en
Feedback
عاشقانه سرایدار وفال

عاشقانه سرایدار وفال

Closed channel
2 752
Subscribers
No data24 hours
-507 days
-22530 days
Posts Archive
پارت ۴۰۵ _اکبر؟؟؟ _جانم اقا؟ _پرینازولاله رو ببر ، اینم سرراهت بده امیرعلی _چشم اقا _شاهین؟؟ باصدازدن پریناز ،شاهین نگاه بخون نشستشو ازبهارگرفت به پرینازنگاه کرد که پرینازترسیده کمی نزدیک لاله شد _بگو _میشه بزاری به.... _نه . بارفتن اکبراینا ترسیده و زیرزیرکی به شاهین که عصبانی و خشمگین نگاهش میکرد نگاه کرد _ازکی انقدر سرخودو ولوبی صاحب شدی ؟ باشنیدن حرفای شاهین متعجب نگاهش کرد ، مگه چکاری انجام داده بود لایق این سوال بود؟ _منکه کاری نکر... _خفه شو باهجوم اووردن شاهین به سمتش ترسیده همینکه خواست فرارکنه بازوش اسیردست شاهین شد ازفشار دستش اخی گفت ترسیده نگاهش کرد _دستم _باید این دستوبشکونم تادیگه برای من اینجوری ارایش نکنی لباس کوتاه نپوشی ، فکرکردی من بی غیرتم زنم بااین وضع واین لبابره بیرون؟ ازفشاردست شاهین رولباشوروبازوش اشک توچشماش جم شد طوری دادمیزد سوال میپرسید که چهارستون بدنش ازترس به لرز افتاده بود _شاهین _شاهینودرد شاهینومرگ ،یه بی ناموس بی همه چیززن منودزدید نتونستم بلایی سرش بیارم شدم یه بی غیرت بعد توبااین وضع میخوای بیشترثابت کنی بی غیرتم _ن...نه بخدا _گریه نکن ،میگم گریه نکن مگه میتونست باحرفاودادوبیدادای شاهین گریه نکنه ، از رگ‌بیرون زده و صورت سرخ شاهین حسابی ترسیده بود هم برای خودش ،هم برای اینکه سکته نکنه امیرعلی قبل رفتن به بهارگفته بودشاهین خیلی توفشاره ،چون نتونسته بلایی سر مصطفی بیاره حالش میزون نیست _ببخشید لحن گریونومظلوم بهارباعث شد عصبانی بازوشو ول کنه به سمت اتاق بره طوری دروبهم کوبید ک بهارترسیده توجاش تکون خورد رونزدیک ترین مبل تن لرزونو گریونشو رهاکرد بیصدا اشک میریخت تاصدای گریش شاهینوعصبانی ترنکنه نفهمیدچقدرگریه کرد که چشمه اشکش خشک شد ناراحت ودل گرفته وارداتاق شد لباساشوعوض کرد بعدازشستن صورتش وارداشپزخونه شد سماوروبه برق زد یه مسکن از توجعبه داروهابرداشت سرش داشت منفجرمیشد خوشی به اون نیومده

پارت ۴۰۴ به اکبرکه هنوز اخماش توهم بود نزدیک شد _باز که اخمات توهمه ،انقدرم ارایشم زیادنیست که ... _بهارنمیتونه بیاد _چییییی!!!!؟؟؟؟ پرینازباشنیدن صدای بلندلاله برگشت عقب به اکبرو لاله نگاه کرد _چیشده؟ _اکبرمیگه بهارنمیتونه بیاد _اره اکبراقا ؟ _بله متاسفانه _چرا مگه نگفتی میریم بیرون _چرا گفتم اما اقا گفتن بهارنیاد فقط منوتوپرینازخانم بریم _وای طفلک بهاراین همه باشوقوذوق حاضرشده ،اکبر توروخدا برو یباردیگه بااقا حرف بزن _لاله جان من اقارومیشناسم من خودمم بازگفتم یه کلام میگه بهار نه شمابرین _من برم باشاهین حرف بزنم ؟ _اره پرینازتوبرو شایداقا راضی شد _بنظرم پرینازخانم بی فایدست ،باشناختی که ازشون دارم شماهم بگین قبول نمیکنه _خوب چراازاول نگفت ،اصلا واسه چی نظرش عوض شد _نمیدونم لاله جان ، الان چرا واسه من اخم کردی مگه من مقصرم _بنظرم اگه موافقین کلا نریم بهارگن.... بهار که حرفاشونوشنیده بود بغض کرده سعی کرد بخودش مسلط بشه دوست نداشت بخاطرش بیرون رفتنشونوکنسل کنن _نه شمابرین _بهاااار.... _برین لاله جان اگه بخاطرمن برنامتونوکنسل کنید واقعا ناراحت میشم _بهار یه روز دیگه باهم میریم ،اینجوری مابریمم فکرمون همش پیش توعه خوش نمیگذره _پری راست میگه بهار اینجوری ضدحاله __داداش اکبر،نگفتن چرا من نیام ؟ _نه ابجی بخدامن یباردیگه گفتم قبول نکرد _ممنونم شمابهتره برین اصلا هم نگران من نباشین باخیال راحت خوش بگذرونین ،اگه بمونید منو واقعا ناراحت میکنید که بخاطرم برنامتون کن... _اکبر؟؟؟؟ باصدای شاهین هرچهارنفربه شاهین نگاه کردن ،شاهین همینکه خواست حرفی بزنه بادیدن بهار اخماشوتوهم کرد عصبانی وپرازخشم به سرتاپای بهار نگاه کرد به چه حقی این همه بخودش رسیده بود اینجوری قراربودبره بیرون ؟بااین رژ افتضاحواون مانتوعه کوتاه ؟ هرچهارنفر مخصوصا بهار که نگاه شاهینوروخودش میدید بادیدن عصبانی شدن شاهین ازترس جیکشون درنیومد دست مشت شده و رگ بیرون زده وچشمای قرمزش حسابی باعث وحشتشون شده بود

پارت ۴۰۳ بعدازرفتن امیرعلی ،لاله اکبروراضی کرد تاباشاهین صحبت کنه ب مناسبت گیرافتادن مصطفی برن بیرون یه جشن کوچیک بگیرن _بهاربدودیگه ماحاضرشدیم فقط توموندی _لاله مطمئنی شاهین قبول کرده _اره بابا زودباش ،اون رژ زرشکی رو یاقرمزه روبزن خیلی رنگشون به صورتت میاد _نه خیلی توچشمن ،همین کالباسی خوبه _اه لج نکن دیگه ،ارایشت که کمه حداقل رژتو یکی ازاون دورنگ بزن _توارایش زیادکردی وگرنه ارایش من نرماله _اتفاقا اکبرم گفت مگه میخوای بری عروسی ،گفتم نه با شوهرم میخوام جشن بگیرم واسه اقامون بخودم رسیدم _اکبرم زودخرشد نه؟ _چجورم _تونخندی کی بخنده ، پرینازکو؟ _والا اونم اماده توسالن نشسته  فقط گیرتوییم _انقدرغرنزن دیگ ،وای لاله این رژ خیلی توچشم ک ،پاکش کنم _بخدا بهار دست به رژت بزنی دیگه باهات حرف نمیزنم عوضی خوشگل ک هستی حالا خوشگلترم شدی ادم دلش میخوادبخورتت کاش پسربودم اه حیف شد باچشمای گردشده به حرص خوردن لاله نگاه کرد _چیه چشاتو گرد کردی ،خوب خیلی نازی ،امشب چشم همه روتوعه _بیخیال این حرفا،بگوچی بپوشم ؟ _اون سارافون مشکی رو با کت کوتاه لی بپوش _نه اون پاهام بیرون این کت چهارخونه کوتاه مشکی سفیده رو با شلوار نیم بگم بپوشم خوبه ؟ _اره اینم خوبه زودباش توروجدت بعدمدتا میخوایم باخیال راحت بریم بیرون حالا توهی لفتش بده _وای وای چقدرغرمیزنی ،خوبه دیدی حموم بودم یه دفعه اومدی گفتی میخوایم بریم بیرون زودبیا بیرون ، خودموک گربه شوره کردم، حالا نمیزاری حاضرم بشم _باشه من برم ببینم اکبرچیکارداره صدام میزنه _باشه خداخیرش بده صدات زد ،منونجات داد

خواهشن واسه پارت پیام ندین این مدت نتونستم چیزی بنویسم

برای دریافت دوجلد کامل رمان اسیریک روانی به مبلغ سی هزارتومان به ایدی زیر پیام بدین @Eh247

پارت ۴۰۲ _درنا معلوم هست کجایین ؟دلمون ک هزارراه رفت ،دخترنمیدونی چقدرنگرانمون کردی ، هزارجورفکروخیال کردم ،حالت خوبه ؟ _ببخشیدنگرانت کردم رفته بودیم سبزی بخریم _یعنی یه کدومتون نباید گوشی ببرین ؟خیالم راحت باشه حالت خوبه ؟.. _اره بخداخوبم _باشه مراقب خودت باش فکرکردم اتفاقی براتون افتاده _نه خوبیم شرمنده کی میای ؟ _نمیدونم فعلا ک شاهین قاطیه چندتا پیام تهدیدامیزم فرستاده _اووه اون شاهین کینه ای کینه شتریه حالا حالا ها ولت نمیکنه ، مراقب خودت باش _باشه ب حلیمه سپردم تنهات نزاره ،نمیترسین ؟ _نه نگران مانباش ،حالا سعی میکنم باشاهین صحبت کنم ارومش کنم _باشه ممونم باقطع کردن گوشی شرمزده گوشی روسمت فردین  گرفت همینکه خواست حرفی بزنه فردین بازوشو گرفت کشوندسمت خودش محکم دراغوشش گرفت چندثانیه خشکش زد ، بانوازش کمرش سعی کردازاغوشش بیرون بیاد _بمون تکون نخور ازتحکم صدای فردین ب ناچاردراغوشش موند ازگرمای بدنش احساس گرما میکرد باهرنفس عطرخوشبوش تومشامش میپیچید _میشه ولم کنی زشته توخیابون یکی میبینه _ببینن زنمی دلم میخوادبغلت کنم به کسی ربطی نداره _من خجالت میکشم _بفرما ،بفرما ولت کردم بروتو نترسی یه وقت بخورمت انگارمن خرم میخوای ازتوبغلم بیای بیرون مردمومیکنی بهونه ،خداروشکر حالتم خوبه ، بروتوخونه یه وقت کسی نبینتت خجالت بکشی باتعجب به فردین که حرص میخورد  نگاه کرد ،تاخواست چیزی بگه فردین بدون حرف سمت ماشینش رفت موقع بستن در ،طوری درو بست که ترسیده توجاش پرید _مردک روانپریش بارفتنش اونم واردحیاط شد ولی از  رفتاروحرکات فردین خندش گرفته بود _این همه نگرانت بودم ولی میبینم  اقافردین لبخندرولبت اوورده لبخندمیزنی _اه حلیمه جون _بیاتودختر همیشه خنده رولبات باشه دلت شاد _ممنونم

پارت ۴۰۱ بعدازخوردن نهار بدون توجه به مخالفت حلیمه کمک کرد سفره رو جم کردن _حلیمه جون _بله خانم جان _دلم اش میخواد ،کاش اش درست میکردیم غروب توحیاط میخوردیم _وسایل اش فک کنم داریم صبرکن یه نگاه بندازم اگه نداشتیم میرم میگیرم درست میکنم برات _عاشقتم یدونه ای _وسایل همه چیزهست فقط سبزی نداریم الان میرم میخرم میام فقط قبلش بنشن بزارم بپزه ، فک کنم بنشن پخته داشته باشیم بزار فریزروببینم یادمه داشتیم ،اهان پیداش کردم اینوبزارم بیرون تامیرم‌میام اب بشه ، چیزی نمیخوای بیرون ؟ _نه دستت دردنکنه میگم بزارمن برم _نه مادرمیرم یه دورهم میزنم دلم کمی بازمیشه میخوای باهام بیای ؟ _اره صبرکن الان حاضرمیشم بعداز خریدسبزی و کلی گشتن توبازار باآژانس برگشتن خونه بدون توجه به فردینی که توماشین نگاهش میکرد کلیدبه درانداخت همینکه خواست وارد حیاط بشه باصدای درماشین برگشت عقب که نگاهش به نگاه عصبانی فردین افتاد _مادرچیزی شده ؟ _نه شمابرین توالان منم میام _مطمئنی؟ _بله شمابرین نگران نباشین بارفتن حلیمه به قیافه اخم کرده فردین نگاه کرد _سلام چیزی شده ؟ _درنا اخ درنا تونمیزاری من اروم باشم _من چیکارکردم ؟ _یکساعت پشت درم هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی ، مجبور شدم به شاهرخ زنگ بزنم اونم هرچی به توخونه وحلیمه زنگ میزنه هیچکدوم جواب نمیدین چندنفروفرستادم دنبالتون، ازدیواررفتم بالا میبینم کسی توخونه نیست میخوای منودق بدی روانی کنی نه ؟ کجابودین؟ _باحلیمه رفتیم سبزی اش بگیریم جفتمون گوشی خونه جاگذاشتیم  باصدای زنگ موبایل نگاه دلخورو عصبانیشوازدرنا گرفت _بفرمااین پسرم نگران کردی ، الو ،اره پیداش شد رفته بودن سبزی بخرن گوشیاشون خونه جامونده بود ، نه نمیخوادبیای برگرد اره حالش خوبه ،میگم خوبه ای بابا بیا گوشی روبگیر اینم حرف حالیش نمیشه . _الوشاهرخ ؟

پارت ۴۰۰ همینکه از حموم بیرون اومد صدای گوشیش بلندشد اینبار تماس تصویری ازفردین بود نمیدونست جواب بده یانه ،هم دوست نداشت بااون حوله کوتاه ببینتش هم نمیخواست تماسوازدست بده .بافکرپلیدی که به سرش زد درحالیکه موهاشو کمی حالت میداد تماسو وصل کرد همینکه نگاه فردین به درنا افتاد چندلحظه خشکش زد چقدر دلتنگ دیدنونوازش این بدن بود ازطرفیم عصبانی شده بود اگه کسی یه وقت کنارش بود چی ؟.. درحالیکه سعی میکرد اخم نکنه به درنا باعشق ودلتنگی نگاه کرد _سلام _سلام خوبی ؟ _خوبم _شاهرخ اومده ؟ _نه _تنهایی اونجا ؟ _نه حلیمه جون هست _درنا ؟ _بله _فکراتوکردی؟ _درچه مورد ؟ _درمورد فرصت جدید،نکن اونکارو _چیکارنکنم _هیچی درناکه بخوبی اگاه بود هربار لباشو زیردندون میبرد زبون میزد فردینوهوایی میکرد  همیشه سراینکارش دعوامیکرد تاجلویه کسی انجام نده باتمام بدجنسی اینکارو انجام میداد دستشو توموهاش برد به هوای درست کردن موهاش ،اونارو عقب فرستاد تا سرشونه و سینش بیشتربه چشم بیاد بخوبی متوجه کلافگی فردین شده بود انگارفردین بیشترازاین نتونست تحمل کنه که باگفتن لعنت بتودرنا گوشی رو قطع کرد خوشحال از اذیت کردن فردین لباس پوشید چقدر حس خوبی داره اذیت کردنوهوایی کردن شوهرت درگذشته هیچ وقت اینکارارونمیکرد همیشه عین مجسمه خشک بود زنانگی بخرج نمیداد شیطنت نمیکرد تافردین نزدیکش نشه به کاراش ورفتاراش فکرمیکرد میدید خودشم مقصره شاید اگه ازش دوری نمیکرد زنانگی بخرج میداد میتونست شوهرشو تومشت خودش بگیره یه زن با محبت و سیاست زنانش خیلی کارا میتونه بکنه حالا که مطمئن بود شاهرخ نمیاد یه رکابی مشکی مردونه پوشید همیشه عاشق رکابی مردونه بودبعدصاف کردن موهاشو زدن یه رژ قرمز  باخیال راحت بااون رکابی که تاکمی زیرباسنش از اتاق بیرون زد وارد اشپزخونه شد حلیمه درحال اشپزی بود _چه بویی راه انداختی حلیمه جون خیلی گشنم شده _قربون دخترم برم ماشالله چه بخودت رسیدی مادر خوشگل شدی _مرسی دیدم شاهرخ نیست گفتم استفاده کنم _رژ قرمز خیلی خوشگلت کرده ،بشین نهار امادست _بزارمنم کمکت کنم زودتر وسایل نهاراماده بشه  واقعا گشنمه

پارت ۳۹۹ توحیاط رو تاب نشسته بود به ایندشو زندگیش فکرمیکرد هرازگاهی نگاهش به گوشی می افتاد نمیخواست باورکنه چشم انتظار پیام یاتماسی ازفردین بازنگ خوردن گوشی هول کرده نزدیک بودگوشی ازروپاش بیفته بادیدن شماره شاهرخ توذوقش خورد _بله _سلام درناچطوری ؟ _خوبم توچطوری کجایی؟ حالت خوبه؟ _خوبم چه خبر ؟خبری ازشاهین نشد ؟ _نه ولی خیلی ازدستت شکاره خوبه رفتی شاهرخ فک کنم اگ بودی اتفاق خوبی نمی افتاد _میدونم شاهین تازهرشونریزه بیخیالم نمیشه _میگفت ب شاهرخ بگو برای خودش کفن اماده کنه ،فک کردم الانه ک سکته کنه _خیلی عصبانی بود ؟ _خیلی ،شانس اووردی فردین خبرداد _اره مدیون شوهرت شدم ، باورم نمیشه خبرداد از دست شاهین نجاتم داد ، بیشترباورمیکردم حرفی نزنه بین منوشاهین دعوابشه دلش خنک بشه _راستش منم همین فکرودارم ولی انگارواقعا داره عوض میشه _میبینم تغییربعضیا خوب داره بعضیاروهوایی میکنه _بیشعورتیکه ننداز ،جدی شاهرخ واقعا نمیدونم به فردین فرصت بدم یانه _بنظرم فردین واقعا میخوادت درسته مغروره واشتباه کرده ولی دوست داشتنش واقعیه _نمیدونم واقعا ،شایدباورت نشه منی که اون همه ازش متنفربودم منتظر پیام یازنگشم ،انگار نازمومیکشه هرچند هنوزم مغروره ولی بازم خوشم میاد دوست دارم هی نازموبکشم منت کشی کنه _ولی درنا هواست به اینم باشه اونم تاحدی نازتومیکشه یهودیدی فردین پرشد بااون همه مالومنالو جذابیت یکی دیگه صاحبش شد... باحرف شاهرخ برای اولین باربنددلش پاره شد حسادت همه وجودشو پرکرد چه مرگش شده بود یهو انقدر به سمت فردین کشش پیداکرده بود؟ اونکه باتمام وجودش ازفردین بیزاربود حتی گاهی بدش نمی اومدسمت کسی بره تااین موضوع رو بکنه بهونه ازش جدابشه پس چراحالا حسادت میکرد ؟ _الو ،الو درنا هستی ؟ _اره اره _چرایهو ساکت شدی _نمیدونم شاهرخ یهواین حرفوزدی یجوری شدم _نه انگار داری ازدست میری فردین خوب کارشوبلده _نخندبیشعور،پشت خطی دارم ،وای فردین قطع کن خداحافظ ... بادیدن شماره فردین هیجان همه وجودشو گرفت لبخندی رولبش نشست تاتماسوقطع کنه فردین تماسو قطع کرده بود خودشم نمیخواست زنگ بزنه تافردین پررو بشه ، نیم ساعتی گذشت ولی خبری از تماس دوباره فردین نشد درحالیکه حسابی توذوقش خورده بود ازروتاب بلندشد سمت سالن حرکت کرد شاید یه دوش کمی سروحالش میکرد

پارت ۳۹۸ _چشم اقا لاله همینکه وارداتاق شد بهارو پریناز نگران نزدیکش شدن _چیشده _لاله چراشاهین دادزد ؟ _بیاین بیرون کارتون دارن ، والا منم نفهمیدم چی ب چیه هردواماده همراه لاله ازاتاق بیرون زدن بعدازسلام علیک باامیرعلی رو مبل سه نفره نشستن لاله هم  درحالیکه از کنجکاوی میمرد سمت اشپزخونه رفت _خوب خانما خبرای خوبی براتون دارم _چیشده ؟ _جناب سرگرد سوپرمن تونست مصطفی رودستگیرکنه دودختربدون توجه به لحن تمسخر شاهین ازخوشحالی جیغ کوتاهی کشیدن با چشمایه اشکی به امیرعلی نگاه کردن امیرعلی باخنده ازلحن تمسخرامیزشاهین سرشوتکون داد به دو دختر که خوشحالومنتظر نگاهش میکردن نگاه کرد _امیراقا کی دستگیرشد چطوری دستگیرش کردین ؟ دوباره شاهین اینباربالحن عصبی جواب بهاروداد ... _دیروز دستگیرش کردن چه فرقی واستون داره کی و چجورش _شاهین جان ،دوست داریم بدونیم ،بزار جواب سوال بهاروبدن پرینازبعداتمام حرفش به امیرعلی نگاه کرد امیرعلی چندثانیه محو نگاه و صورت پرینازشد با تکون خوردن شاهین سریع نگاهشوبه زیرانداخت _راستش ما پیداش نکردیم _شماالان گفتین پیداشده _درسته پیداشده بهارخانم ولی دراصل... _امیرعلی پاشو بریم تواتاق کارت دارم شاهین پریدوسط حرف امیرعلی دوست نداشت  بدونن شاهین کاری کرده و اونوپیداکرده امیرعلی که دیدشاهین سرپا ایستاده منتظرشه به ناچار ازجاش بلندشدالبته بخوبیم متوجه شد شاهین نمیخواددختراچیزی بدونن پس بدون حرف دنبالش وارداتاق شد بعدرفتن دومرد دخترا لاله روصدازدن باخوشحالی قضیه روبراش تعریف کردن هرسه خوشحال همودراغوش گرفتن این وسط پریناز که بیشترین ضربه روخورده بود خوشحالتربود انگاریبار سنگین ازرودوشش برداشتن

پارت ۳۹۷ شاهین عین برج زهرمار رومبل نشسته بود کسی جرات نداشت نزدیکش بشه یاحرفی بزنه حتی اکبرهم سمتش نمیرفت باصدای زنگ در ،لاله به سمت ایفون رفت _کیه؟ _اقا ،دوستتون جناب سرگردن اخم کرده روشوبرگردوند حوصله امیرعلی رو هم اصلا نداشت حوصله هیچ کسونداشت اکبر واردحیاط شد باامیرعلی دست دادن _سلام شاهین کجاست _سلام خونس ولی میزون نیست _چرا _نمیدونم جرات نداریم بریم سمتش _فکرکنم من بدونم چشه _چیشده _این یارو مصطفی رو پیداکردیم _واقعا این که خیلی خوبه ،اقا ک بایدخوشحال باشه _نه دیگ ،اقات نمیخواست ماپیداش کنیم میخواست خودش حساب طرفوبرسه ،حالا که ماپیداش کردیم  به تیریپ اقات برخورده ضدحال خورده نتونسته بلایی سرش بیاره _اوکی فهمیدم ،چطوراقا اول پیدانکرد _اتفاقا اول اون پیداکرد ماازطریق شاهرخ فهمیدیم _پس پای شاهرخ خان هم الان گیره ،اقا تا تلافی نکنه ولش نمیکنه یجورایی ازنظر اقا خیانت حساب میشه _اتفاقا خیانت نیست ،دلنگرونیه اگه شاهین بلایی سر طرف می اوورد میخواست چیکارکنه،،شاهرخ کاردرستی کرد ،همین الانشم بخاطر بلایی ک سر جلال همدست مصطفی اوورده پاش گیره منتها جلال بحرف نیومد وگرنه حرف میزد شاهین تودردسرمی افتاد من رفیقمومیشناسم میدونم اون حالوروزجلال کار شاهین ، ازتو پنهون نباشه دلم خنک شد حساب این جلالورسیده ، حسابی کفریه که نیومده پیشواز،بیابریم تو فکرکنم یه جنگ اعصاب درست وحسابی با اقات داریم ... هردوواردسالن شدن شاهین اخم کرده با امیرعلی دست دادواحوالپرسی کرد برخلاف اون امیرعلی لبخندبه لب رو مبل روبروییش نشست _انگارخیلی خوشحالی لبخندازرولبت نمیره _چرانباشم اخرتونستم ادمی رو که چندسال دنبالشم گیربندازم _تونسستییی!!!؟؟؟ _باشه بابا ، با کمک تو مهم این که گیر افتاد _لعنت به توشاهرخ،دستم فقط  به اون نامردبرسه _شاهین _چیه؟ _اون بخاطر خودت این کاروکرد نگرانت بود _بیخود کرد گوخورد _بسه پسر صداتوبیارپایین لاله که بادادشاهین حسابی ترسیده بود باترسولرز سینی چایی رو به سالن برد _بفرمائید _نمیخورم _ممنونم لاله خانم ،میشه لطف کنی پرینازخانم و بها.... _بااوناچیکارداری ؟ _میخوام درمورد جلال بگم ،مطمئنم که توهنوز نگفتی ،بعد واسه شکایت و کارای... _اون دوتاهیچ جانمیان وکیلم کاراروانجام میده _قاضی پرونده..... _تاجاییکه لازم باشه نمیان _ای بابا هی نپرتوحرفم ،شدی عین برج زهرمار ،لطفا صداشون کن ... لاله باترسو تردید به شاهین نگاه کرد _لاله خانم صداشون کن شاهین کاری نداره نترس نمیخوادنگاش کنی اجازه بگیری _بروصداشون کن

پارت ۱۴ باچشمای گریون به رسول که زیرمشت ولگدای نوچه های موسی بودنگاه میکرد هرچی التماس میکرد کسی صداشونمیشنید به حرفاش گوش نمیداد درمونده دست به دامن خداشد تا ازاین وضعیت نجاتشون بده هرضربه ای که به همسرش میخورد بنددلش پاره میشد جونش به جون شوهرش وصل بود باضربه های محکمی که به درحیاط خورد نوچه های موسی دست نگهداشتن به موسی نگاه کردن _اقا درمیزنن ،پلیس نباشه _خودم شنفتم یکی بره دم.... هنوز حرفش کامل نشده بود که درحیاط محکم بادیواربرخورد کرد یکی ازنوچه هاهراسون واردشد _اقا آذرخش خان زن باشنیدن اسم آذرخش نفس راحتی کشید لبخندی رولبش نشست همون لحظه آذرخش باتوپ پر وارد  حال شد  دوتاازنوچه های موسی که سمتش حمله کردن با چندتاحرکت هردورو ناکار گوشه ای پرت کرد _چه خبرته آذرخش بروسلی شدی _توهم شیطان شدی افتادی بجون مردم ،گمشین کنارببینم دومرد ازترس آذرخش رسولورهاکردن نزدیک رسول شد بادیدن حالو روزش خون خونشو میخورد تاموسی بفهمه چی به چیه طوری سریع بلندشدسمت موسی رفت بامشت کوبوند توصورتش که موسی باصندلی برگشت عقب ،قبل ازاینکه بخودش بیادحرکتی بزنه زیرمشت ولگدای آذرخش قرارگرفت نوچه هاش سعی میکردن آذرخشوازش جداکنن رسول باتمام درد به حالوروز موسی خندید دلش خنک شد واقعا آذرخش فردین زمانه بود _آذرخش خان کشتیش ولش کن،جون عزیزت ولش کن ... رشید ونوچه های موسی به سختی آذرخشوازموسی دورکردن تن کتک خورده وزخمی موسی روازخونه بیرون بردن _رشیدرسولو ببر درمانگاهی جایی _چشم امانوکرتم انقدرزدیش بره شکایت کنه چی ؟ _نمیکنه بخاطر ابروشو وجه خرابشم  ک شده شکایت نمیکنه تامردم نفهمن از من کتک خورده از جمالاتش کم نشه ، ابجی بسه انقدرگریه نکن تموم شد البته فعلا _خداخیرت بده داداش آذرخش _مرسی ابجی بااجازه اگه کاری نداری برم _نه دستتون دردنکنه _نگران داش رسولم نباش رشید هواسش هست شماهم بمون توخونه تاشوهرت بیاد _باشه چشم

پارت 4⃣1⃣ 👇👇👇
پارت 4⃣1⃣ 👇👇👇

بهمن ،اسفند 🩷🩷🩷
بهمن ،اسفند 🩷🩷🩷

آذر، دی 🩷🩷🩷
آذر، دی 🩷🩷🩷

پارت ۳۹۶ _خوبم اماانگارتوخوب نیستی _نه نیستم _چیزی شده ؟ _امیرعلی مصطفی رو پیداکرد _وای راست میگی ؟وای خدا ،وای خداباورم نمیشه اون عوضی رو بلاخره گرفتن _خوشحالی؟ _خیلی ،اصلا ارامش پیداکردم ،باید به پریناز بگم _بگو _برم به پری بگم نمیتونم تاصب صبرکنم شاهین بدون حرف دوباره به بهار پشت کرد بهار که تازه یادش اومدشاهین گفته خوب نیست نگران کمی نزدیکتر شد _چیزی شده ؟ _بروبخواب _نگرانم کردی چیشده ؟ _گفتم بروبخواب بهار _خوب حرف بزن است... شاهین سریع برگشت سمتش بازوشوگرفت اونوکشوند سمت خودش  محکم به سینش برخوردکرد انقدرشوکه شده بود ازحرکت شاهین که نفس کشیدنم یادش رفت شوکه و ترسیده به شاهین نگاه کرد کمرش که توسط شاهین فشرده شد بخودش اومد سعی کرد از اغوشش بیرون بیاد _میشه لطفا ولم کنی _نه ، مگه نگفتم برو _باشه ببخشید اگه ولم کنی میرم _نه دیگه وقتی کنه میشی حرف گوش نمیدی باید تنبیه بشی _,من فقط نگرانت شدم _چرا نگرانم شدی ؟مگه ازم متنفرنیستی ؟چراباید نگران من بشی _خو..خوب نمیدونم منم ادمم احساس دارم بی وجدان ک نیستم هرکس دیگه هم بود نگران میشدم باحرف بهار شاهین عصبانی ولش کرد حرف بهاربراش گرون تموم شد  دوست داشت واقعا نگرانش بشه _گمشوازجلویه چشمام بهار ترسیده سریع اونجاروترک کرد وارداتاق شد دستشو روقلبش گذاشت سعی کرد اروم اروم نفس بکشه چنددقیقه بعدکه ارومترشد سمت تخت رفت ولی تاخودصب خواب به چشماش نیومد شاهین هم تاخودصب توحیاط راه رفت وسیگارکشید . ازاین وضعیت خسته بود دلش میخواست کسی نگرانش میشد ازته قلب دوسش داشت ،کسی بود نوازشش میکرد تااروم بشه ،دلش یه ارامش از جنس مخالف میخواست کناربهار گاهی این ارامشو حس میکرد انقدرراه رفت سیگارکشید نفهمید کی صبح شد

مهر ،ابان 🩷🩷🩷
مهر ،ابان 🩷🩷🩷

مرداد، شهریور 🩷🩷🩷
مرداد، شهریور 🩷🩷🩷

پارت ۳۹۵ _صبرکن شاهین ،شاهین باتوام _ولش کن اون الان عصبانیه نگرانوناراحت به فردین نگاه کرد _حالا چی میشه ؟بلایی سرشاهرخ نیاره  ؟ _نمیدونم توکه بهتر میشناسیش _الان تیکه میندازی ؟ _نه ،حقیقتوگفتم من چندباری باشاهین برخورد داشتم باهمین یزره شناخت متاسفانه بیخیال شاهرخ نمیشه ،پسره امشب داشت سکته میکرد _وای خدا حالا چی میشه ؟ _تونگران نباش اونا باهم کنارمیان چندروز بگذره شاهین ارومترمیشه _فکرنکنم شاهین برخلاف شاهرخ خیلی کینه ایه ،فردین ؟ _,جانم _میشه هواست به شاهین باشه _باشه تونگران نباش ،به حرفام فکرکردی درنا ؟ _چیزه ،اووم من برم کاردارم فعلا باناراحتی رفتن درنارو نگاه کرد درنا که ازدیدرسش دورشد از سالن بیرون زد بعدرسوندن شاهین بخونش سمت خونش حرکت کرد نصفه شب ازتشنگی زیاد ازخواب بیدارشد شالشو سرکرد ازاتاق بیرون رفت وارداشپزخونه شدلیوان ابی نوشید موقع برگشت نگاهش به پنجره افتاد شاهین کنارپنجره ایستاده بود اول خواست بیصدابرگرده تواتاق ولی یه حسی وادارش کرد نزدیکش بشه _سلام باشنیدن صدای بهاربامکث برگشت سمتش ،چندثانیه هردو خیره نگاه هم کردن بهارخجالت زده اول نگاهشو گرفت _خوبی؟ باسوال شاهین دوباره نگاهش کرد چشمای قرمزش نگرانش کرده بود _خوبم اماانگارتوخوب نیستی

خرداد،تیر 🩷🩷🩷
خرداد،تیر 🩷🩷🩷