عاشقانه سرایدار وفال
Closed channel
کانال ثبت شد کدشامد👇 1-1-68787-61-4-2 http://shamad.saramad.ir/_layouts/ShamadDetail.aspx?shamadcode=1-1-68787-61-4-2
Show more2 752
Subscribers
No data24 hours
-507 days
-22530 days
Posts Archive
2 752
پارت ۴۰۵
_اکبر؟؟؟
_جانم اقا؟
_پرینازولاله رو ببر ، اینم سرراهت بده امیرعلی
_چشم اقا
_شاهین؟؟
باصدازدن پریناز ،شاهین نگاه بخون نشستشو ازبهارگرفت به پرینازنگاه کرد که پرینازترسیده کمی نزدیک لاله شد
_بگو
_میشه بزاری به....
_نه
.
بارفتن اکبراینا ترسیده و زیرزیرکی به شاهین که عصبانی و خشمگین نگاهش میکرد نگاه کرد
_ازکی انقدر سرخودو ولوبی صاحب شدی ؟
باشنیدن حرفای شاهین متعجب نگاهش کرد ، مگه چکاری انجام داده بود لایق این سوال بود؟
_منکه کاری نکر...
_خفه شو
باهجوم اووردن شاهین به سمتش ترسیده همینکه خواست فرارکنه بازوش اسیردست شاهین شد
ازفشار دستش اخی گفت ترسیده نگاهش کرد
_دستم
_باید این دستوبشکونم تادیگه برای من اینجوری ارایش نکنی لباس کوتاه نپوشی ، فکرکردی من بی غیرتم زنم بااین وضع واین لبابره بیرون؟
ازفشاردست شاهین رولباشوروبازوش اشک توچشماش جم شد طوری دادمیزد سوال میپرسید که چهارستون بدنش ازترس به لرز افتاده بود
_شاهین
_شاهینودرد شاهینومرگ ،یه بی ناموس بی همه چیززن منودزدید نتونستم بلایی سرش بیارم شدم یه بی غیرت بعد توبااین وضع میخوای بیشترثابت کنی بی غیرتم
_ن...نه بخدا
_گریه نکن ،میگم گریه نکن
مگه میتونست باحرفاودادوبیدادای شاهین گریه نکنه ، از رگبیرون زده و صورت سرخ شاهین حسابی ترسیده بود هم برای خودش ،هم برای اینکه سکته نکنه
امیرعلی قبل رفتن به بهارگفته بودشاهین خیلی توفشاره ،چون نتونسته بلایی سر مصطفی بیاره حالش میزون نیست
_ببخشید
لحن گریونومظلوم بهارباعث شد عصبانی بازوشو ول کنه به سمت اتاق بره طوری دروبهم کوبید ک بهارترسیده توجاش تکون خورد
رونزدیک ترین مبل تن لرزونو گریونشو رهاکرد
بیصدا اشک میریخت تاصدای گریش شاهینوعصبانی ترنکنه
نفهمیدچقدرگریه کرد که چشمه اشکش خشک شد ناراحت ودل گرفته وارداتاق شد لباساشوعوض کرد بعدازشستن صورتش وارداشپزخونه شد سماوروبه برق زد
یه مسکن از توجعبه داروهابرداشت سرش داشت منفجرمیشد خوشی به اون نیومده
2 752
پارت ۴۰۴
به اکبرکه هنوز اخماش توهم بود نزدیک شد
_باز که اخمات توهمه ،انقدرم ارایشم زیادنیست که ...
_بهارنمیتونه بیاد
_چییییی!!!!؟؟؟؟
پرینازباشنیدن صدای بلندلاله برگشت عقب به اکبرو لاله نگاه کرد
_چیشده؟
_اکبرمیگه بهارنمیتونه بیاد
_اره اکبراقا ؟
_بله متاسفانه
_چرا مگه نگفتی میریم بیرون
_چرا گفتم اما اقا گفتن بهارنیاد فقط منوتوپرینازخانم بریم
_وای طفلک بهاراین همه باشوقوذوق حاضرشده ،اکبر توروخدا برو یباردیگه بااقا حرف بزن
_لاله جان من اقارومیشناسم من خودمم بازگفتم یه کلام میگه بهار نه شمابرین
_من برم باشاهین حرف بزنم ؟
_اره پرینازتوبرو شایداقا راضی شد
_بنظرم پرینازخانم بی فایدست ،باشناختی که ازشون دارم شماهم بگین قبول نمیکنه
_خوب چراازاول نگفت ،اصلا واسه چی نظرش عوض شد
_نمیدونم لاله جان ، الان چرا واسه من اخم کردی مگه من مقصرم
_بنظرم اگه موافقین کلا نریم بهارگن....
بهار که حرفاشونوشنیده بود بغض کرده سعی کرد بخودش مسلط بشه دوست نداشت بخاطرش بیرون رفتنشونوکنسل کنن
_نه شمابرین
_بهاااار....
_برین لاله جان اگه بخاطرمن برنامتونوکنسل کنید واقعا ناراحت میشم
_بهار یه روز دیگه باهم میریم ،اینجوری مابریمم فکرمون همش پیش توعه خوش نمیگذره
_پری راست میگه بهار اینجوری ضدحاله
__داداش اکبر،نگفتن چرا من نیام ؟
_نه ابجی بخدامن یباردیگه گفتم قبول نکرد
_ممنونم شمابهتره برین اصلا هم نگران من نباشین باخیال راحت خوش بگذرونین ،اگه بمونید منو واقعا ناراحت میکنید که بخاطرم برنامتون کن...
_اکبر؟؟؟؟
باصدای شاهین هرچهارنفربه شاهین نگاه کردن ،شاهین همینکه خواست حرفی بزنه بادیدن بهار اخماشوتوهم کرد
عصبانی وپرازخشم به سرتاپای بهار نگاه کرد به چه حقی این همه بخودش رسیده بود اینجوری قراربودبره بیرون ؟بااین رژ افتضاحواون مانتوعه کوتاه ؟
هرچهارنفر مخصوصا بهار که نگاه شاهینوروخودش میدید بادیدن عصبانی شدن شاهین ازترس جیکشون درنیومد
دست مشت شده و رگ بیرون زده وچشمای قرمزش حسابی باعث وحشتشون شده بود
2 752
پارت ۴۰۳
بعدازرفتن امیرعلی ،لاله اکبروراضی کرد تاباشاهین صحبت کنه ب مناسبت گیرافتادن مصطفی برن بیرون یه جشن کوچیک بگیرن
_بهاربدودیگه ماحاضرشدیم فقط توموندی
_لاله مطمئنی شاهین قبول کرده
_اره بابا زودباش ،اون رژ زرشکی رو یاقرمزه روبزن خیلی رنگشون به صورتت میاد
_نه خیلی توچشمن ،همین کالباسی خوبه
_اه لج نکن دیگه ،ارایشت که کمه حداقل رژتو یکی ازاون دورنگ بزن
_توارایش زیادکردی وگرنه ارایش من نرماله
_اتفاقا اکبرم گفت مگه میخوای بری عروسی ،گفتم نه با شوهرم میخوام جشن بگیرم واسه اقامون بخودم رسیدم
_اکبرم زودخرشد نه؟
_چجورم
_تونخندی کی بخنده ، پرینازکو؟
_والا اونم اماده توسالن نشسته فقط گیرتوییم
_انقدرغرنزن دیگ ،وای لاله این رژ خیلی توچشم ک ،پاکش کنم
_بخدا بهار دست به رژت بزنی دیگه باهات حرف نمیزنم عوضی خوشگل ک هستی حالا خوشگلترم شدی ادم دلش میخوادبخورتت کاش پسربودم اه حیف شد
باچشمای گردشده به حرص خوردن لاله نگاه کرد
_چیه چشاتو گرد کردی ،خوب خیلی نازی ،امشب چشم همه روتوعه
_بیخیال این حرفا،بگوچی بپوشم ؟
_اون سارافون مشکی رو با کت کوتاه لی بپوش
_نه اون پاهام بیرون این کت چهارخونه کوتاه مشکی سفیده رو با شلوار نیم بگم بپوشم خوبه ؟
_اره اینم خوبه زودباش توروجدت بعدمدتا میخوایم باخیال راحت بریم بیرون حالا توهی لفتش بده
_وای وای چقدرغرمیزنی ،خوبه دیدی حموم بودم یه دفعه اومدی گفتی میخوایم بریم بیرون زودبیا بیرون ، خودموک گربه شوره کردم، حالا نمیزاری حاضرم بشم
_باشه من برم ببینم اکبرچیکارداره صدام میزنه
_باشه خداخیرش بده صدات زد ،منونجات داد
2 752
پارت ۴۰۲
_درنا معلوم هست کجایین ؟دلمون ک هزارراه رفت ،دخترنمیدونی چقدرنگرانمون کردی ، هزارجورفکروخیال کردم ،حالت خوبه ؟
_ببخشیدنگرانت کردم رفته بودیم سبزی بخریم
_یعنی یه کدومتون نباید گوشی ببرین ؟خیالم راحت باشه حالت خوبه ؟..
_اره بخداخوبم
_باشه مراقب خودت باش فکرکردم اتفاقی براتون افتاده
_نه خوبیم شرمنده کی میای ؟
_نمیدونم فعلا ک شاهین قاطیه چندتا پیام تهدیدامیزم فرستاده
_اووه اون شاهین کینه ای کینه شتریه حالا حالا ها ولت نمیکنه ، مراقب خودت باش
_باشه ب حلیمه سپردم تنهات نزاره ،نمیترسین ؟
_نه نگران مانباش ،حالا سعی میکنم باشاهین صحبت کنم ارومش کنم
_باشه ممونم
باقطع کردن گوشی شرمزده گوشی روسمت فردین گرفت همینکه خواست حرفی بزنه فردین بازوشو گرفت کشوندسمت خودش محکم دراغوشش گرفت
چندثانیه خشکش زد ، بانوازش کمرش سعی کردازاغوشش بیرون بیاد
_بمون تکون نخور
ازتحکم صدای فردین ب ناچاردراغوشش موند
ازگرمای بدنش احساس گرما میکرد
باهرنفس عطرخوشبوش تومشامش میپیچید
_میشه ولم کنی زشته توخیابون یکی میبینه
_ببینن زنمی دلم میخوادبغلت کنم به کسی ربطی نداره
_من خجالت میکشم
_بفرما ،بفرما ولت کردم بروتو نترسی یه وقت بخورمت انگارمن خرم میخوای ازتوبغلم بیای بیرون مردمومیکنی بهونه ،خداروشکر حالتم خوبه ، بروتوخونه یه وقت کسی نبینتت خجالت بکشی
باتعجب به فردین که حرص میخورد نگاه کرد ،تاخواست چیزی بگه فردین بدون حرف سمت ماشینش رفت موقع بستن در ،طوری درو بست که ترسیده توجاش پرید
_مردک روانپریش
بارفتنش اونم واردحیاط شد ولی از رفتاروحرکات فردین خندش گرفته بود
_این همه نگرانت بودم ولی میبینم اقافردین لبخندرولبت اوورده لبخندمیزنی
_اه حلیمه جون
_بیاتودختر همیشه خنده رولبات باشه دلت شاد
_ممنونم
2 752
پارت ۴۰۱
بعدازخوردن نهار بدون توجه به مخالفت حلیمه کمک کرد سفره رو جم کردن
_حلیمه جون
_بله خانم جان
_دلم اش میخواد ،کاش اش درست میکردیم غروب توحیاط میخوردیم
_وسایل اش فک کنم داریم صبرکن یه نگاه بندازم اگه نداشتیم میرم میگیرم درست میکنم برات
_عاشقتم یدونه ای
_وسایل همه چیزهست فقط سبزی نداریم الان میرم میخرم میام فقط قبلش بنشن بزارم بپزه ، فک کنم بنشن پخته داشته باشیم بزار فریزروببینم یادمه داشتیم ،اهان پیداش کردم اینوبزارم بیرون تامیرممیام اب بشه ، چیزی نمیخوای بیرون ؟
_نه دستت دردنکنه میگم بزارمن برم
_نه مادرمیرم یه دورهم میزنم دلم کمی بازمیشه میخوای باهام بیای ؟
_اره صبرکن الان حاضرمیشم
بعداز خریدسبزی و کلی گشتن توبازار باآژانس برگشتن خونه
بدون توجه به فردینی که توماشین نگاهش میکرد کلیدبه درانداخت همینکه خواست وارد حیاط بشه باصدای درماشین برگشت عقب که نگاهش به نگاه عصبانی فردین افتاد
_مادرچیزی شده ؟
_نه شمابرین توالان منم میام
_مطمئنی؟
_بله شمابرین نگران نباشین
بارفتن حلیمه به قیافه اخم کرده فردین نگاه کرد
_سلام چیزی شده ؟
_درنا اخ درنا تونمیزاری من اروم باشم
_من چیکارکردم ؟
_یکساعت پشت درم هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی ،
مجبور شدم به شاهرخ زنگ بزنم اونم هرچی به توخونه وحلیمه زنگ میزنه هیچکدوم جواب نمیدین
چندنفروفرستادم دنبالتون،
ازدیواررفتم بالا میبینم کسی توخونه نیست میخوای منودق بدی روانی کنی نه ؟
کجابودین؟
_باحلیمه رفتیم سبزی اش بگیریم جفتمون گوشی خونه جاگذاشتیم
باصدای زنگ موبایل نگاه دلخورو عصبانیشوازدرنا گرفت
_بفرمااین پسرم نگران کردی ، الو ،اره پیداش شد
رفته بودن سبزی بخرن گوشیاشون خونه جامونده بود ،
نه نمیخوادبیای برگرد اره حالش خوبه ،میگم خوبه ای بابا بیا گوشی روبگیر اینم حرف حالیش نمیشه .
_الوشاهرخ ؟
2 752
پارت ۴۰۰
همینکه از حموم بیرون اومد صدای گوشیش بلندشد اینبار تماس تصویری ازفردین بود
نمیدونست جواب بده یانه ،هم دوست نداشت بااون حوله کوتاه ببینتش هم نمیخواست تماسوازدست بده
.بافکرپلیدی که به سرش زد درحالیکه موهاشو کمی حالت میداد تماسو وصل کرد
همینکه نگاه فردین به درنا افتاد چندلحظه خشکش زد
چقدر دلتنگ دیدنونوازش این بدن بود
ازطرفیم عصبانی شده بود اگه کسی یه وقت کنارش بود چی ؟..
درحالیکه سعی میکرد اخم نکنه به درنا باعشق ودلتنگی نگاه کرد
_سلام
_سلام خوبی ؟
_خوبم
_شاهرخ اومده ؟
_نه
_تنهایی اونجا ؟
_نه حلیمه جون هست
_درنا ؟
_بله
_فکراتوکردی؟
_درچه مورد ؟
_درمورد فرصت جدید،نکن اونکارو
_چیکارنکنم
_هیچی
درناکه بخوبی اگاه بود هربار لباشو زیردندون میبرد زبون میزد فردینوهوایی میکرد همیشه سراینکارش دعوامیکرد تاجلویه کسی انجام نده باتمام بدجنسی اینکارو انجام میداد
دستشو توموهاش برد به هوای درست کردن موهاش ،اونارو عقب فرستاد تا سرشونه و سینش بیشتربه چشم بیاد بخوبی متوجه کلافگی فردین شده بود
انگارفردین بیشترازاین نتونست تحمل کنه که باگفتن لعنت بتودرنا گوشی رو قطع کرد
خوشحال از اذیت کردن فردین لباس پوشید چقدر حس خوبی داره اذیت کردنوهوایی کردن شوهرت
درگذشته هیچ وقت اینکارارونمیکرد همیشه عین مجسمه خشک بود زنانگی بخرج نمیداد شیطنت نمیکرد تافردین نزدیکش نشه
به کاراش ورفتاراش فکرمیکرد میدید خودشم مقصره شاید اگه ازش دوری نمیکرد زنانگی بخرج میداد میتونست شوهرشو تومشت خودش بگیره
یه زن با محبت و سیاست زنانش خیلی کارا میتونه بکنه
حالا که مطمئن بود شاهرخ نمیاد یه رکابی مشکی مردونه پوشید همیشه عاشق رکابی مردونه بودبعدصاف کردن موهاشو زدن یه رژ قرمز باخیال راحت بااون رکابی که تاکمی زیرباسنش از اتاق بیرون زد
وارد اشپزخونه شد حلیمه درحال اشپزی بود
_چه بویی راه انداختی حلیمه جون خیلی گشنم شده
_قربون دخترم برم ماشالله چه بخودت رسیدی مادر خوشگل شدی
_مرسی دیدم شاهرخ نیست گفتم استفاده کنم
_رژ قرمز خیلی خوشگلت کرده ،بشین نهار امادست
_بزارمنم کمکت کنم زودتر وسایل نهاراماده بشه واقعا گشنمه
2 752
پارت ۳۹۹
توحیاط رو تاب نشسته بود به ایندشو زندگیش فکرمیکرد
هرازگاهی نگاهش به گوشی می افتاد نمیخواست باورکنه چشم انتظار پیام یاتماسی ازفردین
بازنگ خوردن گوشی هول کرده نزدیک بودگوشی ازروپاش بیفته
بادیدن شماره شاهرخ توذوقش خورد
_بله
_سلام درناچطوری ؟
_خوبم توچطوری کجایی؟ حالت خوبه؟
_خوبم چه خبر ؟خبری ازشاهین نشد ؟
_نه ولی خیلی ازدستت شکاره خوبه رفتی شاهرخ فک کنم اگ بودی اتفاق خوبی نمی افتاد
_میدونم شاهین تازهرشونریزه بیخیالم نمیشه
_میگفت ب شاهرخ بگو برای خودش کفن اماده کنه ،فک کردم الانه ک سکته کنه
_خیلی عصبانی بود ؟
_خیلی ،شانس اووردی فردین خبرداد
_اره مدیون شوهرت شدم ، باورم نمیشه خبرداد از دست شاهین نجاتم داد ،
بیشترباورمیکردم حرفی نزنه بین منوشاهین دعوابشه دلش خنک بشه
_راستش منم همین فکرودارم ولی انگارواقعا داره عوض میشه
_میبینم تغییربعضیا خوب داره بعضیاروهوایی میکنه
_بیشعورتیکه ننداز ،جدی شاهرخ واقعا نمیدونم به فردین فرصت بدم یانه
_بنظرم فردین واقعا میخوادت درسته مغروره واشتباه کرده ولی دوست داشتنش واقعیه
_نمیدونم واقعا ،شایدباورت نشه منی که اون همه ازش متنفربودم منتظر پیام یازنگشم ،انگار نازمومیکشه هرچند هنوزم مغروره ولی بازم خوشم میاد دوست دارم هی نازموبکشم منت کشی کنه
_ولی درنا هواست به اینم باشه اونم تاحدی نازتومیکشه یهودیدی فردین پرشد بااون همه مالومنالو جذابیت یکی دیگه صاحبش شد...
باحرف شاهرخ برای اولین باربنددلش پاره شد حسادت همه وجودشو پرکرد چه مرگش شده بود یهو انقدر به سمت فردین کشش پیداکرده بود؟
اونکه باتمام وجودش ازفردین بیزاربود
حتی گاهی بدش نمی اومدسمت کسی بره تااین موضوع رو بکنه بهونه ازش جدابشه پس چراحالا حسادت میکرد ؟
_الو ،الو درنا هستی ؟
_اره اره
_چرایهو ساکت شدی
_نمیدونم شاهرخ یهواین حرفوزدی یجوری شدم
_نه انگار داری ازدست میری فردین خوب کارشوبلده
_نخندبیشعور،پشت خطی دارم ،وای فردین قطع کن خداحافظ ...
بادیدن شماره فردین هیجان همه وجودشو گرفت لبخندی رولبش نشست
تاتماسوقطع کنه فردین تماسو قطع کرده بود
خودشم نمیخواست زنگ بزنه تافردین پررو بشه ،
نیم ساعتی گذشت ولی خبری از تماس دوباره فردین نشد
درحالیکه حسابی توذوقش خورده بود ازروتاب بلندشد سمت سالن حرکت کرد شاید یه دوش کمی سروحالش میکرد
2 752
پارت ۳۹۸
_چشم اقا
لاله همینکه وارداتاق شد بهارو پریناز نگران نزدیکش شدن
_چیشده
_لاله چراشاهین دادزد ؟
_بیاین بیرون کارتون دارن ، والا منم نفهمیدم چی ب چیه
هردواماده همراه لاله ازاتاق بیرون زدن بعدازسلام علیک باامیرعلی رو مبل سه نفره نشستن لاله هم درحالیکه از کنجکاوی میمرد سمت اشپزخونه رفت
_خوب خانما خبرای خوبی براتون دارم
_چیشده ؟
_جناب سرگرد سوپرمن تونست مصطفی رودستگیرکنه
دودختربدون توجه به لحن تمسخر شاهین ازخوشحالی جیغ کوتاهی کشیدن با چشمایه اشکی به امیرعلی نگاه کردن
امیرعلی باخنده ازلحن تمسخرامیزشاهین سرشوتکون داد به دو دختر که خوشحالومنتظر نگاهش میکردن نگاه کرد
_امیراقا کی دستگیرشد چطوری دستگیرش کردین ؟
دوباره شاهین اینباربالحن عصبی جواب بهاروداد ...
_دیروز دستگیرش کردن چه فرقی واستون داره کی و چجورش
_شاهین جان ،دوست داریم بدونیم ،بزار جواب سوال بهاروبدن
پرینازبعداتمام حرفش به امیرعلی نگاه کرد امیرعلی چندثانیه محو نگاه و صورت پرینازشد با تکون خوردن شاهین سریع نگاهشوبه زیرانداخت
_راستش ما پیداش نکردیم
_شماالان گفتین پیداشده
_درسته پیداشده بهارخانم ولی دراصل...
_امیرعلی پاشو بریم تواتاق کارت دارم
شاهین پریدوسط حرف امیرعلی دوست نداشت بدونن شاهین کاری کرده و اونوپیداکرده
امیرعلی که دیدشاهین سرپا ایستاده منتظرشه به ناچار ازجاش بلندشدالبته بخوبیم متوجه شد شاهین نمیخواددختراچیزی بدونن پس بدون حرف دنبالش وارداتاق شد
بعدرفتن دومرد دخترا لاله روصدازدن باخوشحالی قضیه روبراش تعریف کردن هرسه خوشحال همودراغوش گرفتن
این وسط پریناز که بیشترین ضربه روخورده بود خوشحالتربود انگاریبار سنگین ازرودوشش برداشتن
2 752
پارت ۳۹۷
شاهین عین برج زهرمار رومبل نشسته بود
کسی جرات نداشت نزدیکش بشه یاحرفی بزنه حتی اکبرهم سمتش نمیرفت
باصدای زنگ در ،لاله به سمت ایفون رفت
_کیه؟
_اقا ،دوستتون جناب سرگردن
اخم کرده روشوبرگردوند حوصله امیرعلی رو هم اصلا نداشت
حوصله هیچ کسونداشت
اکبر واردحیاط شد باامیرعلی دست دادن
_سلام شاهین کجاست
_سلام خونس ولی میزون نیست
_چرا
_نمیدونم جرات نداریم بریم سمتش
_فکرکنم من بدونم چشه
_چیشده
_این یارو مصطفی رو پیداکردیم
_واقعا این که خیلی خوبه ،اقا ک بایدخوشحال باشه
_نه دیگ ،اقات نمیخواست ماپیداش کنیم میخواست خودش حساب طرفوبرسه ،حالا که ماپیداش کردیم به تیریپ اقات برخورده ضدحال خورده نتونسته بلایی سرش بیاره
_اوکی فهمیدم ،چطوراقا اول پیدانکرد
_اتفاقا اول اون پیداکرد ماازطریق شاهرخ فهمیدیم
_پس پای شاهرخ خان هم الان گیره ،اقا تا تلافی نکنه ولش نمیکنه یجورایی ازنظر اقا خیانت حساب میشه
_اتفاقا خیانت نیست ،دلنگرونیه اگه شاهین بلایی سر طرف می اوورد میخواست چیکارکنه،،شاهرخ کاردرستی کرد ،همین الانشم بخاطر بلایی ک سر جلال همدست مصطفی اوورده پاش گیره منتها جلال بحرف نیومد وگرنه حرف میزد شاهین تودردسرمی افتاد من رفیقمومیشناسم میدونم اون حالوروزجلال کار شاهین ، ازتو پنهون نباشه دلم خنک شد حساب این جلالورسیده ، حسابی کفریه که نیومده پیشواز،بیابریم تو فکرکنم یه جنگ اعصاب درست وحسابی با اقات داریم ...
هردوواردسالن شدن شاهین اخم کرده با امیرعلی دست دادواحوالپرسی کرد
برخلاف اون امیرعلی لبخندبه لب رو مبل روبروییش نشست
_انگارخیلی خوشحالی لبخندازرولبت نمیره
_چرانباشم اخرتونستم ادمی رو که چندسال دنبالشم گیربندازم
_تونسستییی!!!؟؟؟
_باشه بابا ، با کمک تو مهم این که گیر افتاد
_لعنت به توشاهرخ،دستم فقط به اون نامردبرسه
_شاهین
_چیه؟
_اون بخاطر خودت این کاروکرد نگرانت بود
_بیخود کرد گوخورد
_بسه پسر صداتوبیارپایین
لاله که بادادشاهین حسابی ترسیده بود باترسولرز سینی چایی رو به سالن برد
_بفرمائید
_نمیخورم
_ممنونم لاله خانم ،میشه لطف کنی پرینازخانم و بها....
_بااوناچیکارداری ؟
_میخوام درمورد جلال بگم ،مطمئنم که توهنوز نگفتی ،بعد واسه شکایت و کارای...
_اون دوتاهیچ جانمیان وکیلم کاراروانجام میده
_قاضی پرونده.....
_تاجاییکه لازم باشه نمیان
_ای بابا هی نپرتوحرفم ،شدی عین برج زهرمار ،لطفا صداشون کن ...
لاله باترسو تردید به شاهین نگاه کرد
_لاله خانم صداشون کن شاهین کاری نداره نترس نمیخوادنگاش کنی اجازه بگیری
_بروصداشون کن
2 752
پارت ۱۴
باچشمای گریون به رسول که زیرمشت ولگدای نوچه های موسی بودنگاه میکرد
هرچی التماس میکرد کسی صداشونمیشنید به حرفاش گوش نمیداد
درمونده دست به دامن خداشد تا ازاین وضعیت نجاتشون بده
هرضربه ای که به همسرش میخورد بنددلش پاره میشد جونش به جون شوهرش وصل بود
باضربه های محکمی که به درحیاط خورد نوچه های موسی دست نگهداشتن به موسی نگاه کردن
_اقا درمیزنن ،پلیس نباشه
_خودم شنفتم یکی بره دم....
هنوز حرفش کامل نشده بود که درحیاط محکم بادیواربرخورد کرد
یکی ازنوچه هاهراسون واردشد
_اقا آذرخش خان
زن باشنیدن اسم آذرخش نفس راحتی کشید لبخندی رولبش نشست
همون لحظه آذرخش باتوپ پر وارد حال شد دوتاازنوچه های موسی که سمتش حمله کردن با چندتاحرکت هردورو ناکار گوشه ای پرت کرد
_چه خبرته آذرخش بروسلی شدی
_توهم شیطان شدی افتادی بجون مردم ،گمشین کنارببینم
دومرد ازترس آذرخش رسولورهاکردن نزدیک رسول شد بادیدن حالو روزش خون خونشو میخورد تاموسی بفهمه چی به چیه طوری سریع بلندشدسمت موسی رفت بامشت کوبوند توصورتش که موسی باصندلی برگشت عقب ،قبل ازاینکه بخودش بیادحرکتی بزنه زیرمشت ولگدای آذرخش قرارگرفت نوچه هاش سعی میکردن آذرخشوازش جداکنن
رسول باتمام درد به حالوروز موسی خندید دلش خنک شد واقعا آذرخش فردین زمانه بود
_آذرخش خان کشتیش ولش کن،جون عزیزت ولش کن ...
رشید ونوچه های موسی به سختی آذرخشوازموسی دورکردن
تن کتک خورده وزخمی موسی روازخونه بیرون بردن
_رشیدرسولو ببر درمانگاهی جایی
_چشم امانوکرتم انقدرزدیش بره شکایت کنه چی ؟
_نمیکنه بخاطر ابروشو وجه خرابشم ک شده شکایت نمیکنه تامردم نفهمن از من کتک خورده از جمالاتش کم نشه ، ابجی بسه انقدرگریه نکن تموم شد البته فعلا
_خداخیرت بده داداش آذرخش
_مرسی ابجی بااجازه اگه کاری نداری برم
_نه دستتون دردنکنه
_نگران داش رسولم نباش رشید هواسش هست شماهم بمون توخونه تاشوهرت بیاد
_باشه چشم
2 752
پارت ۳۹۶
_خوبم اماانگارتوخوب نیستی
_نه نیستم
_چیزی شده ؟
_امیرعلی مصطفی رو پیداکرد
_وای راست میگی ؟وای خدا ،وای خداباورم نمیشه اون عوضی رو بلاخره گرفتن
_خوشحالی؟
_خیلی ،اصلا ارامش پیداکردم ،باید به پریناز بگم
_بگو
_برم به پری بگم نمیتونم تاصب صبرکنم
شاهین بدون حرف دوباره به بهار پشت کرد
بهار که تازه یادش اومدشاهین گفته خوب نیست نگران کمی نزدیکتر شد
_چیزی شده ؟
_بروبخواب
_نگرانم کردی چیشده ؟
_گفتم بروبخواب بهار
_خوب حرف بزن است...
شاهین سریع برگشت سمتش بازوشوگرفت اونوکشوند سمت خودش محکم به سینش برخوردکرد
انقدرشوکه شده بود ازحرکت شاهین که نفس کشیدنم یادش رفت
شوکه و ترسیده به شاهین نگاه کرد کمرش که توسط شاهین فشرده شد بخودش اومد سعی کرد از اغوشش بیرون بیاد
_میشه لطفا ولم کنی
_نه ، مگه نگفتم برو
_باشه ببخشید اگه ولم کنی میرم
_نه دیگه وقتی کنه میشی حرف گوش نمیدی باید تنبیه بشی
_,من فقط نگرانت شدم
_چرا نگرانم شدی ؟مگه ازم متنفرنیستی ؟چراباید نگران من بشی
_خو..خوب نمیدونم منم ادمم احساس دارم بی وجدان ک نیستم هرکس دیگه هم بود نگران میشدم
باحرف بهار شاهین عصبانی ولش کرد حرف بهاربراش گرون تموم شد
دوست داشت واقعا نگرانش بشه
_گمشوازجلویه چشمام
بهار ترسیده سریع اونجاروترک کرد وارداتاق شد دستشو روقلبش گذاشت سعی کرد اروم اروم نفس بکشه
چنددقیقه بعدکه ارومترشد سمت تخت رفت ولی تاخودصب خواب به چشماش نیومد
شاهین هم تاخودصب توحیاط راه رفت وسیگارکشید .
ازاین وضعیت خسته بود دلش میخواست کسی نگرانش میشد ازته قلب دوسش داشت ،کسی بود نوازشش میکرد تااروم بشه ،دلش یه ارامش از جنس مخالف میخواست
کناربهار گاهی این ارامشو حس میکرد انقدرراه رفت سیگارکشید نفهمید کی صبح شد
2 752
پارت ۳۹۵
_صبرکن شاهین ،شاهین باتوام
_ولش کن اون الان عصبانیه
نگرانوناراحت به فردین نگاه کرد
_حالا چی میشه ؟بلایی سرشاهرخ نیاره ؟
_نمیدونم توکه بهتر میشناسیش
_الان تیکه میندازی ؟
_نه ،حقیقتوگفتم من چندباری باشاهین برخورد داشتم باهمین یزره شناخت متاسفانه بیخیال شاهرخ نمیشه ،پسره امشب داشت سکته میکرد
_وای خدا حالا چی میشه ؟
_تونگران نباش اونا باهم کنارمیان چندروز بگذره شاهین ارومترمیشه
_فکرنکنم شاهین برخلاف شاهرخ خیلی کینه ایه
،فردین ؟
_,جانم
_میشه هواست به شاهین باشه
_باشه تونگران نباش ،به حرفام فکرکردی درنا ؟
_چیزه ،اووم من برم کاردارم فعلا
باناراحتی رفتن درنارو نگاه کرد درنا که ازدیدرسش دورشد از سالن بیرون زد
بعدرسوندن شاهین بخونش سمت خونش حرکت کرد
نصفه شب ازتشنگی زیاد ازخواب بیدارشد شالشو سرکرد ازاتاق بیرون رفت
وارداشپزخونه شدلیوان ابی نوشید موقع برگشت نگاهش به پنجره افتاد شاهین کنارپنجره ایستاده بود
اول خواست بیصدابرگرده تواتاق ولی یه حسی وادارش کرد نزدیکش بشه
_سلام
باشنیدن صدای بهاربامکث برگشت سمتش ،چندثانیه هردو خیره نگاه هم کردن
بهارخجالت زده اول نگاهشو گرفت
_خوبی؟
باسوال شاهین دوباره نگاهش کرد چشمای قرمزش نگرانش کرده بود
_خوبم اماانگارتوخوب نیستی
