون" ،
امروز بهش زنگ بزن ...
برو پيشش ... باهاش حرف بزن ...
بگو که دوستش داري ...
و گرنه وقتي بره "بيرون" ، خيلي بايد دنبالش بگردي ...!
باور کنيد "بيرون" شماره ندارد ...!
#تقدیم_به_روح_مادر_عزیزم🖤
#سروش_حسن_زاده✍️
#کامران_فتحی🎤
@SOROUSHMOD
704
نشست تو ماشین؛
دستاش می لرزید، بخاری رو روشن کردم.
گفت ابراهیم، ماشینت بوی دریا میده...
گفتم ماهی خریده بودم.
گفت ماهی مُرده که بوی دریا نمیده!
گفتم هر چیزی موقع مرگ بوی اون جایی رو میده که دلتنگشه...
گفت من بمیرم بوی تو رو میدم؟
شیشه رو کمی دادم پایین و با انگشتم زدم به سیگار تا خاکسترش بیوفته بیرون. گفتم تو هیچوقت نمیمیری، لااقل برا من...
گفت تو بمیری بوی چی میدی؟
گفتم تا حالا پرنده به آسمون گره زدی؟
گفت نه، گفتم من بوی پرنده ای رو میدم که آسمونش رو گم کرده بود،
تو اولین بار منو به آسمانی که نداشتم گره زدی !
من بعد مرگ بوی مه و ابر، بوی بارون، بوی ماهِ کامل رو خواهم داد،
بوی یه روز برفی رو که دستات برای همیشه تو جیب های پالتوی من گم شد...
بوی جاده های تکاب به بیجار، بوی دارچین،
بوی بازمانده های لب های من از جنگ جهانیِ بوسیدنت...
گفت ابراهیم بس کن اشکم در اومد ...
و ماشین تو بخار نفس های گرم و گریه هاش گم شد...
#تو_برد_زندگیمی
#سیامک_تقی_زاده
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
بنظرم با ارزش ترین دارایی انسان
داشتن یک آدم امنه که بشه ساعتها
باهاش درد و دل کرد و چایی خورد.
@SOROUSHMOD
704
وقتی بچه بودم، گریههایم زود میآمد و زود هم میرفت.
اگر زمین میخوردم، اشک میریختم، مادرم بغلم میکرد، دستی به زانویم میکشید و با یک بوسه، همه چیز درست میشد.
گریههایم ساده بودند، دلیلشان مشخص بود.
یک اسباببازی شکسته، یک بستنی ریختهشده روی زمین، یا دلخوری کوتاهی با دوستی که فردایش دوباره با هم بازی میکردیم.
اما حالا…
حالا که بزرگ شدهام، اشکهایم نه از زانوهای زخمیست، نه از بستنیهای از دسترفته.
حالا اشکهایم از دل است، از جاهایی که حتی خودم هم دقیق نمیدانم چرا درد میکنند.
گاهی در سکوت شب، بیآنکه صدایی در خانه بلند شود، اشک میریزد.
نه مادری هست که بغل کند، نه کسی که بپرسد: «چی شده عزیزم؟»
بزرگ شدهام…
و این بزرگ شدن، گاهی مثل افتادن در چاهیست که کسی نفهمد تو آنجایی.
لبخند میزنم، حرف میزنم، زندگی میکنم…
اما ته دلم، باران میبارد.
من در بزرگسالی، بیشتر از کودکی گریه کردم.
چون دردهای این روزها، جایی برای گفتن ندارند.
چون گاهی باید قوی بود، حتی وقتی دلت از هم پاشیده است.
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
تحمل میکنی
تحمل میکنی
تحمل میکنی
یهو که آستینت به دستگیره در گیر میکنه
میزنی زیر گریه
و
آدما
فکر میکنن دیوونه ای.
@SOROUSHMOD
704
صدای بارون نرم روی پنجره مینشست، انگار دونهدونهی قطرهها داشتن آه میکشیدن، درست مثل دل من.
رو به پنجره نشسته بودم، فنجون قهوهام نیمهسرد شده بود و چراغ اتاق فقط سایههارو رو پررنگتر میکرد.
یادش افتادم…
دیشب هم بارون میاومد. ولی امشب فرق داشت. امشب یه چیزی کم بود. یا شاید درستتر بگم، یه چیزی هنوز سر جاش بود: دلتنگی.
تلفنم خاموش بود. آخرین پیامش هنوز همونجا بود.
یه “مراقب خودت باش” ساده که بیشتر از هزار جمله درد داشت.
نوشته بود گاهی عشق، فقط به موندن نیست، به رفتن هم هست…
ولی من هیچوقت نفهمیدم چطور ممکنه رفتن نشونهی دوست داشتنه.
دیشب هنوز یه کم امید داشتم. شاید برگرده، شاید دلش برام تنگ شه.
ولی امشب… نه.
تنها فرق امشب با دیشب اینه که دلم بیشتر گرفته. بیشتر فهمیدم رفتنش یعنی واقعاً رفته.
قهوهام رو سر کشیدم، تلخ بود. درست مثل دلم.
و هنوز هم صداش توی ذهنم تکرار میشد: “اگه یه روز خیلی دلت برام تنگ شد، بدون من هم همون لحظه بهت فکر میکنم…”
و من فقط لبخند تلخی زدم.
امشب، فقط دلم بیشتر گرفته. همین.
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
یکی در حد پرستیدن دوستت داره، بعد به خودت میگی:
عه پس من پرستیدنی هستم. برم بنده های بهتری پیدا کنم.
میری و میبینی خبری از بنده منده نیست.
تو خدا نبودی، اون عاشقت بود...
@SOROUSHMOD
704
راستش…
اگه یه جایی باشه واسه رسیدگی به خوابها، من اولین کسیام که میرم اونجا.
صاف میشینم جلوی مسئولش و میگم:
“ببخشید، فقط چند ثانیه دیگه وقت لازم داشتم… فقط یه قدم مونده بود تا بوسیدنش.”
میدونی؟
تو خواب دیدمش. بعد از اون همه وقت…
همونجا ایستاده بود، یهجور عجیبی واقعی…
چشماش، اون برق لعنتی نگاهش که همیشه همهچیو ازم میگرفت.
لبخندش، آروم… درست مثل وقتایی که بیدلیل میخندید و من دلم میخواست دنیا رو بغل کنم.
من یه قدم رفتم جلو، دستام میلرزید…
اونم اومد یه قدم…
فاصلهمون شده بود یه وجب… شاید کمتر.
قلبم داشت دیوونه میزد، انگار خودش فهمیده بود لحظهییه که نباید از دست بره.
میخواستم بگم:
“دلت برام تنگ نشده؟”
“مگه قرار نبود با هم پیر بشیم؟”
“من هنوزم… هنوزم دوستت دارم لعنتی…”
ولی هیچی نگفتم…
فقط نگاش کردم، اونم فقط نگام کرد.
مثل دوتا آدم زخمی که حرف زدن از دردشون فقط بیشتر میسوزوندشون.
و درست وقتی که میخواستم بگم “بمون…”
درست وقتی که فقط یه قدم مونده بود…
بیدار شدم.
یهجوری بیدار شدم که انگار از آسمون پرتت میکنن پایین، وسط تنهایی خودت.
توی اتاق تاریک، با بالش خیس و قلبی که هنوز داشت سعی میکرد ادامه بده…
از اون روز به بعد هر شب، قبل خواب، همون سؤال میاد تو ذهنم:
“کی مسئول خواباست؟”
شاید یه شب برم، بگم:
“اگه میشه، همون خوابو یه بار دیگه نشونم بده…
این بار قول میدم برسیم به هم.
قول میدم بوسهمون نصفه نمونه…”
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
کاش یکی بود که توی کوچهها داد میزد :
خاطره خشکیه . . .
خاطره خشکیه . . .
آنوقت همه ی خاطراتم را
همان هایی که ارزش گرفتن دمپاییِ پاره هم ندارند را
میریختم تو کیسه
و میدادم به او
و میرفت ردِ کارش !
همان خاطراتی که عوض کردنشان با نیم سیر نمک هم غنیمت است
نمکی که بتوانم هر روز رویِ زخمهایم بریزم
تا دردشان را از دست ندهند
زخمهایی که نبایند فراموش شوند
همان زخم هایی که خاطراتم به جانم گذاشتند...
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
غلت میزند روی شانه ی سمت چپ
نوک دماغش میخورد به نوک دماغم
میخندد...
چشمانِ بدونِ میکاپ اش برق میزند
نفس گرم اش میرسد به لبم
موهایش را کنار میزنم
موهایش را نفسِ عمیق میکشم
از پیشانی نوازش میکنم تا زیر چانه اش
آبِ دهانش را قورت میدهد
میگوید لطفا قصه بگو برایم
میگوید لطفا صدایت را صاف نکن و قصه بگو!
میگویم چشمانت
سرش را کج میکند و میگوید همین؟!
میگویم تمام قصه چشمان توست
در آغوشم میگیرد
انگار که باران به زمین رسیده باشد...
#ای_در_دلم_نشسته_از_تو_کجا_گریزم
#سروش_حسن_زاده✍️
#علی_سلطانی
@SOROUSHMOD
