en
Feedback
SOROUSHMOD

SOROUSHMOD

Open in Telegram

ادمین : @soroush_hasanzadeh64 میزنم دست به خودکار دلم گهگاهی...🖋 اینستاگرام : @soroush_hasanzadeh64

Show more
704
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
هوا سرد بود، اما نه به اندازه‌ی دست‌هایش. روی نیمکت پارک نشسته بود و به پیامی که ساعت‌ها پیش فرستاده بود بهش خیره مانده بود: «دلت برام تنگ نشده؟» پیام دیده شده بود. اّما بدون پاسخ…! مثل خیلی از پیامهای روزهای اخیر. قلبش می‌فهمید. اما ذهنش نمی‌خواست باور کند. برای کسی که دوستش داشتی، سخت است بپذیری که «اولویت» نیستی؛ فقط وقتی حوصله بود، وقتی وقت بود، وقتی کس دیگری نبود. او را دوست داشت. نه از آن عشق‌های سطحی. از آن‌ها که با هر خنده‌اش قلبت می‌لرزد، با هر حرفش دنیا معنا پیدا می‌کند. از آن عشق‌هایی که در سکوت هم حرف هست، در نگاه هم آغوش، در بودنش نفس. اما یک روز، وقتی برای چندمین بار گفت «ببخش مشغولم» صدای خرد شدن قلبش را شنید. نه فریاد زد، نه خواهش کرد، نه جنگید. فقط لبخند زد و گفت: «باشه، می‌فهمم.» و آن شب، تمام عکس‌ها را پاک کرد. شماره‌ ایی که ازش حفظ بود، اما حذف کرد. آهنگ‌های مشترک را گوش نکرد، اما همگی را نگه داشت. برای خاطره‌ها، برای اشک‌هایی که بی‌صدا سرازیر شدند. نه چون دیگر دوستش نداشت، بلکه چون یاد این جمله افتاد : وقتی دانستی اولویت او نیستی… نجنگ. نه به‌خاطر غرور. به‌خاطر قلبی که حق دارد دوست‌داشتن را در چشم کسی ببیند، نه در سایه‌ی مشغله‌ها. رفت، با اشک، با درد، با زخم. اما با عزت. چون عشق واقعی، گاهی در ماندن نیست… در رها کردن است، بی آنکه بخواهی. #وقتی_دانستی_اولویت_او_نیستی_نجنگ #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

#وقتی_دانستی_اولویت_او_نیستی_نجنگ #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD
#وقتی_دانستی_اولویت_او_نیستی_نجنگ #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

من از قصد جوابت و نمیدم … @SOROUSHMOD

می رفتیم احیا، می نشستیم در صحن خنک امامزاده صالح، چشمی تر می کردیم و استغاثه‌ای و چشم امیدی به دست یاری خدایی که آن وقتها هنوز بود. استخوان سبک می کردیم به قول مادربزرگ. گریه می کردیم و استغفار می کردیم و به خدا و خودمان قول می دادیم کمتر گناه کنیم، و می دانستیم سر قولمان نمی مانیم. دلمان اما گرم بود به خدای مهربانی که همه بدی ها را مادرانه از یاد می برد و در سرنوشت سال بعدمان خوشی و برکت می نوشت کجا گم شدند آن دل های ساده مومن؟ آن خدای بخشنده کجا سفر کرد که برنگشت؟ کدام واقعه رخ داد که زائران ساکت تاریکی شدیم، بی هیچ هراسی از بدترین فرداها؟ روحمان کجا قطع نخاع شد که دیگر نه دلمان لرزید و نه صورتمان تر شد؟ کدام توفان گلهای سرخ امید را از دلمان چید؟ بعد از کدام جنون کشف کردیم زخمی که باشی کسی به کمکت نمی آید و خدا حتا اگر بیاید، نه به تو، که به زخمت کمک خواهد کرد؟ من دلم برایت تنگ شده خدا بیا امشب برویم دنبال من بگردیم ، منی که از تو ناامید نشده بودم بیا بریم دنبال تو بگردیم ، تویِ که سرد و عبوس و ساکت نبودی با هم بنشینیم به تماشای معاشقه گرمشان. حالش را داری؟ یا نه، چای دم کنم؟ بنشینیم در همین تاریک، از تنهایی حرف بزنیم؟ آن وقتها یک جای دعا نوشته بود یا رفیق من لا رفیق له. بی رفیق نمانی خدا ، بی رفیق نمانی. همیشه روی من حساب کن، حتی حالا که پاک از هم ناامید شده ایم...! #تنها_گناه_ما_طمع_بخشش_تو_بود_ما_را_کرامت_تو_گنهکار_کرده_است #سروش_حسن_زاده✍️ #حمید_سلیمى @SOROUSHMOD

#تنها_گناه_ما_طمع_بخشش_تو_بود_ما_را_کرامت_تو_گنهکار_کرده_است #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD
+1
#تنها_گناه_ما_طمع_بخشش_تو_بود_ما_را_کرامت_تو_گنهکار_کرده_است #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

قشنگ‌ترین دعایی که تو زندگیم شنیدم این بود: ‏"خدا براتون بسازه توی سکوت از دل ناامیدی مثل معجزه" @SOROUSHMOD

‏«قسمت نبود» ‏پاسخیست به تمام ذوق هایی که زود کور شد...! @SOROUSHMOD

مدت‌هاست می‌خوام برات بنویسم. نه به خاطر اینکه تو رو نمی‌بینم، بلکه به خاطر اینکه بعضی حرف‌ها فقط وقتی رو کاغذ جاری می‌شن ، و
مدت‌هاست می‌خوام برات بنویسم. نه به خاطر اینکه تو رو نمی‌بینم، بلکه به خاطر اینکه بعضی حرف‌ها فقط وقتی رو کاغذ جاری می‌شن ، وزنشون و نشون میدن ، یادته شب بارانی تو اون کافه بهت گفتم: «کافری بی‌دین و ایمانم، گناهم می‌شی؟» نه می‌خواستم امتحانت کنم، نه دنبال ترحم بودم. فقط خسته بودم از قضاوت‌ها، از نجات نیافتن، از سنگینی بی‌کسی. و تو… تو … نه پرسیدی چرا ایمانمو باخته‌ام و نه با چشمهای ترحم بهم نگاه کردی. تنها گفتی: «شاید گناهت نباشم ! نجاتت باشم … » و بودی. تو شدی نمازی که بی‌وضو می‌خوندم و ایمانی که با اشک برمی‌گشت، دلیلی برای ادامه دادن. تو شدی نوری که حتی تاریک‌ترین گوشه‌ی روحم و پیدا کرد. باورم کن، حالا که دارم اینارو می‌نویسم، هنوز هم خودمو اونقدر خوب نمی‌دونم که لایق تو باشم. اما اگر عشق گناهه، من هزار بار گناه تو رو خواهم کرد… و اگر بودن با تو کفرِ ، بذار این یک‌بار کفر، منو به خدا برسونه ... دوستت دارم، نه با زبانی که همه بلدند، با دلی که فقط تو میفهمی … #سروش_حسن_زاده✍️ #کافری_بی_دین_و_ایمانم_گناهم_میشوی @SOROUSHMOD

گرفتار ناتوانی های خویشم رودی کوچکم گرفتار باتلاق. من تو را دوباره کی خواهم دید ای پرنده ی مسافر از کجا معلوم که دوباره برگردی! راه ها باز است آفتاب می تابد اما من حسرت راه رفتنم دارم گرسنه ای هستم که نانم را جای ماه بر سینه ی آسمان چسبانده اند. دلم برای تو تنگ شده است اما نمی دانم چه کار کنم آرام می گریم حال آدمی را دارم که می خواهد به همسر مرده اش تلفن کند اما نمی کند چرا که به خوبی می داند در بهشت گوشی ها را بر نمی دارند … ولی میدانم که می آیی … #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

رهایت نمی‌کنم، مگر آنکه مرا از قصد گم کنی… @SOROUSHMOD

یک چیز غیر قابل انکار در زندگی هر کسی یک شماره ی ذخیره شده در تلفن همراه است که فقط تنها کاربردش، اذیت کردن خودمان است. پروفا
یک چیز غیر قابل انکار در زندگی هر کسی یک شماره ی ذخیره شده در تلفن همراه است که فقط تنها کاربردش، اذیت کردن خودمان است. پروفایلش را چک میکنی، آنلاین که میشود دلت به هم میریزد و... لامذهب را هر چه میخواهیم سعی کنیم پاک کنیم نمیشود که نمیشود. مثل ویروسی خطرناک که غیر قابل حذف است افتاده به جان ما... این شماره ی لعنتی در ذهنمان نیز ذخیره است،حالا مگر از یاد می رود...؟ اساساً تنها راه رهایی از ویروس های خطرناک پاک کردن تمام اطلاعات موجود در حافظه است! اما مگر این ذهن لعنتی را میشود پاک کرد؟ فراموشی که به این آسانی نیست... #ای_در_این_حادثه_ها_یادت_تو_آرامش_من #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

‌ ‏«مع انك بتضلّك ساكت قلبي عم يسمعك» حتی سکوت‌ کنی، قلب من صدایت را می‌شنود. @SOROUSHMOD

هوای عصرهای تابستان، بوی خاک خیس خورده از آب حیاط می‌داد. من با پیراهنی که تا زانویم می‌آمد میان کوچه می‌دویدم. دوچرخه‌ام کهن
هوای عصرهای تابستان، بوی خاک خیس خورده از آب حیاط می‌داد. من با پیراهنی که تا زانویم می‌آمد میان کوچه می‌دویدم. دوچرخه‌ام کهنه بود، زنگ زده و یک ترک‌خورده روی زین داشت، اما برای من، اسب بالدار بود. با بچه‌های محل مسابقه می‌دادیم، بی‌آن‌که بدانیم زمان می‌گذرد. گاهی زمین می‌خوردم، زانوانم می‌سوخت، خون می‌آمد، مادرم با دستمال نم‌دار تمیزش می‌کرد و فوت می‌کرد روی زخم‌ها. آن فوت ساده‌اش، انگار تمام درد را با خودش می‌برد. آن وقت‌ها دل‌تنگی برایم معنایی نداشت. اگر گریه می‌کردم، برای شکستن اسباب‌بازی‌ام بود یا تمام شدن بستنی قیفی. دلم آن‌قدر کوچک بود که هنوز جای خالی آدم‌ها را نمی‌فهمید. نه رفتنی بود، نه دلتنگی. هرچه بود، زخم روی پوست بود، نه روی جان. حالا سال‌ها گذشته. زانوهایم سالم‌اند، اما دلم نه. دیگر وقتی زخمی می‌شوم، هیچ فوتی دردی را نمی‌برد. بزرگ شده‌ام، اما گاهی دلم می‌خواهد همان کودک باشم… با زخم‌های ساده‌ای که با بوسه‌ی مادر خوب می‌شدند. #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

یه تیکه از یه کتاب خوندم که واقعا حالمو خوب کرد، میگفت: «از رها کردن نترس… هیچکس نمیتواند چیزی که مال توست را از تو بگیرد؛ و تمام دنیا نمیتوانند؛ چیزی که مال تو نیست را حفظ کنند ..» همینقدر ساده و قشنگ! @SOROUSHMOD

کتاب رو از تو کیفم درمیارم و میگم یه جایی تو کتابِ دخترِ پرتقالی نوشته "وقتی دو نفر عاشق هم میشن چندحالت پیش میاد، یا شروع میکنن به دعواهای ساختگی یا موهای همدیگرو میکشن یا با گلوله های برفی که به همدیگه میزنن حسشونو بیان میکنن" بیشتر شبیهِ یه نسخه از یه رابطه ست که هردو طرف میدونن همو دوست دارن اما هیچکدوم حرفی نمیزنن، من فکر میکنم نوعِ ابراز علاقه کردنِ هر آدمی خاصِ خودشه، یکی هیچوقت نمیگه عاشقتم اما وقتی بارون میاد میون آب گرفتگیِ خیابون دستتو میگیره و از خُشکیا ردت میکنه، تیکه های پیتزاشو آروم میخوره که بیشترشو بده به تو، وقتی یه کلمه رو اشتباه میگی واسه اینکه کسی بهت نخنده سریع بحث رو عوض میکنه، واسه اینکه عطرتو پیش خودش داشته باشه میگه دستمالی که تو جیبته میدی بهم؟ به خواسته های بچگونه ی ذهنت آفرین میگه و برات آهنگای عاشقانه میفرسته، گاهی هم ممکنه ازت دوری کنه اما از همون دور دورا حواسش بهت باشه و بدونه لباسِ جدیدت چه رنگیه و کدوم روزِ هفته سرما خوردی و قرمزیِ چشمات چه دلیلی داره... اینجور وقتا اگه جایِ اونی باشی که این واکنشارو نشون میده مدام با خودت میگی چرا متوجه نمیشه پس؟ و اگه جای اونی باشی که اینارو میبینه میگی چرا نمیگه پس؟ میدونی بنظرم اینجوری خیلی سخته چون آدم واقعا نمیدونه باید چیکار کنه!! کتاب رو از دستم گرفت و صفحه هاشو ورق زد، بعد یه مکث کوتاه از روی جمله ای که زیرش خط کشیده بودم خوند " گاهی از دست دادن چیزی که برات عزیزه بدتر از هرگز نداشتن اونه" نگام کرد، تو چشاش زُل زدم و بعد از چند لحظه سکوت گفتم چرا نمیگی؟ کتابو بست و دستاشو زیرِ چونه هاش قلاب کرد و گفت: چرا نمیفهمی؟ دلم هُری ریخت، چند لحظه بی هیچ واکنشی به هم نگاه کردیم و بعد با صدای بلند خندیدیم اندازه ی تمومِ نگفته هامون.... #با_ارزش_ترین_چیز_در_دنیا_دل_آدمها_ست #سروش_حسن_زاده✍️ #نازنین_عابدین_پور @SOROUSHMOD

#با_ارزش_ترین_چیز_در_دنیا_دل_آدمها_ست #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD
#با_ارزش_ترین_چیز_در_دنیا_دل_آدمها_ست #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

اگر دیداری هم نباشد حتی اگر لمسی هم نباشد بی‌دلیل برای بعضی‌ها همیشه جایی در دل‌هایمان هست. @SOROUSHMOD

جنگ تمام شد ، هر طرف خود را پیروز میداند ، امّا هیچکدام نمیدانند پیروز واقعی من بودم که تو را پیدا کردم ، اصلا من آمده بودم ت
جنگ تمام شد ، هر طرف خود را پیروز میداند ، امّا هیچکدام نمیدانند پیروز واقعی من بودم که تو را پیدا کردم ، اصلا من آمده بودم تا تو را پیدا کنم فلسفه خلقت من همین بود سبز آبیِ کم رنگ و کبود کار دیگری در این دنیا نداشتم مگر نه اینکه سال ها ستاره رصد می کنند عمر و جان شان را می گذارند که ستاره ایی پیدا کنند و اسمش را بگذارند x ، y امّا کسی دنبال ماه نمیگردد ، نفس بکش سوسو بزن بخند و باش من که می دانم مال منی! #در_قلبم_چیزی_قشنگتر_از_یادت_پیدا_نمی_کنم #سروش_حسن_زاده✍️ @SOROUSHMOD

این روزها کم حوصله و کم طاقتیم با کوچک ترین حرف و کم توجهی از کوره در میریم، ممکنه توی خیلی از روابطمون بگو مگوهامون بیشتر شده باشه، هوای همدیگه رو بیشتر داشته باشیم.. #سروش_حسن_زاده @SOROUSHMOD

هی یار، یار! اینجا اگرچه گاه گل به زمستان خسته، خار می‌شود اینجا اگرچه روز، گاه چون شب تار می‌شود اما بهار می‌شود من دیده‌ام
هی یار، یار! اینجا اگرچه گاه گل به زمستان خسته، خار می‌شود اینجا اگرچه روز، گاه چون شب تار می‌شود اما بهار می‌شود من دیده‌ام که می‌گویم... #سروش_حسن_زاده✍️ #سیدعلی_صالحي @SOROUSHMOD